کانون ادبی بهمن با همکاری پایگاه خبری تارنا برگزار می‌کند: چهارشنبه های بهمن نشستی برای مرور شاعران --------- هایکو چیست؟ ----------- بازنشر یک گفتگو از نزارقبانی: انگلستان یک ساعت و نیم در تصرف من بود ----------------- گزارش تصویری اولین نشست آکادمی ترانه-آواز --------- فیلم شعرخوانی یاسر قنبرلو
شنبه, 20 آذر 1395 ساعت 15:04

علیرضا بدیع:
اختصاصی تارنا

کد خبر: 222

 

 علیرضا بدیع را همه ما می‌شناسیم. شاعری که بیش از هرچیز به غزل وفادار بوده و با نام غزلسرا شناخته می‌شود. با وجود جوان بودن،  به لحاظ ادبی بیش از هم دوره ای هایش می‌داند و مجموعه های شعرش زودتر  از شاعران نامدارتر دیگر به چاپ های چندم می‌رسد. چرا که مخاطب شعر، اثر خوب و بد را به درستی می‌شناسد و می‌داند که اگر شعری بر دل نشست قطعا از دل شاعری بیرون آمده که با تمام وجودش شعر می‌گوید. شاعری چون علیرضا بدیع. تارنا این بار به سراغ وی رفته تا از دغدغه هایش بگوید:

 

چرا علیرضا بدیع آانقدر کلاسیک است؟ آیا این کلاسیک بودن به انتقاد همیشگی شما به شعر زرد مربوط می‌شود یا خیر؟

چه سوال سختی. اگر منظور شما از کلاسیک بودن کهنگی شعر است من هرگز نمی‌پذیرم. اما اگر منظور کاربرد و استفاده از کلماتی است که در دنیای سنتی ما استفاده می‌شدند، بله می‌پذیرم. به یاد داشته باشید که به راحتی میتوان با کلمات کلاسیک و سنتی فضای مدرن و آوانگارد ساخت. این کاری است که من انجام می‌دهم. اینکه چقدر در آن توفیق داشتم و موفق بودم چیزی است که صاحب نظران باید به آن پاسخ دهند. به عنوان مثال در مجموعه "از پنجره های بی پرنده" من تلاش مضاعفی داشتم تا باستان گرایی در زبان را نشان دهم. سعی کردم تجربه های زبانی نویی استفاده کنم. بعد از مجموعه اولم که "حبسیه های یک ماهی" بود و در آن فضاهایی مثل انفجار قطار نیشابور، انرژی هسته ای، دختران فراری، دربی پایتخت،  اعتیاد و نکاتی از این قبیل استفاده کردم، در مجموعه بعدی سعی کردم به عمد فضای زبانی را به سمت فضای سنتی و کلاسیک ببرم.

من علیرضا بدیع همیشه به یک رفت و برگشت، به یک قبض و بسط معتقدم که مخاطب یک هنرمند نباید مشت خالق اثر را بازشده ببیند و بفهمد که چه چیزی در کف دارد. به همین دلیل من در هر کتاب سعی می‌کنم جابجایی هایی از نظر زبان، اندیشه و عاطفه داشته باشم.

اما دلیل اینکه معتقدید فضای کلی شعر من کلاسیک است شاید به خاطر مطالعه زیادم در آثار شاعران کلاسیک و علاقه و دلبستگی من به شعر سنتی ما باشد. چرا که معتقدم آن چیزی که از غزل و زیبایی غزل در ذهن دارم از همان آثار شاعران کلاسیک است نه آن چیزی که در روزگار ما به عنوان غزل به خورد مردم می‌دهند. مگر آثار افرادی چون حسین منزوی، محمد حسین بهجت تبریزی و برخی کارهای ابتهاج. بهرحال من تعریفی از سنت،کلاسیک و غزل دارم که در امروزی ها پیدایش نمی‌کنم و خودم هم پایبند آن هستم. گرچه همیشه تلاش من بر این بود که پلی بین شعر سنتی و کلاسیک بزنم با آن سری از مولفه های شعر آوانگارد که قابلیت زیبایی بخشی و قابلیت شعر شدن را دارند.

 

علیرضا بدیع به عنوان کسی که سالهاست شعر می‌گوید و شاعر است، شعر را چگونه تعریف می‌کند؟

به نظر من شعر، خرق عادت با کلمه است و معجزه کردن با کلمات شعر است.  اگر کسی بتواند با کلمات کاری انجام دهد که دیگران از شنیدن آن خشمگین یا احساساتی شوند، آه بر لب بیاورند یا بخندند آنجا شعر اتفاق افتاده است. شعر کلامی ست که باعث برانگیختن حسی در مخاطب می‌شود. حال آنکه آن حس هر حس سخیف و یا متعالی باشد. هر چیزی که حس مخاطب را برانگیزد و حالش را عوض کند شعر است.

 

 

شعر معجزه کردن با کلمات و معشوق حسودی است

 

 

 

 

چگونه می‌توانید برنامه روتین تلویزیونی اجرا کنید وقتی شاعری اساس کار شماست؟

چه منافاتی دارند؟ شاعری شما را از خیلی از کارهای دیگر خلع نمی‌کند. گرچه من معتقدم شعر معشوق حسودی است. وقتی شما را برگزید دوست دارد که تمام و کمال وقت تان را برای آن بگذارید. ولی من به خانم غزل و یا آقای شعر می‌گویم که آیا تو، ماهی 5 میلیون تومان پرداخت می‌کنی تا تمام و کمال در خدمت تو باشم؟ می‌گوید خیر. در توان من نیست که از طریق چاپ کتاب هایت این مبلغ را پرداخت کنم. من هم می‌گویم پس اجازه بده برای اینکه کتابهایم را چاپ کنم و در خدمت تو باشم روزی یک ساعت کارهای خارج از تو انجام بدهم و او نیز قبول خواهد کرد.

 

این غم نان روی شاعرانگی شما تاثیر نمی‌گذارد؟

خیر. اتفاقا تاثیر خوبی می‌گذارد. چون همان یک ساعت هم من در مورد شعر و کلمه و فرهنگ وهنر صحبت میکنم. ولی اگر کار زمخت و خشنی باشد که در راستای هنر گام برندارد قطعا صدمه وارد می‌کند. اما سعی می‌کنم همان یک ساعتی که به امرار معاش می‌گذرد نیز در راستای شعر و ادبیات باشد.

 

جشنواره های شعری که به طور مداوم و مستمر برگزار می‌شود چقدر در ادامه راه شاعران جوان تاثیر دارد و اینکه اساسا تاثیری روی آن ها می‌گذارد یا خیر؟

جشنواره ها از این بابت که نقش تشویقی برای شاعران جوان دارند و نیروی محرکه هستند مفیدند. دومین چیزی که می‌تواند از کنگره ها و فستیوال های ادبی تاثیر گذار باشد شناسایی این شاعران از طریق تریبون هایی که در اختیار دارند است. اجازه بدهید من تعدادی از شاعرانی که با جشنواره های شعر به جامعه ادبی معرفی شدند را نام ببرم. آرش پورعلی زاده که به نوعی در شرکت در جشنواره ها رکورددار است، رضا نیکوکار، فاطمه اختصاری، مرتضی حیدری آل کثیر، سید مهدی موسوی، مهدی رحیمی و بسیاری دیگر که نامشان در برهه ای از زمان به جشنواره ها گره خورده بود. خاطرم هست که دوستان شاعری وجود داشتند که سعی کردند در جریان ادبیات امروز راه‌های نرفته ای را بروند. این قابل ارج است. اما اگر شخصی به هر دلیل  از سویی مخاطبی پیدا کرد، موظف است نسبت به آن مخاطب دین خود را ادا کند. یعنی اگر احساس می‌کنید کار شما نقص یا ایرادی دارد، به احترام مخاطب خودت باید آن را برطرف کنی. اما همین دوستان شاعر این کار راهم برای مخاطب شان نکردند. بهرحال در دهه 80 و اوایل دهه 90جریانی موسوم به شعر پست مدرن به راه افتاد. کسانی که این جریان را رهبری می‌کردند به درستی نتوانستند آن را پیش ببرند. اما سعی کردند پنجره ای را رو به ادبیات باز کنند که موفق نبودند. به هر جهت از جایی به بعد شاعران باید قابلیت این را داشته باشند که راه خود را از مسیر جشنواره ها جدا کنند. اگر این توانایی را دارند و احساس می‌کنند  می‌توانند مسیر دیگری را بپیمایند خیلی خوب است.

 

اما خیلی ها این کار را نمی‌کنند. هستند شاعرانی که تعداد معدودی شعر خوب دارند و مدام آن ها را در جشنواره های گوناگون می‌فرستند و جایزه ها را درو می‌کنند و سالهاست در جای خود درجا می‌زنند.

این بسیار مضر و آفت است. اگر شرکت در جشنواره در بازه زمانی 5 تا 10 سال توانست برایشان کاری انجام دهد، مفید است و باید پس از آن اجازه دهند جوان ترها به روی کار بیایند. همانطور که خود من حدود 200 جشنواره رفتم و رتبه های برتر زیادی دارم. اما دقیقا از سال 90 تاکنون هیچ جشنواره ای شرکت نکرده و نمی‌کنم چراکه راه خود را از جشنواره ها جدا کرده و احساس کردم باید فضا را برای جوان ترها باز کنم. اما نقش مثبت جشنواره ها را روی فضای ادبی کشور نمی‌توان کتمان کرد.

 

 

رنگ نیشابور آبی فیروزه ای است

 

 

 

وضعیت ترانه را چطور می‌بینید؟

من ترانه را از فضای شعر جدا نمی‌دانم. با همان چوبی که ترانه را می‌رانیم باید غزل را برانیم و نگاه مثبتی به هردوی آن ها داشته باشیم. هردوی این فضاها که از هم جدا نیستند، یک جریان نحیف و باریک در کنار دارند که درحال پیمایش راه درست است و همان جریان 4-3 درصدی این جریان را تضمین خواهد کرد و یک بدنه ناسالم و عریض و طویل که در هر دوتا مشترک است. یعنی که 95 درصد بدنه غزل، ترانه و شعر آزاد ما کار مفیدی انجام نمی‌دهد و از بدنه همان 4 درصد تغذیه می‌کنند و میتوان گفت همان درصد اندک هستند که تضمین می‌کنند زیاد جای نگرانی نباشد. چون این فضای آلوده ای که امروز شاهد آن هستیم در دراز مدت نمی‌تواند عرض اندام کند و انشالله به کناری زده خواهد شد و از بین خواهد رفت و من گمان می‌کنم همیشه در همه برهه های زمانی ادبیات ما چنین چیزی وجود داشته است. یعنی جریان بسیار نحیفی از ادبیات درست، شعر سالم، منطقی و اصولی داشتیم که آینده آن جریان را تضمین می‌کرده است. من تنه اصلی ادبیات امروز را فاسد، زرد و خراب میدانم. اما چشم امیدم به همان 4-3 درصدی است که در کناره مسیر خود را می‌پیماید.

 

اما وجود این 4-3 درصد همیشگی  نیست.

فعلا که هست. حتی در منحط ترین دوره ادبی ما، دوران مشروطه نیز میرزاده عشقی و امثالهم بودند که باعث شد به خلق شعر نیمایی و جریان اصولی و درست نیما بینجامد. در خیلی از دوره ها نحیف شده، به مو رسیده اما قطع نشده است. مثل روزگار امروز که به مویی بند است. چیزی که باعث به وجود آمدن این وضعیت شده، اقبال عامه مردم از این هنر است. هرکجا که شما شاهد اقبال عامه مردم باشید، خس و خاشاک هم وجود خواهد داشت. امروزه نسبت به ترانه و موسیقی این نگاه عام وجود دارد که از جهاتی خوب است چراکه باعث می‌شود فروش به حداکثر برسد، گیشه های آلبوم و کنسرت ها پر باشند، هنرمندان از اینکه در روزگاری هستند که به هنرشان توجه می‌شود به خود ببالند. اما چیزی که به وجود می‌آید رفتن عامه مردم به طرف خلق آثار موفقی است که خودشان خواندند. همین باعث می‌شود که صدای آن هسته مرکزی در لایه های هنرهای ضعیف تر گم شده و به عامه مردم نرسد.

 

چرا علیرضا بدیع همیشه به اصالت خود دامن می‌زند؟ در شعرها، در مصاحبه ها و گفتگوها و حتی در طراحی جلد کتابهایش نوعی اصالت و ریشه داربودن علیرضا بدیع احساس می‌شود؟ چیزی که امروزه کمتر بین شاعران دیده می‌شود.

این در ناخودآگاه من است. ما در درجه اول نسبت به خود و در درجه های بعدی به ترتیب نسبت به خانواده، به خانه و کوچه، به شهرمان، به منطقه زندگی مان و به کشورمان عرق داریم. در شعرهای من بیش از هرچیز صحبت از "من" نوعی است. رفتار من، احساسات من و کنش های من است. حتی حافظ و سعدی هم در شعرهایشان از اولویت هایشان می‌گویند. "من" از هر چیزی به من نزدیک تر است. پس هسته مرکزی شعر من است و در درجه های بعدی اولویت های دیگر من در شعرم نمایان می‌شود. محبوب من، معشوق من و در لایه بعدی شهر من، کوچه باغ های نیشابور و دیگر علاقمندی های من قرار می‌گیرد. شاید اگر من در شهری مثل بندر لنگه به دنیا می‌آمدم نام شهر تا این حد در شعرهایم بازتاب نداشت. نیشابور نه تنها در شعر من که در شعرهای بزرگانی چون صائب و دیگران وجود دارد. چراکه نیشابور دارای عقبه ای تاریخی است که آن را نسبت به شهرهای دیگر متمایز می‌کند. از جهتی دیگر خوش نواست و رنگ آبی فیروزه ای دارد. شهری است که ناخودآگاه خیال ما را به بازی می‌گیرد. مثلا با شنیدن نام اصفهان به یاد گنبدهای آبی و فیروزه ای می‌افتیم. یا با شنیدن شیراز به یاد سعدیه و سرو و باغ و چیزهایی از این قبیل. برخی شهرها این هاله معنایی را دارند و از شانس و سعادت من این است که در نیشابور به دنیا آمده ام. این عشوه ها و کرشمه ها همیشه در "نیشابور من" وجود دارد.

 

 

سپید نمی‌گویم چراکه از روسیاه شدن پیش خودم میترسم

 

 

 

 

اما بریم سراغ سوالات مردم. پرسیده بودند که چند درصد از شاعران را مردم شاعر کردند؟

خیلی ها را. اکثر شاعران امروز را مردم شاعر کردند.

 

نام می‌برید؟

نیاز به نام بردن نیست. مردم به راحتی می‌توانند تشخیص دهند که چه کسانی را می‌گویم. ساده ترین و راحت ترین جملات را که شعر هم نیستند روی صفحه خود منتشر می‌کنند و هزاران هزار لایک می‌خورد. اما به عنوان مثال صفحه محمود دولت آبادی هزارتا فالوور هم ندارد. اینها درد جامعه ادبی امروز ماست.

 

پرسیده بودند که نظرتان در مورد شعر سپید چیست و کتابهایی که امروزه در این قالب منتشر می‌شود سیاهه ای بیش نیستند و تصویرهای خیالی شاعرانه ندارند. و اینکه آیا علیرضا بدیع شعر سپید دارد یا خیر؟

 

شعر سپید گفته ام اما هیچ گاه آن را برای کسی نخوانده ام و همیشه با نوعی ترس به سراغ شعر سپید می‌روم. من غزلسرا هستم. اما شعر سپید را بسیار دوست دارم. بیشترین حجم از کتابخانه مرا کتاب های شعر سپید اشغال کرده و معتقدم شعر سپید کاملا شعر امروز است و بیشتر گنجایش جا دادن دغدغه های شعر امروز را دارد. با شعر سپید خوب امروز هم بیگانه نیستم. آثار گروس عبدالملکیان، زنده یاد رضا بروسان، علی عربی و جواد گنجلی از خراسان و برخی از کارهای احمدرضا احمدی، هرمز علی پور و بهزاد خاجات، از جوانترها نیز مهدی اشرفی را می‌خوانم و دوست دارم. تمام جریان های ادبی موجود در شعر سپید را دنبال کرده و بسیار دوست دارم. اما دستم به نوشتن شعر سپید نمی‌رود. چراکه معتقدم سرایش شعر سپید بسیار مشکل تر از قالب های سنتی و کلاسیک ماست. از این روسیاه شدن پیش خودم می‌ترسم که اگر من شعر سپید بنویسم و روسیاه شوم، افسردگی می‌گیرم.

 

 

و اما سوال آخر. در مورد شعر زنان و شاعران زن پرسیده بودند.

به لحاظ کمیت تعداد کمی از شاعران خانم هستند که آثارشان از ادبیات کلاسیک به جا مانده است. رابعه بنت کعب قزداری، جهان خاتون که هم روزگار حافظ و به لحاظ ادبی هم شانه حافظ، سپس به پروین اعتصامی می‌رسیم و در دهه 30 و 40 هم به فروغ فرخزاد می‌رسیم. اما در چند دهه اخیر وضعیت تغییر کرده است. از لحاظ کمیت که پیشرفت زیادی داشتیم. بیشتر فضای انجمن ها و فضای نشر را بانوان شاعر به خود اختصاص داده اند. اما به لحاظ کیفیت این سوال وجود دارد که آیا شعر بانوان می‌تواند با شعری که از قلم آقایان ساطع می‌شود رقابت کند؟ به نظر من در ادبیات امروز سیمین بهبهانی، چند شاعر جوان تر چون کبری موسوی، پانته آ صفایی و چند شاعر در زمینه شعر سپید مثل زنده یاد الهام اسلامی و لیلا کردبچه نام های قابلی برای ادبیات معاصر هستند. اما به نظر من بیش از این ها باید به شعر بانوان پرداخته شود چراکه ظرفیتی که این حوزه دارد، بسیار بیشتر از این‌هاست و نیاز مبرم به شناسایی، کشف و پرورش این استعدادها دارد.

 

ممنون و متشکر جناب بدیع

من هم از شما و پایگاه خبری تخصصی شعر و ترانه تارنا متشکرم.

 

کد خبر:169

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد

طراحی سایت توسط نونگار