انجمن های ادبی شناسنامه دار می‌شوند --------- فراخوان بزرگ جشنواره شعر شاهنامه منتشر شد---------- انتشار دکلمه ای از احسان افشاری ----------------- گزارش تصویری اختتامیه شعر انقلاب
دوشنبه, 31 ارديبهشت 1397 ساعت 11:36

با مناسبت زادروز بزرگ مرد شاعر؛

کد خبر: 1202

در سالروز تولد احمدرضا احمدی انتشار گفتگوی قدیمی با او خالی از لطف نیست. مصاحبه ای که  سال 93 در روزنامه ایران به چاپ رسید؛

احمدرضا احمدی ده‌ها دفتر شعر منتشر کرده است، طی نزدیک به 50 سال شاعری، با ویژگی‌هایی که در شعر او سراغ داریم، شاعر آوانگارد دهه چهل و پنجاه، زبان ساده، معصومیت فضا و تصاویر در شعر و... در این فاصله چندین نمایشنامه نوشت که هیچ کدام به صحنه نیامدند، چند کتاب کودک و نوجوان نوشت که جوایزی را هم برایش به ارمغان آورد اما روح تشنه و جست‌وجوگر او را سیراب نکرد تا اینکه سال گذشته با رمان «آپارتمان، دریا» تولد دیگری داشت. رمانی سوررئال که در فضای وهم و واقعیت می‌گذرد. این رمان با استقبال روبه‌رو شد و در فاصله‌ای کوتاه به چاپ سوم رسید، طوری که احمدرضا احمدی را هم غافلگیر کرد و او را ترغیب کرد رمان دوم خود را بنویسد: «مسافرخانه، بندر، بارانداز» که نشر ثالث ماه گذشته به بازار فرستاد و در همان هفته‌های اول و دوم فروشی فوق‌العاده داشت و همین بهانه یک گفت‌وگو با او را در خانه‌اش رقم زد.

 

 

 علت استقبال از رمان‌های شما را می‌توان این‌گونه تحلیل کرد که شما در شعر به تکرار رسیدید؟ اما در رمان کاری نو عرضه کردید. فضای کار شما بدیع است. سوژه تکراری نیست، حتی در بین رمان‌های امروز، کاری متفاوت است. همین عامل موفقیت رمان‌های شماست؟ شما در رمان‌نویسی امروز پیشتازید. همان گونه که در شعر دهه 40 آوانگارد بودید.

 

البته در مورد شعر، که می‌گویید به تکرار رسیده‌ام، من هیچ دفاعی ندارم. شاید درست باشد. ولی این کتاب شعرم که منتشر می‌شود، به حساب خودم شاید یک تحولی در آن باشد. واقعیت این است که هر هنرمندی در تمام طول عمر، خودش را تکرار می‌کند. به قول سزان که گفت من در تمام عمر یک سیب را کشیدم. به آثار شاعران قدیمی ما هم که نگاه کنید می‌بینید همه رباعیات خیام، یک رباعی است و یک حرف را تکرار می‌کند. شاید منتقدان هم راست می‌گویند که به تکرار رسیده‌ام. نمی‌دانم. به نظر خودم به یک جایی رسیدم که در اول دفتر در دست چاپ نوشتم: شاید این آخرین کتاب شعری است که چاپ می‌کنم، واقعیت هم همین است. البته من از این دید این را نوشتم که وضعیت جسمی‌ام مناسب نیست، نه به خاطر تکراری بودن شعرم. بیماری‌هایی دارم که معلوم نیست فردا از رختخواب بلند شوم. آن چیزی هم که وادارم کرده این قدر کار کنم، خود این بیماری‌ها بود. یعنی یک دفعه فهمیدم زندگی جدی‌تر از این حرف‌هاست. دو، سه سیلی حسابی از روزگار خوردم. در جریان جراحی چشم به دلیل غفلت پزشک دردسرها کشیدم که نزدیک بود کور شوم. در جوانی دچار سکته شدم و... در مجموع از عمر و زندگی‌ام راضی‌ام. با تمام این بیماری‌ها و گرفتاری‌ها کار کرده‌ام و همچنان کار می‌کنم. آرزو دارم 84 سال عمر کنم و 12 تا رمان بنویسم.

 

 

 درست است که این روزها بیشتر وقت و انرژی‌ شما صرف نوشتن رمان می‌شود؟

بله، نوشتن رمان کار جالبی است. به این می‌ماند که یک ماشین حفاری در حین کار با مانعی مثلاً تخته سنگ بزرگی برخورد کند، چند روز باید در این اندیشه باشید که راه حلی پیدا کنید تا کار ادامه پیدا کند. اما نوشتن شعر این مشکل را ندارد. در یک نشست نوشتن یک شعر را تمام می‌کنید. ولی در نوشتن رمان جلو می‌روید، اما ناگهان در جایی متوقف می‌شوید و کار پیش نمی‌رود. اگر بخواهید بنشینید دوباره بنویسید کار تصنعی درمی‌آید. دروغ درمی‌آید و خواننده می‌فهمد که دارید سر و ته کار را هم می‌آورید و احساس می‌کند که نویسنده سرش کلاه گذاشته است. در همین رمان «آپارتمان، دریا» دو، سه جا به بن بست خوردم. ولی کمی صبوری و با فاصله انداختن... مسیر تازه‌ای باز شد و کار ادامه پیدا کرد. در این رمان جدید هم می‌دانم چه باید بکنم. این را هم بگویم زمانی که می‌نویسم، نمی‌دانم آخر رمان چه خواهد شد و سرنوشت شخصیت‌ها چگونه رقم می‌خورد و کار در چه وضعیتی تمام می‌شود. پایان‌بندی هیچ یک از رمان‌هایم را نمی‌دانم چگونه خواهد بود. در عمل چگونگی‌اش را پیدا می‌کنم.

 

 

 هیچ‌یک  از نویسندگانی که امروز رمان می‌نویسند وارد این فضا که شما می‌نویسید، نشدند. هم به‌لحاظ سوژه داستان، هم به لحاظ زبان و شیوه روایت پردازی. شاید همین مؤلفه‌ها عامل موفقیت رمان‌های شما شده است. چون برای خوانندگان به‌دلیل متفاوت بودن جذاب است.

 

من حتی در تعریف کردن لطیفه هم موضوع را کش نمی‌دهم. در شوخی‌ها هم حوصله ندارم کش‌اش بدهم. می‌خواهم سریع ماجرا تمام شود. مردم حوصله ندارند، یک چیز دیگر هم برای شما اعتراف کنم: هیچ‌کدام از این سه، چهار کتابی که در می‌آید، از دویست صفحه بیشتر نمی‌شود.

 

البته وقتی رمان من منتشر شد، یک آقایی اعتراض کرد که چرا در این سن شروع کردی به نوشتن رمان. من هم گفتم: نمی‌دانستم برای نوشتن رمان از شما هم باید اجازه می‌گرفتم. برخی هم می‌گفتند این رمان نیست و شعر است، یکی هم گفت من شعر احمدرضا احمدی را بر رمان هایش ترجیح می‌دهم. من از اول آدمی نبودم که بنشینم، حتی آن موقع که بیماری و گرفتاری به سراغم آمده بود. در حوزه ادبیات کودکان هم که کار می‌کردم کارم با آثار بقیه نویسندگان فرق دارد؛ یعنی تخیل خودم بود، کار خودم بوده، از تقلید و رونویسی آثار دیگران نفرت دارم. از اینکه آثارم شباهت به آثار دیگران داشته باشد، گریزانم. آل احمد کار مهمی که کرد در مدیر مدرسه، ادبیات داستانی ما را از سیطره بوف کور صادق هدایت خارج کرد.

 

یعنی آمد در یک وادی دیگر قلم زد. بعد از آن حدود بیست الی سی سال، رمان فارسی زیر سیطره «ملکوت» بهرام صادقی بود. من کوشش کردم، فضایی دیگر در ادبیات داستانی ترسیم کنم، حالا چقدر موفق شدم، قضاوتش با خوانندگان است.

 

 

 خانم نفیسی هم در کتاب «آن دنیای دیگر» به نقد و بررسی کتابی از ناباکوف می‌پردازد به نام «حرف بزن حافظه». یا مارسل پروست هم در رمان «در جست‌و‌جوی زمان از دست رفته» همه گذشته را براساس حافظه روی کاغذ می‌آورد. شما در رمان از شاعران سوررئالیست فرانسوی نام می‌برید. آیا هیچ از نزدیک با آنها ملاقات داشتید؟ خاطراتی از آنها دارید؟

 

نه. نه. ماجراهای فرانسه و حضور شاعران سوررئالیست فرانسوی در رمان هم، همه براساس تخیل است. من تنها شاعر فرانسوی که دیدم که اتفاقاً سوررئالیست هم نبود، ایوبون فوا بود که رویایی و دوستانش او را به انتشارات روزن دعوت کرده بودند. ما یک شب او را ملاقات کردیم و بعد نادرپور و رویایی شعرهایش را ترجمه کردند که من در جنگ روزن چاپ کردم. بعد در این کتاب شعر فرانسه که سپانلو مترجم و گردآورنده اش بود. از ایوبون فوا شعرهای زیادی آورده است.

ولی شاعر سوررئالیست نبود. من دورا دور شاعران سوررئالیست را می‌شناسم. پاریسی که من در رمان ساختم، یک مقدارش براساس تخیل است، مثلاً در همین آخرین رمان «آیا با فقر می‌توان پاریس را دوست داشت؟» خیلی ازاسامی میدان‌ها و خیابان‌ها را از خانمی که در آن جا سال‌ها زندگی کرده، پرسیدم که یک وقت غلط نباشد. البته اگر غلط هم بوده باشد مهم نیست، چون تمامش تخیل است.

 

 

 اگر بخواهید فضای جامعه ادبی امروز را با فضای فرهنگی و ادبی دوران جوانی خودتان مقایسه کنید...

فرق چندانی نکرده است. آدم‌ها که عوض نمی‌شوند. آدم‌ها همان آدم‌ها‌یند، رفتارها هم همان رفتارهاست. همسن و سال‌های من آن زمان تحویلم که نگرفتند هیچ، قدیمی‌‌ها هم فحش می‌دادند. استقبالی که در این سال‌ها از کتاب‌های شعرم شده، از طرف جوان‌ها بود، به‌دلیل اینکه آنها دنبال چیزی می‌گشتند که نو باشد، متفاوت باشد. البته از آن طرف هم کار آدم‌سخت می‌شود. همین که منتقدان و اهل قلم پشت سرم می‌گویند، کارهای احمدرضا تکراری است، شاید هم راست بگویند. هیچ دفاعی در برابر این داوری ندارم. علتش این است که باید تحولی در درون آدم اتفاق بیفتد، بعد زندگی ‌ات عوض شود که نمی‌شود. بنده اگر پول کلانی داشتم شاید جهان را طور دیگری می‌دیدم. البته پول زیاد هم آدم را تنبل می‌کند و آدم دچار رخوت می‌شود. بعضی‌ها دچار نخوت می‌شوند، اسم نمی‌برم. آدمی بود که هیچ‌کاری نکرده بود اما همیشه ادعا داشت.

 

 

 می‌خواهید بگویید، نخستین پله‌های ترقی را فروغ جلوی پای شما گذاشت. محافل ادبی و روشنفکری ما اجازه مطرح شدن شما را نمی‌داد؟

نخیر، نمی‌دانم. تداوم، جانزدن، پشتکار، سالم بودن، این‌ها عوامل پیشرفت من بودند؛ اگر پیشرفتی داشته‌ام. چاه‌های زیادی سر راه هنرمندان و اهل قلم هست، که باید مواظب بود در این چاه‌ها نیفتید، در ایران نیمی از وجودت باید صرف این شود که خراب نشوید. من طوفان‌های زیادی را از سر گذراندم، خیلی‌ها هم در این طوفان‌ها رفتند و گم شدند. یکی دیگر از عوامل ماندگاری هنرمند این است که خودش را دست کم نگیرد. خودخواهی،  همه چیز را از بالا نگاه کردن، غرور و خودپسندی هم خطرش در حد مواد مخدر است، بعد هم خیال کنید، به قله رسیده‌اید. آدم هیچ وقت به قله نمی‌رسد.

 

 

 شما که الان اهل هیچ مجلس و محفلی نیستید، آیا قبل از انقلاب هم همین طور بودید؟ یعنی به کافه نادری و کافه فیروز و... نمی‌رفتید؟

می‌رفتم اما قضایای بعد از کافه را دنبال نمی‌کردم، همان موقع به عشق مادرم بودکه دنبال چیزی نمی‌رفتم. بعد از انقلاب هم به عشق زن و بچه‌ام بود، از هر چیزی که مرا از شعر و ادبیات دور کند پرهیز می‌کردم. کار هنری کار تفننی نیست، کار حرفه‌ای است مثل همه کارها. اگر حرفه‌ای در هنر رفتار کنید به جایی می‌رسید اما اگر غیر این باشد غرق می‌شوید و از هنر دور.

 

 

 فکر می‌کنید منتقدان ما از قافله عقب مانده‌اند یا هنرمندان از زمان خودشان جلوترند؟چون شما هم بابت نخستین دفترهای شعر بد و بیراه شنیدید. حالا می‌گویید با سهراب هم این معامله را کردند.

فکر نکنید، آن‌ها این آثار را نمی‌فهمند، می‌فهمند اما حسادت و کینه نمی‌گذارد محال است که این آثار را نفهمند. به همین خاطر خود شاعر یا نویسنده باید خیلی استوار و ثابت‌قدم باشد نباید جا بخورد و به این نوع اظهارنظرها توجه کند. نه ستایش و نه انتقاد نباید روی فعالیت‌هایش تأثیر بگذارد.

 

 

 نسل جدیدی از مترجمان شروع به کار کردند که در بین آنها تعدادی مترجمان خوب هستند.

یک زمانی سه تا مترجم داشتیم. الان نگاه کنید، چقدر مترجم هست، چقدر دارند کار می‌کنند. در بین همین مترجمان، مترجمان زبده‌ای هم پیدا می‌شوند. نگران نباشید. شما ترجمه‌های اول امثال سید حسینی را نگاه کنید، اینها هم راه می‌افتند. خدا کند راه را ادامه بدهند. وسط کار ترجمه را رها نکنند، تداوم در جامعه ما نیست، در هر کاری. شما در غرب می‌بینید، پشت هر چیز و هرجریانی صدسال، دویست سال سابقه وجود دارد؛ تنها چیزی که در این کشور تداوم داشته روزنامه اطلاعات است که هشتاد ساله است.

 

البته کیهان هم هست.

بله، کیهان هم از سال‌های دور تا امروز تداوم داشته و دارد. این دو تا روزنامه هستند که 80-70 سال سابقه دارند.

 

 

شما با گروه‌های متعددی از هنرمندان در تعامل و دوستی هستید. هنرمندان موسیقی، نقاشان، فیلمسازان و... این تنوع دوستان ناشی از علاقه شما به همه هنرهاست؟

اتفاقاً بیشترین رفقای من در بین نقاشان بودند. یعنی بهمن محصص، سهراب سپهری و... دلیلش را هم نمی‌دانم، البته در بین شعرا هم رفقای زیادی دارم و داشتم. من با هیچ کدام‌شان بد نبودم. همیشه هم احترام آن‌ها را داشتم. شما دیدید که من هم با شاملو رفیق بودم، هم با نادرپور، که این دو با هم دشمن بودند. هم با سهراب سپهری رفیق بودم هم با رؤیایی که دو مسیر جداگانه را در شعر دنبال می‌کردند. با همه شاعران نسل قبل رابطه خوبی داشتم، علت‌اش هم این است که خودخواهی و منم منم نداشتم. من در بین همسن و سال‌های خودم دیدم که راجع به فروغ چقدر توهین‌آمیز رفتار می‌کردند. من هیچ‌وقت این رفتارها را نداشتم. نمی‌گویم سعه صدر داشتم، اصولاً اهل دعوا و جنجال‌های ادبی نبودم. آن‌ها هر کدام یک کاری کردند. هر کسی در زمینه کار خودش زحمت کشیده است.

جالب است که پنج شش شاعر در آن زمان بودند که هیچ‌کدام کارشان شبیه هم نبود، یعنی ابتهاج هیچ شباهتی به شاملو نداشت رؤیایی هم شباهت به هیچ‌کس ندارد. اخوان مثل بقیه شعر نمی‌گفت. الان اشکال کار در این است که شما اسامی و امضای افراد را از پای شعرها بردارید، فکر می‌کنید همه این شعرها را یک نفر گفته است.

 

 

در عرصه شعر و هنر، هرکسی یک مخاطب فرضی در ذهن خودش دارد. یکی برای عشق اول خودش می‌نویسد، یکی برای عشق – مثل شاملو- می‌نویسد. شما برای چه کسی شعر می‌نویسید، در جوانی عاشق شده‌اید؟

زیاد عاشق شدم. آن کتاب «دفترهای کاهی» هست دیگر. اسم هم آوردم ولی الآن شعری دارم که می‌گویم دیگر «تویی» وجود ندارد. من عاشق شده بودم دیگر.

کسی بوده که چهل سال پیش عاشقش بودم، تازه دو سه سال است که می‌آید توی خوابم... این شعرها خیلی‌اش راجع به اوست. شعرهای من دو تا محرک داشت و به من در سرودن شعر انگیزه می‌داد، هنوز هم می‌دهد. یکی مرگ است و یکی عشق. اگر این انگیزه‌ها نباشد. آدم نمی‌تواند شعر بگوید.

 

 

 فکر می‌کنید به آنچه در ادبیات می‌خواستید، رسیده‌اید؟ یعنی بهترین کارهایت را نوشته‌ای و عرضه کرده‌ای؟

نمی‌دانم، هنوز جا دارم. شاید باز یک کار دیگر بکنم که شما تعجب کنید و همه را غافلگیر کنم. خودم هم تعجب می‌کنم مثلاً آخرین رمانی که دستم هست رمان «تفاهم» نمی‌خواهم در این رمان کار عجیب و غریبی بکنم به دلیل اینکه نمی‌خواهم خواننده را رم بدهم. می‌گذارد کنار، حوصله ندارد که تو پیچیده بنویسی و خواننده تلاش کند تا آن را کشف کند. یا پیدا کند زمان چه جوری است، کجا شکسته شده، اصلاً از این اداها را دوست ندارم. می‌دانم کی‌ها این کارها را می‌کنند در ادبیات جهانی ولی من نمی‌کنم. به دلیل اینکه آن را توهین به ذهن و شعور خواننده می‌دانم، اگر بخواهم گیجش کنم، چرا باید نشانی غلط به خواننده بدهیم؟

 

 

  شما اهل مطالعه تئوری داستان و شعر و نقد گویا نیستید؟

من از تئوری بدم می‌آید. با تئوری هیچ کار نمی‌شود کرد. درباره شیوه‌ها و شگردهای داستان نویسی حتی یک کتاب نخواندم. کتاب‌هایی که منتشر می‌شوند چگونه بنویسیم و شیوه‌های داستان نویسی و... هیچ‌وقت نرفتم سراغ‌شان؛ نوشتن که تئوری ندارد.

 

 

شما اشعار شاعران روس را تعقیب می‌کردید. آثاری که از آخماتووا و دیگران ترجمه می‌شود.

من که زبان نمی‌دانم، زبان روسی نمی‌دانم. شانس آوردم که زبان نمی‌دانم وگرنه به من اتهام می‌زدند که شعر آن‌ها را بلند کردی. فریدون فریاد در ترجمه شعر خدمتی به جامعه فرهنگی کرد. کتاب «شعر امروز یونان» را ترجمه کرد. خیلی دلم می‌خواهد یکی هم پیدا شود که شعر پازولینی را ترجمه کند. در اینجا خدمتی که به ما شد و نمی‌توان انکار کرد، خدمتی بود که مترجمان شعر به شعر نو ایران کردند. آقای احمدپوری، فریده حسن زاده، قاسم صنعوی، سپانلو، فریدون فریاد، علی عبداللهی، فؤاد نظیری و... این‌ها خیلی به ما خدمت کردند. چشم ما را به روی شعر جهان باز کردند.

 

 28 آبان 93/ روزنامه ایران

کد خبر: 906

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد