انجمن های ادبی شناسنامه دار می‌شوند --------- فراخوان بزرگ جشنواره شعر شاهنامه منتشر شد---------- انتشار دکلمه ای از احسان افشاری ----------------- گزارش تصویری اختتامیه شعر انقلاب
شنبه, 22 ارديبهشت 1397 ساعت 21:24

-نامه بر-

متن دکلمه

 

یک عمر جان کندم میان خون و خاکستر
من نامه‌بر بین تو بودم با کسی دیگر


طاقت نمی‌آوردم اما نامه می‌بردم
از او به تو، از تو به او، مرداد، شهریور


پاییز شد با خود نشستم نقشه‌ای چیدم
می‌خواستم غافل شوید از حال همدیگر


با زیرکی تقلید کردم دست‌خطش را
یک کاغذ عین کاغذ او کندم از دفتر


او می‌نوشت: آغوش تو پایان تنهایی‌ست
تغییر می‌دادم: «که از این عاشقی بگذر»


او می‌نوشت: اینجا هوا شرجی‌ست، غم دارد!
تغییر می‌دادم: «هوا خوب است در بندر»


او می‌نوشت: ای کاش امشب پیش هم بودیم!
تغییر می‌دادم: «که از تو خسته‌ام دیگر»


باید ببخشی نامه‌هایت را که می‌خواندم
در جوی می‌انداختم با چشمهایی تر


با خود گمان کردم که حالا سهم من هستی
از مرده‌ریگِ این جهان بی در و پیکر

 

آن نقشه باید بین آنها را به هم می‌زد
اما به یک احساس فوق‌العاده شد منجر


آن مرد با دلشوره یک شب ساک خود را بست
ول کرد کار و بار خود را آمد از بندر


دیدید هم را بینتان سوءِتفاهم بود
آن هم به زودی برطرف شد بی‌پدرمادر


با خنده حل شد آن کدورت‌های طولانی
-این بین و بس من بودم و یک حس شرم‌آور-


شاید اگر در نامه‌ها دستی نمی‌بردم
آن عشق با دوری به پایان می‌رسید آخر


رفتی دوچرخه گوشه‌ی انباری‌ام پوسید
آه از ندانم کاری‌ات، ای چرخ بازیگر!


شاید تمام آنچه گفتم خواب بود اما
من مرده‌ام در خویش بیدارم نکن مادر

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
پنج شنبه, 24 اسفند 1396 ساعت 20:48

-سایه-

متن دکلمه

 

 

یک سایه روی حافظه ی دیوار

از سالهای دور هنوز  اینجاست

گویی هزار سال در این خانه

با میهمان فرضی خود تنهاست

 

یک سایه روی حافظه ی دیوار

 در حلقه ی محاصره ای ممتد

من را بغل گرفته و می گرید

من را بغل گرفته و می خندد

 

یک سایه روی حافظه ی دیوار

در ابتذال بودن و فرسودن

دنبال یک هویت مجهول است

در شکل های مختلف بودن

 

گاهی گوزن می شود  و شاخش

تصویر یک درخت اساطیری است

تصویر یک درخت که میراث

یک باغ سربریده ی زنجیری است

 

گاهی کبوتری است که جفتش را

همبازی قدیم نمی بیند

 معشوقه ی سیاه سفیدش را

دیگر به روی سیم نمی بیند

 

گاهی نهنگ می شود و هر شب

در انتظار ساعت ویرانی است

دیوار در برابر چشمانش

یک ساحل عمودی سیمانی است

 

 

شب تور ماهگیری زیبایی است

با شب قرار مختصری دارم

حتی برای ساعت بی خوابی

شب ها زمان بیشتری دارم

 

اخبار داغ تلوزیون دیشب

مشتی جنازه ریخت کف خانه

در کیسه جمع کردم و هل دادم

پایین میز کوچک صبحانه

 

 اخبار صبح شهر غریبم را

در توده ی غبار نشان می داد

از ارتفاع منظره ای دودی

برجی کثیف دست تکان می داد

 

این سو هوای صبح ملال آور

 آن سو کلاغ های کهن سالند

راننده ها کلافه ی رابندان

گوینده های رادیو خوشحالند

 

از آی بی کلاه اقلیت

تا یای حرف آخر تاریکی

با هم زبان مشترکی داریم

ما سنگواره های مکانیکی

 

 

برخورد می کنیم به تنهایی

دوران کوری است و عصایی نیست

برخورد می کنیم به یکدیگر

اینجا چراغ راهنمایی نیست

 

برخورد بی اراده ی من با شک

وقت سلام وقت خداحافظ

برخورد من در آینه با پوچی

در انجماد وضعیتی قرمز

 

من کیست ؟ من کجاست ؟ نمی دانم

من شکل یک شکست تماشایی است

من یک ضمیر ساده ی اول شخص

من کارمند دفتر تنهایی است

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

با چسب ها و منگنه ها هستم

مشغول بایگانی کاغذها

در یک جهان پوچ گرا هستم

 

 

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

مهمان این جزیره ی بیمارم

چندین هزار واژه ی ننوشته

خشکیده توی جوهر خودکارم

 

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

مشغول بسته بندی تاریخم

هر روز بی دلیل تر از دیروز

 در انتظار  نامه ی توبیخم

 

من میخکوب صندلی ام هستم

این جلجتا فضای غریبی نیست

نعشی که روی صندلی افتاده

دیگر نیازمند صلیبی نیست

 

این میله های نازک آبی رنگ

در دفترم تجسم زندان است

دوران برده داری کاغذهاست

دوران انتقام درختان است

 

لبخند موذیانه ی اربابان

شکل مرا مجسمه ی غم کرد

هر موریانه ای که رسید از راه

از ارتفاع صندلی ام کم کرد

 

 

 

باید که در معادله ی بودن

تصمیم های صفر و صدی باشم

پایان هر عبارت دستوری

قلاب پرسشی ابدی باشم

 

 

  پیچیده بوی ادکلن پاییز

در محتوای سرد خیابان ها

من را کشانده آنطرف  کوچه

عطر حواس پرت زنی تنها

 

عصر دوباره کوچه همان کوچه

تکرار یک مسیر غریبانه

در غار خود کلید می اندازم

عصر دوباره خانه همان خانه

 

در مارپیچ پله دو تا گربه

دایم پی نشان تو می گردند

زیر درخت ، داخل گلدان ها

دنبال استخوان تو می گردند

 

در این آپارتمان مریض احوال

در رفت و آمدند کبوترها

درها به روی هیچ کجا بازند

بازند رو به هیچ کجا درها

 

هر واحدی مجاور تنهایی است

 هر پرده ای به  پنجره معتاد است

در این آپارتمان مریض احوال

همسایه ی فضول فقط باد است

 

 

در قهوه جوش خانگی ام حبسم

یک قاشق غذاخوری آزادم

در چارچوب  آینه غمگینم

در عکس های پرسنلی شادم

 

 

دیشب که برق رفت لجوجانه

بال و پر کبوتر خود چیدم

 وقتی به هوش آمدم آن سوتر

دستی بریده پهلوی خود دیدم

 

دیشب که برق رفت نهنگم را

آرام سربریدم و خندیدم

بر ذهن رگ به رگ شده ی دیوار

جای نهنگ ، لخته ی خون دیدم

 

دیشب گوزن خسته ام از برکه

 هی جرعه جرعه عکس خودش را خورد

 دیشب که برق رفت گوزنم رفت

دیشب که برق رفت گوزنم مرد

 

من بعدظهرهای زیادی را

با سایه ی دو دست خودم بودم

از هر طرف به آینه رو کردم

 تصویری از شکست خودم بودم

 

این ابتدای ساعت ویرانی است

پایان یک روایت تکراری

تنها نشسته ام وسط خانه

در باغ وحش کوچک دیواری

 

 

در ساعتم قناری بی آواز

خوابیده است و خواب نمی بیند

دور تمام عقربه هایش را

جز گردش سراب نمی بیند

 

من بچه ی دقایق بی برگشت

یا نوجوان خام خیابانم

یا مرد بی قبیله ی جایی دور

من کیست؟ من کجاست؟  نمی دانم

 

اصلا همین منی که منم شاید

یک روح در لباس فقظ باشم

تصویر سایه بازی غمگین

یک دست ناشناس فقط باشم

 

با پرسشی بزرگ ولی مضحک

چشم از تمام از منظره ها بستم

او سایه ی من است در این بازی؟

یا این منم که سایه ی او هستم؟

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
دوشنبه, 23 بهمن 1396 ساعت 19:20

-دایره-

متن دکلمه

 

 

تمرگیده بودم به تنهایی خویش

مرا تو به اغوای بیراهه بردی

به دریاچه خمر خالص کشاندی

و در مستی چشم من غوطه خوردی

 

 

بدون سلامی خزیدی کنارم

ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار

میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

 

 

کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام

دو خط چتر بی معنی ام من

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم

همیشه گرفتار کم بینی ام من

 

 

حقیقی ترین حالت ذوق یک زن

عجیبی شبیه نفس های دریا

دروغی نشستم به کرسی کذبم

به خود بسته ام نام جعلی خود را

 

 

چرا روبرویم دو زانو نشستی

مرا محض چه پیش و پس میکنی عشق؟

به سنگ دلم میخ تو کارگر نیست

ولم کن تلاشی عبس می‌کنی عشق

 

 

نهالی کنار و لب جاده بودم

کسی آمد و ساقه ام را تکان داد

سرنگ هوا در رگ و ریشه ام کرد

و آینده ام را جلوتر نشان داد

 

 

شکست و تکان داد و قلب از تنم کند

چقدر از سرم قمری خسته پر زد

به هر کودک باغ دل بسته بودم

چقدر آمد و بچه ها را تشر زد

 

 

ببین بچه بودم به آنی شکستم

نفهمیدم اصلا چه ها دیده بودم

دوتا قلب تیره کنار دو آوند

کجا ماشه ات را چکانیده بودم

 

 

کنار تو هیچم کنار تو صفرم

کنارت هویت ندارم هلاکم

دماوندی تو مرا خورد و قی کرد

کلوخی پر از حفره در متن خاکم

 

 

در اوج شکوهت در انبوه لبخند

سپردی مرا به زمستان و بوران

نشستی در آرامش کوچه باغت

رها کردی ام در سراشیب تهران

 

 

قفس، حق من آب و نان هق هق من

از این پس به خوابم نیا هرم جاری

که هرکس رسیده ست داغی زده ست

و حالا تو باید که آتش بیاری

 

 

اگر هی نشد حق خود را بگیرم

اگر دست هر حکمت خون اسیرم

اگر دست بردم به تنهایی تو

اگر کندم و تلخم و گوشه گیرم

 

 

اگر انزوایی ترک خورده پوشم

اگر بی نصیبم، به کنجی کنارم

اگر باد وحشی موافق نبوده

اگرباید آخر به شعرم ببارم

 

 

اگر آن سلامم که پاسخ ندارد

اگر سوختم در خودم نخ به نخ ها

اگر سفره ام سهمی از نان ندارد

و خوردند اگر حاصلم را ملخ ها

 

 

سر عهد دلواپسی مانده بودم

من آن عشق پا تا دهان بودم ای ماه

برای گلوبند روز تولد

به فکر شکار جهان بودم ای ماه

 

 

و دلخوش به اینکه میان جماعت

 شکوه نگاه تو دلواپسم بود

بدون تو آدم حسابم نمی‌کرد

دو خط شعر تلخی که کار و کسم بود

 

 

در اعماق ویلی که بودم همیشه

نفس می‌کشیدم تو را با نگاهت

نجاتم شدی بعد عمری به زندان

و بلعیدی ام با نگاه سیاهت

 

 

خودت آمدی و خودت رفتی از کادر

در عکس دوتایی تو را مرده دیدم

در آن عکس تاریخی و تار و تاریک

خودم را کنارت زمین خورده دیدم

 

 

غلط کردم اما، رها کردی ام باز

میان چک و چانه و نیش و دندان

رها کردی ام در قدم های تکرار

زمستان زمستان زمستان، زمستان

 

 

پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد

تو دامن کشیدی که از من گریزی

نشستی بنوشی تمام تنم را

و خون مرا پای پایت بریزی

 

 

تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف

به تاریخ در خود شکسته اسیرم

و مغزی که دیگر تحمل ندارد

به بیراهه خورده شکنجه اسیرم

 

 

میان همه زندگان دو عالم

اگر نام کمرنگ من را زدودند

چه غم که رفیقان هم کاسه من

مرا پیش از این قصه ها کشته بودند

 

 

غروب چه روزی تو را منجمد شد

طلوع کدامین سفر از تو پر شد

چقدر از مرا روی دفتر نوشتی

که شعر امتداد هزاران تومور شد

 

 

در این لابلای پر از وهم و وحشت

به یاد جهان من و باورم باش

بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد

به فکر خط خالی دفترم باش

 

 

زنیت کن و از سر  نو بسازو

هراس مرا در خودت جستجو کن

سه خط رو به من باش و یک خط عقب رو

مرا سرکشی کن، مرا زیر و رو کن

 

 

آهای آخرین کولی عصر ییلاق

آهای عشق درهم شکسته مرا باش

آهای اسم پس کوچه های پس از من

آهای آخرین درب بسته مرا باش

 

 

از آن روز برفی کنار مزارش

تو را با تب مولوی می‌شناسند

کسانی که با زخم من آشنایند

مرا با همین مثنوی می‌شناسند

 

 

مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ

نیفتی زمین حضرت آخرین مرگ

زمین و زمان را عقب برنگردان

تحمل ندارم دوباره به قرآن

 

 

نگاهم کن ای ساحر خوان آخر

و از گور من جوجه تر درآور

به جادوی لحنت مرا زیر و بم کن

و شر مرا از سر مرگ کم کن

 

 

مرا پشت شعرم به پایان بچسبان

از آدم بگیرم به انسان بچسبان

دوخط شعر کولی برایت سرودم

دوباره همانم که در جاده بودم

 

 

دوباره همانم همان عشق عریان

همان فحش بد در شب راهبندان

دوباره همانم که درد تو بودم

که خیر سرم خرده مرد تو بودم

 

 

همانم که در بهت آن مسلخ زرد

تو را لو نداد آخر و کم نیاورد

نگفتم که سیب ازل را تو خوردی

که تو خانه را دست شیطان سپردی

 

 

عروسک نباش، از پس شیشه رد شو

بیا واقعی بودنت را بلد شو

فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم

از این زنده بودن برای تو سهمم

 

 

بتان جام من را پر از زهر کردند

خدایان پس از رفتنت قهر کردند

و ابر سیاهی که قبر مرا دید

قرونی گذشت و قرانی نبارید

 

 

پس از تو فقط نکبت از خانه ام ماند

دو پر چوب خشکیده از لانه ام ماند

 

که کم بودی اما همان کم مرا بس

که من دل به هر آنچه کم بسته بودم

که بسیاری تو زیادی غم داشت

از انبوه اندوه خود خسته بودم

 

 

چگونه به اسمت صدایت کنم هان؟

بمان لیلی در زمستان نشانی

از این قصه رفتم که پایت وسط بود

نماندم که تو، در میانه بمانی

 

 

وگرنه بدون تو معنا کجا بود

شفق بی تو یعنی شبم را ببارم

زمان بی تو یعنی فقط ساعت صفر

جهان و زمان را تمرکز ندارم

 

 

وگرنه بدون تو اصلا ولش کن

به کمرنگی من کسی در جهان نیست

از آن لحظه که سمت رفتن دویدی

کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست

 

 

به چشمان من خیره شو سرنگردان

من آیینه ام، من توام حضرت درد

تو آمین من بودی ای عشق واحد

تو قلب منی قبله تحت پیگرد

 

 

ببین لیلی رفته از فصل کهنه

تو اقلیم بارانی کودکانی

طلوع تمام زنان شگفتی

و شرقی ترین مادر کهکشانی

 

 

مرا از تب شهر تلخت خبر کن

بگو لیلی از شهر باران فروشان

بگو با سپیدی باغت چه کردند

چه ها کرده ای با زمستان فروشان

 

 

مگر مرد آن بچگی ها نبودم

بگو جای پاهایمان کو چه کردی؟

بگو این خیابان چه کردت که مردی

مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی

 

 

در آن گیرو دار شب و شوکران ها

چه کاری برایت نکردم که می‌شد؟

و یا در شب رفتن و مردن تو

دو بیت مرا می‌شنیدی چه می‌شد؟

 

 

تن جاده را خط کشیدم به دورت

نشستی و طیار از من گرفتت

جهان از خیابان من چرب تر بود

بزرگی سیاره از من گرفتت

 

 

بترس از شبی که مقابل نشینی

که دنیا ره و رسم گردش چنین است

زمینی که من می‌شناسم سر آخر

به هم میرساند، شگردش چنین است

 

 

به فکر توهم هستم ای حضرت دور

به فکر خودم که اگر دیدمت باز

اگر تاس نردم به خوبی نشیند

اگر آخر قصه بلعیدمت باز

 

 

چگونه مرا روبرو می‌گذاری

بگو با چه سحری مرا میکشی باز

چطور آب از جوی رفته دوباره

به جو بازگردد بگو شعبده باز

 

 

ببخشم نبخشم مرا صرف کردی

چطور آن دل داده را پس بگیرم

توهم بچه بودی عزیز دل من

چطور اشک از آن چشم نارس بگیرم

 

 

فدایت شوم دختر عصر طوفان

تو را با خیالت به دنیا سپردم

خودم را به دست خودم چال کردم

پس از تو نبودم اگرچه نمردم

 

 

مرورم کن از خاطرت جا نمانم

زمین مثل من مرد ماندن ندیده

به پای گناهی نکرده نشستم

کسی جز تو آن سیب من را نچیده

 

 

تمرکز ندارم چه باید بگویم

روایت از این مرد راوی گرفتی

از آن بدتر اینکه مرا ساده دیدی

مرا با تمام علی ها مساوی گرفتی

 

 

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم

همیشه گرفتار کم بینی ام من

 کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام

 دو خط چتر بی معنی ام من

 

 

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار

میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

 بدون سلامی خزیدی کنارم

ولم کن، کجا من کجا عشق؟

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
سه شنبه, 02 آبان 1396 ساعت 11:57

-آفتاب-

متن دکلمه

 

 

آفتاب از کجا درآمده است، این که حــــــــــــــوّا هوای آدم کرد؟

با وجودت اتاق سرد و عبوس، کمی از سردیِ خودش کم کرد

 

 لحظه‌های نبودنت به خدا در خودم بار‌ها شکسته شدم

تا به کِی توی خواب بایستی حضرت ماه را مجسّم کرد؟

 

 عشق یک هدیه ی خدادادیست، من کجا و حضور ماه کجا؟

کاش می‌شد برای ماه دلت، جای شایسته‌ای فراهــــم کرد

 

 دلِ من مثل سیر و سرکه شدست، نکند از کنـــار من بروی؟

کاش می‌شد که در کنار تو باز چایِ پر رنگِ عاشقی دم کرد

 

 بعدِ تو سهم سالنامه‌ی من، روز و شب اشکِ شعر خواهد شد

فصلِ پنجم تویی؛ یقین دارم می‌شود رفع غصّه و غـــــــــــم کرد

 

 قــول دادی به حرمت دلمـــــــان زود برگــردی وُ مـن این دفعـه

قلب خود را به جای فرش حریر، پیش پای تو پهن خواهم کرد

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
دوشنبه, 24 مهر 1396 ساعت 10:56

-به نی سوگند...-

متن دکلمه

 

 

به نون و به نی سوگند
که اولی را
تا در ميان دهان های سرگردان قسمت کنيم دومی را
تيغ ستيز با جهان نا ايمن کرديم
يکی بود يکی نبود
دو خواهر بودند دو دهان سرگردان
دو تن لرزان عور
رو به روی باد سرد گرسنگی
گرمگاه آنها لب تنور
اولی را اميری برد
دومی را فقيری
يکی بر سمور و
آن ديگری لب تنور
سمور و سيری عاطفه از اولی ستاند
خاطره هم
و بی جواب ماند لابه ی دومی
به نون و به نی سوگند
لب تنور بمانديم عمری تا نان
پر نکشد بی هوا به سفره ی دونان
يا پر نگشايد جان
با آخرين رمقها از تن هامان
پلک که زديم اما
نون رفته بود
خوشبو و گرم
بر سفره ی سمور و
دومی ها همچنان
لرزان و عور
لب تنور
يکی بود يکی نبود
دو خواهر بودند و
يک دهان سرگردان
نون که گريخت ما
نی را به جفت نی لبکی بستيم و تا سپيده ی رستاخيز
خوانديم
لب تنور گذشت و شب سمور گذشت

منتشرشده در همه دکلمه ها
شنبه, 15 مهر 1396 ساعت 18:50

-بی نامی-

متن دکلمه

 

 

کنار خودم مینشینم، کنارم شلوغ است

و از سفره زندگی هرچه خوردم دروغ است

 

خوم با خودم پشت میزم غریبه امم مریضم

اجازه دهید آخرین چای خود را بریزم

 

خودم با خودم گوشه ای از غمم می‌نویسم

هنوز عشق شعرم، برای نوشتن مریضم

 

دلم آشیان ابابیل وهم و خیال است

قسر رفتن از سنگ باران شعرم محال است

 

در اندیشه ام دیو مضمون سبک‌سر نشسته

و بر دفترم عقده ای غول‌پیکر نشسته

 

زنی که جنونش جنینی به دنیا نیاورد

عروسم دو خط شعر وامانده بالا نیاورد

 

زمینگیرم و دیدن و لمس پایان بعید است

کسی رشته های رسیدن به ما را جویده ست؟

 

چه غم که شعورم رسیده به جولان جاده

جهان رخصت ماندگاری به شاعر نداده

 

کرختم شبیه کسی که نخوابیده شب را

و تسخر زده از لجاجت ادیب و ادب را

 

کج و معوجم مثل یک گریه پشت لبخند

کرختم شبیه لباسی، که افتاده از بند

 

بگویید همسنگ من در ترازو چه دارید؟

مرا روبروی کدام آرزو می‌گذارید؟

 

که من ختم دردم مرا خط پایان ببینید

تگرگم! مرا از پس شیشه هاتان ببینید

 

من از تیره خون و فامیل مرگم بفهمید

خطر نوشتان! قصه ام را اگر کم بفهمید

 

خداوند طوفان و هوهوی سرد زمانم

تمام جهان دود بدمزه‌ای در دهانم

 

چه مردان که با زخم من، دل به توتون سپردند

چه زن ها که دل را به محرابی از خون سپردند

 

نهالم که سیگاری از برگ خود در دهانم

قسم خورده‌ام بر سر نعش شعرم بمانم

 

من از دوره ای آمدم که جهان مثنوی بود

فقیر درِ خانه در، مکتب مولوی بود

 

و شمس شریف عزت مقصدش شهرمان بود

و هر کودکی در صف آب و نان قهرمان بود

 

من از دوره ای آمدم که اگر می‌شکستند

به قدر نیاز از درختان تر، میشکستم

 

من از دوره ای آمدم که خزانش خزان بود

و باران بی پرده با پنجره مهربان بود

 

زنان دامن چینی و خال هندی نبودند

پسرها دو خط نامه را مثنوی می‌سرودند

 

من از دوره ای آمدم که افق نردبان داشت

و عشق ارتفاعی به اندازه آسمان داشت

 

کلاف جهان اینچنین درهم و گم نمی‌شد

و هرگز پدر خاک یک ساق گندم نمی شد

 

سر سفره های ادب نان نبود و خدا بود

شرافت برامان حسابی حسابش جدا بود

 

خدامان خودی بود و با چشممان دیده بودیم

و صد مرتبه سیب همسایه را چیده بودیم

 

و مادر که حل شد میان شب و آتش و آب

و مادر خلاصه شد آخر به گهواره خواب

 

و مادر که هر شب تماشا به لولای دربست

مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

 

به فحشش کشیدند و شاعر، زبان در دهان بست

مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

 

الهی! به این خانه‌های کنار زمستان

به این عقده های پر از باد و بوران و طوفان

 

به این چشمه های غضب کرده در مکتب شعر

به دنیای خالی تنگ آمده در شب شعر

 

کنار تمنای شهوت، تمنای دیدن

به آن لحظه های به زور لگد، قد کشیدن

 

کنار حماسی ترین لحظه فحش و نیرنگ

به چشم رفیقان پهلو نشین نظرتنگ

 

نگاهی کن و دستشان را به دست خودت گیر

که از پای دیوانگان واشده بند و زنجیر

 

مرا روبروی خودم از خودت رو مگردان

که این دفعه می‌میرم از دنگ و فنگ خیابان

 

از این پنجره تا خیابان امید وصال است

که این زنده بودن، فقط زندگی را وبال است

 

و خواهد شکست این تنفس هر عهدی که بسته ست

چه کس این جهان قضا را به ریش قدر بست؟

 

کدامین رفاقت مرا پشت بخل تو گم کرد؟

منی که غمم را جهان دید و طاقت نیاورد

 

من از کوچه رنجش و خون به اینجا رسیدم

مرا هو کشیدند اگر، دست بالا رسیدم

 

هزاران مهاجر در افکار من لانه کردند

و خون مرا جرعه جرعه به پیمانه کردند

 

خودم دیده‌ام کاروان ابابیلیان را

به خون سرخ کردند سامانیان، مولیان را

 

شمایی که در سر، سرِ ذبح آینده دارید

پس از شوخی تلخ دنیا، شما خنده دارید

 

مرا اشتیاق چک و چانه و کلکلی نیست

مرا شوق میز و مجیز و صف و صندلی نیست

 

عزیزان، عزیزم به شعری که ناخوانده مانده

خدا پای دلدادگی را به شعرم کشانده

 

من  از ایل دیوانگانِ رسیده به مرگم

شما آخر لطف باران، ولی من تگرگم

 

شما آبشارید و من صخره ام. این به من چه؟

سرافرازم و جوی جاری به پایین. به من چه؟

 

من عمری نشستم فقط زهرماران چشیدم

من از شاعری زخم آن را به دوشم کشیدم

 

که تا نامی از من شنیدید، خنجر کشیدید

سپس تسمه از گرده هر برادر کشیدید

 

شما که همه زندگیتان فقط صرف من شد

و تا حرفی از اسمم آمد، دمل ها دهن شد

 

شما که به زیر تن سایه ها، سایه دارید

چه کاری به اشعار کمرنگ و بی مایه دارید؟

 

من از محنت و رنج دنیا گرفتارِ دردم

دعا کن به ته‌مانده های خودم برنگردم

 

من از زخم نفرت به دل داغ دیرینه دارم

و پشت سرم کوهی از نفرت و کینه دارم

 

من از غمزه فومنی شعر ناقص ندیدم

غزل گفتم و پنجه بر باد و باران کشیدم

 

که در من دو خط، یشم و مرمر هنوز از تو دارم

کجا مرده شیون؟ که سر بر مزارش گذارم

 

شب اعتصام است و صد محتسب بر مسیرم

کنار کدامین غزل جان پناهی بگیرم

 

بگو شاه یوشین قبای پر از زخم دوران

کجای شب تیره و خاکی و خشک تهران

 

بیاویزم و شعر بکر از گریبان درآرم

و یا در سرم بوته شوکرانی بکارم

 

شما نام نامی شعرید، ساکت نمانید

من و نام بی نامی من، مرا هیچ نامید

 

شما ظرف لبریز ارزن و من دانهء آن

که آن دانه هم نیستم من به قرآن...

 

 

 

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
چهارشنبه, 05 مهر 1396 ساعت 12:21

-شتک زده ست به خورشید-

متن دکلمه

 

 

شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌

بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

 

هرآنچه هست‌، به جز کُند و بند، خواهدسوخت‌

ز آتشی که گرفته‌است در گرفتاران‌

 

ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند

که رطل‌های گران بر کشند میخواران‌

 

دریده‌شد گلوی نی‌زنان عشق ‌نواز

به نیزه‌ها که بریدندشان ز نیزاران‌

 

زُباله‌های بلا می‌برند جوی به جوی‌

مگو که آینة جاری‌اند جوباران‌

 

نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌

که لرزه می‌فکند بر تن سپیداران‌

 

سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌

که ره زده‌است فریبش به باورِ یاران‌

 

کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش‌

در آبگینه حصاری شوند هشیاران‌؟

 

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌

که شب رسیده و ویران‌ترند بیماران‌

زبان به رقص درآورده چندش‌آور و سرخ‌

پُر است چنبرِ کابوس‌هایم از ماران‌

 

برای من سخن از «من‌» مگو به دلجویی‌

مگیر آینه در پیش خویش بیزاران‌

 

 اگرچه عشق‌ِ تو باری است بردنی‌، امّا

به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران‌

منتشرشده در همه دکلمه ها
پنج شنبه, 30 شهریور 1396 ساعت 18:31

-دیگر کلاغ ها-

متن دکلمه

 

 

پیش از تو زندگی، با من چه ها نکرد

غم پا پی ام شد و، من را رها نکرد

 

نقش نمایشم، نقشی برآب بود

آدم نمیشدم، حوا خراب بود!

 

باران نمی گرفت، بغضی نمی شکست

برشانه جز کلاغ، چیزی نمی نشست

 

در چشمهای من، باران تگرگ بود

تنها لباس من، آغوش مرگ بود

 

هر چار فصل سال، پاییز بود وبس

من بودم و کلاغ! جالیز بود و بس

 

ناگاه آمدی، دنیا عجیب شد

هر چار فصل سال، لبریز سیب شد

 

شهر پرندگان، آباد میشود

وقتی مترسکی، آزاد میشود

 

تا عاشقم شدی، وقت طلوع شد

تا عاشقت شدم، بازی شروع شد؛

 

با خنده ات مدام، افسار میکشی:

حیف تو نیست؟ نه؟ سیگار میکشی؟

 

شاعر ترم نکن، با این نشانه ها

ما مال هم شدیم، اما بهانه ها…

 

بازی بزرگ بود، با قلب کوچکم

تو یک عروسکی، من یک مترسکم

 

از راه آمدی، تا باورم کنی؟

یا از گذشته ام، تنها ترم کنی؟

 

با من نفس بکش، چیزی عجیب نیست؟

بوی جهنم است، این بوی سیب نیست…

 

مثل تمام شهر، با پنبه سر ببر

من ساده باورم، دیگر قسم نخور

 

شاهانه می روی، من خم نمیشوم

ذاتا مترسکم، آدم نمیشوم

 

بیزارم از خودم، بیزارم از نشد

با شعرهای من، چیزی عوض نشد

 

بی آسمان شدم؟ باشد زمین که هست

تو عاشقم شدی، شاعر همین که هست

 

از چشم چشمهات، افتاده ام… برو!

این خنده گرم نیست… رد داده ام… برو!

 

در عمق چشم من، از این یقین بترس

این خانه امن نیست، از آستین بترس

 

افعی نمیشوم، من مار میخورم

سیگار می کشم؟ سیگار، می خورم!

 

من را رها کنید، با رنج بی حساب

با قلب پاره و، با سینه ای کباب

 

اما به شعر من، ایمان بیاورید

روحم جدا شده، قرآن بیاورید

 

قرآن بیاورید، آرام میشوم

حتی زمان مرگ، من خام میشوم

 

بعد از تو داغ ها، ترکم نمی کنند

دیگر کلاغ ها، درکم نمی کنند

 

این زخمها بدند، باید رفو کنم

باید به مردنم، بعد از تو خو کنم

 

هر قطره از شکست، یک ریز مال من

دنیا نصیب تو، جالیز مال من

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
یکشنبه, 12 شهریور 1396 ساعت 10:12

-جویبار لحظه جا جاری-

متن دکلمه

 

 

از تهی سرشار،

جویبار لحظه ها جاریست.

 

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ،

دوستان و دشمنان را می شناسم من.

زندگی را دوست می دارم؛ مرگ را دشمن.

وای، امّا- با که باید گفت این؟- من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن.

 

جویبار لحظه ها جاری.

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
شنبه, 04 شهریور 1396 ساعت 12:09

-نا زن-

متن دکلمه

 

 

ازین جا بود که
وارد شدی پیروزمندانه
تو شهبانو شدی، قصر بزرگت: آشپزخانه!
گرفتی نبض گل‌های مرا با هر ده انگشتت
قناری‌هام می‌خوردند از دامان تو دانه

[ طبیعتا هرکس دیگه‌ای هم جای من بود باور میکرد که اومدی تا به گفته‌ی خودت: پرستاری کنی از من، منی که دورم از خانه]

گرفتی رو به رویم چوب سحرآمیز را:
آنک
پنیر ماه و چای زعفران بر میز صبحانه!
برای شام، مشتی لوبیا از خوشه ی پروین
برنج طارم اعلی به قدر چند پیمانه
برایم شمع روشن کردی و تردستی آوردی
تشکر کردم از این بزم رویایی _صمیانه_
شکفتی مثل گل ها در شب تاریکم و دیدم
نشسته واقعا روی صدایت چند پروانه

به‌اَت گفتم: به اغوایم بکوش و زن تر از این شو
به این احساس وقتی پایبندم مرد و مردانه
به خود گفتم: مرا از دور باید دید مثل ماه
مرا چون آرزوها دوست باید داشت دیوانه

نمی دانستم آن شوخی که سر بر شانه‌ام دارد
از آخر می‌کشد روزی برایم شاخ بر شانه
که دارد صاحب آن چشم تا این‌حد نظرتنگی
که باشد صاحب آن بوسه‌ها این‌قدر پرچانه

کسی باور نخواهد کرد این نظم پریشان را
شباهت بیشتر این ماجرا دارد به افسانه
***
تو حالا رفته‌ای این خانه روی خوش نخواهد دید
تو از من دلخوری بیهوده و من با تو بیگانه
گل از نزدیک، شاعرپیشگان از دور زیبایند
مرا چون آرزوها دوست باید داشت دیوانه

منتشرشده در همه دکلمه ها
صفحه1 از5

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد