انجمن های ادبی شناسنامه دار می‌شوند --------- فراخوان بزرگ جشنواره شعر شاهنامه منتشر شد---------- انتشار دکلمه ای از احسان افشاری ----------------- گزارش تصویری اختتامیه شعر انقلاب
گفتگو

گفتگو (7)

راویان مجموعه ای مشترک از سه مولف است که به همت انتشارات فصل پنجم به چاپ رسیده است.

 

محمد افندیده، محمد نیازی و آریا معصومی که سهم هرکدام به ترتیب ده ، ده و هفت شعر است که در مجموع سی و هفت شعر بلند را در مجموعه می خوانیم. گزینش آثار و گردآوری مجموعه نیز به عهده ی محمد افندیده بوده است.

 

افندیده دلیل انتخاب دو مولف بعدی را نزدیک بودن وضعیت ترسیم ساختار اثر و همچنین نزدیکی جهان ذهنی معطوف به شعر سه مولف با توجه به موتیف های موجود در تمالیته ی آثار بیان می کند.

 

این شاعر می گوید: این وجوه اشتراک می تواند دلایل مختلفی داشته باشد که شماری از آن ها همچون اشتراکات جغرافیای زیست بوم (امتداد مسیر رشته کوه زاگرس) و وضعیت نزدیک فرهنگی محل سکونت در سال های پر اهمیت کودکی و نوجوانی مولفین اثر باشد. این مسائل سبب در هم تنیدگی مستتر و زیر پوستی اندیشه ، مضمون و ابژه های مشترک ، نوع نگاه ، عاطفه و نوستالژیای متن خواهد شد که خود قابل بحث است.اما آنچه برای من بیشتر حائز اهمیت بوده است نوع نگاه مولف به شعر و ترسیم ساختار ذهنی شعر و جهان ذهنی ساخته شده جهت ترسیم فضای شعر بوده است. من شعر خود را دارای ویژگی هایی می دانم و این قسم اشتراک برایم مهم بود نهایتا اشعار باید وجه تسمیه مشترکی را به گرده می کشیدند که جلوتر بیان و لختی تفسیر خواهم کرد.

 

وی ادامه داد: لذا از بین شاعران جوانی که قلم شان و خصوصا نوع نگاه شان به شعر با من مشترک بود نیازی و معصومی را برگزیدم که هر دو شاعران با آتیه و خوبی هستند و همواره مانند برادری بزرگ تر به من رجوع کرده اند و هر دو را از نظر اخلاق هم شایسته می دانم چرا که حوصله ی چندین سال سررفته ی من مجالی برای کشمکش با برخی مولفین پرحاشیه را ندارد. بر این منوال و پس از صرف زمان و انرژی بسیار برای گزینش و ویرایش اشعار نهایتا سی و هفت اثر را کنار هم قرار داده به دفتر انتشارات مربوطه ارسال کردم.

 

افندیده افزود: شاخصه ی اصلی شعر من روایتمندی و استحکام روایت از آغاز تا پایان کار است بدانگونه که خواننده ی اثر خود را با متن همراه دیده و به ادامه ی خوانش تا پایان اثر مجاب کند و این یعنی هم کمک به شعر و هم به مخاطب عجول کم حوصله عصر حاضر جهت صرف زمانی بیشتر در سرزمین هنر که روشن به آن نیاز مبرم دارد.

 

وی اضافه کرد: صد البته تمام این گفتار زمانی قابل بیان خواهد بود که ما اثری ارزشمند با چنین مشخصاتی به دست مخاطب رسانده باشیم نه صرفا اثری روایتمند یا روایت محور‌. امروزه روز دیگر کسی به شما نخواهد گفت که "روایت" برای گونه ی دیگری از متون ادبی است و شعر نباید اینگونه بر استحکام روایی خود مصر باشد.

 

افندیده در ادامه به پیشینه خود در ادبیات اشاره کرد و گفت: من ادبیات را با فعالیت در حوزه ی ادبیات داستانی آغاز کرده ام و اینگونه روایت را از نثر و داستان نویسی به شعرم کشانده ام اما به نحوی که شعریت اثر با کمترین مخاطره یا نقصانی مواجه نشده بلکه این وضعیت تاثیری مثبت در اثر ایجاد کند نه منفی.

روایت در شعرهای من روایتی ست که با بهره گیری از عناصر خویشاوند خویش یعنی عناصر یا المان های داستان نویسی منسجم و مستحکم می شود و از اینرو خرده تفاوت هایی با آنچه به عنوان روایت در شعر سپید پیش تر دیده و شنیده و خوانده می شد خواهد داشت.

 

مولف مجموعه برادرکشی ادامه داد: همچنین آگاهم که این می تواند تنها ادعایی خام یا ناقص باشد. پس به بیان ادله خواهم پرداخت چنانکه در شعر دوم مجموعه که روایتی بلند با مضمون جنگ است اگر شخص برخورد کننده با اثر اطلاعات مکفی از تکنیک های داستان نویسی داشته باشد به راحتی می تواند پروتاگونیست ، آنتاگونیست ، کشمکش ، بحران ، دیالوگ ، جریان سیال ذهنی همچنین در وجه تصویرگری اثر بافت ، زاویه ی دید و ... را مشاهده و در متن نشانه گذاری کند.

خوشبختانه اینگونه ی روایت در شعر سپید امروز …

 

وی به ویژگی های شعر خود نیز اشاره ای کرد و افزود: الزام بعدی برایم تصویرگری شعر است. بر آنچه می گویم بسیار راسخم که شعر سپید باید تصویرگر باشد و کشف ها و ساختارشکنی ها و آشنایی زدایی ها و ... با تصویرگری به متن کشیده شوند.برای من زبان بیشتر به مثابه مواد اولیه ی ساختن شعر است نه ابزاری برای خلق زیبایی.

در روزگار ما مخاطب هیچ نمی پسندد که مدت زیادی در شعر بر بستر عریانِ تک وجهی زبان رها شود.کافی ست خود را در یافتن تصویر در مضیقه و ملزم به پردازش مفاهیمی در مغز بیابد.

او کلافه می شود!

و کار شعر تمام است.

عصر ما عصر تصویر است.

رسانه های تصویری قسمت اعظم فضاها را تحت سلطه ی خویش درآورده اند چراکه مردم با تصویر بسیار ساده تر و بهتر ارتباط برقرار می کنند و پیرو آن می توان گفت هنرهای تصویری نیز بسیار موفق ترند.

انسان معاصر دوست دارد شلیک گلوله و کشته شدن کاراکتر منفی یک فیلم را ببیند اما هرگز دوست ندارد جسدی را تشریح کند تا در خصوص گوارش اطلاعات و آماری محاسبه کند‌.

کنار زدن اعضای داخلی با دست برای محاسبه ی طول روده؟

اصلا حرف اش را نزنید!

من که می روم سراغ هنر.

آنهم تجسمی که بیشترین رجوع مخاطب را دارد مثل سینما ، نقاشی ، عکاسی.

نه هرگز نخواهم توانست!

اعتراف می کنم شعر روح مرا تسخیر کرده است.

 

امّا می کوشم شعری تصویرگر داشته باشم.زمانیکه شعر با تصویر پرداخت شود ماندگاری فزون تر و موثرتری در ذهن مخاطب خواهد داشت و زیبایی خلق شده با تکنیک های تصویری با ترجمه ی اثر به هر زبانی باز به قوت در اثر حضور خواهد داشت آنچه در خصوص بازی های زبانی و خلق زیبایی با تکیه بر بازی های زبانی هرگز مقدور نخواهد بود.

 

من اینگونه می پندارم و چنین می نگارم و دیگر مولفان مجموعه نیز.

برای مثال وقتی می گویم:

"گوزنی که بر دیوار خشک شده

با اندوه زیبایی اش را حفظ کرده است"

مفهوم مرگ و اندوه ناشی از مرگ و نیست انگاری و هیچ پنداری و پوچ گرایی انسان معاصر در برخورد با ابژه ی مرگ با چنین تصویری در ذهن مخاطب میخ می شود.

حالا اگر بگوییم :

"گوزن ها

با اندوه بسیار هنگفتی کشته می شوند"

در واقع کاری نکرده ایم تازه این در حالی ست که خود کاراکتر گوزن تصویر دارد و پدیده ی مرگ آن نیز تصویری دیگر.اما باز هم افاقه نمی کند چراکه این تصویر نمی تواند بدیع و مستحکم باشد.

ما در پرداخت تصویر :

و گوزنی که بر دیوار خشک شده

موارد به نظر جزئی اما بسیار حائز اهمیتی را مد نظر داشته ایم تا به تصویری مطلوب برای شعرمان برسیم.مواردی همچون :

بافت ، زاویه ی دید ، نما ، تصویر کانونی حتی تاثیر روانی تصویر ارائه شده و با اعمال تمام این وضعیت ها به هدف نزدیک شده یا رسیده ایم.

 

 

مسئله ی دیگر که بسیار بغرنج است یک جریان انحرافی باقی مانده از دهه ی هفتاد و از متن جریان شعری "سهل و ممتنع" است که احتمالا بدلیل عدم آگاهی از مفهوم واژه ی (ممتنع) ابتدا نگارش شعر را ساده نویسی و در ادامه سهل نویسی و سهل انگاری پنداشته و نگاشتند.

 

اشعاری تضعیف شده از هرجنبه ی ممکن با بسنده به بازی های کم ارزش در سطح زبان و خرده توجهی به عاطفه چنانکه می بینیم بدترین آفتی ست که در چهار دهه ی اخیر گریبان شعر سپید را گرفته است.

 

به جد شایسته ترین نام برای اینگونه اشعار را "آبدوخیاری" می پندارم.

 

با ریختن مقادیری واژه بی کمترین دقتی در یک ظرف با فرمی پر از فرو رفتگی و برامدگی ناهنجار و تکان دادن و ریختن روی کاغذ چه حاصل مان خواهد شد!؟ حالا ابتدا یا انتهای متن را به یک "دلتنگم" یا "معشوقه ی اجتماعی من" نیز مزیّن کنیم که چه بدتر!!!

 

شعر سپید باید گُرده ای از این وضعیت اسف بار ناروا و سخیف سبک کند.

 

وی هدف از گزینش و انتشار راویان را چنین برشمرد: راویان به گونه ای گزینش و ویرایش و چاپ شد که بتواند حدود شعر سپید منسجم و تایید شده با نگاهی خوش بینانه مورد پسند ادبیات امروز باشد.

 

نکته ی بعدی که با توجه به تیترهای عنوان شده ی آغازین متن لازم به ذکر است وضعیت توانایی و موفقیت متن کتاب در خلق محتواست چنانکه در این مجموعه تلاش شد آثاری با خلق محتوای چشمگیر در متن کتاب موجود باشند و امید که چنین بوده باشد.

این وعده را می دهم که "راویان" سی و هفت مرتبه شعری دغدغه مند به شما ارائه خواهد داد.

 

اگر نیاز به توضیح مضاعف و دیگرگونه ای باشد باید چنین گفت که اندیشه توانایی تجزیه و تحلیل ما در برخورد با پدیده ها خاصه برمبنای تعاریف و تفاسیر فلسفی است.

اندیشه ی بشر همواره در گرو سطح دانستگی فلسفی او بوده است پس شاعر باید سعی کند از نظر مطالعه و دانستگی فلسفی خود را در سطح بالایی حفظ کند.

 

برای مثال من وقتی میخواهم به ابژه ی تنهایی گریزی داشته باشم گاهی مخاطب را در ابتدای متن تنها می گذارم تا او در هیئت انسانی تنها و به جا مانده از اجتماع شلوغ و بی دروپیکرِ عاری از یک صورت آشنا به تماشای وقایع بنشیند و گاه ندایی هادی بشنود.اینجا باستناد آموخته های دیداری و شنیداری و حسی او خود را در سطح دانستگی بالاتری نسبت به سطر ابتدایی می یابد.نهایتا می تواند به تجزیه و تحلیل در محتوای متن ورود کند چراکه حال خود را در سطح دانایی مکفی برای اتخاذ رای بر تنهایی یافته است و از این مسئله استقبال می کند.

 

از پی این به کنش و واکنش واداشتن مخاطب در متن نوعی تفکر منتقل شده است و اگر این تفکر اندیشیده و بالنده باشد اثر نیز در خلق محتوا موفق بوده است و در این زمینه کاری کرده و به کناری ننشسته است.

 

این متن هوشمند است.این متن را در راویان تجربه کنید و من اینجا تنها یک متد را لو داده ام. راویان محتوای ارزشمندی را زیر جلد و در متن خود به هرسو منتقل می کند و از این باب بر مجموعه بسیار غرّه ام.

 

این شاعر در پایان نیز گفت: تمام تلاشی که در مراحل مختلف جهت ارائه ی این مجموعه انجام شد به این دلیل بود که قصد داشتیم مجموعه ای یکپارچه و ارزشمند به بازار شعرِ سپیدِ تضعیف شده ی این روزهای ادبیات کشور اضافه کنیم که شعر دغدغه است ، که شعر معزز است ، که شعر بینواست.

 

البته باز هم معترفم که این شاید سلیقه ی من باشد اما بر این سخن راسخم که "راویان" می تواند معرفی کننده ی جریان شعر سپید جدی زمان خود اش باشد.

 

نه با تکیه بر باد بی مبدا و بی مقصد برخی وضعیت ها و اجتماعات کزایی در متن ادبیات که با تکیه بر متن کتاب و آنچه تا امروز منتقدین و مفسرین و شاعران جدی در خصوص اش اظهار داشته اند بیان می کنم. امیدوارم توانسته باشم جان کلام را صحیح منتقل کرده باشم چراکه این کمترین حق کتاب است.

 

به دلیل ضیق فضا و زمان همه چیز به اختصار و ابتر بیان شد و امید که فرصتی مغتنم تر کلام را تکمیل کنم.

و حرف آخر:

اینکه شاید بتوان این گفتگو و متنِ حاصل از آن را به مثابه مقدمه ای بر کتاب راویان مویه های زاگرس  که به دلایل بسیار ، کم اهمیت و روشن در روزهای چاپ مجموعه نگارش نشد.

 

کد خبر: 943

 

 

محمدرضا عبدالملکیان معتقد است که جامعه شعری نیاز به تشکلاتی جامع دارد و در این رابطه می‌گوید: طبق آمار وزارت ارشاد ما در کشور 30 هزار شاعر صاحب کتاب داریم؛ اما چرا هنوز یک تشکیلات صنفی برای شاعران نداریم. ما امروز «خانه تئاتر»، «خانه موسیقی»، «خانه عکاسی» و «خانه سینما» داریم اما هنوز یک تشکیلات برای هنر اول مملکت‌مان نداریم و این درد است.

 

محمدرضا عبدالملکیان، شاعر پیشکسوت کشورمان مدتی است که فعالیت‌هایی را در فضای مجازی آغاز کرده است و تحت عنوان «کنگره بزرگ شعر نو ایران» اقدام به بیان مطالب ابتدایی شعر و موضوعات چالشی و روز شعر می‌پردازد. در این راستا گفت‌وگوی مفصلی را با این شاعر مطرح کشورمان انجام دادیم که عبدالملکیان در آن مطالب مختلفی را درباره مشکلات شعر امروز مطرح کرد که در ادامه می‌خوانید.

 

 

چرا محمدرضا عبدالملکیان در  65 سالگی به فکر پرداختن به مسائل روز شعر افتاده است و آیا شرایط شعر امروز باعث چنین تصمیمی شده است؟

من در کانال «کنگره بزرگ شعر نو ایران» یکسری از دیدگاه‌های خودم را درباره آسیب‌شناسی شعر امروز بیان کرده‌ام و در مطالبی مفصل این موضوعات غیرحاشیه‌ای اما مهم شعر امروز مطرح شده است؛ چراکه من کاری به شعر جوششی و کوششی ندارم و برایم مهم نیست که از دیدگاه فلان شاعر فلانی شاعر است یا نیست. به اعتقاد من پرداختن به این موضوعات مشکلی را حل نمی‌کند و باید به مباحث پایه بپردازیم.

 

منظور از مباحث پایه چیست؟

مشکلات شعر امروز کم نیست و هر گوشه‌‌ای را که نگاه کنید کار انجام نشده روی زمین است که باید انجام شود. برای مثال یکی از مشکلات مهم شعر امروز، ترانه است؛ چراکه شعر امروز ما به دلیل گسترش ترانه در حال ضربه خوردن است. ترانه وسوسه‌های بسیار زیادی را با خود به همراه دارد که استعدادهای شعری را به سمت خودش می‌کشد. از آن بدتر ترانه‌سراها اصرار دارند که شعر می‌نویسند، ‌در حالی که ترانه شعر نیست و ربطی به آن ندارد.

 

پس ترانه به چه چیزی ربط دارد؟

من ترانه را از شعر نمی‌دانم؛ چراکه ترانه بر مبنای ملودی اتفاق می‌افتد.

 

شعر محاوره معمولا روی ملودی نوشته نمی‌شود. آیا شما شعر محاوره را  هم از ترانه می‌دانید؟

شعر محاوره ترانه نیست. تعریف این دو کاملا از هم جداست. آهنگساز یک شعر از من را برمی‌دارد و روی آن آهنگ می‌گذارد یا شعری از حافظ را انتخاب می‌کند آیا اسم این ترانه است؟ خیر این شعر است حتی اگر خواننده‌ای آن را بخواند. ترانه کلامی است که بر مبنای نیاز ملودی نوشته می‌شود. از طرفی شعر محاوره مربوط به امروز نیست و ما از گذشته‌های دور شعر محاوره داشتیم و این روند ادامه داشت تا در دوره معاصر که به عمران صلاحی و حسین منزوی رسید. این شاعران در دوره خود شعر محاوره گفتند و بعدها هم آهنگسازی روی آن ملودی گذاشته است. بعد شاعر امروز ما می‌آید و شعر محاوره‌ای را در قالب چهارپاره می‌نویسد و نام ترانه را روی آن می‌گذارد. وقتی از این افراد سوال می‌کنیم که چرا اسم این کار را ترانه می‌‌گذارید، هیچ جوابی ندارد.

 

هدف از بیان این مطالب چیست؟

من حدود سه ماه است که دردهای حوزه شعر را می‌نویسم و خوشبختانه بسیار مورد توجه جامعه ادبی قرار گرفته است و هر مطلب، بالای 20 هزار بازدیدکننده دارد. باید قبول کنیم که دعوای آن شاعر با فلان شاعر دغدغه جامعه شعر نیست و ما باید به دغدغه‌های شعر امروز بپردازیم.

 

به نظر شما دغدغه شعر امروز چیست؟

مسائل و مشکلات بسیار است. برای مثال به اعتقاد من همه جوایز شعر دولتی و شبه دولتی باید تعطیل شود؛ چراکه به شعر امروز ضربه می‌زند. ما در گذشته چیزی به اسم مسابقه شعر نداشتیم و این پدیده در دو دهه اخیر، شعر ما را به حاشیه برده است. شعر محصول لحظات بی‌تابی شاعر است و نه محصول فلان جشنواره.  طرف موضوع مشخص می‌کند و شاعران برای آن موضوع شعر می‌نویسند تا جایزه بگیرند. واقعا چه منطقی پشت این کار است؟ شما کارنامه نیما، اخوان ، سهراب و فروغ را بررسی کنید و ببینید که این شاعران در کدام جایزه ادبی شرکت کرده‌اند و در کدام یک، جایزه گرفته‌اند. متاسفانه شاعر امروز ما دغدغه جایزه و جشنواره دارد. اجازه دهید داستان جالبی را برای شما تعریف کنم. چند وقت پیش من یک فراخوان برای کنگره شعر نو ایران دادم و گفتم که شعرهایتان را بفرستید؛ چراکه می‌خواستم با استفاده از این شعرها، کتابی چاپ کنم.  یعنی می‌خواستم یک منبع قابل ملاحظه از شعر نو امروز ایران داشته باشم. اولین سوالی که از من می‌پرسیدند درباره داوران و میزان جایزه است. انگار چیزی به نام قانون در ذهن شاعران نقش بسته که هر جایی که قرار است شعر به آنها تحویل بدهند، باید جایزه یا جشنواره‌ای باشد. ذهن جامعه طوری منحرف شده است که همه سفت و سخت ایستادن تا جایزه بگیرند. سوال من از دوستان این است که برای چه مسابقه برگزار می‌کنند؟ مسابقه جز ایجاد دشمنی مگر فایده دیگری هم دارد؟ در یک مسابقه صد نفر شعر می‌فرستند بعد ما به سه نفر جایزه می‌دهیم و در نتیجه آن نود و هفت نفر دشمن آن سه نفر می‌شوند.

 

پس شما نیز مخالف برگزاری جوایز هستید. به نظر شما این جوایز چه آسیبی به این حوزه می‌رسانند؟

آسیب‌های جوایز متعدد است. یکی از جدی‌ترین آسیب‌های برگزاری جایزه شعر ایجاد حس توهم در شاعر است. یعنی من در جایزه‌ای برگزیده می‌شوم و حس می‌کنم که دیگر کار تمام شده است و به جمع اساتید شعر و ادب پیوسته‌ام. البته این نکته را باید بگویم که انتقاد من به حوزه شعر متوجه دوستانی است که از بودجه بیت‌المال جایزه برگزار می‌کنند و به نهادهای خصوصی کاری ندارم.  شخصی به نام عبدالملکیان تصمیم می‌گیرد جایزه‌ای برگزار کند و به چهار شاعر هم جایزه بدهد، خب این چه اشکالی دارد. در سال گذشته حدود 208 جایزه شعری در کشور برگزار شده است که از این بین بودجه حدود 200 جایزه از محل اعتبارات دولتی بوده است. درد ما این است. در گذشته‌های دور ما مسابقه شعر فروغ را داشتیم. در یک دوره در بخش شعر کلاسیک حسین منزوی و در بخش شعر نو سیدعلی صالحی برگزیده شدند. در این مسابقه و جایزه اصلا مبلغ مادی‌ مهم نبود. معنویت این کار ایجاد انگیزه برای شاعر می‌کرد. بنابراین شاعر تلاش می‌کرد تا برگزیده شود و آن لوح را با افتخار بر دیوار خانه‌اش بکوبد. اما امروز طرف برنده فلان جایزه شعری می‌شود اما خجالت می‌کشد که عنوان کند و هیچ جایی نمی‌گوید که برنده شده است و تنها آن مبلغ برای او اهمیت داشته است.  دوستان به جایزه اعتقاد ندارند اما دنبال آن 5- 6 میلیون جایزه هستند و به در و دیوار می‌زنند تا برنده شوند. چشم‌انداز باید معنوی باشد؛ زیرا وقتی معنوی شد ارزش پیدا می‌کند.

 

پس شما موافق برگزاری جایزه‌های خصوصی با همه‌ حواشی آن هستید؟ برای مثال جایزه شاملو و قیصر در ماه گذشته برگزار شد.

من مخالف بریز وبپاش با پول دولتی هستم؛ اگر نه چه اشکالی دارد که یک شاعر مانند آقای حافظ موسوی در گوشه‌ای بنشیند و حتی به شاگردان و دوست‌دارانش جایزه بدهد. حافظ موسوی با تلاش جایگاهی را برای جایزه‌اش اختیار کرده و ارزش معنوی این جایزه را به حدی بالا برده که دغدغه ذهن جوانان امروز شده است. به نظر من اگر کسی این توانایی را دارد تا جایزه‌ای برگزار کند تا برای شاعران کشور حساسیت ایجاد کند، دست به چنین کاری بزند. همیشه اعتراض به جایزه‌های معنوی می‌شود و کمتر به جایزه‌های دولتی چنین اعتراض‌هایی بوده است. ما باید از جایزه‌های خصوصی حمایت کنیم و از آن دفاع کنیم. حافظ موسوی عمرش را برای ادبیات گذاشته و همه می‌دانند که سلیقه او با سلیقه عبدالملکیان زمین تا آسمان اختلاف دارد اما این دلیل نمی‌شود که من یا امثال من او را تخبریب کنیم بلکه باید به دفاع از او بپردازیم.  حافظ موسوی امروز جایزه شعر شاملو را برگزار می‌کند و هر کس که فکر می‌کند از او بهتر می‌تواند برگزار کند و در حال حاضر به شاملو ظلم شده است، بیاید و جایزه شعر «شاملو بزرگ» یا «الف. بامداد» را برگزار کند. نتیجه این جایزه در نهایت نتیجه و دیدگاه برگزارکنندگان این جایزه است. ما باید از جایزه‌هایی مانند شعر شاملو حمایت کنیم و به اسم برگزیدگان کاری نداشته باشیم. شما مطمئن باشید که اگر انتخاب‌ها اشتباه باشد، جایزه به سرعت از سوی جامعه طرد می‌شود و برگزارکنندگان به این نتیجه می‌رسند که باید شیوه خود را تغییر دهند.

 

شما در جایزه شعر جوان چه شیوه‌ای را مدنظر داشتید. آیا امروز از آن شیوه راضی هستید؟

من در آن جایزه تلاش می‌کردم تا تنوع را رعایت کنم. در آن جوایز حافظ موسوی و شمس لنگرودی از این طرف و از آن طرف یوسفعلی میرشکاک داور بوده‌اند. یعنی کسانی در یک جایزه داوری کرده‌اند که از دور به خون هم تشنه بودند اما وقتی به هم نزدیک شدند به این نتیجه رسیدند که چقدر نظرهایشان شبیه به هم است. به خاطر دارم که در آن دوران حافظ موسوی در یک طرف میز و قیصر امین‌پور در آن طرف میز می‌نشست و با هم دعوا و بحث می‌کردند. البته داوری‌ها در آن زمان به این شکل نبود که در دو ساعت کار تمام شود؛ بلکه گاهی یک هفته برای دفاع یا رد یک کتاب بحث انجام می‌شد.

 

 

آیا امروز نیز چنین شرایطی حاکم است؟

متاسفانه چنین چیزی نیست و هر دو طرف یعنی جناح دولتی و حکومتی و جناح روشنفکر افراد شبیه به خود را برای داوری انتخاب می‌کنند و به همین دلیل می‌توان برگزیدگان را حدس زد. برای مثال حافظ موسوی برای جایزه شاملو چهارنفر شبیه به هم را انتخاب می‌کند. زمانی من مسئول شعر جوان بودم و پنج نفر از این سمت و چند نفر از آن سمت را انتخاب می‌کردم تا همه سلایق در جایزه باشد. مشکل ما این است که هنوز به این نگاه نرسیدیم و جایزه هنوز شروع نشده، همه به دنبال سفارش کردن دوستان و شاگردان خود به دیگر داوران هستند.

 

آیا پرداختن به این مسائل پایه در فضای مجازی و در قالب یادداشت دردی را هم دوا می‌کند؟

بیش از چهل سال است که من در عرصه ادبیات این مملکت فعالیت می‌کنم. یک زمان طرف فقط شاعر است، یک زمان علاوه بر شاعر در بخش‌های فرهنگی مملکت نیز فعالیت کرده است. من در این چهل سال در بسیاری از برنامه‌های فرهنگی کشور حضور داشتم و احساس می‌کنم که این تجربیات باید منتقل شود تا آن اشتباهاتی که من در گذشته انجام دادم را دیگران انجام ندهند. من سال‌هاست به این نتیجه رسیدم که جناح‌های سیاسی را باید رها کنم؛ چراکه بزرگ‌ترین آسیب‌ها از همین جناح‌بندی‌ها به شعر رسیده‌ است. شما شاعران سیاسی ما را نگاه کنید و بعد با واقعیت بگویید که این نگاه سیاسی چه آسیبی را به شعر آنها رسانده است. به اعتقاد من شاعران هرچه به حزب و گروه‌های سیاسی نزدیک‌تر شدند، جایگاه ادبی خود را بیشتر از دست می‌دهند و خودشان را بیشتر قربانی می‌کنند. البته این مساله مربوط به امروز نیست و این نگاه اشتباه را می‌توان از مشروطه دنبال کرد. من از نزدیک با این دوستان سیاسی کار کردم و با هر دو طیف فعالیت داشته‌ام و این را به جرات می‌توان بگویم که دروغ می‌گویند و آینده شعری شاعر را خراب می‌کنند. این افراد مدعی، در حد یک پاراگراف هم انعطاف ندارند. یعنی کافی است که صد صفحه برای آنها بنویسید و بعد یک پاراگراف نظر مخالف نه، بلکه موافق آنها نداشته باشید؛ باور کنید دیگر جواب‌تان را هم نمی‌دهند. یعنی مستقیم به تو می‌فهمانند یا باید حافط منافع گروه راست باشی یا حافظ منافع گروه چپ و وسط وجود ندارد. این دوستان فقط ادعا دارند و در بوق و کرنا می‌کنند که ما انتقادپذیر هستیم اما یک خط انتقاد را هم نمی‌پذیرند. در چنین شرایطی چرا شاعر باید وارد این بازی شود و خودش را خرج گروه‌های سیاسی کند. من مشکلات را می‌بینم و با حواشی آشنا هستم و رسانه‌ای نیز در اختیار ندارم بنابراین تصمیم گرفتم تا به دلیل تعهدی که به جامعه خودم دارم این مسائل را مطرح کنم.

 

باتوجه به دغدغه‌ها و صحبت‌های شما آیا شعر امروز ما نیاز به بازنگری دارد؟

بله. نه‌تنها شعر بلکه همه حوزه‌ها نیاز به بازنگری دارند و شعر از این قاعده مستثنی نیست. طبق آمار ارشاد ما در کشور 30 هزار شاعر صاحب کتاب داریم؛ اما چرا هنوز یک تشکیلات صنفی برای شاعران نداریم. ما امروز «خانه تئاتر»، «خانه موسیقی»، «خانه عکاسی» و «خانه سینما» داریم اما هنوز یک تشکیلات برای هنر اول مملکت‌مان نداریم و این درد است.

 

دلیل این اتفاق چیست؟

دلیل این است که چهار موسسه خصوصی داریم که با اسم شعر به دنبال منافع خود هستند و این چهار موسسه اجازه تشکیل چنین صنفی را به ما نمی‌دهند و مانع می‌شوند. ما الان 50 موسسه شبه شعری داریم که از هر نهادی که بتوانند پول می‌گیرند و همین باعث شده که یک نهاد خوب شعری نداشته باشیم. من از سال 78 تا به امروز عضو شورای عالی خانه هنرمندان هستم و بابت حضور در جلسات آنجا که دو هفته در میان برگزار می‌شود تا به امروز یک ریال هم دریافت نکردم. نه من بلکه هیچکس حتی رییس هم حقوقی دریافت نکرده است و در آنجا فقط مدیرعامل به دلیل کارهای اجرایی حقوقی دریافت می‌کند. در گروه‌های پنج نفره شعری هیات مدیره تشکیل می‌شود و اولین کاری که می‌کنند برای خودشان حقوق مشخص می‌کنند، به چاپ و ترجمه کتاب خودشان می‌پردازند و برای یکدیگر بزرگداشت می‌گیرند و این‌هاست که مشکل می‌آفریند. سر همین است که ما خانه شعر نداریم. 30 هزار شاعر هنوز خانه ندارند و ما نتوانسته‌ایم این افراد را زیر یک سقف جمع کنیم.

 همه باید کمک کنیم تا این تشکیلات را راه‌اندازی کنیم و دکان‌های چند نفره را تعطیل کنیم.

 

پس باید به دنبال یک نهاد خصوصی باشیم؟

بله. شما به موسسه بهاران توجه کنید. این موسسه مجوز گرفته و مکانی را برای کلاس‌هایش در نظر گرفته است. بعد از آن خودش کارهایش را طراحی می‌کند و اقدام به برگزاری دوره‌های آموزشی می‌کند و به این شکل روی پای خودش ایستاده است و کسب درآمد می‌کند. این شکل صحیح ماجراست؛ چراکه موسسه خصوصی باید روی پای خودش بایستد نه اینکه از دولت پول بگیرد. خرج کردن را همه بلد هستند. امروز موسسه‌ای دولتی کلاسی را با حضور استاد محمدعلی بهمنی برگزار می‌کند و رایگان هم است اما استقبال نمی‌شود. دلیل چیست؟ دلیل آن است که علاقه‌مند دو جلسه می‌آید و دیگر نمی‌آید. محمدعلی بهمنی شاعر بسیار خوبی است و از نوابغ شعر امروز محسوب می‌شود؛ اما آدم صاحب‌نظر و صاحب اندیشه در شعر نیست و با این کار او را خراب می‌کنیم. 90 درصد شاعران ما شاعران ذوقی هستند و این افراد نمی‌توانند معلم‌های خوبی باشند و با این کار ما آنها را خراب می‌کنیم. مثلا فردی از فردیس کرج به این جلسه‌ها می‌آید و در آنجا فقط خاطره می‌شنود و همین می‌شود که ترجیح می‌دهد دیگر در کلاس‌ها حضور نداشته باشد. اما در کنار این جلسات بخش خصوص نیز کلاس برگزار می‌کند و اتفاقا هزینه هم می‌گیرد و رایگان نیست. در این دوره‌ها از همان ابتدا شما با طرح درس ده جلسه آینده آشنا می‌شوید. این فرد 300 هزار تومان پول داده است و اندازه 3 میلیون مطلب می‌آموزد اما در جلسات رایگان دولتی خبری از آموزش و یادگیری نیست. ما انتخاب‌های خوبی نداریم. برای مثال اگر بحث شعرخوانی مطرح باشد، بدون شک گزینه اول باید محمدعلی بهمنی باشد اما در بخش آموزشی نباید چنین انتخابی داشت؛ زیرا با این انتخاب آن فرد را خراب می‌کنیم؛ یا در تلویزیون برنامه می‌گذارند درباره غزل امروز و دو جوان دانشگاهی را در مقابل بهمنی قرار می‌دهند و آن دو جوان نشست را دست‌شان می‌گیرند و ما با این کار بهمنی را خراب می‌کنیم. بهمنی سرمایه ملی ماست. چرا با او چنین کاری می‌کنید؟  متاسفانه ما هنوز بلد نیستم از این سرمایه‌ها استفاده کنیم.

 

خانه شاعران در روزگاری محل رفت‌وآمد شاعران بود اما امروز چنین وضعیتی ندارد. دلیل آن چیست؟

یک روزی دوستان در خانه شاعران بودند و ما نیز در خدمت دوستان بودیم اما به تدریج به سمت و سویی رفت که من خیلی علاقه‌مند به کار کردن در آنجا نبودم. روزگاری قیصر امین‌پور و سیدحسن حسینی در خانه شاعران فعالیت‌های ادبی می‌کردند و من نیز در کنار آنها بودم اما رفته رفته کسانی به آنجا آمدند که اهل سیاست و منافع شخصی بودند و من حس کردم که دیگر آنجا جای من نیست. واقعیت این است که با رفتن قیصر من تنها شدم و از آنجایی که آدم اهل معامله نبودم نتوانستم در آنجا دوام بیاورم. شعر هستی من است و من آن را با میلیارد‌ها تومان عوض نمی‌کنم؛ اما دوستان از همان اول به فکر نماینده مجلس شدن و وزیر و وکیل شدن بودند. دوستان 30 سال پیش دو بیت شعر گفته‌اند و از همان اعتبار 30 سال پیش استفاده می‌کنند و سر دیگران کلاه می‌گذارند. بنابراین آنجا نمی‌تواند خانه امنی برای شاعران باشد.

 

کد خبر: 783

منبع: ایبنا

 

«هفته اگر هشت روز بود» هشتمین کتاب او است. مجموعه شعر سپیدی که به همت انتشارات فصل پنجم در68 صفحه منتشر شده است. مراسم رو نمایی از کتاب که مشتمل بر 64 سروده است در سی امین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران برگزار شد و با استقبال خوبی مواجه گردید. به بهانه انتشار این مجموعه شعر سپید به گفتگوی کوتاهی با او نشستیم:

 

جناب سعدآبادی سی امین دوره نمایشگاه کتاب تهران امسال برگزار شد. استقبال مخاطبین نمایشگاه از حوزه ادبیات و شعر را چطور دیدید؟ و استقبال شاعران شهرستانی از نمایشگاه امسال چطور بود؟

امسال بدلیل اینکه نمایشگاه نسبت به زمانی که در مصلّی برگزار می شد دور شده است، من زمان کمتری برای حضور داشتم. به همین دلیل بازخوردی که باید از نمایشگاه داشته باشم مثل قبل نیست، اما سعی کردم در همین دو روزی که آمدم، خوب فضا را ببینم. فکر می کنم امسال بدلیل اینکه حجم بن های دولتی کمتر شده بود و نحوه ی پخش این بن ها منظم تر شده بود، علاقه مندان واقعی تری برای خرید کتاب بوجود آمد. این مساله را در استقبال از غرفه های ناشران هم می توانستیم مشاهده کنیم. چه بسا امسال غرفه های ناشران دولتی از انتشاراتی های خاص و خصوصی خلوت تر بودند. این مساله ای بود که من در لایه ی اولیه دیدم، اما امیدوارم همه ی دوستان فروش خود را داشته باشند و منافع خود را از این رویداد ببرند! (لبخند می زند). در مورد استقبال شاعران شهرستانی باید بگویم من امسال حجم کمتری از این دوستان را دیدم و بیشتر بچه های ساکن تهران را ملاقات کردم.

 

فکر می کنید علت این موضوع و حضور کمرنگ شاعران شهرستانی در نمایشگاه امسال چه بود؟

من فکر می کنم مشغله ی کاری و وضعیت اقتصادی، بعلاوه ی بحث انتخابات و تبلیغات انتخاباتی که با نمایشگاه امسال همزمان شده است، بیشتر دلیل این مساله بود.

 

تاثیر فضای مجازی بر نمایشگاه کتاب امسال و آشنایی مخاطب با شعرا و آثارشان را چطور ارزیابی کردید؟

من فکر می کنم این نکته قابل بیان هست که امسال فضای مجازی بیش از هر فضای دیگری موثر بود و افراد توانستند خودشان را در این فضا و در گروه ها معرفی کنند. از طرفی این اتفاق ما را بیشتر درگیر این موضوع می کند که ببینیم چه کتابی خوب است؟ ما تا پیش از این از طریق دوستانمان از نشر یک کتاب خوب مطلع می شدیم، اما امسال وقتی کتابی به دفعات در فضای مجازی معرفی می شد و حجم این کتاب ها هم زیاد است، من باید همه ی آن کتاب ها را بررسی کنم ببینم آیا واقعاً کتاب خوبی است؟ این که فضای مجازی تبلیغ را سهولت بخشیده مساله ی درستی است اما  این کتاب از چه فیلترهایی برای معرفی گذشته است؟ به این مساله باید توجه کرد. فضای مجازی کارکرد خود را دارد و آگاهی را افزایش می دهد اما این تبلیغات لزوما نباید باعث شود که ما آن کتاب ها را بخریم.

 

 چه تعداد کتاب از شما و با چه تیراژی در نمایشگاه کتاب امسال حضور داشت؟

من امسال هشت کتاب در نمایشگاه داشتم و هشتمین کتابم «هفته اگر هشت روز بود» که برای امام رضا (ع) بود را هم با همکاری انتشارات فصل پنجم منتشر کردم. از کتاب های قبلی هم «کاخ سعدآبادی» که سال گذشته برای نمایشگاه منتشر اما پخش نشد، در نمایشگاه امسال بود. از کتاب های دیگرم، به جز «سربازی با گلوله برفی» که انتشارات سوره مهر هنوز چاپ مجدد آن را منتشر نکرده است، بقیه کتاب ها در نمایشگاه هستند. و همه ی کتاب ها با تیراژ هزار جلد منتشر شده اند.

 

دلیل همکاری شما با فصل پنجم برای انتشار «هفته اگر هشت روز بود» چه بود؟ و آیا این همکاری ادامه دار خواهد بود؟

شاید حس کردم ناشر خوبی که می تواند برای مجموعه ی امام رضا (ع) من وجود داشته باشد، فصل پنجم است. و مثلا نمی توانستم کتاب را به نشر چشمه بسپارم چون جایگاهش آنجا نیست و مخاطب این کتاب، مخاطب نشر چشمه نیست. من حتی معتقدم شهرستان ادب هم ناشری نیست که شایستگی این کتاب را داشته باشد چراکه این کتاب در آن نشر چندان دیده نمی شد و این نشر هم از آن طرف بوم افتاده است! فصل پنجم انتشارات میانه رویی است که بنظر من این سال ها بسیار منظم فعالیت می کند و من از همکاری با این نشر تا اینجا رضایت دارم. اما در ارتباط با قسمت دوم سوال، نمی دانم! چون من احتمالا تا دو سال آینده کتاب جدیدی منتشر نکنم، البته کتاب آماده ی انتشار در زمینه ی فقر و مسائل اجتماعی دارم چون رشته ی تحصیلی من در مقطع کارشناسی ارشد، علوم اجتماعی بود، ولی تصمیمی برای انتشار کتاب در دو یا سه سال آینده ندارم، ولی ممکن است برای آن کتاب با ناشر دیگری فعالیت کنم ولی بدلیل این فاصله ی زمانی نمی توانم بطور قطع در این رابطه صحبت کنم.

 

 

استقبال از «هفته اگر هشت روز بود» در نمایشگاه کتاب امسال چطور بود؟

باور کنید این مساله برای من چندان حائز اهمیت نیست و تا بحال از ناشرم درباره ی فروش این کتاب سوال نپرسیده ام. ولی اجازه بدهید این مساله را بگویم که هر کتابی برای من سیاستی دارد. یک سری کتاب ها مثل «هفته اگر هشت روز بود» اعتقادی پشت شان است که من اصلا به فروش آن فکر نکردم. مجموع بلیط های رفت و آمد هر هفته ی من به مشهد برای انتشار این کتاب هفت میلیون تومان است و ممکن است حق تالیف خیلی کمتری به من بدهند، به همین خاطر واقعاً به مساله ی مادی آن توجهی نکردم، چون این کتاب برای من جایگاه دیگری دارد. من در قید و بند این مسائل برای این کتاب نیستم اما این باعث نمی شود برای آن تبلیغات نکنم. من قبلا هم در جایی گفته بودم همه ی این مسائل به ذائقه ی مردم بستگی دارد. من معتقدم همیشه خرید و فروش یک کتاب و معروف شدن یک شاعر به دستی که پشت انسان و اعمالی که در گذشته انجام داده است، بر می گردد. اگر شاعری در آینده می ماند، مسلما رفتاری داشته که باعث آن شده است.

 

آینده ی شعر معاصر کشورمان را چطور می بینید؟

من معتقد هستم شعر ما بخصوص در دهه ی اخیر بشدت رشد داشته است. در شعر کلاسیک هم به جایگاهی نزدیک می شویم که شاید حتی در گذشته به این راحتی ها نمی توانستیم به آن برسیم. آنجایی که ما با سعدی، حافظ و مولانا روبرو می شویم، با نخبگان چندین قرن مواجه هستیم، اما اینکه امروز با چند شاعر خاص و شعرهای بی نظیر آن ها مواجه هستیم، حاصل یک یا دو دهه ی اخیر است. یعنی سرعت پیشرفت آنقدر زیاد است که نخبگان زیادی پدید آمده اند. معتقدم شعر در ایران بسیار خوب پیش می رود اما این شعر خوب لابلای شعر بد و متوسط غرق می شود. اینکه چه کسانی بتوانند این ها را بالا بکشند و به مردم نشان دهند از اهمیت زیادی برخوردار است.

 

ضمن تشکر از شما و با آرزوی موفقیت برای تان و کتاب جدید،  خواهش می کنم شعر یا شعرهایی از مجموعه ی «هفته اگر هشت روز بود» به مخاطبین «تارنا» تقدیم بفرمایید.

خواهش می کنم. خیلی از لطف شما ممنونم.

(1)

نامش را رضا خواهم گذاشت

اگر پسر باشد

و اگر دختر بود راضیه

پزشکان دیگر حرف هایم را نمی فهمند

تا به حال ندیده اند انگار

درد زایمان یک شاخه را

وقتی شکوفه ای به دنیا می آورد

آن ها به معجزه بی تفاوتند

یا رضا(ع)

همسرم شاخه است

اما شکسته بر درخت

تنها ذکر تو را می گوید

 

(2)

اعتراف می کنم

اینه را من شکستم

تا چشم هایم را از آن همه چشم جدا کرده باشم

اعتراف می کنم

از کنارت عبور کردم

و آنقدر بی تفاوت نشان دادی

که پرنده ها هم باور کردند و کنارت نشستند

می روم

و چاله چاله در ته مانده های باران

تصویر گنبدت

مرا تعقیب می کند

تو بارها باران را در چشم هایم اعتراف کرده بودی

می روم تا تکه های آینه را جمع کنم

 

کد خبر: 502

خبرنگار: امید خواجوی نیا

مرتضی امیری اسفندقه معتقد است که برخی از سروده‌های اخوان، به مانند معجزه است. او می‌گوید: قالب نیمایی کشف اخوان نیست، او جسم شعر نیمایی را برای ما تشریح نکرد، جان خودش را در این قالب دمید.

 

مهدی اخوان ثالث در زمره شاعران پس از نیما و آنها که در جمع شاعران نیمایی می‌گنجند، نامی درخشان و نقشی بی‌بدیل دارد. اخوان هرچند مبدع شعر نیمایی نبود، اما راهی که او پیمود و مسیری که او هموار کرد، برای شاعران پس از او و ادبیات فارسی از اخوان به عنوان شاعری تأثیرگذار در ادبیات معاصر ایران ساخته است. به قول بهرام پروین گنابادی، اخوان راه شعر را گشود.

 

تاکنون مجموعه‌های متعددی از مهدی اخوان ثالث منتشر شده است، اما هفته گذشته به کوشش زرتشت اخوان ثالث، فرزند او، دیوان کامل سروده‌هایش منتشر شد؛ دیوانی پس از 27 سال که تلاش دارد تا سروده‌های اخوان را به درست‌ترین شکل در دسترس علاقه‌مندان به شعر نیمایی و ادبیات فارسی قرار دهد. امروز که 27 سال از درگذشت اخوان می‌گذرد، مخاطبان شعر او کم نشده‌اند و انتشار دیوان او به بهترین شکل ممکن، کمکی است به مخاطبات پر و پا قرص سروده‌ها و محبان به ادبیات فارسی تا متن او را بی‌کم و کاست در اختیار داشته باشند. خبرگزاری تسنیم، به همین مناسبت با مرتضی امیری اسفندقه، از شاعران و کارشناسان ادب فارسی به گفت‌وگو پرداخت. اسفندقه معتقد است که اخوان جان خود را بر کالبد شعر نیمایی دمید. او، برخی از سروده‌های اخوان را به مانند یک «معجزه» تشبیه کرد.

 

 

 آقای امیری اسفندقه، همانطور که اطلاع دارید، دیوان اخوان ثالث پس از 27 سال از سوی انتشارات زمستان به چاپ رسیده است. انتشار این دیوان چه کمکی به علاقه‌مندان به ادبیات فارسی می‌کند؛ با توجه به اینکه سروده‌های او کم و بیش منتشر شده‌اند و در دسترس قرار داشتند؟

 

در باب و باره کلیات اخوان نکته‌ای که دارم این است که باید و شاید که سپاسگزار بود از زرتشت اخوان ثالث؛ وارث به حق آثار علمی پدر بزرگوارش، امید شعر معاصر ایران، که یاد پدر اندر پدر اندر پدر ما بود و هست و خواهد بود؛ آئینه تاریخ ادبیات معاصر و آئینه تاریخ صحیح و صریح سیاست، هنر و اجتماع  از دهه 40 تا هم‌اینک با شعرهای رازناک و دقیق و رقیق. باید از زرتشت سپاسگزار بود که اجازه نداد که این آثار به فراموشی سپرده و در غبار زمان گم شود(از باب در دسترس بودن آثار او عرض می‌کنم و گرنه شعر اخوان، هیچ‌گاه از یاد نخواهد رفت تا شعر و زندگی هست). او به شیواترین شکل، به زیباترین شیوه و به دقیق‌ترین نمونه، به‌دور از هرگونه تحریف و دستبرد آنها را حفظ کرد تا هرگز شعر اخوان دیگر احتیاج به نسخه بدل و نسخه بغل نداشته باشد. این موردی است که باید سپاسگزار زرتشت بود؛ چرا که شعر اخوان را حفظ کرد. شعری که تاریخ ما را حفظ می‌کند. او حفظ کرد شعر اخوان را، شعری که ادبیات ما را حفظ می‌کند و شعری که در بزنگاه‌های عاطفی و عقلانی مراقب ما بوده و هست و خواهد بود؛ شعری سرشار از هویت و حیثیت. شعر امید ادبیات معاصر ایران، اخوان عزیز.

 

 

 ارزش کار اخوان در حوزه شعر نیمایی کجاست؟ پس از نیما شاعران بسیاری راه او را ادامه دادند و تلاش کردند تا خشتی بر این دیوار بیفزایند، اخوان در این میان برای میراث‌داران نیما چه گذاشت؟

 

اخوان در گستره شعر نیما اولین، بهترین و بزرگترین شاعر مکتب نیماست که توانسته شعر او را بشناسد و براساس آنچه که نیما گفته است، بهترین شعرهای پارسی را ارائه دهد. در کنار اخوان، ما فروغ را داریم. فروغ از یک منظر نیمایی‌تر از همه شاگردان مکتب نیماست. او از همه نیمایی‌تر و نوتر است، اما اخوان توانست یک معرفی کامل، نه فقط با تئوری و نظریه، بلکه با ارائه بهترین شعرهای نو نیمایی از نیما ارائه دهد. «آنگاه پس از تندر»، «نماز»، «ناگه غروب کدامین ستاره»، «کتیبه» و بسیاری شعرهای دیگر از اخوان، سندهای روشن، عزیز و ارجمندی از اوست. اخوان هم نیمایی عالی سرود و هم نیما را روشن معرفی کرد.

 

 

 

 به نظر شما کاری که اخوان در حوزه شعر نیمایی کرد، به مثابه کار کدام شاعر در حوزه شعر کلاسیک است؟ چندباری مقایسه‌هایی درباره شاعر یا شاعرانی در حوزه شعر نیمایی با حافظ صورت گرفته است. اگر بخواهیم کاری را که اخوان در این زمینه انجام داد، با شاعری در حوزه کلاسیک مقایسه کنیم، شما به کدام شاعر اشاره خواهید کرد؟

 

هیچ شاعری را نمی‌توان با حافظ مقایسه کرد. حافظ شاعر همه زمان‌ها در همه دوران‌هاست. هیچ شاعری با حافظ تا این دورانی که ما هستیم، قابل مقایسه نبوده است. ما پاسدار حرمت او هستیم. الان حافظ 800 و چند ساله است و در این مدت، هیچ شاعری را نه در حوزه شعر کلاسیک و نه در حوزه شعر نو، نمی‌توان با حافظ مقایسه کرد. مردمی که به این راحتی شاعران را با حافظ و فردوسی و بیدل و ... مقایسه می‌کنند، مردمی که شاعرانی را که صاحب متن نیستند با شاعرانی مقایسه می‌کنند که صاحب متن هستند، ظلمی است که بر خودشان روا می‌دارند؛ چرا که باید مراقب شاعرانی در زمانه خودشان و غیر آن باشند. فردوسی و حافظ شاعر معاصرند، اما عنصری و فرخی شاعر معاصر نیستند. خیلی از این شاعران، شاعر معاصر نیستند؛ حافظ شاعر معاصر است، حافظ هم نیمای ماست. اخوان نه خودش راضی است که با حافظ مقایسه شود و نه چنین ادعایی دارد که ما این کار را انجام می‌دهیم. انجام دادن این کار، هم اخوان را کوچک می‌کند و هم حافظ را.

 

اما اگر قرار باشد از میان شاعران، به یک شاعر اشاره کرد که اخوان به راستی در مکتب او بالیده، برآمده، امتحانش را به خوبی پس داده و درک و دریافت صحیحی از درک و درایت او داشته، بی‌تردید حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی است؛ از باب چند منظر می‌توان به او نگاه کرد و بهترین منظر روایت ایران توأم با یک صمیمیت، درد، شناخت و اعتقاد است. خیلی‌ها دم از ایران، ایران می‌زنند، اما اگر به ریشه‌شان نگاه کنید، می‌بینید که ایرانی نیستند، اما ایران ایران می‌گویند. شعرشان هم سرانجام ایرانی نیست. خون اخوان ریشه در این خاک و خون شعرش هم ریشه در خاک ادبیات پارسی داشت. شاعری بود با احترام به سنت، نوآور و نوگرا. رو به جلو داشت، جلو را می‌دید، با اینکه به پشت سر هم اگر می‌نگریست هیچ تحقیر و هیچ ترفندی در باب بزرگان ادب پارسی نداشت، برخلاف بعضی‌ها که وقتی می‌خواهند بگویند «نو چیست»، قادر نیستند و نمی‌توانند بگویند، می‌گویند «گذشته و سنت بد است». اگر می‌خواهیم نیما را معرفی کنیم، باید بگوییم که نیما کیست، نه اینکه بگوییم نیما، حافظ نیست.

 

اخوان در غزل، قطعه، رباعی و مستزاد کارهای خودش را انجام داده بود. نبوغ او در قالب نیمایی است. قالب نیمایی کشف اخوان نیست، کشف نیماست، اما اخوان این راه تازه ارائه داده شده را پیکوب و هموار و تابلوهای آن را نصب کرد و بهترین شعرها را در این قالب ارائه داد. او جسم شعر نیمایی را برای ما تشریح نکرد، جان خودش را در این قالب دمید.

 

 

 

یک سؤال ذوقی هم از خدمت شما بپرسم. شما از کدامیک از سروده‌های اخوان بیشترین لذت را برده‌اید؟

 

من از تمام سروده‌های او لذت بردم،‌ اما برخی از شعرهای او به معجزه شبیه است؛ تابلوهای بی‌نظیری است که نه بهترین شعر فارسی که در زمره بهترین شعرهای جهان است(این سخن بزرگان علم و ادب و هنر جهان معاصر است). مثل :

 

«اما نمی‌دانی چه شب‌هایی سحر کردم

بی‌آنکه یک‌دم مهربان باشند با هم پلک‌های من

در خلوت خواب گوارایی

و آن گاهگه شب‌ها که خوابم برد

هرگز نشد کاید بسویم هاله‌ای یا نیم‌تاجی گل

از روشنا گلگشت رؤیایی

در خواب‌های من ...»

 

این واقعاً یک معجزه است، یعنی دیگر شاعران از آوردن و سرودن چنین شعری عاجز هستند. چه کسی می‌تواند این‌چنین شعر بگوید. و همچنین شعر «نماز» او:

 

«باغ بود و دره چشم‌انداز پر مهتاب

ذات‌ها با سایه‌های خود هم اندازه

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب

چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب...»

 

یا «شهریار شهر سنگستان» او. اخوان شاعر شعر فارسی است. در شعر او اجتماع و سیاست، دو جزو لاینفکی هستند که همواره نقل و نقد می‌شوند. اخوان شاعری نیست که شعر برای خود، برای شخصیات و من خودش گفته و آن را به خدمت خویش گرفته باشد، او سمفونی من ندارد. اگر هم جایی در شعرهای اصیل و اساسی او با «من» برخورد کنید، این «من»، شمایید، آن «من» همه آنهایی هستند که شعر او را می‌خوانند، برخلاف خیلی‌ها که در واقع در شعر دنبال اثبات «من» و خودشان و طایفه و قبیله «من» هستند. اخوان اینگونه نبود، فروغ هم نبود. ضمن اینکه، اخوان پیرو چشم ‌بسته نیما نبود، او از خودش در این حوزه اجتهاد داشت، مانند اجتهادهایی که در حوزه زحاف داشت؛ منظور بحثی است در  زمینه عروض شعر نیمایی. اخوان منطبق با عروض نیمایی نبود، او منطبق با عروض اخوانی بود. زحاف اخوان با زحاف نیما در موسیقی بیرونی یکسان نیست.

 

اخوان اینک 88 ساله است و بسیاری از شعرهای او با توجه به تاریخ سرایش آنها، بیش از 50 سال عمر کرده‌اند و این شعرها و اخوان نخواهند مرد از این پس که زنده‌اند و تخم سخن را پراکنده‌اند و به قول بیدل عزیز: «به عالم نه مرد و زن مانده است/ همه رفته‌اند و سخن مانده است». یعنی همان که پیش از این‌ها شنیده‌ایم، «تنها صداست که می‌ماند». و به قول خود اخوان : «تنها خدا، خداست که می‌ماند».

 

کد خبر: 287

منبع: تسنیم

 

همیشه معترض و ناراضی است. همیشه به همه چیز انتقاد دارد. سپید می‌گوید و از شعر کلاسیک می‌گریزد. دغدغه بزرگی به نام شعر دارد و اگر در محفلی به عنوان منتقد حضور داشته باشد بیشترین و تندترین انتقادها را از وی خواهید شنید. در ادامه سیر گفتگوهای اختصاصی تارنا به سراغ میرشکاک رفتیم تا برایمان بگوید:

 

چرا شهرام میرشکاک همیشه ناراضی و معترض است؟!

من اصلا ناراضی نیستم. اما معتقدم شرایط امروز ادبیات ما شرایط بسیار نابسامان و غیر اخلاقی است و سعی می‌کنم از فضا های غیراخلاقی دوری کنم. غیراخلاقی البته نه به معنای مصطلح بلکه به معنی انسانی و فرهنگی کلمه. ناشرین ما امروزه انسان های فرومایه ای هستند که تجارت می‌کنند و این یک امر غیراخلاقی ست که به آن اعتراض می‌کنم. بی شک نیمی از نارضایتی های من از فضای ادبی و فرهنگی موجود است. بخشی زیر نظر رسانه و بخشی به حوزه خصوصی می‌گذرد. ادبیات دادوستد شده. تیراژ صدتایی کتاب نوعی دروغ گفتن است. اگر کتابی با صد شمارگان چاپ شود و به چاپ های چندم برسد، مخاطب گول می‌خورد که حتما این کتاب چیزی در درون خود جای داده که به چاپ چندم رسیده. بنابراین آن را خریداری و با محتوایی خالی مواجه می‌شود و همین چرخه ادامه دارد تا این کتاب به چاپ بعدی هم برسد. چرا شاعر کوتاه نویسی که خودش درگیر و متولی چاپ، کتاب، نشر و ادبیات است، اگر صد نسخه کتاب چاپ کند در شناسنامه کتاب 1000 عدد درج می‌کند؟ آیا حق ندارم به این وضعیت اعتراض کنم؟ در عصری زندگی می‌کنیم که ادبیات امروز بازگشتی به دهه 30 و 40 دارد. در این سیاهی ها باید فریاد کشید.

 

فارغ التحصیل هنرهای دراماتیک با شعر چه کار دارد؟

ما امروزه در عصری زندگی می کنیم که همه هنرها به شدت به هم وابسته هستند. درست مثل زمان عهد باستانی و کهن ادبیات ما. یک شاعر فیلسوف، منجم، ریاضیدان و به تمام علوم روزگار خود مسلط بود. حالا ما هم در دانشگاه تهران که دانشگاه مادر است هنرهای دراماتیک که همان ادبیات دراماتیک است خواندیم و افتخار می‌کنم که شاگرد بهترین های روزگارمان بودم. اتفاقا خیلی به هم نزدیک است. تئاتر و ادبیات نمایشی با شعر رابطه بسیار تنگاتنگی دارد.

 

تعریف شهرام میرشکاک از شعر سپید چیست؟

هیچ تعریفی ندارم. چراکه هرچیزی را که تعریف کنید، تمام می‌شود و از بین می‌رود. می‌توان تعدادی سرفصل برای هر هنری مشخص کرد، اما نمی‌توان آن را تعریف کرد. شعر سپید مثل تمام سبک ها جریانی برای خود دارد. البته باید بگویم امروز دیگر شعر سپید وجود ندارد. در عصر فراسپید زندگی می‌کنیم.

 

چرا از سرایش غزل فاصله گرفتید؟

شعر کلاسیک نمی‌گویم. چراکه احساس می‌کنم زورآزمایی است. ضرورت فهم معماری کلمات در شعر سپید اتفاق می‌افتد. شعر کلاسیک نوعی مشق کردن است. من فکر می‌کنم عصر زورآزمایی من در شعر کلاسیک سرآمده. دغدغه من به شکل عمیقی شعر است اما برخلاف دیگر دوستان از این راه ارتزاق نمی‌کنم. به همین جهت شعر را اسباب بیان دلتنگی های جنون آمیز همیشگی خود قرار می‌دهم نه اسباب شانیت بخشی اجتماعی به خودم. به همین دلیل است که بعد از 22 سال شاعری یک مجموعه شعر منتشر کردم که مسئول شاعرانگی های من از 17 سالگی تا به امروز است. من معتقدم هرجایی که قرار شد شعر زبان حال من باشد، سپید باشد که تسلط بیشتری روی آن دارم. تعداد بیشماری از شعرهای کلاسیک روزگار ما چینش کلمات در یک واحد وزنی است. به همین علت اگر وزن را از اشعارشان بگیریم متوجه می‌شویم که حتی نثر ساده هم نیستند.

 

 

چرا هیولاما توقیف شد؟

خبر ندارم. از افرادی که مسبب توقیف آن شدند باید بپرسید. روز دوم نمایشگاه ناشر با من تماس گرفت و از جمع شدن کتابهایم خبر داد و از من هم خواسته شد که دراین باره سکوت کنم. من نیز سکوت کردم و پس از چهار روز در صفحه اینستاگرام خبر توقیفی کتاب را منتشر کردم. من هیچگاه اهل سفارشی نوشتن نبوده و نیستم و بسیار طبیعی است که ایدئولوژی هایم با تفکرات و آرمان های عده ای یکسو نباشد. هرچند که هیولاما به هیچ وجه کتاب سیاسی نیست، با این وجود شامل ممیزی های بسیاری شد و در آخر هم با توقیف و جمع آوری مواجه شد. در روز آخر نمایشگاه نیز از توقیف خارج شد. از طرفی هم ناشر جرات پخش و توزیع آن را نداشت. با وجود اینکه ناشر معتقد بود در دو روز اول نمایشگاه 400 نسخه از کتاب من به فروش رفته و سایت خانه کتاب هم به پرفروش بودن آن اشاره کرده بود، خود من چند نسخه بیشتر از آن را ندیدم. من تنها شاعر و منتقد ادبی بودم که شاعر محسوب می‌شدم اما شاعری بدون کتاب. از این روی هیولاما را به عنوان اولین اثر خود منتشر کردم که چنین اتفاق هایی برایش افتاد.

 

وضعیت کتاب های شعر سپیدی که هر روز مثل قارچ رشد می‌کنند را چگونه می‌بینید؟

 شعر ارزان ترین راه بیان اجتماعی خود و ورود به جامعه هنری است. برای هر هنری اسباب و وسایل مختلفی وجود دارد که باید برای خرید آن هزینه کنید. تنها به یک وسیله الکترونیک مثل موبایل و چند شبکه اجتماعی نیاز دارید. هرچیزی که به ذهن تان خطور می‌کند را در قالب های مختلف تایپ می‌کنید که به سرعت هم در فضای مجازی توزیع می‌شود و اسم و رسمی پیدا می‌کنید. سپس امر بر شما مشتبه می‌شود که شاعرید. این قارچ ها به این دلیل است که بسیار سهل و ارزان است. اداره ارشاد نیز روی کیفیت آثار نظارت نمی‌کند و تنها به ممیزی می‌پردازد. این کتاب ها که گرچه شمایل گرافیکی و بصری شعر کوتاه را دارا هستند، اما اشعار خنثی و بی مایه ای است که هر روز بیش از پیش پیدا می‌شوند.

 

 

مهمترین نقدی که به سیستم نشر دارید چیست؟

نقدی که دارم یک نقد کاملا روشن است. اگر تنها راه ارتزاق ناشرین ما فقط نشر باشد، باید سرمایه شخصی داشته باشند. تیراژ کتاب و خرید کتاب ها به حدی پایین آمده که ناشرین ما نگران شده اند. چراکه متاسفانه یارانه های دولتی از کاغذ برداشته شد و ناشر ناچار است که همه هزینه ها را خودش پرداخت کند. وقتی سرانه کتابخوانی به حداقل برسد و چیزی به عنوان کتابخوانی دیگر وجود نداشته باشد اولین کسانی که متضرر می‌شوند ناشران هستند. به همین دلیل به سراغ کتاب اولی ها می‌روند و از طریق آن ها جبران مافات می‌کنند. همین کتاب های بی محتوا چرخ نچرخ کار ناشران را می‌گرداند. بر همین اصل، مافیایی در صنعت نشر پدیدار می‌شود.

 به عنوان مثال با سرشناسه یک نشر دیگر که از بین رفته و وجود خارجی ندارد، کار می‌کنند اما در نمایشگاه کتاب حضور پیدا نمی‌کنند و می‌گویند ما نمایشگاه را تحریم کرده ایم. در حالی که اجازه ورود به آنجا را ندارند چون مجوز نشر ندارند. حال در این فضای وهم آلود، دوستان جوان را جذب کرده، پول دریافت می‌کنند، کتاب را چاپ و به تعدادی از کتابفروشی هایی که حق حسابی هم با یکدیگر دارند می‌سپارند و به فروش می‌رسانند. این دسته ناشرانی بودند که با مافیا سهیم شده اند. ناشران دیگری چون نشر ماه باران و یا فصل پنجم را مثال می‌زنم که نجیب و شریف کار می‌کنند و لااقل در تعداد تیراژ دروغ نمی‌گویند.

چرا مولف باید پول چاپ، تهیه و توزیع را بپردازد؟ پس ناشر چه کاره است؟ اگر من مولف به حقوق شهروندی خود اعتراض نکنم ناشر جور او را می‌کشد؟ گاهی من شاعر به نشری اعتبار می‌دهم گاهی ناشر به شاعر اعتبار می‌دهد. از جوانان می‌خواهم کتاب های خود را به نشری شریف بدهند. بهرحال صحبتها و گلایه ها بسیار است و مجال کم. امیدوارم روزی برسد که انتشاراتی ها به وظایف اصلی خود برسند و چرخه ادبیات فضایی سالم و ارزشمند را تجربه کند.

 

کد خبر: 245

 

دوشنبه, 20 دی 1395 ساعت 00:30

عباس صفاری:
از جریان ادبی مدرن دنیا عقب مانده ایم!

نوشته شده توسط

 

عباس صفاری از شاعران نوگرای معاصر ایران است که در کنار ترجمه و فعالیت در زمینه هنرهای تجسمی، به صورت جدی در سال‌های اخیر به کار شعر پرداخته و از رهگذر آن دفاتر شعر پرمخاطبی چون «تاریکروشنا»، «کبریت خیس»، «دوربین قدیمی»، «خنده در برف» و «مثل جوهر در آب» روانه بازار کتاب شده است. صفاری به تازگی دفتری گزیده از تمامی اشعار سروده خود را منتشر کرده است.

مهر به بهانه انتشار این گزیده اشعار با وی به گفتگویی درباره تجربه شاعری و شعر ایران پرداخته‌است؛

 

 

جناب صفاری در بیوگرافی خود که در ابتدای دفتر گزیده اشعارتان ذکر کرده‌اید، اشاره‌ای داشتید به دوران دبیرستان و تحصیل در ادبیات و حتی ترانه سرایی. از روزهای اولی برایمان بگویید که شور و شوق شاعری را در خودتان کشف کردید؛ این حس چطور در شما شکل گرفت.

 

گمان نمی‌کنم کشف و درک استعداد سر آغاز مشخصی داشته باشد که بتوان تشریحش کرد. پی بردن به استعداد و به کار گیری آن یک پروسه طولانی است که بسته به شخص مورد نظر شدت و ضعف پیدا می‌کند. در مورد من نیز بی‌تردید خواب‌نما نشده‌ام که ابتدا به ساکن قلم به دست بگیرم و به صحرای کربلا بزنم. اما هر نویسنده و شاعری دست کم از انتشار نخستین دسته گلی که به آب داده باید خاطره‌ای داشته باشد.

 

نخستین چیزی که از من منتشر شد یک غزل پنج بیتی بود با ردیف (افتاده است) در مجله صبح امروز. این غزل را اواسط دوران دبیرستان نوشتم و فقط یک مصراع مضحک آن (پیکرم در گوشه میخانه‌ها افتاده است) را به یاد دارم. وقتی آن را به معلم انشایمان نشان دادم ضمن تشویق‌های لازمه پرسید تا به حال شراب خورده‌ای که پاسخ منفی بود. بعد پرسید تا به حال به میخانه رفته‌ای که باز هم پاسخ منفی بود. پس از آن مکثی کرد و گفت پس چرا این چیزها را نوشته‌ای، شاعر باید از خودش بنویسد.

 

تا قبل از انقلاب سلیقه حاکم بر ترجمه شعر بیشتر ایدئولوژیک بود تا هنری – ادبی و مترجمین بیشتر گرایش به ترجمه کار شاعرانی داشتند که در طیف چپ قرار می‌گرفتند و در یک ارزیابی کلی به عقاید سیاسی‌شان بیشتر اهمیت داده می‌شد تا چندوچون شعرشان. خوشبختانه مدتی است که ما از این مرحله فراتر رفته‌ایم. هنوز آمادگی شنیدن انتقاد را نداشتم و خودم را برای شنیدن آفرین و مرحبا آماده کرده بودم. انتقادش ظاهرا به جا بود (اگرچه امروزه طور دیگری فکر می‌کنم که بحث دیگری دارد) اما مشکل عمده که احتمالا از آن خبر نداشت این بود که بر دشواری‌های از خود نوشتن آگاه نبود.

 

ما داریم از دورانی حرف می‌زنیم که شاعران کارکشته‌اش نیز هنگامی که از خود می‌نوشتند، حرف از «خودِ» آرمانی بود، نه خود واقعی و شاعری مانند فروغ که خود واقعی‌اش را می‌شد در شعرش دید استثنا بود. من تا بتوانم از آن خود آرمانی فاصله بگیرم سه مجموعه و سی سال وقت بُرد.

 

برایم جالب است که شما برای آغاز فعالیت در شعر نخست قدم در وادی ترانه‌سرایی گذاشته‌اید و البته گویا سریع هم آن را کنار گذاشته‌اید. ماجرا از چه قرار بود؟

 

در مورد ترانه‌سرایی باید اعتراف کنم که در آغاز انگیزه اصلی کسب در آمد بود. وجهی که از بابت جیره روزانه از خانه می‌گرفتم در حد بلیط اتوبوس به دبیرستان و ناهار ظهر بود و کفاف کافه نشینی و خرید کتاب و مجله را نمی‌داد. سیگاری هم شده بودم که پنهانی بود و نمی‌شد وجهی از بابت آن طلب کنم!

 

در آن زمان دوتا برادر بودند با عنوان (برادران طلائی) که در کافه‌های لاله‌زار برنامه کمدی داشتند و اگر شعر ترانه‌های روز را به صورت فکاهی در می‌آوردی، پنجاه تومن می‌دادند که بیش از مقداری بود که دو هفته یک بار از خانه می‌گرفتم. نوشتن سه ترانه فکاهی برای آنها آغاز ورود به کار ترانه‌سرائی بود. پس از مدتی دیدم به جای آن جفنگیات می‌توانم ترانه جدی و جدید بنویسم. دوره دوم اما انگیزه‌اش فقط پول نبود.

 

از حدود ده ترانه‌ای که برای خوانندگان پاپ و اداره فرهنگ و هنر نوشتم سه تای آنها و از جمله ترانه فرهاد مهراد به اصطلاح آن روز ترانه‌های معترض محسوب می‌شدند که یک ژانر کاملا نو و یادآور تصنیف‌های اعتراضی مشروطه بود. علت رها کردن آن نیز محدودیت‌های این فرم بود و ذهنیت عوامانه حاکم بر آن.

 

در مقدمه گزیده اشعارتان اشاره دارید به مهاجرت. با همه شور و شوقتان به ادبیات، چرا تحصیل را در رشته‌ای غیر از آن انتخاب کردید و چه چیزی شما را به طور جدی به دنیای ادبیات به ویژه ادبیات عاشقانه شرق دور و باستان علاقه‌مند کرد؟

 

هنگامی که ایران را ترک کردم کارنامه ادبی مهمی نداشتم که بخواهم نقشه آینده‌ام را بر مبنای آن بکشم. چهارتا مقاله و شش تا ترانه هیچ در باغ سبزی نشان آدم نمی‌دهد. از آن گذشته تعداد دانشگاه‌هایی که در غرب رشته ادبیات فارسی تدریس می‌کردند بسیار اندک بودند و غالبا از مرحله فوق لیسانس به بالا دانشجو می‌پذیرفتند و شاگردانشان اکثرا بورسیه داشتند.

 

من روی علاقه‌ای که به سینما و هنرهای تجسمی داشتم به امید تحصیل در یکی از آن دو رشته به خارج رفتم و نهایتا گرافیک تبلیغاتی را جهت ادامه تحصیل انتخاب کردم. تردیدی ندارم که آن تجربه‌ها در آنچه امروزه می‌نویسم بی‌تاثیر نبوده و نیست. من اصولا مرز نفوذ ناپذیری میان هنرهای گوناگون نمی‌بینم. همواره رشته‌هائی نامرئی آنها را به هم وصل می‌کند. سینما را نزدیک می‌کند به شعر (برگمان)، شعر را نزدیک می‌کند به موسیقی (مولانا)، رنگ را نزدیک می‌کند به رقص (مینیاتور)، معماری را نزدیک می‌کند به مجسمه‌سازی (فرانک گری) و غیره ....

 

 

به بهانه تورق این گزیده اشعار می‌خواهم از نخستین دفتر شعرهای‌تان و حال هوایش بپرسم. چقدر متاثر از فضای روز شعر ایران بودید و چقدر تحت‌تاثیر خارج از ایران قرار داشتید. علت گرایش شما به شعر غیر سنتی چه بود؟

 

شاعران غالبا از چاپ اولین مجموعه شعرشان پشیمان می‌شوند. من اما از انتشار نخستین دفتر شعرم (در ملتقای دست و سیب) چندان پشیمان نیستم. نه به این معنی که آنجا شق القمر کرده باشم. به هر صورت و به رغم کمبودهایش تجربه نزدیک به چهل سال زندگی و کتابخوانی پشتوانه آن بوده است. لحن و زبان طبعا تفاوت عمده‌ای با شعر سپید رایج در دهه پنجاه نداشت. شاعران محبوبم در آن دوره اوکتاویو پاز بود و الیوت و والاس استیونس که تعدای از اشعارشان را نیز ترجمه کرده بودم. بی تردید باید چیزهائی از آن‌ها آموخته باشم .

 

اگر تشخصی در تعدادی از اشعار آن مجموعه باشد به سبب تنوع مضامین آن است و گذر از فضاهای متنوع جغرافیائی بدون قصد و عمد از پیش اندیشیده‌ای. هم سری به شهر زادگاهم یزد زده‌ام، و هم از بلوچستان و تهران و لندن و مکزیک و غیره... گذر کرده‌ام.

 

زاویه نگاه من مدت مدیدی است که تغییر عمده‌ای نکرده است. چشم انداز اما به طرز ترسناک و بی‌سابقه‌ای مدام در حال دگرگونی است. تغییراتی که ارزیابی و هضم آن در حال حاضر ناممکن است و من را نیز همانقدر گیج کرده است که دنیای اطرافم را* برایم جالب است که در دفاتر نخست گویا دغدغه فرم و شیوه روایت شعری برای شما اهمیت زیادی دارد و در گذر زمان این دغدغه به مساله محتوا تغییر مسیر می‌دهد و محتوا بیشتر از فرم زبان برایتان اهمیت پیدا می‌کند. درست حدس زدم؟

 

من اصولا به استقلال فرم و محتوا اعتقادی ندارم. به گمانم مهم نیست کدام یک برای شاعر عمده باشد و انرژی‌اش را صرف آن کند. نهایتا زبانی را که اختراع یا انتخاب کرده به او دیکته می‌کند که با چه نوع مضامین و با چه حس و اندیشه‌ای قادر است همخانه و همنشین شود. این که شما می‌گوئید محتوا در مجموعه‌های متاخرم اهمیت بیشتری پیدا کرده را من به فال نیک می‌گیرم.

شاید این برداشت شما ناشی از آن باشد که از زبان در این اشعار به نحوی استفاده شده که خودش را به رخ نکشد. انتخاب این زبان نزدیک به محاوره فارغ از هر اسمی که بر آن نهاده شود نیز به همین نیت بوده است .

 

شما در مقدمه برگزیده اشعارتان به دستاوردهای نیما برای شعر معاصر ایران اشاره کرده‌اید. به انرژی نهفته در دینامیک زبان محاوره و تلاش برای آزاد شدنش در شعر. اما به نظر می‌رسد استعاره‌های سنتی شعر ایرانی و حتی ایهام‌هایش در شعر نو نیز جای خود را به مفاهیمی مشابه و دیرفهم داد که تنها شیوه بیانش از حالت مقفی خارج شده است. این را می‌شود در دفاتر شعر ابتدایی شما نیز دید. در واقع ظرفیت زبان و استفاده از زیبایی سادگی آن در دفاتر موخر شماست که نمود پیدا می‌کند. با این نظر موافقید؟

 

به گمانم اشاره شما به شعر پیش از انقلاب است. به شعر دهه‌های چهل و پنجاه. اگر این طور باشد با شما هم عقیده‌ام. حذف ردیف و قافیه و کوتاه و بلندی اوزان عروضی و نهایتا سپیدنویسی ساختمان شعر نو را یکسره تغییر داد. بند نافش اما کماکان به شعر کلاسیک وصل بود و حس آمیزی و اندیشه غالب بر آن نیز کمابیش یادآور همان عوالمی است که طی هزار سال روح و فکر ایرانی را به تسخیر خود در آورده بود و خلاصی از آن در این سال و زمانه‌ها نیز میسر نخواهد بود و در چشم انداز پیش رو نیز  نقطه پایانی برای تقلید و تکرار آن نمی‌توان متصور شد.

 

دفاتر اولیه من نیز از این قاعده مستثنی نبود. امروزه اما به‌رغم این که از قافیه‌های درونی، ترکیبات. تکیه کلام‌ها و دیگر اسباب رایج در شعر کلاسیک زیاد استفاده می‌کنم، خوشبختانه اما هوس بازگشت به آن عوالم به سرم نمی زند .

 

بخش زیادی از فعالیت ادبی شما در این سال‌ها به ترجمه شعر اختصاص داشته است. می‌خواهم بپرسم آورده ادبی و غیر ادبی ترجمه شعر برای ما در ایران چیست؟ این سوال زمانی برایم مهم می‌شود که می‌بینم به طور عمده آنچه ما از شعر می‌خواهیم و در آیئنه آن از گذشته نگاه می‌کنیم، به نظر می‌رسد با آنچه در غرب و خارج از گستره فارسی‌زبانان از شعر انتظار دارند بسیار متفاوت است. حالا می‌خواهم بدانم تلاقی این دو سختار و تفکر در طول این‌سالها برای ما چه دستاوردی به ارمغان آورده است.

 

من به دلیلی که بیشتر عمرم را در خارج از کشور گذرانده‌ام شناخت دقیقی از وضعیت ترجمه در ایران ندارم. شعر غیرفارسی را سال‌هاست که به زبان انگلیسی می‌خوانم. پیرامون شعر تمدن‌های کهن مشرق زمین نیز از راه ترجمه انگلیسی آنها به تحقیق و ترجمه پرداخته‌ام. طی این سالها اما از طریق اخبار مربوط به انتشار ترجمه شعر در ایران و مطالعه نمونه‌هائی از آنها در نشریات کاغذی و اینترنتی تا حدودی به آنچه ترجمه و با اقبال مواجه می‌شود آشنا شده‌ام.

 

ما هنوز در این که چه کلماتی شاعرانه است یا شاعرانه نیست مشکل داریم و مثلا به سطل زباله در یک شعر عاشقانه نمی‌خواهیم جواز عبور بدهیم. در صورتی که به خاطر دعوای بیرون بردن سطل زباله، زن و شوهرهای زیادی با قهر به بستر می‌روندبا استناد به همین اطلاعات می‌توانم بگویم دریچه‌هایی به دور از پیش داوری‌های عقیدتی به سوی شعر ارزشمند کشورهای دیگر گشوده شده که امیدوارکننده است اما کافی نیست. دلیل آن نیز شاید فروش کم و عدم استقبال جامعه کتابخوان باشد. این را هم اضافه کنم که تا قبل از انقلاب سلیقه حاکم بر ترجمه شعر بیشتر ایدئولوژیک بود تا هنری – ادبی و مترجمین بیشتر گرایش به ترجمه کار شاعرانی داشتند که در طیف چپ قرار می‌گرفتند و در یک ارزیابی کلی به عقاید سیاسی شان بیشتر اهمیت داده می‌شد تا چند و چون شعرشان. خوشبختانه مدتی است که ما از این مرحله فراتر رفته‌ایم. اما تاثیر پذیری از ترجمه‌های اخیر نیز متاسفانه قدری دستپاچه و عجولانه بوده است .

 

 

دوست دارم از شما به عنوان فردی که در بطن هر دو تجربه شاعرانه ایرانی و غیر ایرانی(اعم از شرقی و یا غربی) بوده‌اید، سوال کنم که به نظرتان چقدر شعر و شاعری در ایران، دنیاهای تجربه نشده پیش روی خود دارد. در مصاف با شعر روز و رایج در جهان پیرامونمان، ما راه نرفته بیشتری پیش رو داریم یا غرب و شرق؟

 

در شعر کلاسیک جهان، شاعرانی که در قد و قواره و همطراز شاعران کلاسیک ما باشند در حد انگشتان یک دست هم نیستند. شعر فارسی کلاسیک شاید جامع‌ترین و شفاف‌ترین آینه حس و اندیشه جهان کهن باشد. اما تردیدی نیست که در شعر و ادب جهان مدرن ما از آنها عقب افتادیم و سرمشق‌هایمان را نیز از زمان نیما تا عصر حاضر از آنها گرفته و هنوز می‌گیریم و گاهی به آن افتخار نیز می‌کنیم.

 

اما پاسخ به این سئوال که در حال حاضر چند پله از آنها عقب هستیم می‌تواند قدری دشوار باشد. قدر مسلم آنها به عرصه‌هائی پا گذاشته‌اند که در فرهنگ ما هنوز تابو محسوب می‌شود. در بعضی از زمینه‌ها شاعر ایرانی به خاطر ممیزی اصلا وارد نمی‌شود که سیاست روز و اروتیزم از آن جمله است. کمبودها اما فقط محدود به همین‌ها نیست. روی هم رفته اما می‌توانم بگویم وضع شعر ایران در این ارتباط خیلی بهتر و هماهنگ‌تر با تحولات جهانی است تا فرضا نقاشی و معماری و به ویژه موسیقی که هنوز دارد در پس کوچه‌های عهد دقیانوس پرسه می‌زند .

 

جناب صفاری توقع خودتان از شعر این روزها چقدر تغییر کرده و در آن به دنبال چه هستید؟

 

زاویه نگاه من مدت مدیدی است که تغییر عمده‌ای نکرده است. چشم انداز اما به طرز ترسناک و بی‌سابقه‌ای مدام در حال دگرگونی است. تغییراتی که ارزیابی و هضم آن در حال حاضر ناممکن است و من را نیز همانقدر گیج کرده است که دنیای اطرافم را .

 

ما امروزه شاهد بزرگترین دگرگونی تاریخی پس از انقلاب صنعتی هستیم. این انقلاب آنچنان سنگ عظیمی در اقیانوس جهان انداخته است که دهه‌ها طول می‌کشد تا امواج و نوسانات آن فرو بنشیند و بتوان به ارزیابی دستاورد آن نشست. متاسفانه و به رغم تمام دستاوردهای مثبت این انقلاب چشم‌انداز خوشایندی را من در افق روبرو نمی‌بینم. خشونت بی‌سابقه، گرایش به راست افراطی در سیاست دنیا، تبدیل سرمایه‌داری به سرمایه‌پرستی، در هم تنیدگی غیرقابل تشخیص جهان مجازی با جهان واقعی، سقوط بی‌سابقه اخلاق که یادآور خشم الهی و تخریب سُدم و گمرا در کتاب مقدس است و پدیده‌های شوم دیگر که هیچکدام چشم‌انداز خوشایندی را ترسیم نمی‌کنند .

 

تردیدی نیست که این تحولات در آینده‌ای شاید نه چندان دور سرنوشت انواع هنر و از جمله شعر را نیز تغییر خواهد داد. هم اکنون از دستاوردهای مثبت علمی و صنعتی آن در هنر سینما و معماری استفاده روز مره می‌شود. اما جواز ورود به شعر و ادبیات و هنرهائی که با حس و عاطفه سر و کار دارند موکول می‌شود به زمانی که درونی ِ هنرمند شده و به حد خاطره و نوستالژی برسند.

 

بخشی از دغدغه من از این بابت است که نه می‌توان این تحولات را یکسره نادیده گرفت، نه آنقدر جا افتاده و بیات شده‌اند که به طرزی طبیعی و نا خودآگاه قدم به عرصه شعر بگذارند. شاید عمر من و هم نسلان من کفاف ندهد که شاهد فرو نشستن گِل و لای این سیل سهمگین باشیم و بازتاب چهره خود را در آینه آن تماشا کنیم. به گمانم از ساز و کار آن دنیا زن و مردی سر در می‌آورند که در حال حاضر هفت ساله‌اند و سرشان آنقدر شلوغ که وقت ندارند روش‌های ساده‌تر دانلود و فتوشاپ را به پدر مادر خِنگشان که من را نیز شامل می‌شود یاد بدهند!

 

کد خبر: 222

منبع: مهر

 

 

اختصاصی تارنا- حمیدرضا شکارسری از اساتید شعر سپید این کشور است که سال های سال به پروراندن استعدادهای ناب در عرصه ادبیات همت گمارده و الحق و والانصاف که بسیار هم موفق بوده است. شکارسری امروزه به عنوان دبیر در فرهنگسراهای گوناگون حضور دارد و راه را برای شاعران جوان به خصوص سپید سراها هموار می‌کند. وی با وجود اینکه بارها و بارها به عنوان شاعر انقلابی همه جایزه ها را درو کرده و در فرهنگسراهای گوناگون برای استفاده از تجارب وی بر سر نامش دعواست هیچ گاه به خود مغرور نشده و در کمال تواضع برای پاسخگویی به سوالات ما در دفتر کارش میزبان ما شد. گفتگوی ما با استاد حمیدرضا شکارسری را از دست ندهید:

 

*استاد به عنوان اولین سوال بفرمایید که ویژگی های اصلی شعر سپید چیست؟

- فرم ها دائما در شعر تغییر می‌کنند. فرمالیست ها می‌گویند در هر دوره ای وجهی خاص غالب می‌شود. مدتی که از عمر آن فرم و قالب گذشت به نوعی خودکارگی می‌رسد. یعنی به جای اینکه وجه زیبایی شناسی داشته باشد به تدریج آن را از دست داده و وجه معنا شناسانه پیدا می‌کند. در حالیکه وجه زیبایی شناسانه هنر از وجه معناشناسی آن مهم تر است. پس فرم ها و قالب ها ثابت نمی‌ماند. بنابراین آنچه که ما تحت عنوان قالب های سنتی شعر فارسی و یا جذابیت آوایی، موسیقایی و چینش کلمات می‌شناسیم، همه در حوزه فرم و قالب می‌گنجد. یعنی در حکم بدایع لفظی هستند و در آرایه های صوری شعر محسوب می‌شوند که همه این ها مدام در حال تغییر هستند. اما در این میان تنها چیزی که ثابت می‌ماند مغز درونی شعرهاست حتی اگر فرم ها همیشه در حال تغییر باشند. مغز درونی شعر، حادثه ای نه در بیرون زبان، که حادثه ای در درونه‌ی زبان است و این به معنای نوعی هنجارشکنی در معناست. اینکه ما جهانی را ایجاد کنیم که به لحاظ منطق با جهان آشنای ما متفاوت باشد، به دست آوردن چنین منطقی و شکستن هنجارهای درونی یعنی اینکه ما به شعر دست پیدا کرده ایم. جان شعر، به فرم ها بستگی ندارد بلکه به این جهان تازه بستگی دارد که نه در صورت که در معنا اتفاق میفتد. شعر سپید، تلاشی برای حداکثر فاصله گیری از این فرم ها و قالب ها و نزدیک شدن به جان شعر است. در واقع نوعی فراواقعیت محسوب می‌شود که در حقیقت امری است که قابل وقوع نیست، اما شعر با منطق خودش آن را باورپذیر می‌کند که این از تخیل هنرمند سرچشمه می‌گیرد.

اما نکته ای که وجود دارد این است که با اینکه از سال های دور افرادی چون بانو شمس کسمایی، ابوالقاسم لاهوتی، تقی رفعت و... حضور داشتند، اگر ما نیما را پدر شعر فارسی فرض کنیم، اولین فاصله گیری از فرم ها و قالب ها را به طور آکادمیک و سیستماتیک به او نسبت می‌دهیم. این فاصله گیری از توازن، تقارن و موزونیتی که شعر سنتی دارد، آغازگر حقیقت برای رسیدن به شعر سپید است. شعر سپید را شعری می‌دانیم که بعد از گذر از شعر نیمایی به دست آمده است. شعر سپید شعری است فاقد وزن عروضی که می‌تواند مانند شاملوحاوی موسیقی کلام و یا می‌تواند فاقد جذابیت های آوایی باشد. یعنی شعری که نه تنها وزن و قافیه ندارد، بلکه از جذابیت های آوایی هم بی نصیب است که به آن حداکثر تلاش برای شعر سپید منثور می‌گوییم.

 

*با این وجود، چگونه یک نثر ادبی و یا حتی متن ادبی را از یک شعر سپید تمایز دهیم؟

- بر خلاف عقیده اکثریت مردم، هر چیزی که نوشته شد متن نیست. متن، اثر هنری است که موفق شده با یک قانون و منطق تازه خود را از جهان پیرامون جدا کند. همانطور که تابلوی نقاشی، فیلم سینمایی، رمان، داستان کوتاه، تئاتر، رقص و شعر هرکدام متن به حساب می‌آید. حال اگر شما به متنی برخورد کردید که فاقد مشخصات کلاسیک شعر فارسی بود و وزن و قافیه نداشت و از طرفی هم فاقد جذابیت های آوایی بود، با دونگاه می‌توان به آن نگاه کرد: یکی اینکه یا شعر سپید است و یا نثر ادبی و شاعرانه. چنانچه این متن برای شما جهانی غیر واقعی را پدید آورد که در واقعیت وقوع ناپذیر باشد، شعر است و اگر مانند گلستان سعدی قابل ترجمه، با جذابیت های آوایی آراسته و به جهانی قابل دسترسی رسیده بود که واقعیت ها را آراسته کرد، نثر شاعرانه یا نثر مسجل است.

 

 

*برای این دوره و نسل امروز بهتر است که نثر عامه پسند وجود داشته باشد یا ادبیات اصیل گذشته؟

- برای پاسخ به این سوال لازم است که این جمله معروف را بگویم که فهم چیست؟ فهم مقایسه دانستنی های جدید با دانستنی های قدیم است که اگر هیچ دانستنی از گذشته نداشته باشید نمی‌توانید به دانسته های جدید دست پیدا کنید و آن را بفهمید. فهم وقتی به دست می‌آید که دانش پیشین داشته باشید و دانش جدید را با آن مقایسه، تفاوت ها را تشخیص می‌دهید و به دانسته های جدید اضافه می‌کنید. بنابراین آفرینش جدید هرکسی که بخواهد هر هنری از جمله شعر را تجربه کند، بدون تکیه بر سنت(فهم پیشین) امکان پذیر نیست. تقریبا می‌توان گفت که همه آزاداندیشان معتقدند که متن ها ممکن است به سنت تبدیل شوند، اما همواره ظرفیت رویارویی و دریافت های جدید را دارند. مخاطبان در گذر زمان می‌توانند برداشت های گوناگونی از متن ها داشته باشند. ما هیچ‌گاه بی نیاز از سنت ادبی نیستیم. بنابراین توصیه من به شاعران جوان این است که سنت ادبی خود را بشناسند و تسلط نسبی به ادبیات سنتی گذشته داشته باشند. اینکه چه گفتند و چگونه گفتند از لزومات دانسته های اولیه شاعران جوان است. بعد از گذر از این مرحله است که برای خلق اثر جدید باید باادبیات جدید هم آشنا شویم. پس ابتدا سنت، سپس برای آفرینش و یادگیری ادبیات امروز لازم است. ادبیات به ما می‌گوید که معیارهای زیبایی شناسی شعر جدید چه تفاوتی با شعر سنتی کرده که در نتیجه آن است که شما با معیارهای جدید شعر آشنا می‌شوید.

 

*با توجه به مطالبی که گفته شد آیا در ادبیات و شعرگویی نیاز به الگوبرداری احساس می‌شود یا خیر؟

- الگو برداری مساله ای کاملا شخصی است. البته از کسی که تازه اول راه سرایش شعر است، انتظار نداریم که بر ادبیات سنتی گذشته تسلط کامل داشته باشد اما آشنایی با همین سنت ها در درازمدت باعث افزودن تجربه شاعر می‌شود. نکته مهمی که وجود دارد این است که نباید آفرینش را کانالیزه کرد. این کار موجب گرفتارشدن در یک فرم آشنا می‌شود. ما اساسا هنر را بر پایه بدعت می‌گذاریم. اگر یک نفر را الگوی خود قرار دهیم و پا جای پای وی بگذاریم، مثل این است که خود را در قالبهای از پیش تعیین شده ای قرار دهیم. حال آنکه بداعت فاصله گرفتن از الگوهایی است که شما را از خلق اثر جدید بازمی‌دارد که این خود به معنای بی اعتنایی به الگوهای ذهنی نیست.

شعر دینی در برزخ گرفتار شده است

 

 

 

*تعریف شعر دینی از نگاه حمیدرضا شکارسری چیست و تفاوت شعر آیینی و مذهبی را در چه می‌بینید؟

- متاسفانه امروزه از اصطلاح غلط شعر آیینی به جای شعر دینی استفاده می‌شود. آیین عبارت است از مناسک و اعمالی که در گفتمان های مختلف فکری به دلایل و ملاحظات کاملا مختلف انجام می‌شود. مثلا می‌توانید آیین ها را در گفتمان های ملی، سیاسی، ضد دینی و... جستجو کنید. تنها تعدادی از آیین ها که در گفتمان وحیانی معنا پیدا می‌کند، مناسک دینی است. وگرنه چهارشنبه سوری هم آیین است اما دینی نیست. چتری به نام آیین وجود دارد که دین زیرمجموعه آن است. شعر دینی بر آموزه های وحیانی تکیه دارد و تلاش می‌کند جهان را از نگاه دینی مورد تفسیر قرار دهد. شعر دینی خواه ناخواه فراخوان و تک صداست که مخاطب را به ارزش های دینی فرا می‌خواند. به نظر من شعر دینی در برزخ گرفتار است. چرا که شعر ذاتا محتوا گریز است و شعر دینی می‌خواهد محتواگرا باشد که این خود شعر دینی را دچار تناقص عجیبی کرده است.

به تعبیر من شعر دینی حاصل یک ایثار عاشقانه از سوی شاعر است. او به عمد دایره تخیل و شعر خود را تک معنایی می‌کند. به عنوان مثال شعر حافظ شعری است که هرکسی آن را بخواند برداشت شخصی خود را دارد. یکی از آن فال می‌گیرد. یکی می‌گوید دینی نیست و برعکس یکی میگوید عاشورایی است. بنابراین شاعر دینی با اینکه می‌داندممکن است چنین اتفاقی بیفتد، عمدا این محدودیت را ایجاد می‌کند. به همین دلیل از آن با تعبیر ایثار شاعرانه نام می‌برم.

شعر مذهبی و دینی هردو یکی است و هردو زیرمجموعه ای از شعر وسیعی به نام شعر آیینی است. برخی می‌گویند هر شعری که بر صفات خوب انسانی چون پاکدامنی، صداقت و... بپردازد شعر دینی محسوب می‌شود. من با این موضوع مخالفم. متفکران ادبیات دینی ما برای اینکه حوزه شمول ادبیات خود را وسیع کنند این سخنان را زیر مجموعه شعر خود می‌آورند. اما شرط اصلی شعر دینی نگاه به جهان و تفسیر جهان از منظری دینی و وحی باور است. از این منظر که خارج شوید، دیگر شعر دینی ندارید.

 

 

*جشنواره هایی چون جوان سوره یا دیگر جشنواره های ادبی تا چه حد می‌تواند در پیشرفت شاعران جوان موثر باشد؟

- این جشنواره ها هم ویژگی های مثبت و هم ویژگی های منفی دارد. جشنواره ها و کنگره های شعری ایجاد فضا می‌کنند و گفتمان به وجود می‌آورند. یعنی فضایی ایجاد می‌کنند که میتوانیم بگوییم فضای کشور ما فضایی ادبی است. ویژگی بعدی این است که این جشنواره ها برای برخی از شاعران جوانی که به هر دلیلی در جامعه ادبی شناخته شده نیستند، نتوانستند کتاب چاپ کنند و در ویترین ادبیات کشور باشند فرصت خوبی است تا اگر واقعا چیزی در چنته دارند را نشان دهند. جایزه هایی که این جشنواره ها به برندگان می‌دهند باعث تشویق شاعران جوان می‌شود و انگیزه سرایش را در آن ها بالا می‌برد. از سویی دیگر برخی از این جشنواره ها موضوعی اند و باعث می‌شود کسی که مثلا شعر عاشقانه یهتری می‌گوید، به راحتی در آن شرکت کند و این خود یک معضل به حساب می‌آید. چرا که شاعر قصد می‌کند شعری با موضوع خاص بگوید. پس ذهن خود را در همان موضوع محدود و به آموزه های پیشین تکیه می‌کند. به همین دلیل در میان این سفارش های ادبی به ندرت شاهد ماندگاری آثار شاعران هستیم.

از معضلات دیگر این جشنواره ها به وجود آمدن طیف شاعران کنگره ای و جشنواره ای است. شاعرانی که به دلیل اینکه بارها در این کنگره ها شرکت کردند به درجه ای از توانایی رسیده اند که می‌توان نام شاعران کنگره ای را بر روی آنان قرار داد. اینان راه را برای شاعران جدید و جوان تر می‌بندند. حال آنکه هدف اصلی بیشتر این جشنواره ها کشف استعدادهای جدید در عرصه ادبیات است.

 

*از روند شعر سپید بعد از دوره شاملو بگویید و اینکه آیا در زمانه ما کسی پیدا می‌شود که مانند این بزرگان شعر بگوید؟

- این بزرگان به عنوان نخبه های شعر فارسی در دهه هایی زندگی می‌کردند که مانند بعد از انقلاب تا کنون دچار تکثر شاعران نبودیم. به عنوان مثال در بازه 40-30 ساله سال های 20 تا 57 بزرگانی چون شاملو، فروغ فرخزاد، اخوان و... در گفتمان های مختلف زندگی کرده اند. در دوره ای شعرهای سیاسی و حزبی با نمادهای روشن وجود داشت. در دهه40 گروه های شعری و برخی از افراد چون احمدرضا احمدی بر نظریه های ادبی تکیه می‌کنند و از مسائل سیاسی پرهیز می‌کنند که صاحب موج نو نام می‌گیرند. در گفتمان های مختلف هم به لحاظ سیاسی و اجتماعی انتظار آفرینش های متفاوتی را داریم. گفتمان چاپ و نشر کتاب شعر در پیش از انقلاب با پس از انقلاب به خصوص در این دهه آخر با وجود حکومت عجیب رسانه ها کاملا متفاوت است. در زمان پیش از انقلاب شعر به شدت نخبه پرور است. شاملو، فروغ، اخوان، نیما، سپهری، در قله و باقی در دامنه هستند. ولی آیا ما پس از انقلاب نخبه شعری کم داریم؟ طبیعتا خیر و برجسته کردن و انتخاب چندنفر از بین آن ها کاری به شدت دشوار است. چون دچار تکثر هستیم.

 

 

با وجود کثرت شاعران، شاعر خوب کم داریم

 

 

*این تکثر به شعر و ادبیات امروز ضربه نمی‌زند؟

- خیر. چون پاسخ روزگار خودش را می‌دهد. شما نمی‌توانید از یک شاعر جوان با رده سنی 25-15 سال انتظار یک نگاه کل نگر مبتنی بر ارزش های کلی بازتاب داده شده در شعرش را داشته باشید. از طرفی هم نمی‌توان به او خرده گرفت که شعر نگو. پس این تکثر حاصل جامعه و زندگی امروز انسان ایرانی است و نمی‌توانید بگویید غلط است. چون ضرورت این نوع زندگی نوعی پاسخ به گفتمان است.

 

*چه اتفاقی افتاد که پس از سال ها شاعری به دنیای شعر نوجوان قدم گذاشتید و کتابی با عنوان &تلنگر باران& را منتشر کردید؟

- جریانی تحت عنوان جریان ساده نویسی و کوتاه نویسی جریانی است که در دو دهه گذشته آغاز شده و شکل گرفته است. عکس العمل فعال و هوشمندانه در برابر جریان های پیچیده سرایی در دهه 70 که عملا بجز خود شاعر هیچ مخاطبی نداشت. اگرچه این جریان های فکری توجیهات علمی خودشان را دارند، اما گروهی دیگر از شاعران در برابر این پیچیده نویسی، مبهم نویسی و معناستیزی که در دهه 70 وجود داشت، به نوعی ساده نویسی و کوتاه نویسی روی آوردند. من جزو چهره هایی بودم که این حرکت را پسندیدم و هرجایی توانستم آن را تبلیغ کردم. پس از مدتی به طور تصادفی با تعدادی از شاعران مطرح شعر نوجوان روبرو شدمو تعدادی شعر از مجموعه شعرهای سروده شده ام در تمام این سال ها را به این عزیزان سپردم و  آن ها نیز تعدادی را انتخاب کردند که به انتشار &تلنگر باران& انجامید.

 

*شعر نوجوان لزوما باید مخاطب نوجوان داشته باشد؟

- لزوما خیر. مانند بزرگسالان که به تماشای کارتون می‌نشینند، مخاطبان این شعرها هم می‌توانند بزرگسالان باشند. اما اگر فرض کنیم چیزی تحت عنوان مخاطب ویژه داشته باشیم، نوجوانان هستند. شعر نوجوان هم لزوما شاعر نوجوان ندارد. منطق نقد نو به ما می‌گوید که شما با اثر روبرو هستید نه نام شاعر. یک اثر فارغ از نام شاعر از نظر محتوا بررسی می‌شود که این شعر شعر نوجوان محسوب می‌شود یا خیر.

 

*استاد شما در اوقات فراغت چه می‌خوانید؟

- همه چیز. در درجه اول به سراغ برنامه هایم می‌روم. برخی از مطالعاتم به برنامه هایم مربوط است. اما به طور کلی دغدغه من نظریه های ادبی، آموزه های فلسفی تا حدی که بتوانم از آن در نقد ادبی بهره گیرم و خواندن شعرهای خوب از تمامی صنف و جریان ها اوقات فراغت مرا به خود اختصاص می‌دهد.

 

*چرا می‌گویند استاد شکارسری غزل دوست ندارد؟

- من از همین جا با صراحت اعلام می‌کنم که از غزل بد همانقدر بدم می‌آید که از شعر نوی بد و از غزل خوب همانقدر خوشم می‌آید که از شعر نوی خوب. متاسفانه در روزگار ما هم غزل خوب و هم شعر نوی خوب کم پیدا می‌شود.

 

ادبیات با برجستگی زبان همراه است

*بین غزلسرایان امروز چه کسانی بیشتر نظر شما را جلب کرده اند؟

- با توجه به کثرت شاعران و کم بودن غزلسراهای خوب می‌توانم از سیمین بهبهانی، به دلیل به روز بودن و استفاده از واژگان جدید نام ببرم. غزل های سال های دور علیرضا قزوه، عبدالجبار کاکایی به خاطر تلفیق شعر امروز با شیوه سنتی در عین نگاه داشتن غزل دیروز، مریم جعفری و فاضل نظری نیز غزلسراهای خوب امروز ما هستند. بین جوان تر ها نیز کاظم بهمنی و حامد عسکری را به دلیل بیت های دلنشین نمایان در اشعارشان می‌پسندم که همه این ها نظرات شخصی بنده است.

 

*با توجه به اینکه سال های سال است که شاعران زیادی پرورش داده اید چقدر در این راه از خودتان راضی هستید؟

- من کار خاصی انجام ندادم. این از شانس من بوده که دوستان خوبی پیدا کردم. دوستانی که هم غزلسراهای خوب و هم نو سراهای خوبی هستند. مثلا آقای اکبر معاذی که امروزه خودشان جلسه شعر دارند، 15-14 سال پیش که کار کانون ادبی خاوران را آغاز کردیم ساعت های متمادی با هم در این کانون به شور و مشورت می‌نشستیم. من به شخصه از دوستی با این عزیزان راضی هستم.

 

*به عنوان سوال آخر، تعریف حمیدرضا شکارسری از ادبیات چیست؟

- ادبیات با شگردهای خاص خود، انسان را از زبان روزمره فراتر می‌برد و تعریف و نام گذاری تازه ای از دنیا انجام می‌دهد. ادبیات با برجستگی زبان می‌آید. بنابراین آشنایی شاعران با مبانی زبانی ادبیات و نامنتظرگی بداعت یک اصل غیرقابل انکار است.

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد