انجمن های ادبی شناسنامه دار می‌شوند --------- فراخوان بزرگ جشنواره شعر شاهنامه منتشر شد---------- انتشار دکلمه ای از احسان افشاری ----------------- گزارش تصویری اختتامیه شعر انقلاب
کد خبر: 1267

 

متن دکلمه

 

 

با تیک و تاک ساعت دیواری

در زیر شیروانی مطرودم

دنبال موش های ولنگارو

سرگرم لمس ذهن خودم بودم

 

 

از خرت و پرت های پدر جدم

تا کفش های چرمی آقاجان

از تاس و تخت نرد فراموشم

تا پوکه های برنوی  باقرخان

 

 

از بند و وسمه های مشه لیلا

تا توپ  عاج کوچک مروارید

از عاشقانه های خودم با خود

تا نامه های بسته ی در تبعید

 

 

گاهی صدای خش خش دندان ها

گاهی صدای زوزه لولاها

یک عالمه خیانت مجنون بود

در ارتباط سالم لیلاها

 

 

در زیر میز کوچک خیاطی

جلدی خراش خورده نمایان بود

چشمم به چشم آلبوم گم افتاد

که زیرخاک خسته و پنهان بود

 

 

از تار عنکبوت گرفته تا

چندین و چند خاطره بر پشتش

از لای جلد له شده بیرون بود

یک دست مرد و حلقه انگشتش

 

 

آتش، عطش گرفت برش دارم

انگیزه داشتم که ببینم چیست

چیزی از آن گذشته موهومم

در لابلای خاطره هایش نیست

 

 

برداشتم عتیقه ی خاکی را

با فوت، گرد و خاک به پا کردم

بازش نکرده دلهره ام میکشت

خود را از این زمانه سوا کردم

 

 

در صفحه های اول این آلبوم

یک مرد و زن که منزل خود هستند

یک جا فقط مجاور همدیگر

یکجا فقط مقابل خود هستند

 

 

در عکس های کهنه بعضا تار

زن ها و مردهای فراوانی ست

از چیدمان ساده شان پیداست

این خانه حتم، خانه ایرانی ست

 

 

در صفحه های اول این آلبوم

یک فصل مشترک همه جا پیداست

مرد آخرین توان پس از کار است

زن آشنای مطبخ رویاهاست

 

 

گاهی فضا فضای پس از رنج است

گاهی فضا اتاق پر از قبر است

آن چیز مشترک که نمایان است

لبخند مات و بی نمک جبر است

 

 

در این میانه مرد به جوش آمد

زن، زنده مرده بود و به دل خون داشت

تا چاردست و پایی در عکس افتاد

یک بچه که قیافه محزون داشت

 

 

وقتی پدر همیشه پسر میخواست

بختش نوشت تا که چنین باشد

تا وقت تنگ پیری و جان کندن

شاید عصای دست همین باشد

 

 

در صفحه های اول این البوم

یک جسم گرم و کوچک لغزنده

 در دست های منسجم یک مرد

زیر نگاه وار زنی زنده

 

 

شب انعکاس های غم و خوناب

صبح انعقاد خون اساطیری

لعنت به این مصیبت پی در پی

صبحی نبود و شب، شب زنجیری

 

 

مرد از زمان قبل غزل می‌گفت

خنیاگر سخاوت مردانم

زنبور کارگر شده در کندو

نان آور فقیر بیابانم

 

 

در من حضور روشن اندوه است

در ماورای خنده همکاران

قلاب کرم خورده ی یک برکه

در دست بی سخاوت هر انسان

 

 

من ماجرای دیر دو کاجم در

یک کنج کور و دور دهی مطرود

من تکیه بازهم به خودم دارم

تا اره های کند شب موعود

 

 

بر شانه ام کبوتر تنهایی است

بی دان و لانه مانده ی بی پرواز

پایان عاشقانه ی یک دارم

در انزوای خانگی آغاز

 

 

سرمایه دار پارگی جیبم

بختم شبیه سکه دوزاری

از جیب بی نهایت من افتاد

در فاضلاب کوچه اجباری

 

 

در صفحه های بعدی این آلبوم

دنبال رازهای عدم بودم

تا اینکه چال گونه ی زن فهماند

آن بچه در میانه خودم بودم

 

 

در پشت دست کودکی خیسم

با رد تیز تیزی دندانم

ساعت درست کردم و خندیدم

در لحظه های پیش دبستانم

 

 

کیکی خزیده است کنار میز

زن ها و مردها و دو جین کودک

با ژست های لوس دهه پنجاه

با دسته های مصنوعی میخک

 

 

یک دوربین ثابت بی مزه

انگار از قشنگترین منظر

تصویرهای تار زیادی را

انداخته برای غمی دیگر

 

 

انگار جای دیگر در خانه

شایسته نگاه و تماشا نیست

انگار گوشه کنج پر از خالی

با بک گراند تیره تماشاییست

 

 

زن موی باز و لخت سیاهی داشت

مرد ابتدای عشق و خیابان بود

با خنده های نقلی مصنوعی

آیینه دار مکتب تهران بود

 

 

گاهی محیط عکس عوض می‌شد

از تو به پارک های همان اطراف

یک صندلی کوچک سیمانی

فیگورهای عکس همان اوصاف

 

 

از سوژه های تلخ به جا مانده

از سفره های باز بدون رنگ

تغییر رنگ باخته ها در نور

شب های تار دلهره دار جنگ

 

 

از چسب های ضربدری بر نور

آژیرهای ممتد هرجایی

آوازهای محمد و خرمشهر

تا بمب های نسل اروپایی

 

 

در جان پناه های پر از ادرار

مردم در عمق رفتن آب از سر

جنگ و غم طبیعت تاریکش

مردان کلت بسته ی نان آور

 

 

موشک تمام هستی دریا را

از من گرفت و گل سرنهرم زد

شکل شعار شعر عوض شد تا

آهنگران که داغ به شهرم زد

 

 

هر روز وقت رفتن همت ها

خوردند اشک مادر و کودک را

ما نان و خون و چلچله میخوردیم

با زخم ناگهان جهان آرا

 

 

مردان قرص کوچه ی بالایی

زن های پیر کوچه ی پایینی

رفتند تا دوباره به بار آیند

در باغ های کوچک تزیینی

 

 

آلبوم دوباره باز ورق می خورد

هی لقمه های کوچک نان و نفت

تا گاز خردلی که جهان را سوخت

سال نفس کشیدن شصت و هفت

 

 

پاهای مردهای خطر کرده

جا مانده در میانه ی ویرانی

از مرده سوزهای به چین رفته

آوارگان بی کس ایرانی

 

 

در عکس های دیگر این آلبوم

دریاچه ی ارومیه خندان بود

شب های ناز تا ابد اهواز

چتری پر از ستاره و باران بود

 

 

در سطرهای پارک کسی دیگر

دلگرم نان مانده مردم نیست

دیگر به لطف بارش نان از ماه

کسب کسی گدای گندم نیست

 

 

در هیچ جا خدای زمستان ها

بهمن به کشتزار کسی نفروخت

هرگز خدا دهان کسی را که

فریاد سرکشید نخواهد دوخت

 

 

هرگز جهان، جهان مدارا نیست

زحمت اگر عصاره آدم هاست

دنیا به روی کاخ نشینان ریخت

دنیا به پای کوله بران برخاست

 

 

مادر چروک پشت چروک افتاد

بابا غروب پشت غروب آمد

شب ها به جای درس پسر شعرید

حافظ گشود قرعه ی خوب آمد

 

 

در آن همه ضیافت غم بر غم

یک چیز باز مرهم مادر شد

چیزی که به غرور پدر جان داد

فرزند دوم آمد و دختر شد

 

 

حالا پسر عصاره غیرت بود

جان و جنون زندگی اش او شد

سحرش بزرگ می شد و ری می‌کرد

وقتی که عشق مجلس جادو شد

 

 

آلبوم دوباره باز ورق می‌خورد

جا پای عشق تازه نمایان شد

تهران و دود وسوسه اش می‌کرد

افسانه خوان مریم تهران شد

 

 

هی خرده عشق از در و پیکر ریخت

تنها یکی قدم به قدم آمد

تنها یکی برای ابد ماند و

تنها یکی به ذوق عدم آمد

 

 

در عکس های آخر این آلبوم

مادر خلاصه شد به گل و گلدان

بابا خلاصه شد به شب و چای اش

خواهر به بخت شوهرش آویزان

 

 

در انعکاس عکس بد بعدی

وزن پدر شکسته شد و کم شد

دنیا درون عکس بهم می‌ریخت

یکباره بک گراند جهنم شد

 

 

خواهر کنار من به خودش توپید

خود را گذاشت اسلحه را برداشت

در مجلس عروسی خود خون کرد

بر گونه اش شقایق گلگون کاشت

 

 

مادر ولی، نماز عشا را خواند

بر تختخواب رفت و فقط خوابید

فردا که صبح شد پدرم از شرق

مادر غروب کرد و نمی تابید

 

 

همسر فقط جنازه عشقش را

بر دوش سست و خسته خود می برد

دائم به خود نیامده وا می‌رفت

هرچند گام، باز زمین میخورد

 

 

من هول کرده بودم و آلبوم را

انداختم در آن سر انباری

دکتر بیا که داروندارم را بردند

سمت مسلخ تاتاری

 

 

مادر که مرگ نیست، چرا در عکس

بابا همیشه هست، چرا در عکس

خواهر همیشه در صدد عشق است

همسر نرفته است، چرا در عکس

 

 

لعنت به من که قرص جوابم کرد

انگار این دفعه از دم آخر بود

آن عکس روزهای پس از این است

این آلبوم از زمانه جلوتر بود

 

 

.

 

 

اطلاعات تکميلي

  • نام دکلمه کننده: علیرضا آذر
  • شاعر: علیرضا آذر
تماشا 2543 دفعه

رسانه

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد