اصغر علی کرمی:محمدی شاعری است که توقع معشوقه را بالا می برد--------- با تدریس امید چاوشی؛ کارگاه آموزشی شعر و ادبیات برگزار می‌شود ----------------- گزارش تصویری تولد محمدعلی بهمنی --------- فیلم شعرخوانی یاسر قنبرلو

اولین تور آموزشی- تفریحی تارناگشت در ترکمن صحرا برگزار می‌شود.

 این تور به سرپرستی پایگاه خبری تارنا و با همراهی علیرضا آذر و احسان افشاری از تاریخ 17، 18، 19 تیرماه به مدت سه روز در این منطقه همراه با برنامه هایی از قبیل شعرخوانی، برگزاری کارگاه شعر و ترانه، اجرای زنده موسیقی، چادرنشینی، بافت گشت و تماشای آثار تاریخی و... برگزار خواهد شد.

 دوستانی که مایل هستند در این تور شرکت کنند، از ساعت 12 ظهر تا 5 بعدازظهر با شماره روی پوستر تماس حاصل نمایند.

 لازم به ذکر است که شاعر برگزیده این تور به عنوان شاعر هفته در سایت تارنا معرفی و با او گفتگو خواهد شد.

 تعداد افراد قابل ثبت نام 40 نفر و زمان آن محدود است. بدیهی است اولویت با افرادی است که زودتر برای ثبت نام اقدام نمایند.

 

کد خبر: 521

 

منتشرشده در گزارش

تارنا این بار به سراغ شاعری می‌رود که حاصل ۱۵ سال مطالعه و فعالیت در زمینه‌ی شعر و ترانه را به دوست‌دارانش تقدیم می‌کند. این روزها، کمتر کسی را می‌توان پیدا کرد که اشعار ماندگار این شاعر جوان را نخوانده باشد و دکلمه‌های او را با صدای گرمش نشنیده باشد. از آخرین آثار پر مخاطب او می‌توان به «شناسنامه» اشاره کرد. تارنا به بهانه‌ی نشر مجموعه ترانه‌های احسان افشاری، با او به گفتگو می‌نشیند.

 

از شوکرانه ها برایمان بگویید. این کتاب حاصل چند وقت تلاش است؟

این کتاب حاصل ۱۵ سال فعالیت من در عرصه‌ی شعر و ترانه است. بخش بیشتر کتاب سویه‌های عاشقانه  دارد. تعدادی کار با تم اجتماعی  و تعدادی هم  درونمایه ی تاریخی دارند. به طور کلی در این مجموعه سعی کرده‌ام  فضاهای متنوعی را دنبال کنم. به امید خدا این مجموعه به همت نشر شانی در اردیبهشت ماه همزمان با نمایشگاه بین المللی کتاب عرضه می شود.

 

 علت نام‌گذاری مجموعه با عنوان شوکرانه‌ها چیست؟

بعضی اسم‌ها مانند همین کلمه‌ی «شوکران» برای من بار شاعرانه دارند و انگار در من هزار و یک تصویر جادویی را نهان کرده اند . جدای از بحث تاریخی قصه‌ی شوکران نوشی سقراط، تعلق خاطر شخصی به این کلمه دارم. فضای دست کم پنجاه درصد از کارها همراه با نوعی تلخی عاشقانه است و این تا حدی مخاطبی  که دنبال سر نخ‌های ارتباط عنوان کتاب و محتوای آن است را توجیه می کند

 

آیا ترانه های کتاب تا به حال اجرا شده‌اند و یا قرار است اجرا شوند؟

تعدادی از کارها ظرف پنج سال اخیر اجرا شده‌اند. اما از همان ابتدا که شروع به نوشتن ترانه کردم، زیاد به جنبه های اجرایی کارها فکر نمی‌کردم. من شعر و ترانه را همزمان با هم شروع کردم و علاقه‌ی من به نوشتن ترانه و مکتوب کردن کارها باعث شد بنویسم. تعدادی از کارها خصوصا  در چند ماه اخیر توسط خوانندگان آشنا و بعضا کمتر شناخته شده اجرا شده . به امید خدا بسیاری از کارها را در سال آینده به خوانندگانی که مردم با آن‌ها خاطره دارند ، واگذار می‌کنیم. بخش عمده‌ی کارها را تا به حال نه منتشر کرده‌ام و نه این کارها در جایی عرضه شده‌اند. در دسته‌بندی کتاب‌هایی که تا کنون منتشر کرده‌ام، لو نرفته‌ترین کارها در این مجموعه درج شده‌اند.

 

کدام ترانه از این مجموعه را بیشتر دوست دارید؟

اگر بگویم که هرچه نوشته‌ام را دوست دارم کلیشه است و از طرفی هم نمی‌توانم بگویم  کاری را منتشر کرده‌ام که به آن علاقه‌نداشته ام. این کارها را از بین حدود سیصد ترانه دست‌چین کرده‌ام و حاصل، کتابی ۱۲۰ صفحه‌ای شد. در مورد تعداد کارهای موجود در کتاب حضور ذهن ندارم اما آخرین ترانه‌ی این کتاب با نام «شوکران»، برایم حس و حال خوبی دارد

 

از مجموعه ی قبلی تان چطور استقبال شد؟

 شکر خدا استقبال خوب بود. مجموعه‌ی قبلی هم برای اولین بار در نمایشگاه رونمایی و عرضه شد و خوشبختانه استقبال خوبی از آن شد و در همان ایام نمایشگاه، کار به چاپ دوم رسید. امیدوارم که اقبال و توجهی که مخاطب به مجموعه‌ی قبلی نشان داد، مشمول حال این کتاب هم بشود. 

 

 

این چندمین مجموعه است که با شانی کار می کنید؟

این دومین مجموعه‌ی من با نشر شانی است. اولین کتابی که با نشر شانی کار کردم «بادنما» بود که سال قبل منتشر شد و امسال نیز مجموعه ترانه‌هایم را با نشر شانی کار کردم.

 

آیا اولویت شما برای نشر کتاب حضور در نمایشگاه بود؟

برای من،ثبت شدن این کارها نسبت به هر اولویت دیگری پررنگ‌تر بوده. شاعر بخش بزرگی از زندگیش را صرف نوشتن می‌کند و دوست دارد که محصول این نوشتن‌های مداوم که توام با آزمون و خطا و تجربه‌ها و فراز و فرود‌های فراوانی است، در کتابش منعکس شود و خدا رو شکر که این اتفاق تا کنون بدون دست‌انداز و کارشکنی پیش رفته. کارهای من در ارشاد هم مشکلی نداشت؛ البته این به معنی خودسانسوری نیست اما کارها از جنسی بوده‌اند که مشکلی ایجاد نکرده‌اند.  ثبت شدن این آثار، برای من نسبت به هر مساله‌ی دیگری در اولویت بوده است. خیلی از بزرگان ترانه را تنها پیشنهادی برای اجرا تلقی می‌کنند البته ترانه در هیچ دوره‌ای هویت مستقلی نداشته و هویتش وابسته به عناصر موسیقایی بوده با اینحال این موضوع منافاتی با انتشار ترانه های اجرا نشده ندارد. بهرحال این ترانه‌ها هم بخشی از کاراکتر شاعری من هستند و باید به مخاطب معرفی شوند.

 

فکر می کنید «شوکرانه‌ها» به چاپ چندم برسد و فکر می‌کنید در نمایشگاه چطور از «شوکرانه‌ها» استقبال شود؟

من تا به حال ترانه منتشر نکرده‌ام و این اولین کتاب ترانه‌ی من است. اگر کتاب حاضر، مجموعه‌ی غزل یا رباعی بود، می‌توانستم تصویر شفاف‌تری از آینده‌ی کتاب را ترسیم کنم. جدای از این، من سعی می‌کنم خیالبافی نکنم و پیش‌بینی نکنم که چه اتفاق مثبت یا منفی قرار است بی‌افتد. اما خوشبختانه چون اقبال مخاطب همراه و پشتیبان من بوده است، فکر می‌کنم که کتاب، پشتیبان و مخاطب خودش را پیدا می‌کند. من نسبت به عرضه‌ی ترانه‌هایم قدری کم کار بوده‌ام و این ممکن است حساسیت‌هایی را ایجاد کند ولی فکر نمی‌کنم که جدی باشد و کسی که نسبت به کار من همیشه توجه نشان داده فکر می‌کنم که نسبت به انتشار این کتاب بی‌اعتنا نخواهد بود.

 

ممنون و متشکر جناب افشاری.

من هم از شما ممنونم و لازم است بگویم که تارنا در فضای شعر، خوب و حرفه‌ای و جدی کار می‌کند. وجود چنین رسانه‌ی مستقلی که دور از حواشی به کار ادبیات می‌پردازد، هم برای مخاطب و هم برای اهل شعر جای خوشحالی دارد. امیدوارم که این فعالیت‌ها تداوم داشته باشند و روز به روز شکوفاتر شوند.

 

در پایان اگر بخواهید ترانه ای از شوکرانه ها به مخاطبان تارنا هدیه دهید، کدام یک را انتخاب خواهید کرد؟

چراغی از تو روشن نیست

که من هر لحظه تاریکم

از آغاز خودم دورم

به پایان تو نزدیکم

 

چراغی از تو روشن نیست

تو این شبهای بی‌روزن

بگو تو شعله‌ی آخر

تو خاکستر شدی یا من؟

 

چه حسی بین ما گم شد

که تو چنگال پاییزیم

فقط یه برگ سر داریم

که اونم دور می ریزیم

 

بهت اینبار حق می‌دم

برای رفتن آزادی

چه جوری مانعت باشم

به ترک خونه معتادی

 

خودم تو شعله می‌سوزم

که از خاکسترم رد شی

برو فرداتو پیدا کن

نمی زارم مردد شی

 

منو بشکن تمومم کن

دلم از گریه سرریزه

واسه قلب ترک خورده

شکستن بهترین چیزه

 

کد خبر: 429

خبرنگار: زهرا محمدی

منتشرشده در گفتگو
چهارشنبه, 11 اسفند 1395 ساعت 20:10

-صدا-

متن دکلمه
 
 
 
 

صدای گنگ مرا از سراب می شنوید
ستاره خواب کنید آفتاب می شوید
از این دقیقه فقط آب و تاب می شنوید
شنیدم آنچه شنیدم جواب می شنوید


به این شقایق در اضطراب گوش کنید
به این پرنده ی در اعتصاب گوش کنید
موظفید به حرف حساب گوش کنید!
به نطق آخرم عالی جناب گوش کنید


خدای عهدشکن عشق بود، حالا نه
ترانه ی فدغن عشق بود، حالا نه
همیشه روی سخن عشق بود، حالا نه
سلاح آخر من عشق بود، حالا نه


هزار تیرخطا از کمان گریخته است
همان که گفت کنارم بمان گریخته است
شهاب وحشی ام از آسمان گریخته است
چگونه از تو بگویم زبان گریخته است


قلم گرفتم و دردا قلم نمیگیرد
که آتش من و هیزم به هم نمیگیرد
کسی نشان حضور از عدم نمی گیرد
خوشم که مرگ مرا دست کم نمی گیرد


نخواه دشنه ی تن تشنه را غلاف کنم
نخواه بردگی عین و شین و قاف کنم
قلم به دست گرفتم که اعتراف کنم
حساب آینه را با غبار صاف کنم


همین شما که پذیرای شعر من بودید
مگر نه آنکه به وقتش لب و دهن بودید
به تیشه ایی نرسیدید و کوهکن بودید
و توشه ی هم اگر بود راهزن بودید


صدف ندیده به گوهر رسیده ایید عجب
چراغ کشته به مجمر رسیده اید عجب
به خط هفتم ساغر رسیده ایید عجب
دو خط نخوانده به منبر رسیده ایید عجب


هلاک مخمصه ام دست بندتان پس کو؟
درخت های زمستان پسندتان پس کو؟
سرجنازه ی شعر آب قندتان پس کو؟
چهارپاره شدم نیشخندتان پس کو؟


کلید مخمصه را در قفس گذاشته ایید
کلاه شعبده از پیش و پس گذاشته ایید
کجا فرار کنم خار و خس گذاشته ایید
مگر برای دویدن نفس گذاشته ایید؟


آهای شعر ! رفیقان راهزن داری
برهنه ای و در اندوه رخت کن داری
غریبی و سر هر کوچه انجمن داری
چقدر هم که به هر دسته سینه زن داری


پی مزار تو با التهاب می آیند
خدا قبول کند با نقاب می آیند
فرشته اند و به قصد عذاب می آیند
به وقت تیشه زدن با گلاب می آیند


کتاب معجره را کنج غار پنهان کن
هر چه آن چه داشتی از روزگار پنهان کن
ستاره از شب دنباله دار پنهان کن
فقط نفس بکش اما بخار پنهان کن


وصیتی کنم انگور را تمام نکن
اگر شراب نیانداختی حرام مکن
شراب شعر منم از غریبه وام مکن
مرا مقایسه با شاعران خام مکن
 

که در مقایسه از دودمان خیامم
نه گوش به به و چه چه نه چشم انعامم
بگوش عالم و آدم رسید پیغامم
حریف گوشه ی میخانه های بدنامم


مباد سیلی محکم کم کنند شعرم را
شعارهای دمادم کنند شعرم را
مباد قبله ی عالم کنند شعرم را
به روز واقعه پرچم کنند شعرم را


مطاع شعر و شرف سرسری فروخته ای
ولی به حجره ی بی مشتری فروخته ای
تو را به من چه که در دری فروخته ایی
مبارک است به خوکان پری فروخته ای



حرام ِ باد شدی ؟ خاک در دهانت باد !
دهان دریده ترین شب نگاهبانت باد
کلاغ صبح مه آلود نوحه خوانت باد
مرا به سنگ زدی ؟ ! شیشه نوش جانت باد


مرا سیاه نکن آدم زغال فروش
مرا چکار به این کوچه های فال فروش؟
مرا چکار به این قوم قیل و قال فروش؟
گرفته حالم از این شهر ضدحال فروش


از این اجاق رها مانده دود سهم من است
یکی نبود جهان کبود سهم من است
و کوه نعره زد اینک : صعود سهم من است
به قله رفتم و دیدم، فرود سهم من است


اگر چه دور و برم جز خطر نمی بینم
علاج واقعه را در سفر نمی بینم
به جز غبار قدم پشت سر نمی بینم
و هیچ عاقبتی در هنر نمی بینم


من ایستاده شکستم اقامه بهتر از این؟
قلم شدم که بخوانید نامه بهتر از این؟
یکی برید و یکی دوخت جامه بهتر از این؟
رسیدم و نرسیدم ادامه بهتر از این؟


به لطف شعر دل از دلبران ندزدیم
از این بساط سگی استخوان ندزدیدم
اگر نداشتم از دیگران ندزدیدم
من از حیاط کسی نردبان ندزدید


قسم به جان درختان تبر نساخته ام
برای بتکده ای دردسر نساخته ام
که با فروش قلم سیم و زر نساخته ام
برای هیچ کسی هم که شر نساخته ام


همیشه پشت سخن آیه ی سکوت منم
هزار چهره ی پوشیده در قنوت منم
زبان سوخته ی جنگل بلوط منم
و پشت جاذبه ها سیب در سقوط منم


و بازمانده ی دنیای درد ما بودیم
کسی که دید و فراموش کرد ما بودیم
صدای حنجره ی سرخ درد ما بودیم
سکوت بین دو فنجان سرد ما بودیم


کفاف حسرت ما را زمین نخواهد داد
زمانه هم که به جز نقطه چین نخواهد داد
کسی به مشق درست آفرین نخواهد داد
جواب اشک به جز آستین نخواهد داد
 
 
 
 
منتشرشده در همه دکلمه ها

 

نخستین کارگاه شعر احسان افشاری و علیرضا آذر برای ثبت نام علاقمندان به شعر و ادبیات فرخوان داد.

احسان افشاری در خصوص این کارگاه شعر آموزشی گفت: زمان ثبت نام این کارگاه شروع شده و دوستان می‌توانند برای ثبت نام اقدام نمایند. بعد از ثبت نام تعیین سطح هنرجویان مشخص ودر کلاسها تقسیم بندی می‌ شوند.
وی ادامه داد: این کارگاه با همکاری  موسسه فرهنگی هنری رنگ آواز برای اوایل بهمن ماه آغاز به کار می‌کند. فضای آکادمیک در مباحث متنوع ادبی چون عروض و قافیه، سبک شناسی معانی بیان و تاریخ و ادبیات از مباحث قابل گفتگو و آموزش در این کارگاه است.


این ترانه سرا در خصوص اهداف برگزاری چنین کارگاه شعری گفت: بسیاری از دوستان طی این سالها  پرس و جو می‌کردند که آیا محیطی وجود دارد که اشعارشان را ارائه  دهند و نقد و بررسی صورت بگیرد.  درواقع جلسات شعر مجال کافی برای صحبت جامع درخصوص یک اثر نیست دیدیم که نقدی گذرا و معمولی انجام می‌شود  که خالی از لطف هم نیست اما در این جلسات کارگاهی به دلیل مداومت و استمرار امکان بررسی بیشتر آثار وجود دارد که می‌توانیم در ارتباط با کارها پیگیری بیشتر و همینطور جهت گیری و روند آثار را مورد توجه قرار داد و این موضوع هم برای منتقد و هم برای هنرجو یک همراهی موثر و هدفمند است.

 

افشاری در خصوص هزینه های ثبت نام  و تعداد جلسات در این کارگاه اظهار داشت: متقاضیان جزئیات مربوط به پرداخت شهریه ی کلاس ها را از طریق تلفن موسسه پیگیری نمایند. تعداد جلسات هر ترم 10 جلسه است و کلاس ها در کرج دایر خواهد شد. ادرس اصلی نیز در روزهای آتی اعلام خواهد شد.

 

وی در خصوص اینکه آیا اسمی برای این کارگاه مشخص شده یا خیر نیز گفت: خیر.با اسم کارگاه شعر و ترانه ی علیرضا آذر و احسان افشاری فعالیت می‌کنیم.

 

این شاعر در پایان نیز اضافه کرد: امیدواریم با برگزاری این کارگاه بتوانیم فضایی منشا اثر داشته باشیم و توقعات عزیزان علاقه مند را در زمینه های متنوع ادبی تامین کنیم.

 

 

کد خبر: 206

 
 
منتشرشده در گزارش
سه شنبه, 16 آذر 1395 ساعت 13:26

-شناسنامه-

 

متن دکلمه

 

 

اون که بهش محله زیر دینه

دکه ی تنگ و ترش مش حسینه

 

یه پیرمرد ریش سفید تنها

گمشده تو جهان نون خشکیا

 

چشاش دو تا گوله ی سبز یشمی

با کت کاهی و کلاه پشمی

 

فسیل صدساله ی خاطراته

چشاش به یه نقطه ی دوور ماته

 

عینکشو پایین بالا می کنه

نمی بینه فقط نگا می کنه

 

یه روز که رفت رو پشت بوم خونه

واسه خروساش بریزه آب و دونه

 

 

رفت توی فکرای بلن بلندش

مچاله شد لب بگو بخندش

 

رفت تو نخ شبای پر ستاره ش

شهر سیا سفید تیکه پارش

 

رفت دم بازارچه ی تبریزیا

راسه ی عطاری و  کفاشیا

 

رفت و یه  نون قندی خرید و سق زد

خودش رو مثل آلبومی  ورق زد

 

الک دولک بازیشو یادش اومد

فرفره کاغذیشو یادش اومد

 

 خزینه رفتنای جمعه جمعه

موهای وزوزیشو یادش اومد

 

بین هزارتا دختر لب گلی

روسری قرمزیشو یادش اومد

 

اثاث کشی تو چله ی زمستون

روز خدافظیشو یادش اومد

 

 

یادش اومد چه روزگاری بوده

قبل زمستونا بهاری بوده

 

یادش اومد دنیا چه شکلی بوده

اون قدیما خدا چه شکلی بوده

 

روزی که مش حسینو زن می دادن

جوونیشو غسل و کفن می دادن

 

بعد یه هفته از شب عروسی

نقل و نبات ، بریز و بپاش و روبوسی

 

قضا بلا نامه به هم رسوندن

عروسو تو سینه ی خاک خوابوندن

 

طفلی شکار گنبد کبود شد

شمع شد و شعله نکرده دود شد

 

عروس تازه روی بالش زرد

حجله و قبله رو دو تا یکی کرد

 

آخ مش حسین باید مدارا کنی

آرد شیرینیاتو حلوا کنی

 

باید یه مدت تو خودت بریزی

غصه بخور دوا بخور ، مریضی

 

ننه تلان میگه خدا بزرگه

خدای بره ها خدای گرگه

 

میگه اینا حکمت روزگاره

بخت سپید رخت سیا میاره

 

ننه تلان قصه بخون شکارم

خزون زده به باغ روزگارم

 

حقیقته چون و چرا نداره

 دست مریض خونه شفا نداره

 

گفتی نیازت رو ببر به مرقد

من که دخیل بستم و دخلم اومد !

 

منی که به قضا قدر می خندم

کدوم امامزاده دخیل ببندم ؟

 

 

همین شد از غربت خونه دلکند

از ده و دهکوره شبونه دلکند

 

 

رفت به هوای تازه ای رو کنه

یه کوه بغضو آب و جارو کنه

 

اومد و تهرونو و جب وجب کرد

توی مسافرخونه روز و شب کرد

 

کم کمک از خاطره هاش دور شد

غمش قد حقه ی بافور شد

 

یه روز که سفره ی دلو باز کرد

خودش رو تو آینه برانداز کرد

 

 

به آینه گفت : اگه آسمون کساده

ولی واسه قرقی آب و دون زیاده

 

اون که می خواد خنده ی رو اخم شه

باید خودش بزرگ تر از زخم شه

 

بعد یکی دو سالی این در اون در

غلامی دیزی خورون قنبر

 

از بغل یه چرخ هندونه

رسید به چرخوندن  قهوه خونه

 

خلیفه ی قلیون مشتیا شد

اومد و رفت قاطی لوطیا شد

 

صلاه ظهر و عوعوی شبونه

یه مش حسین بود  و یه قهوه خونه

 

یه قهونه ی درست حسابی

راست کار آدم انقلابی

 

مشتی نگو ختم رفاقت بگو

دیزی نگو طعام جنت بگو

    

چای نگو آتیش رو یخ بگو

ذغال نگو شعله ی دوزخ بگو

 

واسه همینا قهوه خونه ش قرق بود

از چپ و راست دود و دم چپق بود

 

یه عده بیخ گوش قهوه خونه

روزنومه خون بودنو اهل چونه

 

میتینگای نیمه شبی داغ بود

بحثای ملی مذهبی داغ بود

 

 

پچ پچا گوش مش حسینو تیز کرد

گوشاشو تیز کرد و چشاشو ریز کرد

 

چیزی که تو بچگی کارگر بود

تفنگ دسته نقره ی پدر بود

  

قیام ستارو به چش دیده بود

بوی خوش باروتو پسندیده بود

 

بحثای ملی تو دلش اثر کرد

ساده بگم خیال دردسر کرد

 

روزنومه ها اومد و رفت می کردن

قلپ قلپ صحبت نفت می کردن

 

مشتی هوادار سیاسیا شد

خودش ذغال گردون لوطیا شد

 

مشتی اصول  مردیو بلد بود

سیبیل چیه پرز کلاش سند بود

 

میگن سایه ش تو کوچه پن میشه

زمین واسه گرگا دهن میشده

 

پا می شده یه جمعی پا میشدن

می شسته دست به سینه تا می شدن

 

سینه سپر کن ِ خلایق بوده

مصدقی تر از مصدق بوده

 

اما واسه شعله ی بی فیتیله

همین چیزا ریسمون چرب و چیله

 

برزخیا موش تو کارش دووندن

شبونه قهوه خونه شو سوزندن

 

ناکسا دست به کار تیزی شدن

پامرغیا صاحب  دیزی شدن

 

زمونه باب میل گرگ هاره

مشتی یه وقت هوا برت نداره

 

ندیدی شاخ مجلسو شکستن

هر چی درخت بود به گلوله بستن؟

 

 ندیدی اون که کاغذ سوخته س

فرخی یزدی لب دوخته س؟

 

ندیدی شاه با دشنه های شبگرد

عارف قزوینیو خونه کش کرد؟

 

ندیدی خون پای  فواره رو

میرزاجهلن گیر شیکم پاره رو؟

 

ندیدی یاس بی نهایت شدن

اونا که صادق هدایت شدن؟

 

ندیدی دم پرات  اجانب شدن

نوکر بی جیره مواجب شدن؟

 

نه دهخدا نه مم تقی بهاری

بچسب به هل دادن چرخ گاری

 

بجنبی زیر پاتو سر می کنن

تنگ گلابدونتو پر می کنن

 

جون غلام میرغضب بی خیال

این همه مشروطه طلب ، بی حیال

 

دنیا که مشروطه طلب نمی خواد

بنگیه سوخته کش رطب نمی خواد !

 

کی گفته نور چشمی مردم بشی

دلت می خواد الاغ بی دم بشی

 

کاسبی و فکرای انقلابی ؟

کجای کاری مرد ناحسابی

 

اینا که دستشون تو زعفرونه

یه دسته خرگوش تو کلاهشونه

 

بهت یه چی میگم نگی نگفته

فرفره خوب بچرخه بد می افته

 

پشت نداری مشتی رو که داری

قرض نداری آبرو که داری

 

خلاصه مش حسین کلاش قاضی شد

به یه خفه خون راضی شد

 

کرکره ی دیزی خورنو بستش

فروخته نفروخته  فلنگو بستش

 

رفت که آتیش بیار غوغا نشه

سر و ته  کله ش دیگه پیدا نشه

 

خب روزگار آتیشو یخ می کنه

گرگ بیابونو ملخ می کنه

 

چه دردیو باید تحمل کنه

اون که می خواد تو خزه ها گل کنه

 

عقربه ها با پشت خم گذشتن

گذشت و روزا پشت هم گذشتن

 

قصه مشتی قصه ی غباره

بعدشو هیچ کسی خبر نداره

 

یاش بخیر بچگیای دورم

شادی بی هراس گوربه گورم

 

بدو بدو پابرهنه توی بارون

کرسی پاسوز شب زمستون

 

نون لواشو مرده خور می کردیم

یه گونیو تا کله پر می کردیم

 

می بردیمش کشون کشون تا دکه

زیر لبمون حاجی حاجی حاجی مکه

 

کنار گونیای دسته دسته

یه پیرمرد با دل شیکسته

 

یه پیرمرد ریش سفید تنها

گم شده تو جهان نون خشکیا

 

 

یه شب که رفت رو پشت بوم خونه

واسه خروساش بریزه آب و دونه

 

رفت توی فکرای بلن بلندش

مچاله شد لب بگو بخندش

 

 

دست قضا زمستون بدی بود

رو پشت بوم سفیدی ممتدی بود

 

 

بخت بدش تا که بیاد دون بده

خروسای گشنه رو سامون بده

 

 

یکدفعه از رو پشت بوم لیز خورد

از اون بالا کله شد افتاد مُرد

 

کنار نعش پیرمرد تنها

توی حیاط سرد بی اعتنا

 

خروسا دارن یه بند تک می زنن

شادونه ی برفیو نوک می زنن

 

یه نعش خسته گوشه ی حیاطه

چشاش به یه نقطه ی دور ماته

 

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد

طراحی سایت توسط نونگار