انجمن های ادبی شناسنامه دار می‌شوند --------- فراخوان بزرگ جشنواره شعر شاهنامه منتشر شد---------- انتشار دکلمه ای از احسان افشاری ----------------- گزارش تصویری اختتامیه شعر انقلاب

 

تیم فوتبال ایران در جام جهانی 2018 روسیه، از اثری به آهنگسازی بابک زرین، صدای سالار عقیلی و شعر احسان افشاری رونمایی خواهد کرد. با احسان افشاری به عنوان سراینده‌ی این اثر به گفتگو نشسته و از دغدغه‌های او درباره‌ی سرود نوظهورش شنیدیم.

 

 آقای افشاری با‌خبر شدیم که سرایش یکی سرودهای تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی 2018 روسیه به شما پیشنهاد شده است. لطفا در خصوص تغییراتی که اخیرا در اثرتان ایجاد کرده‌اید بگویید.

پس از تصویب ترانه‌ی اولیه، شبی آقای زرین به عنوان آهنگسازِ اثر عنوان کردند که ملودی خیلی خوبی به ذهنشان رسیده و می‌توان بخشی از مضامین ترانه‌ی قبلی را بر روی آن ملودی پیاده سازی کرد.  زمان کمی داشتیم. ملودی را شنیدم و همان شب تصمیم جمعی این شد که کار را باربینی کنم و از روی ملودی بنویسم. طبیعتا کار تا اندازه‌ای تغییر کرد و نزدیک به نیمه‌ی اردیبهشت ضبط شد.

 

 

ممکن است کمی بیشتر درباره تفاوت‌های کارتان پس از بازبینی توضیح دهید؟

در این بازبینی قدری از گارد شاعرانه‌ی خود فاصله گرفته‌ام. زبان را ملموس‌تر کرده‌ام تا همگان بتوانند با این کار ارتباطی عاطفی و ملموس برقرار کنند. اما این به آن معنا نیست که از عمق شاعرانه‌ی اثر کم کرده‌ام.

 

وقتی پیشنهاد تغییر اثر داده شد چه واکنشی به این امر نشان دادید؟

در لحظه مطرح شدن پیشنهاد به دلیل محدودیت زمانی و عرق به کاری که نوشته بودم، کمی گارد داشتم. ولی چون ذهن منعطفی در برابر پیشنهادهای مطلوب دارم، آن را پذیرفتم. محدودیت زمانی را با انرژی، توان و تمرکز بالا پر کردم و شد آنچه که شد.

 

 

به‌ نظر می‌رسد برخورداری از ژانر حماسی در آفرینش آثار این چنینی بیشتر مورد اقبال واقع شود، با توجه به این که هنوز از اثرتان رونمایی نشده است چقدر از حماسه مدد جستید؟

طبیعتا در کار ملی باید به عناصر و المان‌های ملی توجه کنیم. سعی کرده ام تا آنجا که به ملموس بودن زبان ضربه نزند از خصایص حماسه در اثرم بهره ببرم. این بهره‌مندی بسیار طبیعی و حل شده در اثر نمود یافته ‌است. به طور خلاصه می‌توان گفت این سرود ترکیبی از حس و حماسه است.

 

 

آیا در اجرای کار به آقایان زرین‌ و عقیلی کمک می‌رساندید؟ مثلا درخصوص آهنگ ایده‌پردازی کنید یا در خصوص تحریر پیشنهادی به آقای عقیلی بدهید؟

راستش نه. هر کدام از ما سعی کردیم حیات مستقل خود را داشته باشیم. به‌شخصه از تجربه‌ی دوستان هنرمندم استفاده کردم و برای هر بند _در هر دو اثری که ارائه کردم_ تقریبا چهار جایگزین داشتیم. تلاش من بر این بوده است تا از میان گزینه‌های پیشنهادی، تفکر جمعی و کمتر نظر شخصی خودم را اعمال کنم؛ چرا که بابک زرین و سالار عقیلی تجربه کار حماسی و ملی داشتند.

 

 

فکر می‌کنید اجرای یک ترانه چقدر در شنیده شدن آن موثر است؟

یک اثر خوب محصول انسجام همه‌ی اضلاع اثر است. آهنگ باید با اثر متناسب و در وهله‌ی اول کاراکتر خواننده با اثر مانوس باشد. به‌زعم من در اجرایِ این کار هیچ‌کس بهتر از عقیلی و آهنگسازی بهتر از بابک زرین نبوده است. اجرا می‌تواند اثر را موثرتر کند و خیلی از پتانسیل‌های نهفته‌ی کلام را افشا کند. در این کار اجرا، فوق‌العاده موفق و آهنگ  فوق العاده موثر است. من هم به نوبه‌ی خود کوشیده‌ام وظیفه‌ی خود را به درستی ایفا کنم.

 

 

به مراسم رونمایی از سرود جام جهانی در روسیه دعوت خواهید شد؟

صد در صد. صحبت‌هایی شده و برنامه‌های حاشیه‌ای آن تدارک دیده شده است. من هم سعی می کنم حضور داشته باشم.

 

 

 

برخی از ترانه‌سرایان از این که مردم ترانه‌هایشان را با نام خواننده‌‌ها به یاد می‌آورند گلایه‌مندند، آیا شما هم به این دغدغه‌ها دچارید؟

دغدغه آری، اما گلایه‌مندی نه. شرایط در دنیا به همین شکل است. این خواننده است که به عنوان مجریِ اثر مردم را به تماشای استیج و خرید آلبوم ترغیب می‌کند. خواننده منشا اثر است و این قضیه به خودیِ خود طبیعی است. در همه جای دنیا کار با مجری اثر شناخته می‌شود. شاید در کشورهای دیگر تهیه کننده، ارکستر و آهنگساز بیشتر دیده می‌شوند. در مورد کلام اطلاعی ندارم. ولی اگر عوامل پروژه‌ای موسیقیایی، ضلع کمرنگ را به شعر اختصاص دهند، درست نیست. این درمورد کاری که ما تولید کرده‌ایم اتفاق نیفتاده است. ممکن است گاهی صدا و سیما یا خبرگزاری‌ها کمتر پیگیر شاعر باشند. به هر حال، هر ترانه‌سرایی در هر مرتبه‌ای که باشد نباید از پوزیشن خود عقب‌نشینی کند. هر اثر موفقی با کلام آغاز می شود. اگر کلام نباشد آهنگ و صدا نمی‌توانند کار خود را انجام دهند.

 

 

اگر اجازه بفرمایید به کارنامه ادبی‌تان نگاهی کنیم. برای احسان افشاری شدن از چه فیلترهایی گذشتید تا این که امروز در این جایگاه قرار بگیرید؟

بگذارید این شائبه را برطرف کنم که پیشنهاد سرود جام جهانی کشور تنها به من پیشنهاد نشده است. بسیاری از ترانه‌سرایان نامی و مطرح کشور هم کار فرستاده بودند. وقتی کارها وارد مرحله‌ی بررسی و نظارت شد، اثر من تایید شد. خیلی راه نرفته دارم. نوشتن مسیری بی‌مقصدی است که با کشف هر جغرافیا متوجه جغرافیای ناشناخته‌ی دنیای دیگری در ادبیات می‌شوی؛ به همین‌خاطر به نمایش‌نامه‌نویسی هم روی آورده‌ام و در حوزه‌های مختلف آزمون و خطا می‌کنم. بی‌وقفه و بیمارگونه تلاش می‌کنم و ذهنم را درگیر شعر، ادبیات و سایر هنرها به ویژه فیلم و موسیقی می‌سازم.  ذهنم را از دیتا و متریال پر می‌کنم . این مسیری است که بی آن که به آن بیندیشم در ایستگاهش قرار گرفته‌ام و نمی دانم ایستگاه بعدی کجاست. بدون شعار، همگان نیرو و تخیل دارند و با تلاش بی‌وقفه به هر جایی که بخواهند می‌توانند دست یابند.

 

 

شما به مثلث افشین یداللهی، سالار عقیلی و بابک زرین وارد شده‌اید برای موفقیت در این عرصه چه خواهید کرد؟

از همان لحظه‌ی اول که این پیشنهاد مطرح شد به قضیه‌ی جایگزین شدن یا جایگزین موفق شدن فکر نمی‌کردم. من  به حیات مستقل فکری و زیست فردی شاعر معتقدم. الان هم تصور بخصوصی در این ارتباط ندارم. اما با توجه به همدلی و روحیه‌ی مثبت جمعی که پیش آمده تصور ادامه‌ی همکاری ما در قالب مثلثی پایدار بعید نیست.

 

 

اگر حرف ناگفته‎ای وجود دارد بفرمایید.

جمله‌ای کلیدی از شهیار قنبری در ذهن دارم که می‌توانم به عنوان کلام و بیان پایانی عرض کنم. باید به جای این که خودمان را جدی بگیریم، کارمان را جدی بگیریم. این تنها راه ممکن برای بقای هنر و هنرمند است.

 

خبرنگار: مهدیه رشیدیان

کد خبر: 895

 

منتشرشده در گفتگو
شنبه, 22 ارديبهشت 1397 ساعت 21:24

-نامه بر-

متن دکلمه

 

یک عمر جان کندم میان خون و خاکستر
من نامه‌بر بین تو بودم با کسی دیگر


طاقت نمی‌آوردم اما نامه می‌بردم
از او به تو، از تو به او، مرداد، شهریور


پاییز شد با خود نشستم نقشه‌ای چیدم
می‌خواستم غافل شوید از حال همدیگر


با زیرکی تقلید کردم دست‌خطش را
یک کاغذ عین کاغذ او کندم از دفتر


او می‌نوشت: آغوش تو پایان تنهایی‌ست
تغییر می‌دادم: «که از این عاشقی بگذر»


او می‌نوشت: اینجا هوا شرجی‌ست، غم دارد!
تغییر می‌دادم: «هوا خوب است در بندر»


او می‌نوشت: ای کاش امشب پیش هم بودیم!
تغییر می‌دادم: «که از تو خسته‌ام دیگر»


باید ببخشی نامه‌هایت را که می‌خواندم
در جوی می‌انداختم با چشمهایی تر


با خود گمان کردم که حالا سهم من هستی
از مرده‌ریگِ این جهان بی در و پیکر

 

آن نقشه باید بین آنها را به هم می‌زد
اما به یک احساس فوق‌العاده شد منجر


آن مرد با دلشوره یک شب ساک خود را بست
ول کرد کار و بار خود را آمد از بندر


دیدید هم را بینتان سوءِتفاهم بود
آن هم به زودی برطرف شد بی‌پدرمادر


با خنده حل شد آن کدورت‌های طولانی
-این بین و بس من بودم و یک حس شرم‌آور-


شاید اگر در نامه‌ها دستی نمی‌بردم
آن عشق با دوری به پایان می‌رسید آخر


رفتی دوچرخه گوشه‌ی انباری‌ام پوسید
آه از ندانم کاری‌ات، ای چرخ بازیگر!


شاید تمام آنچه گفتم خواب بود اما
من مرده‌ام در خویش بیدارم نکن مادر

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
پنج شنبه, 24 اسفند 1396 ساعت 20:48

-سایه-

متن دکلمه

 

 

یک سایه روی حافظه ی دیوار

از سالهای دور هنوز  اینجاست

گویی هزار سال در این خانه

با میهمان فرضی خود تنهاست

 

یک سایه روی حافظه ی دیوار

 در حلقه ی محاصره ای ممتد

من را بغل گرفته و می گرید

من را بغل گرفته و می خندد

 

یک سایه روی حافظه ی دیوار

در ابتذال بودن و فرسودن

دنبال یک هویت مجهول است

در شکل های مختلف بودن

 

گاهی گوزن می شود  و شاخش

تصویر یک درخت اساطیری است

تصویر یک درخت که میراث

یک باغ سربریده ی زنجیری است

 

گاهی کبوتری است که جفتش را

همبازی قدیم نمی بیند

 معشوقه ی سیاه سفیدش را

دیگر به روی سیم نمی بیند

 

گاهی نهنگ می شود و هر شب

در انتظار ساعت ویرانی است

دیوار در برابر چشمانش

یک ساحل عمودی سیمانی است

 

 

شب تور ماهگیری زیبایی است

با شب قرار مختصری دارم

حتی برای ساعت بی خوابی

شب ها زمان بیشتری دارم

 

اخبار داغ تلوزیون دیشب

مشتی جنازه ریخت کف خانه

در کیسه جمع کردم و هل دادم

پایین میز کوچک صبحانه

 

 اخبار صبح شهر غریبم را

در توده ی غبار نشان می داد

از ارتفاع منظره ای دودی

برجی کثیف دست تکان می داد

 

این سو هوای صبح ملال آور

 آن سو کلاغ های کهن سالند

راننده ها کلافه ی رابندان

گوینده های رادیو خوشحالند

 

از آی بی کلاه اقلیت

تا یای حرف آخر تاریکی

با هم زبان مشترکی داریم

ما سنگواره های مکانیکی

 

 

برخورد می کنیم به تنهایی

دوران کوری است و عصایی نیست

برخورد می کنیم به یکدیگر

اینجا چراغ راهنمایی نیست

 

برخورد بی اراده ی من با شک

وقت سلام وقت خداحافظ

برخورد من در آینه با پوچی

در انجماد وضعیتی قرمز

 

من کیست ؟ من کجاست ؟ نمی دانم

من شکل یک شکست تماشایی است

من یک ضمیر ساده ی اول شخص

من کارمند دفتر تنهایی است

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

با چسب ها و منگنه ها هستم

مشغول بایگانی کاغذها

در یک جهان پوچ گرا هستم

 

 

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

مهمان این جزیره ی بیمارم

چندین هزار واژه ی ننوشته

خشکیده توی جوهر خودکارم

 

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

مشغول بسته بندی تاریخم

هر روز بی دلیل تر از دیروز

 در انتظار  نامه ی توبیخم

 

من میخکوب صندلی ام هستم

این جلجتا فضای غریبی نیست

نعشی که روی صندلی افتاده

دیگر نیازمند صلیبی نیست

 

این میله های نازک آبی رنگ

در دفترم تجسم زندان است

دوران برده داری کاغذهاست

دوران انتقام درختان است

 

لبخند موذیانه ی اربابان

شکل مرا مجسمه ی غم کرد

هر موریانه ای که رسید از راه

از ارتفاع صندلی ام کم کرد

 

 

 

باید که در معادله ی بودن

تصمیم های صفر و صدی باشم

پایان هر عبارت دستوری

قلاب پرسشی ابدی باشم

 

 

  پیچیده بوی ادکلن پاییز

در محتوای سرد خیابان ها

من را کشانده آنطرف  کوچه

عطر حواس پرت زنی تنها

 

عصر دوباره کوچه همان کوچه

تکرار یک مسیر غریبانه

در غار خود کلید می اندازم

عصر دوباره خانه همان خانه

 

در مارپیچ پله دو تا گربه

دایم پی نشان تو می گردند

زیر درخت ، داخل گلدان ها

دنبال استخوان تو می گردند

 

در این آپارتمان مریض احوال

در رفت و آمدند کبوترها

درها به روی هیچ کجا بازند

بازند رو به هیچ کجا درها

 

هر واحدی مجاور تنهایی است

 هر پرده ای به  پنجره معتاد است

در این آپارتمان مریض احوال

همسایه ی فضول فقط باد است

 

 

در قهوه جوش خانگی ام حبسم

یک قاشق غذاخوری آزادم

در چارچوب  آینه غمگینم

در عکس های پرسنلی شادم

 

 

دیشب که برق رفت لجوجانه

بال و پر کبوتر خود چیدم

 وقتی به هوش آمدم آن سوتر

دستی بریده پهلوی خود دیدم

 

دیشب که برق رفت نهنگم را

آرام سربریدم و خندیدم

بر ذهن رگ به رگ شده ی دیوار

جای نهنگ ، لخته ی خون دیدم

 

دیشب گوزن خسته ام از برکه

 هی جرعه جرعه عکس خودش را خورد

 دیشب که برق رفت گوزنم رفت

دیشب که برق رفت گوزنم مرد

 

من بعدظهرهای زیادی را

با سایه ی دو دست خودم بودم

از هر طرف به آینه رو کردم

 تصویری از شکست خودم بودم

 

این ابتدای ساعت ویرانی است

پایان یک روایت تکراری

تنها نشسته ام وسط خانه

در باغ وحش کوچک دیواری

 

 

در ساعتم قناری بی آواز

خوابیده است و خواب نمی بیند

دور تمام عقربه هایش را

جز گردش سراب نمی بیند

 

من بچه ی دقایق بی برگشت

یا نوجوان خام خیابانم

یا مرد بی قبیله ی جایی دور

من کیست؟ من کجاست؟  نمی دانم

 

اصلا همین منی که منم شاید

یک روح در لباس فقظ باشم

تصویر سایه بازی غمگین

یک دست ناشناس فقط باشم

 

با پرسشی بزرگ ولی مضحک

چشم از تمام از منظره ها بستم

او سایه ی من است در این بازی؟

یا این منم که سایه ی او هستم؟

 

منتشرشده در همه دکلمه ها

سری نشست های نشست نقد و بررسی کتاب در کانون ادبی زمستان، با نقد مجموعه رباعی های احسان افشاری از سر گرفته شد.

 

صدو سومین نشست نقد و بررسی کتاب در کانون ادبی زمستان به مجموعه «دندانه های سین احسانم» که به همت نشر نیماژ منتشر شده، با اجرا و دبیری سجاد عزیزی آرام اختصاص یافت.

 

در این نشست شاعران و منتقدانی چون دکتر اسماعیل امینی، غلامرضا طریقی، فریبا یوسفی، احسان افشاری، لیدا رشیدی به همراه اعضای کانون ادبی زمستان حضور داشتند.

 

دکتر اسماعیل امینی در ابتدا کمی در خصوص فضای مجازی و انتخاب های شاعران در سرایش اثر صحبت کرد و در ادامه به مجموعه «دندانه های سین احسانم» اشاره کرد و گفت: در این کتاب رباعی های خوب و عالی در این مجموعه وجود دارد و مضمون سازی های درست و به جا به وفور به چشم می‌خورد. در مقابل، رباعی قالبی است که امکانات وزنی بسیاری دارد و به نظر من در این کتاب شاعر کمی دست به عصاتر حرکت کرده و همه اوزان در یک سطح و به یک شکل سروده شده است.

امینی ادامه داد: ایرادات نگارشی جزئی که مربوط به ویراستار است نیز در چند مورد جزئی مشاهده می‌شود.

 

 

فریبا یوسفی در کسوت منتقد نیز اشاره هایی به این مجموعه داشت و گفت: به نقل از دکتر زرین کوب، غایت هنر تاثیرگذاری آن است. این جمله در شناسایی شعر خوب و بد بسیار کمک می‌کند. قالب رباعی در عین اینکه سهل دیده می‌شود، به دلیل محدودیت هایی که دارد، بسیار سخت است. برخی از رباعی ها اثرگذاری بیشتری دارند و این به دلیل وجود انسجام و هماهنگی بین مصرع ها و کلمات است.

 

یوسفی افزود: دنیای شاعران دنیای کمال گرایی است. در این کتاب شعرهای بخش اول، عاطفی و اشعار بخش دوم اندیشمندانه است. حال اینکه بخش اول برآمده از حال شاعر است و شعر را از تصنع دور کرده ، اما نیمه دوم کتاب با معانی برجسته ای از انسان و رنج ها، انسان و نامرادی ها و انسان و چرایی هایش روبرو هستیم.

وی در پایان نیز گفت: شاعر در مجموعه «دندانه های سین احسانم» به شعر سالم اهمیت داده و سالم بودن اثر از توجهات ویژه احسان افشاری است.

 

غلامرضا طریقی نیز به احسان افشاری و ویژگی های شعر او نگاهی داشت و گفت: او همیشه نسبت به گذشته خود روبه تکامل بوده و برداشت من این است که دایره واژگانی او از مخاطب گسترده تر عامی پسند، به مخاطب خاص و محدود تبدیل می‌شود.

 

طریقی ادامه داد: برخی از اشعار این کتاب، نگاهی پدربزرگانه دارد. تو گویی به یک کودک نصیحت می‌کنی. من از این منظر نگاه می‌کنم که این اندیشه محوری کمی به شعارزدگی نزدیک می‌شود. به شخصه با رباعی های بخش اول ارتباط بیشتری برقرار کردم.

 

این مولف به صورت جزئی تر به مجموعه اشاره کرد و افزود: مصراع هایی وجود داشت که برای پرکردن آمده بود و این با وجود تراکم رباعی ها خیلی به چشم نمی‌آید. در برخی از اشعار مصراع هایی که کشف عاشقانه دارد بسیار زیاد و این فوق العاده است.

در ضمن ارتباط معنایی که بین ابیات اول و دوم وجود ندارد، در چند مورد معدود به چشم می‌خورد. به طور کلی احسان افشاری در قالب های بلند چون مثنوی موفق تر است اما در رباعی هم خوب می‌نویسد و مجموعه  «دندانه های سین احسانم» از مجموعه رباعی های خوب منتشر شده در چند سال اخیر است.

 

 

طریقی در پایان نیز گفت: این کتاب گواه این است که اگر احسان افشاری به رباعی نوشتن خو بگیرد و در آن تلاش کند، می‌تواند یکی از بهترین رباعی سرایان ایران باشد و جز این، از وی انتظار نمی‌رود.

 

در پایان این نشست احسان افشاری از منتقدان تشکر کرد و از سالهای دور رباعی سرایی خود سخن گفت.

از تاثیر شاعرانی چون بیژن ارژن، جلیل صفربیگی و ایرج زبردست در قالب رباعی سخن گفت و معتقد است که رباعی با هویت موسیقایی یک اثر شناسانده می‌شود.

 

وی در پایان به شعرخوانی پرداخت و این نشست با عکس های یادگاری به پایان رسید.

 

لازم به ذکر است که نشست های نقد و بررسی در کانون ادبی زمستان، سه شنبه های آخر هر ماه در ایوان شمس برگزار می‌شود و نشست نقد آتی به هرمز علی پور و کتاب داغ بی بی اختصاص دارد.

 

عکس: کانون زمستان

 

کد خبر: 822

منتشرشده در گزارش

اول

بیخ گوش درختهای پاییزی نشسته ام و به سالهایی فکر می کنم که پشت سر گذاشته اییم.

روزها بی رحمانه گذشته اند و حالا بیشتر از شش سال است که می شناسمت. شش سال است که دوستت داشته ام و درباره ات فکر کرده ام. نمی دانم دیگران چه تصوری از تو در ذهن دارند اما من تو را با کودک سرزنده ای میشناسم که هیچ وقت پشت آن سیبیل ها کمرنگ نمی شود. تو را با خنده هایی می شناسم که تمام عضلات صورتت را منقبض می کند و گاهی وسط خنده ها مرا به این فکر وا می دارد که چطور می شود اینطور از ته دل به چیزی خندید. بله شش سال گذشته است و این رفاقت دارد کهنه می شود اما تو در هیچ دیداری برایم کهنه نیستی.

فکر می‌کنم این خاصیت رفاقتی است که ریشه هایش را در بی نیازی پیدا می کند نه در توقع. شعر به قدری در دوستی ما عقب نشینی کرده که خاطرم نیست آخرین باری که برایت شعری از خودم خوانده ام کی بوده ؟ نمی دانم نکته ی معناداری پشت این موضوع می بینی یا نه. ما خود را در شعر به هم تذکر دادیم اما محدود نکردیم که اگر اینطور بود شاید به آدم های موقت زندگی هم تبدیل می شدیم.

 

دوم

در این مدت بارها و بارها از رفاقت آشکار و رقابت پنهان شنیده ام اما شاید خیلی ها ندانند که ما پیشنهادهای بهتری نسبت به شعر برای رقابت با هم پیدا کردیم. بازی. چیزی که ما را تبدیل به دو کودک لجباز می کند. آنجاست که تا نفس آخر حاضرم با تو رقابت کنم. از قدیم ترین نسخه ی فوتبال پلی استیشن تا هر مدل بازی دیگری، مافیا، منچ، پانتومیم، اسم فامیل و .. هر چند که در این آخری باید اعتراف کنم یک بی استعداد تمام عیارم. درست که است که مشترکات فراوانی داریم اما من به تفاوت ها خوشبین ترم. ممنونم که پرسپولیسی هستی . ممنون که گاهی فیلم هایی را دوست داری که مورد علاقه ی من نیست و گاهی موسیقی‌ای را نمی پسندی که من با تمام وجود دوست دارم.

 

 

سوم

از رفت و آمدهای بی شمار چه بنویسم . می توانم این آلبوم را از همین دیروز باز کنم و به پریروز و ماه قبل و سالهای قبل برگردانم. آلبومی که عکس های روز اولش با عکس های امروز مو نمی زند. فقط تو چند تار مو بیشتر سفید کردی و من کمی چهره ام جا افتاده تر شده. می توانم آلبوم را از نیمه هایش باز کنم  و خودم را با تو در پارک ساعی ببینم که زیر باران قدم می زنیم  تو از گذشته ات می گویی و من با درنگ و علاقه می شنوم. می توانم آلبوم را ببندم دوباره باز کنم و به روزی برسم که پشت درهای ارسباران بی آنکه حواسمان به جلسات پنج شنبه ی خانه ترانه باشد، برایت اولین سطرهای دو در یک را می خوانم.

 

می توانم آلبوم را چند صفحه به عقب برگردانم و به روزی برسم که برای اولین بار میزبانت بودم و متناتت در غذا خوردن برایم تازگی داشت. کمی آنورتر در تراس مجاور حیاط پاییزی کنار هندوانه های قاچ شده شعر اتاقت را می خوانی و من با چشم بسته تمامش را تجسم می کنم. کمی جلوتر تو در اتاقک چرخ و فلک شهربازی نشسته ایی و می خواهی ترست را با تزریق ترس به دیگران جبران کنی و دیگران فقط می خندند.

من به نیروی خاطره ایمان دارم . خاطره می تواند همه چیز را مثل روز اول کند و ما آنقدر خاطره داریم که هیچ چیز تاکید می کنم هیچ چیز تصویر ما را برای هم مخدوش نکند .

 

چهارم

این متن هیچ چیز تازه ای برای تو نداشت اما گفتنش چیزهایی را در من سبک می کرد. تو دنیا و تحمل آن را برای خیلی ها آسان کرده ای و تا همینجا بی آنکه بر طبل ادعا ضرب بگیری و غره شوی کارت را انجام داده ای و بر شعر روزگارت تاثیر گذاشته ایی. قطار هزارساله ی شعر فارسی منظره های فراوانی را به خود دیده و مسافران زیادی را سوار و پیاده کرده. امیدوارم همقطارانت با تو مهربان تر باشند و اجازه بدهند ایستگاه بعدی درباره ی ماندن یا رفتن مسافرانش تصمیم گیری کند. تصمیم هر چه باشد تردیدی ندارم ایستگاه بعدی عیارشناس و زمان سنج قابل اعتمادی است و ما را بر اساس مسیری که پیش رفته اییم قضاوت خواهد کرد نه مسیری که بازگشته اییم.

و اما صادقانه ترین آرزویی که می توانم در روز تولدت برایت داشته باشم این است که همچنان هوای خودت، زندگی ات، شعرت و دوستان واقعی ات را داشته باشی.

قربانت

 

احسان افشاری/  آبان ماه 96

منتشرشده در یادداشت هفته
چهارشنبه, 28 تیر 1396 ساعت 23:01

-خط-

متن دکلمه

 

 

 

مرا سفید بکش خانه را سیاه بکش

قلم به رنگ بزن ابر و باد و ماه بکش



غروب را به تماشای رعد و برق ببر

سپس دو سایه ی غمگین به سمت راه بکش



قلم به رنگ بزن لحظه ایی درنگ نکن

و هر چقدر که می خواهی اشتباه بکش

 


سه بار خط بزن انکار کن سحر که رسید 

مسیح بی پدری را به قتلگاه بکش



قطار مضطربی را به سمت مرگ ببر 

نگاه منتظری را در ایستگاه بکش



به زن بگو که معمایی از هوس باشد 

به گوش مرد بخوان دست از این گناه بکش



بجنب طاقی از آتش بساز و بعد مرا 

سیاوشانه به توبیخ پادشاه بکش



مرا به دار بیاویز هفت گوشه ی شهر 

سپس به سردر هفتاد خانقاه بکش



برای لذت خود ماه را به قله ببر 

پلنگ زخمی من را به قعر چاه بکش



برای من بغل برف جای پا بگذار

و در ادامه ی نصویر پرتگاه بکش



نه آفتاب نه باران نه دودکش نه درخت 

برای من فقط اندوه گاه گاه بکش



میان پیچ و خم سالهای عشق و وبا

مرا به پرسه زدن های دلبخواه بکش



مرا که تشنه ی معنای آسمان بودم

در امتداد افق های راه راه بکش



در آسمان هیاهو در آسمان حقیر

پرنده ای هم اگر بود بی پناه بکش



همین که کار به پایان رسید مکثی کن

بدون هیچ کلامی ببین و آه بکش

.

.

.

قلم رسید به من تا دو چشم تر بکشم 

کنار پنجره ات باد رهگذر بکشم



برای وعده ی صبحانه ی ترنج و عسل 

تو را به مزرعه ی کشت نیشکر بکشم



تو را دقیقا از آن جا که باد با خود برد

بغل بگیرم و رو به جهان سپر بکشم



تمام دخترکانی که دوست داشته ام

به ساقدوشی آن ماه فتنه گر بکشم



به شانه های دو تا تیربرق سیمانی 

ردیف شانه به سرهای خوش خبر بکشم



برای هم دو نفر می کشم به شرط وصال

اگر نه از شب آغاز یک نفر بکشم



به خمره دفن کنم چشمهای مست تو را 

سپس بگیرم و چون جام زهر سربکشم



تمام عقربه ها را هلاک می خواهم 

برای اینکه تو را لحظه ای به بر بکشم



تو نقطه ای شده ای در غبار فاصله ها 

چگونه از دهن جاده ها خبر بکشم ؟



من و توییم و تماشای میله های قفس 

خودت بگو که خودم را کدام ور بکشم



برای آنکه بدانی میان ما چه گذشت 

غزال مرده به دندان شیر نر بکشم



برای آن که بخوانی چه وحشتی دارم

به دور جنگل مه باغی از تبر بکشم



شریک جرم تو هستم درخت نیم تنه

مگر تو شاخه رساندی که من ثمر بکشم؟



گلایه می بری از من به آفتاب چرا 

مگز شبی به سر آمد که من سحر بکشم؟



به دست مخمصه گیرم کلید هم دادی

کجای این همه دیوار شکل در بکشم



زبانم آتش دوزخترین دوزخ هاست

چگونه روی تو کبریت بی خطر بکشم



من اعتماد ندارم به میوه های بهشت

نگاهبان جهنم شدم شرر بکشم



فقط به وسعت دردم اضافه خواهم کرد

اگر برای تو یک قلب بیشتر بکشم



مجال بیشتری نیست غیر گریه شدن

نمی توانم از این لحظه بیشتر بکشم

.

.

.



قلم گرفت و تو را ماه در نقاب کشید 

و در ادامه مرا برکه ی مذاب کشید



من و تو غرق شدیم و تفاوت اینجا بود

مرا عذاب رساند و تو را از آب کشید



برای خستگی ام خواست صندلی بکشد

ولی قشنگ نشد ناگهان طناب کشید



مرا کشاند به پایین طناب را آورد

دو تا درخت تراشید و بعد تاب کشید



تو را به تاب نشاند و به چشم خود دیدم 

تمام منظره ات را درون قاب کشید



تنی برای تو از ابر آفرید آنگاه 

برایت از نخ باران لباس خواب کشید



تو را به گرده ی اسب سپید قصه نشاند

مرا به آخر صف برد و پارکاب کشید



دو چشم مست برای تو آفرید و سپس

مرا به گوشه ی میخانه ایی خراب کشید



تو را به پاکی گندم تراش داد و مرا 

به زیر همهمه ی سنگ آسیاب کشید



مرا به غربت انگورهای له شده برد

تو را به ناب ترین لحظه ی شراب کشید



تو را ستاره نشان داد و چشمهای مرا

به سرشماری سگ های بی صاحاب کشید



ولی دریغ همینجاست آنکه سوخت مرا 

برای باغ تو هم نقشه ای خراب کشید



ستاره های فلک مهره های چرتکه اند

عجیب نیست که چرخ از تو هم حساب کشید



گلم به تربیت باغبان امید مبند

که صبح آب رسانید و شب گلاب کشید

 


دو تکه ابر به هم دوخت بعد بارش سنگ

میان فاصله ها تیغ آفتاب کشید



سوال کردم از آغاز و انتهای جهان 

به جای آنکه جوابی دهد حباب کشید



نوشتم عاقبت عشق را چه می بینی 

قلم به جوهر خونم زد و سراب کشید

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها

اولین تور آموزشی- تفریحی تارناگشت در ترکمن صحرا برگزار می‌شود.

 این تور به سرپرستی پایگاه خبری تارنا و با همراهی علیرضا آذر و احسان افشاری از تاریخ 17، 18، 19 تیرماه به مدت سه روز در این منطقه همراه با برنامه هایی از قبیل شعرخوانی، برگزاری کارگاه شعر و ترانه، اجرای زنده موسیقی، چادرنشینی، بافت گشت و تماشای آثار تاریخی و... برگزار خواهد شد.

 دوستانی که مایل هستند در این تور شرکت کنند، از ساعت 12 ظهر تا 5 بعدازظهر با شماره روی پوستر تماس حاصل نمایند.

 لازم به ذکر است که شاعر برگزیده این تور به عنوان شاعر هفته در سایت تارنا معرفی و با او گفتگو خواهد شد.

 تعداد افراد قابل ثبت نام 40 نفر و زمان آن محدود است. بدیهی است اولویت با افرادی است که زودتر برای ثبت نام اقدام نمایند.

 

کد خبر: 521

 

منتشرشده در گزارش

تارنا این بار به سراغ شاعری می‌رود که حاصل ۱۵ سال مطالعه و فعالیت در زمینه‌ی شعر و ترانه را به دوست‌دارانش تقدیم می‌کند. این روزها، کمتر کسی را می‌توان پیدا کرد که اشعار ماندگار این شاعر جوان را نخوانده باشد و دکلمه‌های او را با صدای گرمش نشنیده باشد. از آخرین آثار پر مخاطب او می‌توان به «شناسنامه» اشاره کرد. تارنا به بهانه‌ی نشر مجموعه ترانه‌های احسان افشاری، با او به گفتگو می‌نشیند.

 

از شوکرانه ها برایمان بگویید. این کتاب حاصل چند وقت تلاش است؟

این کتاب حاصل ۱۵ سال فعالیت من در عرصه‌ی شعر و ترانه است. بخش بیشتر کتاب سویه‌های عاشقانه  دارد. تعدادی کار با تم اجتماعی  و تعدادی هم  درونمایه ی تاریخی دارند. به طور کلی در این مجموعه سعی کرده‌ام  فضاهای متنوعی را دنبال کنم. به امید خدا این مجموعه به همت نشر شانی در اردیبهشت ماه همزمان با نمایشگاه بین المللی کتاب عرضه می شود.

 

 علت نام‌گذاری مجموعه با عنوان شوکرانه‌ها چیست؟

بعضی اسم‌ها مانند همین کلمه‌ی «شوکران» برای من بار شاعرانه دارند و انگار در من هزار و یک تصویر جادویی را نهان کرده اند . جدای از بحث تاریخی قصه‌ی شوکران نوشی سقراط، تعلق خاطر شخصی به این کلمه دارم. فضای دست کم پنجاه درصد از کارها همراه با نوعی تلخی عاشقانه است و این تا حدی مخاطبی  که دنبال سر نخ‌های ارتباط عنوان کتاب و محتوای آن است را توجیه می کند

 

آیا ترانه های کتاب تا به حال اجرا شده‌اند و یا قرار است اجرا شوند؟

تعدادی از کارها ظرف پنج سال اخیر اجرا شده‌اند. اما از همان ابتدا که شروع به نوشتن ترانه کردم، زیاد به جنبه های اجرایی کارها فکر نمی‌کردم. من شعر و ترانه را همزمان با هم شروع کردم و علاقه‌ی من به نوشتن ترانه و مکتوب کردن کارها باعث شد بنویسم. تعدادی از کارها خصوصا  در چند ماه اخیر توسط خوانندگان آشنا و بعضا کمتر شناخته شده اجرا شده . به امید خدا بسیاری از کارها را در سال آینده به خوانندگانی که مردم با آن‌ها خاطره دارند ، واگذار می‌کنیم. بخش عمده‌ی کارها را تا به حال نه منتشر کرده‌ام و نه این کارها در جایی عرضه شده‌اند. در دسته‌بندی کتاب‌هایی که تا کنون منتشر کرده‌ام، لو نرفته‌ترین کارها در این مجموعه درج شده‌اند.

 

کدام ترانه از این مجموعه را بیشتر دوست دارید؟

اگر بگویم که هرچه نوشته‌ام را دوست دارم کلیشه است و از طرفی هم نمی‌توانم بگویم  کاری را منتشر کرده‌ام که به آن علاقه‌نداشته ام. این کارها را از بین حدود سیصد ترانه دست‌چین کرده‌ام و حاصل، کتابی ۱۲۰ صفحه‌ای شد. در مورد تعداد کارهای موجود در کتاب حضور ذهن ندارم اما آخرین ترانه‌ی این کتاب با نام «شوکران»، برایم حس و حال خوبی دارد

 

از مجموعه ی قبلی تان چطور استقبال شد؟

 شکر خدا استقبال خوب بود. مجموعه‌ی قبلی هم برای اولین بار در نمایشگاه رونمایی و عرضه شد و خوشبختانه استقبال خوبی از آن شد و در همان ایام نمایشگاه، کار به چاپ دوم رسید. امیدوارم که اقبال و توجهی که مخاطب به مجموعه‌ی قبلی نشان داد، مشمول حال این کتاب هم بشود. 

 

 

این چندمین مجموعه است که با شانی کار می کنید؟

این دومین مجموعه‌ی من با نشر شانی است. اولین کتابی که با نشر شانی کار کردم «بادنما» بود که سال قبل منتشر شد و امسال نیز مجموعه ترانه‌هایم را با نشر شانی کار کردم.

 

آیا اولویت شما برای نشر کتاب حضور در نمایشگاه بود؟

برای من،ثبت شدن این کارها نسبت به هر اولویت دیگری پررنگ‌تر بوده. شاعر بخش بزرگی از زندگیش را صرف نوشتن می‌کند و دوست دارد که محصول این نوشتن‌های مداوم که توام با آزمون و خطا و تجربه‌ها و فراز و فرود‌های فراوانی است، در کتابش منعکس شود و خدا رو شکر که این اتفاق تا کنون بدون دست‌انداز و کارشکنی پیش رفته. کارهای من در ارشاد هم مشکلی نداشت؛ البته این به معنی خودسانسوری نیست اما کارها از جنسی بوده‌اند که مشکلی ایجاد نکرده‌اند.  ثبت شدن این آثار، برای من نسبت به هر مساله‌ی دیگری در اولویت بوده است. خیلی از بزرگان ترانه را تنها پیشنهادی برای اجرا تلقی می‌کنند البته ترانه در هیچ دوره‌ای هویت مستقلی نداشته و هویتش وابسته به عناصر موسیقایی بوده با اینحال این موضوع منافاتی با انتشار ترانه های اجرا نشده ندارد. بهرحال این ترانه‌ها هم بخشی از کاراکتر شاعری من هستند و باید به مخاطب معرفی شوند.

 

فکر می کنید «شوکرانه‌ها» به چاپ چندم برسد و فکر می‌کنید در نمایشگاه چطور از «شوکرانه‌ها» استقبال شود؟

من تا به حال ترانه منتشر نکرده‌ام و این اولین کتاب ترانه‌ی من است. اگر کتاب حاضر، مجموعه‌ی غزل یا رباعی بود، می‌توانستم تصویر شفاف‌تری از آینده‌ی کتاب را ترسیم کنم. جدای از این، من سعی می‌کنم خیالبافی نکنم و پیش‌بینی نکنم که چه اتفاق مثبت یا منفی قرار است بی‌افتد. اما خوشبختانه چون اقبال مخاطب همراه و پشتیبان من بوده است، فکر می‌کنم که کتاب، پشتیبان و مخاطب خودش را پیدا می‌کند. من نسبت به عرضه‌ی ترانه‌هایم قدری کم کار بوده‌ام و این ممکن است حساسیت‌هایی را ایجاد کند ولی فکر نمی‌کنم که جدی باشد و کسی که نسبت به کار من همیشه توجه نشان داده فکر می‌کنم که نسبت به انتشار این کتاب بی‌اعتنا نخواهد بود.

 

ممنون و متشکر جناب افشاری.

من هم از شما ممنونم و لازم است بگویم که تارنا در فضای شعر، خوب و حرفه‌ای و جدی کار می‌کند. وجود چنین رسانه‌ی مستقلی که دور از حواشی به کار ادبیات می‌پردازد، هم برای مخاطب و هم برای اهل شعر جای خوشحالی دارد. امیدوارم که این فعالیت‌ها تداوم داشته باشند و روز به روز شکوفاتر شوند.

 

در پایان اگر بخواهید ترانه ای از شوکرانه ها به مخاطبان تارنا هدیه دهید، کدام یک را انتخاب خواهید کرد؟

چراغی از تو روشن نیست

که من هر لحظه تاریکم

از آغاز خودم دورم

به پایان تو نزدیکم

 

چراغی از تو روشن نیست

تو این شبهای بی‌روزن

بگو تو شعله‌ی آخر

تو خاکستر شدی یا من؟

 

چه حسی بین ما گم شد

که تو چنگال پاییزیم

فقط یه برگ سر داریم

که اونم دور می ریزیم

 

بهت اینبار حق می‌دم

برای رفتن آزادی

چه جوری مانعت باشم

به ترک خونه معتادی

 

خودم تو شعله می‌سوزم

که از خاکسترم رد شی

برو فرداتو پیدا کن

نمی زارم مردد شی

 

منو بشکن تمومم کن

دلم از گریه سرریزه

واسه قلب ترک خورده

شکستن بهترین چیزه

 

کد خبر: 429

خبرنگار: زهرا محمدی

منتشرشده در گفتگو
چهارشنبه, 11 اسفند 1395 ساعت 20:10

-صدا-

متن دکلمه
 
 
 
 

صدای گنگ مرا از سراب می شنوید
ستاره خواب کنید آفتاب می شوید
از این دقیقه فقط آب و تاب می شنوید
شنیدم آنچه شنیدم جواب می شنوید


به این شقایق در اضطراب گوش کنید
به این پرنده ی در اعتصاب گوش کنید
موظفید به حرف حساب گوش کنید!
به نطق آخرم عالی جناب گوش کنید


خدای عهدشکن عشق بود، حالا نه
ترانه ی فدغن عشق بود، حالا نه
همیشه روی سخن عشق بود، حالا نه
سلاح آخر من عشق بود، حالا نه


هزار تیرخطا از کمان گریخته است
همان که گفت کنارم بمان گریخته است
شهاب وحشی ام از آسمان گریخته است
چگونه از تو بگویم زبان گریخته است


قلم گرفتم و دردا قلم نمیگیرد
که آتش من و هیزم به هم نمیگیرد
کسی نشان حضور از عدم نمی گیرد
خوشم که مرگ مرا دست کم نمی گیرد


نخواه دشنه ی تن تشنه را غلاف کنم
نخواه بردگی عین و شین و قاف کنم
قلم به دست گرفتم که اعتراف کنم
حساب آینه را با غبار صاف کنم


همین شما که پذیرای شعر من بودید
مگر نه آنکه به وقتش لب و دهن بودید
به تیشه ایی نرسیدید و کوهکن بودید
و توشه ی هم اگر بود راهزن بودید


صدف ندیده به گوهر رسیده ایید عجب
چراغ کشته به مجمر رسیده اید عجب
به خط هفتم ساغر رسیده ایید عجب
دو خط نخوانده به منبر رسیده ایید عجب


هلاک مخمصه ام دست بندتان پس کو؟
درخت های زمستان پسندتان پس کو؟
سرجنازه ی شعر آب قندتان پس کو؟
چهارپاره شدم نیشخندتان پس کو؟


کلید مخمصه را در قفس گذاشته ایید
کلاه شعبده از پیش و پس گذاشته ایید
کجا فرار کنم خار و خس گذاشته ایید
مگر برای دویدن نفس گذاشته ایید؟


آهای شعر ! رفیقان راهزن داری
برهنه ای و در اندوه رخت کن داری
غریبی و سر هر کوچه انجمن داری
چقدر هم که به هر دسته سینه زن داری


پی مزار تو با التهاب می آیند
خدا قبول کند با نقاب می آیند
فرشته اند و به قصد عذاب می آیند
به وقت تیشه زدن با گلاب می آیند


کتاب معجره را کنج غار پنهان کن
هر چه آن چه داشتی از روزگار پنهان کن
ستاره از شب دنباله دار پنهان کن
فقط نفس بکش اما بخار پنهان کن


وصیتی کنم انگور را تمام نکن
اگر شراب نیانداختی حرام مکن
شراب شعر منم از غریبه وام مکن
مرا مقایسه با شاعران خام مکن
 

که در مقایسه از دودمان خیامم
نه گوش به به و چه چه نه چشم انعامم
بگوش عالم و آدم رسید پیغامم
حریف گوشه ی میخانه های بدنامم


مباد سیلی محکم کم کنند شعرم را
شعارهای دمادم کنند شعرم را
مباد قبله ی عالم کنند شعرم را
به روز واقعه پرچم کنند شعرم را


مطاع شعر و شرف سرسری فروخته ای
ولی به حجره ی بی مشتری فروخته ای
تو را به من چه که در دری فروخته ایی
مبارک است به خوکان پری فروخته ای



حرام ِ باد شدی ؟ خاک در دهانت باد !
دهان دریده ترین شب نگاهبانت باد
کلاغ صبح مه آلود نوحه خوانت باد
مرا به سنگ زدی ؟ ! شیشه نوش جانت باد


مرا سیاه نکن آدم زغال فروش
مرا چکار به این کوچه های فال فروش؟
مرا چکار به این قوم قیل و قال فروش؟
گرفته حالم از این شهر ضدحال فروش


از این اجاق رها مانده دود سهم من است
یکی نبود جهان کبود سهم من است
و کوه نعره زد اینک : صعود سهم من است
به قله رفتم و دیدم، فرود سهم من است


اگر چه دور و برم جز خطر نمی بینم
علاج واقعه را در سفر نمی بینم
به جز غبار قدم پشت سر نمی بینم
و هیچ عاقبتی در هنر نمی بینم


من ایستاده شکستم اقامه بهتر از این؟
قلم شدم که بخوانید نامه بهتر از این؟
یکی برید و یکی دوخت جامه بهتر از این؟
رسیدم و نرسیدم ادامه بهتر از این؟


به لطف شعر دل از دلبران ندزدیم
از این بساط سگی استخوان ندزدیدم
اگر نداشتم از دیگران ندزدیدم
من از حیاط کسی نردبان ندزدید


قسم به جان درختان تبر نساخته ام
برای بتکده ای دردسر نساخته ام
که با فروش قلم سیم و زر نساخته ام
برای هیچ کسی هم که شر نساخته ام


همیشه پشت سخن آیه ی سکوت منم
هزار چهره ی پوشیده در قنوت منم
زبان سوخته ی جنگل بلوط منم
و پشت جاذبه ها سیب در سقوط منم


و بازمانده ی دنیای درد ما بودیم
کسی که دید و فراموش کرد ما بودیم
صدای حنجره ی سرخ درد ما بودیم
سکوت بین دو فنجان سرد ما بودیم


کفاف حسرت ما را زمین نخواهد داد
زمانه هم که به جز نقطه چین نخواهد داد
کسی به مشق درست آفرین نخواهد داد
جواب اشک به جز آستین نخواهد داد
 
 
 
 
منتشرشده در همه دکلمه ها

 

نخستین کارگاه شعر احسان افشاری و علیرضا آذر برای ثبت نام علاقمندان به شعر و ادبیات فرخوان داد.

احسان افشاری در خصوص این کارگاه شعر آموزشی گفت: زمان ثبت نام این کارگاه شروع شده و دوستان می‌توانند برای ثبت نام اقدام نمایند. بعد از ثبت نام تعیین سطح هنرجویان مشخص ودر کلاسها تقسیم بندی می‌ شوند.
وی ادامه داد: این کارگاه با همکاری  موسسه فرهنگی هنری رنگ آواز برای اوایل بهمن ماه آغاز به کار می‌کند. فضای آکادمیک در مباحث متنوع ادبی چون عروض و قافیه، سبک شناسی معانی بیان و تاریخ و ادبیات از مباحث قابل گفتگو و آموزش در این کارگاه است.


این ترانه سرا در خصوص اهداف برگزاری چنین کارگاه شعری گفت: بسیاری از دوستان طی این سالها  پرس و جو می‌کردند که آیا محیطی وجود دارد که اشعارشان را ارائه  دهند و نقد و بررسی صورت بگیرد.  درواقع جلسات شعر مجال کافی برای صحبت جامع درخصوص یک اثر نیست دیدیم که نقدی گذرا و معمولی انجام می‌شود  که خالی از لطف هم نیست اما در این جلسات کارگاهی به دلیل مداومت و استمرار امکان بررسی بیشتر آثار وجود دارد که می‌توانیم در ارتباط با کارها پیگیری بیشتر و همینطور جهت گیری و روند آثار را مورد توجه قرار داد و این موضوع هم برای منتقد و هم برای هنرجو یک همراهی موثر و هدفمند است.

 

افشاری در خصوص هزینه های ثبت نام  و تعداد جلسات در این کارگاه اظهار داشت: متقاضیان جزئیات مربوط به پرداخت شهریه ی کلاس ها را از طریق تلفن موسسه پیگیری نمایند. تعداد جلسات هر ترم 10 جلسه است و کلاس ها در کرج دایر خواهد شد. ادرس اصلی نیز در روزهای آتی اعلام خواهد شد.

 

وی در خصوص اینکه آیا اسمی برای این کارگاه مشخص شده یا خیر نیز گفت: خیر.با اسم کارگاه شعر و ترانه ی علیرضا آذر و احسان افشاری فعالیت می‌کنیم.

 

این شاعر در پایان نیز اضافه کرد: امیدواریم با برگزاری این کارگاه بتوانیم فضایی منشا اثر داشته باشیم و توقعات عزیزان علاقه مند را در زمینه های متنوع ادبی تامین کنیم.

 

 

کد خبر: 206

 
 
منتشرشده در گزارش
صفحه1 از2

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد