مکتب سازی، فرصت سوزی ---------- انتشار دکلمه ای از منوچهر آتشی ----------------- گزارش تصویری اختتامیه سومین دوره جشنواره نیاوران --------- فیلم شعرخوانی محمدعلی بهمنی

صد و بیست سال از زادروز نیما یوشیج می‌گذرد. شاعری که از فراز قله‌های مه‌آلود مازندران فرود آمد تا نقشی بر ادبیات این کشور بنگارد. کشوری که اگرچه از لحاظ جغرافیایی پر از پستی و بلندی است، اما در ادبیات همیشه سربلند بوده است و حتی در پست‌ترین دوره‌های تاریخی‌اش – چه از لحاظ سیاسی و اقتصادی و چه از لحاظ فرهنگی – شعرش سربلند بود و سربه‌زیر.

 

 

اما اگرچه نزدیک به شصت سال از درگذشت نیما می‌گذرد، هنوز داوری مناسبی در ارتباط با شعر نیما در جامعه ادبی ما صورت نگرفته است. کاریزمایی که نیما برای خود ساخت و پیروانش در آن کاریزما دمیدند و رسانه‌ها شاخ و برگش دادند و ریشه‌های موهومی بر آن ساختند سبب شده است که هنوز داوری در میان نباشد که گفته‌اند "ای کاش قضاوتی در کار می‌بود". جاذبه و دافعه‌ای که نیما و شعر نیما و جریان نیما در ادبیات معاصر ما برپا کرد، قضاوت را از متن به سمت حواشی برد و هنوز کفِ آن حواشی فروننشسته است تا بدانیم آن دریا تا چه میزان عمیق بوده است و در اعماقش چه گوهرهایی می‌توان صید کرد.

 

 

نیما جریانی ساخت که خود سرسلسله آن نبود که پیش از او امثال تقی رفعت و شمس کسمایی و پیش از آنان دیگرانی نیز این راه را قدم زده بودند. نیما بخت‌یاریِ آن را یافت که جریانی که از آنِ او نبود را بسازد و البته این از هوشیاری نیما و فرصت‌شناسی او و تا حدودی شناخت درستی بود که از جامعه فرهنگی روزگارش داشت. اما شعر نیما به عزیزیِ جریانِ نیما نیست. شعرِ او، بافتِ شعرِ او و ساختِ شعرِ او با آن بلندی‌های شعرِ همیشه کشور ما نسبتی نداشت و بیشتر به پستی‌های جغرافیایی کشورِ ما می‌مانست. شعرِ نیما آنی نبود که رسانه‌های روزگارش می‌دانستند. آن رودخانه‌ای نبود که از هرکجایش بتوان بدون سر و صدا آب برداشت. بله، از جریان‌های زلال شعرش می‌توان آب برداشت و حتی ماهی گرفت، اما همه آن رودخانه زلال نیست. اگرچه رودخانه چندان زلال نیست، اما هوای حوالیِ آن رودخانه خنک و فرحبخش است.

 

 

اتفاقا عطای نیما همین هوای خنک و فرحبخشی است که به واسطه او در شعرِ روزگارِ ما دمیده شد. نگفتم نیما این هوا را دمید، چرا که حواشیِ پررنگ اطرافِ جریانِ نیما و جاذبه‌ها و دافعه‌ها باعثِ دمیدن این هوای عزیز شد. در میان این دو گروه، نقش کسانی پر رنگ‌تر از دیگران بود که از آن میان می‌توان به بهار، شهریار، حمیدی، توللی، خانلری و از پسینیان به شاملو، نادرپور و اخوان اشاره کرد. نیما مرکز دایره جاذبه و دافعه‌ای گشت که شاعران بزرگی بر شعاعش نورافشانی کردند و رنگین‌کمان شعر امروز حاصل "همه" آن نورهای عزیز است که اگر نیما نمی‌بود، شاید این رنگین‌کمان به این خوشرنگی و هوای آن رودخانه به این فرحبخشی نبود.

 

 

اگرچه گروهی به دفاع از شعرِ نیما برخاستند و نکته‌های موهوم تراشیدند و اشکالاتِ دستوری و نحویِ شعرِ نیما را عدم آگاهی دیگران از بافتِ مدرن شعر تلقی کردند و خطبه‌ها راندند "که سبک نیما الا که سبک نیما نیست"، اما حرف درست همانی است که محمدرضا شفیعی کدکنی در کتاب با چراغ و آینه بر زبان آورد که: "بسیاری از مشاهیر شعر امروز از قبیل شاملو و نیمایوشیج که از استادانِ مسلم شعر نو تلقی می‌شوند، در شعرهایشان غلط‌های دستوری فراوان می‌توان دید و این مساله‌ای است که به زور ادعا و جنجال روزنامه‌ها قابل حل نیست. زبان فارسی دو موجودیتِ "درزمانی" و "هم‌زمانی" دارد و هرچه بیرونِ این دو ساحَت قرار گیرد، "غلط" است و مرتکب شونده این غلط، هرکه باشد، باید کارش مورد انتقاد قرار گیرد وگرنه هرج و مرج خواهد شد."

 

نیما بلاغتی به بلاغتِ سنتیِ ما، حکمتی به کتابِ قطور ِحکمت‌های ما، سبکی به سبک‌های ادبیِ ما و - با نظر به کار پیشینیان - حتی فرمی به فرم‌های موجود در شعر فارسی نیفزود ، اما هوای دلپذیر و عزیزی را به فرهنگ ما بخشید که آن هوا خوش هوایی است فرحبخش. نیک است که به جای جستجو و کشفِ پیامِ نیما، در هوای نیما تنفس کنیم.

روانش شاد

 

جویا معروفی/ آبان ماه 96 

منتشرشده در یادداشت هفته

 

 

یکی از معانی "لغوی" تداعی، یکدیگر را خواندن است. وقتی در شعری در مورد شبکه‌های تداعی صحبت می‌کنیم، یعنی این‌که شبکه‌هایی از کلمات وجود دارند که همدیگر را صدا می‌زنند، همدیگر را پشتیبانی می‌کنند و در کنار همدیگر تشکیل یک ساختار می‌دهند که اجزای این ساختار در ذهن شنونده‌ی شعر با ریسمانی به همدیگر پیوسته شده‌اند. یکی از مشخصه‌های اصلی "فرم" در شعر، همین پیوستگی است؛ پیوستگیِ لفظ، محتوا و موسیقی؛ یعنی اجزای لفظ و محتوا و موسیقی همدیگر را صدا می‌زنند. به عبارت ساده‌تر، موسیقی شعر وقتی متعالی خواهد بود که المان‌های موسیقایی شعر باعث شوند که در ذهنِ ساختارمند شنونده، گوشه‌هایی از لفظ و محتوا کشف شوند.

فرم در شعر اهمیت بسیار ویژه‌ای دارد. در شعر نیمایی به دلیل این که شاعر مختار است که هر بندی را به اندازه دلخواه – البته در بحر مشخص – کوتاه و بلند کند، بیمِ آن‌که فرم در شعر از دست برود، زیاد است؛ لذا  هر عاملی که موجب تقویتِ فرم در شعرِ نیمایی گردد، نقشِ حیاتی در تعالیِ شعرِ نیمایی خواهد داشت. همان‌گونه که گفته شد، شبکه‌های تداعی موجب ساختارمندتر شدن شعر و در نتیجه تقویتِ فرمِ شعر خواهد شد. عواملِ گوناگونی در ساختن و پرداختن شبکه‌های تداعی موثر هستند. در این مقاله کوشش می‌شود که نقش موسیقی به عنوان یکی از ارکان اساسی شعر – و حتی شاید مهم‌ترین رکن شعر – در ساختن شبکه‌های تداعی شرح داده شود.

بی گمان در عصرِ حاضر، بهترین نمونه‌های شعرِ نیمایی را می‌توان در آثارِ مهدی اخوان ثالث جستجو کرد. در هر شعری از اخوان که در حافظه شعردوستان موجود است، سلسله‌ای از این شبکه‌های تداعی را می‌توان یافت. به عنوان مثال از شعرِ بشکوهِ "کتیبه" آغاز کنیم.

 

 

 

فتاده تخته سنگ آنسوی‌تر، انگار کوهی بود ...

این شعر از چند منظر به شدت قابل تامل است. روایت پخته و سنجیده‌ی اخوان ثالث - که از این منظر او را در تاریخ ادبیات فارسی از دیگران متمایز می‌کند – در کنار مضمون‌سازی و  لفظ‌آفرینی و استفاده‌های به‌جا از موسیقی در جهت تعالیِ شعر، این شعر را در زمره‌ی بهترین شعرهای معاصر قرار می‌دهد. داستان این شعر از این قرار است که چند زندانی که زنجیر به پای دارند و زنجیرها به همدیگر پیوسته می‌باشند، شنیده بودند که در کناره‌ای تخته سنگی وجود دارد که یکی از پیرانِ قدیم بر آن رازی نوشته است. اینان با دشواری به سمتِ آن تخته سنگ و کشفِ آن راز روانه شدند. بالاخره یکی از آنان که زنجیرِ رهاتری داشت، توانست به بالای سنگ برود و خواند آن‌چیزی را که بر روی آن نوشته شده بود: "کسی رازِ مرا داند که از این‌رو به آن رویم بِگَردانَد" .

در این‌جا اخوان شرایط را این‌گونه توصیف می‌کند : "و شب، شطّ جلیلی بود پر مهتاب" .

سپس به کمکِ هم و به سختی سنگ را برگرداندند و همان فرد با ناامیدی خواند که همان نوشته است: "کسی رازِ مرا داند که از این‌رو به آن رویم بِگَردانَد" .  در این جا اخوان شرایط را این‌گونه توصیف می‌کند: "و شب، شطّ علیلی بود" . میان این دو بند – یعنی "و شب، شطّ جلیلی بود" و "و شب، شطّ علیلی بود" سی‌ و دو بند فاصله وجود دارد. در آنجا که اسیرانِ زنجیر امیدوار بودند، شب، شطّ جلیلی بود و آنجا که ناامید بودند، شب، شطّ علیلی بود. استفاده‌ی بسیار بجا از قافیه و موسیقیِ قافیه در جلیل و علیل، شرح یک داستان است. یک داستان از امید تا ناامیدی. به محضِ برخورد با لفظ "شطّ علیلی"، سریع ذهنِ شنونده به سمت لفظِ "شطّ جلیلی" برمی‌گردد. سریع آن شبکه‌های تداعی شکل می‌گیرد و سی و دو بندِ فاصل، مسیری را در ذهنِ خواننده و شنونده‌ی شعر ایجاد می‌کنند. مسیری از امید تا ناامیدی. این همان استفاده بجا از موسیقی برای ایجاد شبکه‌های تداعی و بهبود فرم در شعرِ نیمایی است. نیما به درستی اظهار کرد که قافیه زنگِ کلام است و شعرِ بدونِ قافیه مانندِ انسانِ بدونِ لباس است. البته که گروهی پس از نیما و اخوان، این عنصر مهم شعرِ نیمایی – یعنی قافیه – را از شعرِ نیمایی گرفتند و پس از چندین سال ادعا کردند که مرگِ شعرِ نیمایی فرا رسیده است و بعد در سوگِ آن نشستند. سوگواری برای هیچ ! سوگواری برای قالبی که از قالب تهی شد. وگرنه تا زمانی که شعرِ اخوان ثالث و شاگردان و رهروانِ او زنده است، شعرِ نیمایی زنده است.

در نمونه‌های دیگرِ شعرِ اخوان هم می‌توان استفاده‌ از موسیقی در بهبود فرم را به وضوح دید. به عنوان مثال در بند آخر شعرِ "قصه‌ی شهرِ سنگستان" می‌خوانیم که:

غمِ دل با تو گویم غار

بگو آیا مرا دیگر امیدِ رستگاری نیست؟

صدا نالنده پاسخ داد:

آری نیست؟!

به استفاده درخشان اخوان از موسیقی قافیه در لغات "رستگاری" و "آری" دقت کنید. نکته اول این‌که ذهن شنونده بعد از برخورد با جمله "آری نیست؟!" سریع به جمله‌ی "امیدِ رستگاری نیست؟" ارجاع داده می‌شود. اما نکته دوم که بسیار بشکوه است و فرم را ارتقا می‌دهد، همان اجرای موسیقی است و  استفاده از موسیقی در جهت تامین منافع لفظ و محتوا. اخوان پژواکِ ناقصِ غار را با استفاده از موسیقی اجرا می‌کند. رستگاری نیست ... آری نیست، و با این استفاده بی‌نظیر از موسیقی کلام، به سوال "آیا امید رستگاری نیست" پاسخی ناامیدوارانه می‌دهد. این‌جا همان "نقطه حیرت" است که به عقیده فرمالیست‌ها و صاحبنظران شعرِ قدیمِ عرب و ایران مانند جاحظ و جرجانی، اساسِ شعر است. همین جاست که صائب می‌گوید: "چاره خاموشی‌ست شعری را که از تحسین گذشت". در برابر شعرِ اخوان حیرت‌زده می‌شویم و سکوت می‌کنیم.

 

برای این که مطلب کاملا روشن شود، با هم قطعه شعری نیمایی از محمدرضا شفیعی کدکنی بخوانیم:

 

طفلی به نامِ شادی دیری‌ست گم شده‌ست

با چشم‌های روشنِ برّاق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هر کس از او نشانی دارد، ما را کُنَد خبر

این هم نشانِ ما:

یک سو خلیجِ فارس

سوی دگر خزر

شفیعی کدکنی از موسیقی قافیه خبر و خزر برای تعالیِ فرمِ شعر، نهایت استفاده را برده است. کلمه خزر، سریع کلمه خبر را تداعی می‌کند و به هم‌پیوستگیِ شعر را بیشتر می‌کند و بی‌خبری از نشانِ شادی را با محدوده‌ی جغرافیایی گره می‌زند. تا زمانی که شعرِ نیمایی از امکانات موسیقی – به ویژه موسیقی قافیه – برای ایجاد شبکه‌های تداعی بهره بگیرد، از دامِ ابتذال به دور خواهد بود و زنده و پاینده خواهد ماند و سوگوارانِ بی‌مایه باید به جستجوی قالبِ بی‌مایه‌ای برای سوگواری‌شان باشند. بادا که این گونه باشد.

 

 جویا معروفی

آذر 1395

منتشرشده در یادداشت هفته
جمعه, 28 آبان 1395 ساعت 20:10

-در امتداد سحر-

 

متن دکلمه

 

 

 

 

در امتدادِ سحر می‌رسم به خانه‌ی تو

سلام بر تو و دریای بی‌کرانه‌ی تو

 

سلام بر نفسِ باد و بادبان که مرا

رسانده‌اند به مهمانیِ شبانه‌ی تو

 

چه محفلی‌ست، به مهمانیِ بهارانم

چه مجلسی‌ست، صدای من و ترانه‌ی تو

 

بریدم از همه و آمدم به دیدارت

کبوترانه نشستم به شوقِ دانه‌ی تو

 

دلم دلی‌ست که در زلفت آشیان کرده

سرم سری‌ست که جا مانده روی شانه‌ی تو

 

بیا قدم به سراپرده‌ی خودت بگذار

رواق منظرِ چشمانم آشیانه‌ی تو

 

منتشرشده در همه دکلمه ها

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد

طراحی سایت توسط نونگار