انجمن های ادبی شناسنامه دار می‌شوند --------- فراخوان بزرگ جشنواره شعر شاهنامه منتشر شد---------- انتشار دکلمه ای از احسان افشاری ----------------- گزارش تصویری اختتامیه شعر انقلاب
دوشنبه, 02 مهر 1397 ساعت 22:45

-نباید باشد-

متن دکلمه

 

 

چشم می بندم و میخندی و می بینم باز
این جهان عالم تصویر نباید باشد
همه ی آنچه که شد،گاه نباید بشود
و قضا، عامل تقدیر نباید باشد


اولش چاله ای و بر رخ هر ماهی عشق!
آخرش منتظری و ته هر چاهی عشق!
مطلع فال منی، باز چه میخواهی عشق؟
قتل این خسته به شمشیر؟ نباید باشد



شاعری گونه ی دردآوری از حرافی ست
هر چه از عشق نوشتند و نوشتی کافی ست
عشق می ماند و این آخر بی انصافی ست!
مرگ پایان اساطیر، نباید باشد



چه بلایی سر این شعر، نگاهم آورد
تف به چشمان خودم! تف به جهان بینی درد!
هر چه شستم بخدا رنگ جهان فرق نکرد
آسمان این همه دلگیر، نباید باشد



اینکه من عمق سقوطم دو برابر بوده
گله ای نیست... غمی نیست... مقدر بوده
آسمان جای کسی نیست که بی پر بوده
آدمیزاد که جوگیر نباید باشد!



همه ی شهر بخوابند اگر، بیدارم
بین آرامش و دستان خودم، دیوارم
من پر از دلهره ام، طالع نحسی دارم
ماه میلاد کسی "تیر" نباید باشد

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
دوشنبه, 02 مهر 1397 ساعت 22:44

-بی چهره-

متن دکلمه

 

از من گذشته است بخواهم
با خاطرات زنده بمانم
با لحن عاشقان پریشان
در کافه ها ترانه بخوانم
کافی ست بی قرار نشستن
می ایستم اگر بتوانم



می ایستم که خوب ببینم
حالا کدام سوی جهان است
روزی برای من نگران بود
حالا برای او نگران است
آخر پرید از سر بامم
بال پرنده ها چمدان است


امروز اگر چه نیست پری شب
دستش میان دست خودم بود
ای شیشه ی شراب تو دیدی
آن شب چقدر مست خودم بود
این دره قله بود زمانی
او ارتفاع پست خودم بود


بازیگری که نقشه ی شب را
از من درست تر بنویسد
در دستخط صبح جدایی
حق دارد از سفر بنویسد
اما درست نیست پس از من
از عشق مستمر بنویسد



از سنگری که ساخته بودم
رفتی به سوی سنگر بعدی
در دفترم نوشته ام از تو
از تو میان دفتر بعدی
گفتی که من پیمبرم اما
آمد شبی پیمبر بعدی



تصویر عشق در نظر من
بی چهره است، رنگ ندارد
بی چهره ای که چشم خمارش
چیزی کم از تفنگ ندارد
اما کسی به شوق غنیمت
اینجا امید جنگ ندارد



در میهمانی شب حسرت
هر جا که غم نشست نشستم
رفتی و در تدارک باران
کنج حیاط بست نشستم
پایان این قمار ضرر بود
بیهوده هفت دست نشستم



هر ماه یک ستاره رصد کن
در آسمان ستاره زیاد است
کافی ست بی ملاحظه باشی
انگشت با اشاره زیاد است
تسبیح را درست بچرخان
تاثیر استخاره زیاد است



شاخه نبات حضرت حافظ
شاید خراب خنده ی جامی ست
یا داستان لیلی و مجنون
مدیون نظم ناب نظامی ست
جوشیده ای به برکت آتش
این پختگی برابر خامی ست



آن کس که بی وفاست قرار است
با اشک چند شانه بسازد
بیچاره آن کسی که قرار است
با عشق کودکانه بسازد
حق داشتی که بگذری از من
کولی چگونه خانه بسازد؟



باید غرور باخته ام را
از استکان مست بخواهم
باید دل شکسته ی خود را
از آن که دل نبست بخواهم
شاید که تو هنوز بخواهی
از من گذشته است بخواهم



از من گذشته است بخواهم
با خاطرات زنده بمانم
با لحن عاشقان پریشان
در کافه ها ترانه بخوانم
کافی ست بی قرار نشستن
می ایستم اگر بتوانم

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
سه شنبه, 23 مرداد 1397 ساعت 11:26

-پدر پسر-

 

متن دکلمه

 

 

ساکشو دستای کوچیکش بست

 من حواسم به چشای ترشه

 

پسری که پدرش من بودم،

 که زن سابق من مادرشه

 

 

با تمام حسرتش زل میزنه

 به غروب جمعه ی این خونه

 

 

بچه ای که با همین سن کمش

همه ی قصمونو میدونه

 

 

تنهایی سمت اتاقش نمیره

حتی از تخت خودش میترسه

 

 

مدرسه براش جهنم شده از

همکلاسیهای خوشبخت خودش میترسه

 

 

پسرم سر کلاس نقاشی

 خودتو گوشه ی پاییز نکش

 

 

وقتی که نوبت خانواده شد

 منو این همه غم انگیز نکش

 

 

من خودخواه فقط میخواستم

 مقصد راه نرفتم باشی

 

 

پسرم کی فکرشو میکرد تو

 هدیه ی آخر هفته ام باشی

 

 

لحظه ای که دست به دستت میکنیم

کی میدونه که چیا توو سرته

 

 

مثل من شبا برات قصه میگه

اون که توو زندگی مادرته

 

 

تورو مثل پسرش دوس داره

اون که توو زندگی مادرته

 

 

 پسرم سخترین کار جهان

درک دیوونگی مادرته

 

 

ترسم از اینه که خاطراتمون

آخرین حلقه ی ارتباطمون

 

 

گم شه توو زندگی تازه ی تو

 

 

آرزومه وقتی میپرسم ازت

 شوهر مادرتو دوس داری

 

 

بگی بابا نه به اندازه ی تو

 

 

ساکشو دستای کوچیکش بست

 من حواسم به چشای ترمه

 

زنگ در که میخوره بی لبخند

میگه وا نکن درو مادرمه

 

 

ساکشو دستای کوچیکش بست

من حواسم به چشای ترمه

 

زنگ در که میخوره بی لبخند

 میگه وا نکن درو مادرمه

منتشرشده در همه دکلمه ها
چهارشنبه, 17 مرداد 1397 ساعت 19:31

-آلبوم-

 

متن دکلمه

 

 

با تیک و تاک ساعت دیواری

در زیر شیروانی مطرودم

دنبال موش های ولنگارو

سرگرم لمس ذهن خودم بودم

 

 

از خرت و پرت های پدر جدم

تا کفش های چرمی آقاجان

از تاس و تخت نرد فراموشم

تا پوکه های برنوی  باقرخان

 

 

از بند و وسمه های مشه لیلا

تا توپ  عاج کوچک مروارید

از عاشقانه های خودم با خود

تا نامه های بسته ی در تبعید

 

 

گاهی صدای خش خش دندان ها

گاهی صدای زوزه لولاها

یک عالمه خیانت مجنون بود

در ارتباط سالم لیلاها

 

 

در زیر میز کوچک خیاطی

جلدی خراش خورده نمایان بود

چشمم به چشم آلبوم گم افتاد

که زیرخاک خسته و پنهان بود

 

 

از تار عنکبوت گرفته تا

چندین و چند خاطره بر پشتش

از لای جلد له شده بیرون بود

یک دست مرد و حلقه انگشتش

 

 

آتش، عطش گرفت برش دارم

انگیزه داشتم که ببینم چیست

چیزی از آن گذشته موهومم

در لابلای خاطره هایش نیست

 

 

برداشتم عتیقه ی خاکی را

با فوت، گرد و خاک به پا کردم

بازش نکرده دلهره ام میکشت

خود را از این زمانه سوا کردم

 

 

در صفحه های اول این آلبوم

یک مرد و زن که منزل خود هستند

یک جا فقط مجاور همدیگر

یکجا فقط مقابل خود هستند

 

 

در عکس های کهنه بعضا تار

زن ها و مردهای فراوانی ست

از چیدمان ساده شان پیداست

این خانه حتم، خانه ایرانی ست

 

 

در صفحه های اول این آلبوم

یک فصل مشترک همه جا پیداست

مرد آخرین توان پس از کار است

زن آشنای مطبخ رویاهاست

 

 

گاهی فضا فضای پس از رنج است

گاهی فضا اتاق پر از قبر است

آن چیز مشترک که نمایان است

لبخند مات و بی نمک جبر است

 

 

در این میانه مرد به جوش آمد

زن، زنده مرده بود و به دل خون داشت

تا چاردست و پایی در عکس افتاد

یک بچه که قیافه محزون داشت

 

 

وقتی پدر همیشه پسر میخواست

بختش نوشت تا که چنین باشد

تا وقت تنگ پیری و جان کندن

شاید عصای دست همین باشد

 

 

در صفحه های اول این البوم

یک جسم گرم و کوچک لغزنده

 در دست های منسجم یک مرد

زیر نگاه وار زنی زنده

 

 

شب انعکاس های غم و خوناب

صبح انعقاد خون اساطیری

لعنت به این مصیبت پی در پی

صبحی نبود و شب، شب زنجیری

 

 

مرد از زمان قبل غزل می‌گفت

خنیاگر سخاوت مردانم

زنبور کارگر شده در کندو

نان آور فقیر بیابانم

 

 

در من حضور روشن اندوه است

در ماورای خنده همکاران

قلاب کرم خورده ی یک برکه

در دست بی سخاوت هر انسان

 

 

من ماجرای دیر دو کاجم در

یک کنج کور و دور دهی مطرود

من تکیه بازهم به خودم دارم

تا اره های کند شب موعود

 

 

بر شانه ام کبوتر تنهایی است

بی دان و لانه مانده ی بی پرواز

پایان عاشقانه ی یک دارم

در انزوای خانگی آغاز

 

 

سرمایه دار پارگی جیبم

بختم شبیه سکه دوزاری

از جیب بی نهایت من افتاد

در فاضلاب کوچه اجباری

 

 

در صفحه های بعدی این آلبوم

دنبال رازهای عدم بودم

تا اینکه چال گونه ی زن فهماند

آن بچه در میانه خودم بودم

 

 

در پشت دست کودکی خیسم

با رد تیز تیزی دندانم

ساعت درست کردم و خندیدم

در لحظه های پیش دبستانم

 

 

کیکی خزیده است کنار میز

زن ها و مردها و دو جین کودک

با ژست های لوس دهه پنجاه

با دسته های مصنوعی میخک

 

 

یک دوربین ثابت بی مزه

انگار از قشنگترین منظر

تصویرهای تار زیادی را

انداخته برای غمی دیگر

 

 

انگار جای دیگر در خانه

شایسته نگاه و تماشا نیست

انگار گوشه کنج پر از خالی

با بک گراند تیره تماشاییست

 

 

زن موی باز و لخت سیاهی داشت

مرد ابتدای عشق و خیابان بود

با خنده های نقلی مصنوعی

آیینه دار مکتب تهران بود

 

 

گاهی محیط عکس عوض می‌شد

از تو به پارک های همان اطراف

یک صندلی کوچک سیمانی

فیگورهای عکس همان اوصاف

 

 

از سوژه های تلخ به جا مانده

از سفره های باز بدون رنگ

تغییر رنگ باخته ها در نور

شب های تار دلهره دار جنگ

 

 

از چسب های ضربدری بر نور

آژیرهای ممتد هرجایی

آوازهای محمد و خرمشهر

تا بمب های نسل اروپایی

 

 

در جان پناه های پر از ادرار

مردم در عمق رفتن آب از سر

جنگ و غم طبیعت تاریکش

مردان کلت بسته ی نان آور

 

 

موشک تمام هستی دریا را

از من گرفت و گل سرنهرم زد

شکل شعار شعر عوض شد تا

آهنگران که داغ به شهرم زد

 

 

هر روز وقت رفتن همت ها

خوردند اشک مادر و کودک را

ما نان و خون و چلچله میخوردیم

با زخم ناگهان جهان آرا

 

 

مردان قرص کوچه ی بالایی

زن های پیر کوچه ی پایینی

رفتند تا دوباره به بار آیند

در باغ های کوچک تزیینی

 

 

آلبوم دوباره باز ورق می خورد

هی لقمه های کوچک نان و نفت

تا گاز خردلی که جهان را سوخت

سال نفس کشیدن شصت و هفت

 

 

پاهای مردهای خطر کرده

جا مانده در میانه ی ویرانی

از مرده سوزهای به چین رفته

آوارگان بی کس ایرانی

 

 

در عکس های دیگر این آلبوم

دریاچه ی ارومیه خندان بود

شب های ناز تا ابد اهواز

چتری پر از ستاره و باران بود

 

 

در سطرهای پارک کسی دیگر

دلگرم نان مانده مردم نیست

دیگر به لطف بارش نان از ماه

کسب کسی گدای گندم نیست

 

 

در هیچ جا خدای زمستان ها

بهمن به کشتزار کسی نفروخت

هرگز خدا دهان کسی را که

فریاد سرکشید نخواهد دوخت

 

 

هرگز جهان، جهان مدارا نیست

زحمت اگر عصاره آدم هاست

دنیا به روی کاخ نشینان ریخت

دنیا به پای کوله بران برخاست

 

 

مادر چروک پشت چروک افتاد

بابا غروب پشت غروب آمد

شب ها به جای درس پسر شعرید

حافظ گشود قرعه ی خوب آمد

 

 

در آن همه ضیافت غم بر غم

یک چیز باز مرهم مادر شد

چیزی که به غرور پدر جان داد

فرزند دوم آمد و دختر شد

 

 

حالا پسر عصاره غیرت بود

جان و جنون زندگی اش او شد

سحرش بزرگ می شد و ری می‌کرد

وقتی که عشق مجلس جادو شد

 

 

آلبوم دوباره باز ورق می‌خورد

جا پای عشق تازه نمایان شد

تهران و دود وسوسه اش می‌کرد

افسانه خوان مریم تهران شد

 

 

هی خرده عشق از در و پیکر ریخت

تنها یکی قدم به قدم آمد

تنها یکی برای ابد ماند و

تنها یکی به ذوق عدم آمد

 

 

در عکس های آخر این آلبوم

مادر خلاصه شد به گل و گلدان

بابا خلاصه شد به شب و چای اش

خواهر به بخت شوهرش آویزان

 

 

در انعکاس عکس بد بعدی

وزن پدر شکسته شد و کم شد

دنیا درون عکس بهم می‌ریخت

یکباره بک گراند جهنم شد

 

 

خواهر کنار من به خودش توپید

خود را گذاشت اسلحه را برداشت

در مجلس عروسی خود خون کرد

بر گونه اش شقایق گلگون کاشت

 

 

مادر ولی، نماز عشا را خواند

بر تختخواب رفت و فقط خوابید

فردا که صبح شد پدرم از شرق

مادر غروب کرد و نمی تابید

 

 

همسر فقط جنازه عشقش را

بر دوش سست و خسته خود می برد

دائم به خود نیامده وا می‌رفت

هرچند گام، باز زمین میخورد

 

 

من هول کرده بودم و آلبوم را

انداختم در آن سر انباری

دکتر بیا که داروندارم را بردند

سمت مسلخ تاتاری

 

 

مادر که مرگ نیست، چرا در عکس

بابا همیشه هست، چرا در عکس

خواهر همیشه در صدد عشق است

همسر نرفته است، چرا در عکس

 

 

لعنت به من که قرص جوابم کرد

انگار این دفعه از دم آخر بود

آن عکس روزهای پس از این است

این آلبوم از زمانه جلوتر بود

 

 

.

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
سه شنبه, 19 تیر 1397 ساعت 11:16

-ترس-

متن دکلمه

 

موهایت که در باد میوزید آتش جنگل شعله ور شده بود

 

برای همین درخت های کوچه ی ما از غصه لاغر شدند

 

بسی در بازار میوه تره بار اعتصاب کردند و گندیدند

 

با این حساب هر چقدر معلم ابتدایی به بچه ها میگفت برای حفظ محیط زیست

در چنگل ها کبریت نکشید تاثیر نداشت

 

تو تو تو روسری ات را تکانده بودی

وقتی روسری ات را میتکاندی باد شدید تر میشد

شدید تر شدید تر شدید

 

یکشنبه بود که من از خواب های شنبه میپریدم

 

دوشنبه بود که من از قرار های شنبه برمیگشتم

 

سه شنبه بود اما نه نه نه باد دوشنبه بود 

 

که آسیاب های بادیه دهکده یمان را میچرخاند

 

چهارشنبه بود که فهمیدم همیشه ترس ترس یک پایش در آیند س 

 

یک پایش در گذشته خوب نگاه کن خوب نگاه کن

 

دارم با همین پاها راه میروم

 

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
سه شنبه, 19 تیر 1397 ساعت 11:15

-نامه بر-

متن دکلمه

 

یک عمر جان کندم میان خون و خاکستر
من نامه‌بر بین تو بودم با کسی دیگر


طاقت نمی‌آوردم اما نامه می‌بردم
از او به تو، از تو به او، مرداد، شهریور


پاییز شد با خود نشستم نقشه‌ای چیدم
می‌خواستم غافل شوید از حال همدیگر


با زیرکی تقلید کردم دست‌خطش را
یک کاغذ عین کاغذ او کندم از دفتر


او می‌نوشت: آغوش تو پایان تنهایی‌ست
تغییر می‌دادم: «که از این عاشقی بگذر»


او می‌نوشت: اینجا هوا شرجی‌ست، غم دارد!
تغییر می‌دادم: «هوا خوب است در بندر»


او می‌نوشت: ای کاش امشب پیش هم بودیم!
تغییر می‌دادم: «که از تو خسته‌ام دیگر»


باید ببخشی نامه‌هایت را که می‌خواندم
در جوی می‌انداختم با چشمهایی تر


با خود گمان کردم که حالا سهم من هستی
از مرده‌ریگِ این جهان بی در و پیکر

 

آن نقشه باید بین آنها را به هم می‌زد
اما به یک احساس فوق‌العاده شد منجر


آن مرد با دلشوره یک شب ساک خود را بست
ول کرد کار و بار خود را آمد از بندر


دیدید هم را بینتان سوءِتفاهم بود
آن هم به زودی برطرف شد بی‌پدرمادر


با خنده حل شد آن کدورت‌های طولانی
-این بین و بس من بودم و یک حس شرم‌آور-


شاید اگر در نامه‌ها دستی نمی‌بردم
آن عشق با دوری به پایان می‌رسید آخر


رفتی دوچرخه گوشه‌ی انباری‌ام پوسید
آه از ندانم کاری‌ات، ای چرخ بازیگر!


شاید تمام آنچه گفتم خواب بود اما
من مرده‌ام در خویش بیدارم نکن مادر

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
سه شنبه, 19 تیر 1397 ساعت 11:15

-سایه-

متن دکلمه

 

 

یک سایه روی حافظه ی دیوار

از سالهای دور هنوز  اینجاست

گویی هزار سال در این خانه

با میهمان فرضی خود تنهاست

 

یک سایه روی حافظه ی دیوار

 در حلقه ی محاصره ای ممتد

من را بغل گرفته و می گرید

من را بغل گرفته و می خندد

 

یک سایه روی حافظه ی دیوار

در ابتذال بودن و فرسودن

دنبال یک هویت مجهول است

در شکل های مختلف بودن

 

گاهی گوزن می شود  و شاخش

تصویر یک درخت اساطیری است

تصویر یک درخت که میراث

یک باغ سربریده ی زنجیری است

 

گاهی کبوتری است که جفتش را

همبازی قدیم نمی بیند

 معشوقه ی سیاه سفیدش را

دیگر به روی سیم نمی بیند

 

گاهی نهنگ می شود و هر شب

در انتظار ساعت ویرانی است

دیوار در برابر چشمانش

یک ساحل عمودی سیمانی است

 

 

شب تور ماهگیری زیبایی است

با شب قرار مختصری دارم

حتی برای ساعت بی خوابی

شب ها زمان بیشتری دارم

 

اخبار داغ تلوزیون دیشب

مشتی جنازه ریخت کف خانه

در کیسه جمع کردم و هل دادم

پایین میز کوچک صبحانه

 

 اخبار صبح شهر غریبم را

در توده ی غبار نشان می داد

از ارتفاع منظره ای دودی

برجی کثیف دست تکان می داد

 

این سو هوای صبح ملال آور

 آن سو کلاغ های کهن سالند

راننده ها کلافه ی رابندان

گوینده های رادیو خوشحالند

 

از آی بی کلاه اقلیت

تا یای حرف آخر تاریکی

با هم زبان مشترکی داریم

ما سنگواره های مکانیکی

 

 

برخورد می کنیم به تنهایی

دوران کوری است و عصایی نیست

برخورد می کنیم به یکدیگر

اینجا چراغ راهنمایی نیست

 

برخورد بی اراده ی من با شک

وقت سلام وقت خداحافظ

برخورد من در آینه با پوچی

در انجماد وضعیتی قرمز

 

من کیست ؟ من کجاست ؟ نمی دانم

من شکل یک شکست تماشایی است

من یک ضمیر ساده ی اول شخص

من کارمند دفتر تنهایی است

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

با چسب ها و منگنه ها هستم

مشغول بایگانی کاغذها

در یک جهان پوچ گرا هستم

 

 

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

مهمان این جزیره ی بیمارم

چندین هزار واژه ی ننوشته

خشکیده توی جوهر خودکارم

 

 

من هشت ساعت از شب و روزم را

مشغول بسته بندی تاریخم

هر روز بی دلیل تر از دیروز

 در انتظار  نامه ی توبیخم

 

من میخکوب صندلی ام هستم

این جلجتا فضای غریبی نیست

نعشی که روی صندلی افتاده

دیگر نیازمند صلیبی نیست

 

این میله های نازک آبی رنگ

در دفترم تجسم زندان است

دوران برده داری کاغذهاست

دوران انتقام درختان است

 

لبخند موذیانه ی اربابان

شکل مرا مجسمه ی غم کرد

هر موریانه ای که رسید از راه

از ارتفاع صندلی ام کم کرد

 

 

 

باید که در معادله ی بودن

تصمیم های صفر و صدی باشم

پایان هر عبارت دستوری

قلاب پرسشی ابدی باشم

 

 

  پیچیده بوی ادکلن پاییز

در محتوای سرد خیابان ها

من را کشانده آنطرف  کوچه

عطر حواس پرت زنی تنها

 

عصر دوباره کوچه همان کوچه

تکرار یک مسیر غریبانه

در غار خود کلید می اندازم

عصر دوباره خانه همان خانه

 

در مارپیچ پله دو تا گربه

دایم پی نشان تو می گردند

زیر درخت ، داخل گلدان ها

دنبال استخوان تو می گردند

 

در این آپارتمان مریض احوال

در رفت و آمدند کبوترها

درها به روی هیچ کجا بازند

بازند رو به هیچ کجا درها

 

هر واحدی مجاور تنهایی است

 هر پرده ای به  پنجره معتاد است

در این آپارتمان مریض احوال

همسایه ی فضول فقط باد است

 

 

در قهوه جوش خانگی ام حبسم

یک قاشق غذاخوری آزادم

در چارچوب  آینه غمگینم

در عکس های پرسنلی شادم

 

 

دیشب که برق رفت لجوجانه

بال و پر کبوتر خود چیدم

 وقتی به هوش آمدم آن سوتر

دستی بریده پهلوی خود دیدم

 

دیشب که برق رفت نهنگم را

آرام سربریدم و خندیدم

بر ذهن رگ به رگ شده ی دیوار

جای نهنگ ، لخته ی خون دیدم

 

دیشب گوزن خسته ام از برکه

 هی جرعه جرعه عکس خودش را خورد

 دیشب که برق رفت گوزنم رفت

دیشب که برق رفت گوزنم مرد

 

من بعدظهرهای زیادی را

با سایه ی دو دست خودم بودم

از هر طرف به آینه رو کردم

 تصویری از شکست خودم بودم

 

این ابتدای ساعت ویرانی است

پایان یک روایت تکراری

تنها نشسته ام وسط خانه

در باغ وحش کوچک دیواری

 

 

در ساعتم قناری بی آواز

خوابیده است و خواب نمی بیند

دور تمام عقربه هایش را

جز گردش سراب نمی بیند

 

من بچه ی دقایق بی برگشت

یا نوجوان خام خیابانم

یا مرد بی قبیله ی جایی دور

من کیست؟ من کجاست؟  نمی دانم

 

اصلا همین منی که منم شاید

یک روح در لباس فقظ باشم

تصویر سایه بازی غمگین

یک دست ناشناس فقط باشم

 

با پرسشی بزرگ ولی مضحک

چشم از تمام از منظره ها بستم

او سایه ی من است در این بازی؟

یا این منم که سایه ی او هستم؟

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
سه شنبه, 19 تیر 1397 ساعت 11:01

-دایره-

متن دکلمه

 

 

تمرگیده بودم به تنهایی خویش

مرا تو به اغوای بیراهه بردی

به دریاچه خمر خالص کشاندی

و در مستی چشم من غوطه خوردی

 

 

بدون سلامی خزیدی کنارم

ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار

میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

 

 

کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام

دو خط چتر بی معنی ام من

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم

همیشه گرفتار کم بینی ام من

 

 

حقیقی ترین حالت ذوق یک زن

عجیبی شبیه نفس های دریا

دروغی نشستم به کرسی کذبم

به خود بسته ام نام جعلی خود را

 

 

چرا روبرویم دو زانو نشستی

مرا محض چه پیش و پس میکنی عشق؟

به سنگ دلم میخ تو کارگر نیست

ولم کن تلاشی عبس می‌کنی عشق

 

 

نهالی کنار و لب جاده بودم

کسی آمد و ساقه ام را تکان داد

سرنگ هوا در رگ و ریشه ام کرد

و آینده ام را جلوتر نشان داد

 

 

شکست و تکان داد و قلب از تنم کند

چقدر از سرم قمری خسته پر زد

به هر کودک باغ دل بسته بودم

چقدر آمد و بچه ها را تشر زد

 

 

ببین بچه بودم به آنی شکستم

نفهمیدم اصلا چه ها دیده بودم

دوتا قلب تیره کنار دو آوند

کجا ماشه ات را چکانیده بودم

 

 

کنار تو هیچم کنار تو صفرم

کنارت هویت ندارم هلاکم

دماوندی تو مرا خورد و قی کرد

کلوخی پر از حفره در متن خاکم

 

 

در اوج شکوهت در انبوه لبخند

سپردی مرا به زمستان و بوران

نشستی در آرامش کوچه باغت

رها کردی ام در سراشیب تهران

 

 

قفس، حق من آب و نان هق هق من

از این پس به خوابم نیا هرم جاری

که هرکس رسیده ست داغی زده ست

و حالا تو باید که آتش بیاری

 

 

اگر هی نشد حق خود را بگیرم

اگر دست هر حکمت خون اسیرم

اگر دست بردم به تنهایی تو

اگر کندم و تلخم و گوشه گیرم

 

 

اگر انزوایی ترک خورده پوشم

اگر بی نصیبم، به کنجی کنارم

اگر باد وحشی موافق نبوده

اگرباید آخر به شعرم ببارم

 

 

اگر آن سلامم که پاسخ ندارد

اگر سوختم در خودم نخ به نخ ها

اگر سفره ام سهمی از نان ندارد

و خوردند اگر حاصلم را ملخ ها

 

 

سر عهد دلواپسی مانده بودم

من آن عشق پا تا دهان بودم ای ماه

برای گلوبند روز تولد

به فکر شکار جهان بودم ای ماه

 

 

و دلخوش به اینکه میان جماعت

 شکوه نگاه تو دلواپسم بود

بدون تو آدم حسابم نمی‌کرد

دو خط شعر تلخی که کار و کسم بود

 

 

در اعماق ویلی که بودم همیشه

نفس می‌کشیدم تو را با نگاهت

نجاتم شدی بعد عمری به زندان

و بلعیدی ام با نگاه سیاهت

 

 

خودت آمدی و خودت رفتی از کادر

در عکس دوتایی تو را مرده دیدم

در آن عکس تاریخی و تار و تاریک

خودم را کنارت زمین خورده دیدم

 

 

غلط کردم اما، رها کردی ام باز

میان چک و چانه و نیش و دندان

رها کردی ام در قدم های تکرار

زمستان زمستان زمستان، زمستان

 

 

پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد

تو دامن کشیدی که از من گریزی

نشستی بنوشی تمام تنم را

و خون مرا پای پایت بریزی

 

 

تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف

به تاریخ در خود شکسته اسیرم

و مغزی که دیگر تحمل ندارد

به بیراهه خورده شکنجه اسیرم

 

 

میان همه زندگان دو عالم

اگر نام کمرنگ من را زدودند

چه غم که رفیقان هم کاسه من

مرا پیش از این قصه ها کشته بودند

 

 

غروب چه روزی تو را منجمد شد

طلوع کدامین سفر از تو پر شد

چقدر از مرا روی دفتر نوشتی

که شعر امتداد هزاران تومور شد

 

 

در این لابلای پر از وهم و وحشت

به یاد جهان من و باورم باش

بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد

به فکر خط خالی دفترم باش

 

 

زنیت کن و از سر  نو بسازو

هراس مرا در خودت جستجو کن

سه خط رو به من باش و یک خط عقب رو

مرا سرکشی کن، مرا زیر و رو کن

 

 

آهای آخرین کولی عصر ییلاق

آهای عشق درهم شکسته مرا باش

آهای اسم پس کوچه های پس از من

آهای آخرین درب بسته مرا باش

 

 

از آن روز برفی کنار مزارش

تو را با تب مولوی می‌شناسند

کسانی که با زخم من آشنایند

مرا با همین مثنوی می‌شناسند

 

 

مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ

نیفتی زمین حضرت آخرین مرگ

زمین و زمان را عقب برنگردان

تحمل ندارم دوباره به قرآن

 

 

نگاهم کن ای ساحر خوان آخر

و از گور من جوجه تر درآور

به جادوی لحنت مرا زیر و بم کن

و شر مرا از سر مرگ کم کن

 

 

مرا پشت شعرم به پایان بچسبان

از آدم بگیرم به انسان بچسبان

دوخط شعر کولی برایت سرودم

دوباره همانم که در جاده بودم

 

 

دوباره همانم همان عشق عریان

همان فحش بد در شب راهبندان

دوباره همانم که درد تو بودم

که خیر سرم خرده مرد تو بودم

 

 

همانم که در بهت آن مسلخ زرد

تو را لو نداد آخر و کم نیاورد

نگفتم که سیب ازل را تو خوردی

که تو خانه را دست شیطان سپردی

 

 

عروسک نباش، از پس شیشه رد شو

بیا واقعی بودنت را بلد شو

فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم

از این زنده بودن برای تو سهمم

 

 

بتان جام من را پر از زهر کردند

خدایان پس از رفتنت قهر کردند

و ابر سیاهی که قبر مرا دید

قرونی گذشت و قرانی نبارید

 

 

پس از تو فقط نکبت از خانه ام ماند

دو پر چوب خشکیده از لانه ام ماند

 

که کم بودی اما همان کم مرا بس

که من دل به هر آنچه کم بسته بودم

که بسیاری تو زیادی غم داشت

از انبوه اندوه خود خسته بودم

 

 

چگونه به اسمت صدایت کنم هان؟

بمان لیلی در زمستان نشانی

از این قصه رفتم که پایت وسط بود

نماندم که تو، در میانه بمانی

 

 

وگرنه بدون تو معنا کجا بود

شفق بی تو یعنی شبم را ببارم

زمان بی تو یعنی فقط ساعت صفر

جهان و زمان را تمرکز ندارم

 

 

وگرنه بدون تو اصلا ولش کن

به کمرنگی من کسی در جهان نیست

از آن لحظه که سمت رفتن دویدی

کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست

 

 

به چشمان من خیره شو سرنگردان

من آیینه ام، من توام حضرت درد

تو آمین من بودی ای عشق واحد

تو قلب منی قبله تحت پیگرد

 

 

ببین لیلی رفته از فصل کهنه

تو اقلیم بارانی کودکانی

طلوع تمام زنان شگفتی

و شرقی ترین مادر کهکشانی

 

 

مرا از تب شهر تلخت خبر کن

بگو لیلی از شهر باران فروشان

بگو با سپیدی باغت چه کردند

چه ها کرده ای با زمستان فروشان

 

 

مگر مرد آن بچگی ها نبودم

بگو جای پاهایمان کو چه کردی؟

بگو این خیابان چه کردت که مردی

مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی

 

 

در آن گیرو دار شب و شوکران ها

چه کاری برایت نکردم که می‌شد؟

و یا در شب رفتن و مردن تو

دو بیت مرا می‌شنیدی چه می‌شد؟

 

 

تن جاده را خط کشیدم به دورت

نشستی و طیار از من گرفتت

جهان از خیابان من چرب تر بود

بزرگی سیاره از من گرفتت

 

 

بترس از شبی که مقابل نشینی

که دنیا ره و رسم گردش چنین است

زمینی که من می‌شناسم سر آخر

به هم میرساند، شگردش چنین است

 

 

به فکر توهم هستم ای حضرت دور

به فکر خودم که اگر دیدمت باز

اگر تاس نردم به خوبی نشیند

اگر آخر قصه بلعیدمت باز

 

 

چگونه مرا روبرو می‌گذاری

بگو با چه سحری مرا میکشی باز

چطور آب از جوی رفته دوباره

به جو بازگردد بگو شعبده باز

 

 

ببخشم نبخشم مرا صرف کردی

چطور آن دل داده را پس بگیرم

توهم بچه بودی عزیز دل من

چطور اشک از آن چشم نارس بگیرم

 

 

فدایت شوم دختر عصر طوفان

تو را با خیالت به دنیا سپردم

خودم را به دست خودم چال کردم

پس از تو نبودم اگرچه نمردم

 

 

مرورم کن از خاطرت جا نمانم

زمین مثل من مرد ماندن ندیده

به پای گناهی نکرده نشستم

کسی جز تو آن سیب من را نچیده

 

 

تمرکز ندارم چه باید بگویم

روایت از این مرد راوی گرفتی

از آن بدتر اینکه مرا ساده دیدی

مرا با تمام علی ها مساوی گرفتی

 

 

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم

همیشه گرفتار کم بینی ام من

 کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام

 دو خط چتر بی معنی ام من

 

 

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار

میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

 بدون سلامی خزیدی کنارم

ولم کن، کجا من کجا عشق؟

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
سه شنبه, 02 آبان 1396 ساعت 11:57

-آفتاب-

متن دکلمه

 

 

آفتاب از کجا درآمده است، این که حــــــــــــــوّا هوای آدم کرد؟

با وجودت اتاق سرد و عبوس، کمی از سردیِ خودش کم کرد

 

 لحظه‌های نبودنت به خدا در خودم بار‌ها شکسته شدم

تا به کِی توی خواب بایستی حضرت ماه را مجسّم کرد؟

 

 عشق یک هدیه ی خدادادیست، من کجا و حضور ماه کجا؟

کاش می‌شد برای ماه دلت، جای شایسته‌ای فراهــــم کرد

 

 دلِ من مثل سیر و سرکه شدست، نکند از کنـــار من بروی؟

کاش می‌شد که در کنار تو باز چایِ پر رنگِ عاشقی دم کرد

 

 بعدِ تو سهم سالنامه‌ی من، روز و شب اشکِ شعر خواهد شد

فصلِ پنجم تویی؛ یقین دارم می‌شود رفع غصّه و غـــــــــــم کرد

 

 قــول دادی به حرمت دلمـــــــان زود برگــردی وُ مـن این دفعـه

قلب خود را به جای فرش حریر، پیش پای تو پهن خواهم کرد

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
دوشنبه, 24 مهر 1396 ساعت 10:56

-به نی سوگند...-

متن دکلمه

 

 

به نون و به نی سوگند
که اولی را
تا در ميان دهان های سرگردان قسمت کنيم دومی را
تيغ ستيز با جهان نا ايمن کرديم
يکی بود يکی نبود
دو خواهر بودند دو دهان سرگردان
دو تن لرزان عور
رو به روی باد سرد گرسنگی
گرمگاه آنها لب تنور
اولی را اميری برد
دومی را فقيری
يکی بر سمور و
آن ديگری لب تنور
سمور و سيری عاطفه از اولی ستاند
خاطره هم
و بی جواب ماند لابه ی دومی
به نون و به نی سوگند
لب تنور بمانديم عمری تا نان
پر نکشد بی هوا به سفره ی دونان
يا پر نگشايد جان
با آخرين رمقها از تن هامان
پلک که زديم اما
نون رفته بود
خوشبو و گرم
بر سفره ی سمور و
دومی ها همچنان
لرزان و عور
لب تنور
يکی بود يکی نبود
دو خواهر بودند و
يک دهان سرگردان
نون که گريخت ما
نی را به جفت نی لبکی بستيم و تا سپيده ی رستاخيز
خوانديم
لب تنور گذشت و شب سمور گذشت

منتشرشده در همه دکلمه ها
صفحه1 از6

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد