کانون ادبی بهمن با همکاری پایگاه خبری تارنا برگزار می‌کند: چهارشنبه های بهمن نشستی برای مرور شاعران --------- هایکو چیست؟ ----------- بازنشر یک گفتگو از نزارقبانی: انگلستان یک ساعت و نیم در تصرف من بود ----------------- گزارش تصویری اولین نشست آکادمی ترانه-آواز --------- فیلم شعرخوانی یاسر قنبرلو
چهارشنبه, 28 تیر 1396 ساعت 23:01

-خط-

متن دکلمه

 

 

 

مرا سفید بکش خانه را سیاه بکش

قلم به رنگ بزن ابر و باد و ماه بکش



غروب را به تماشای رعد و برق ببر

سپس دو سایه ی غمگین به سمت راه بکش



قلم به رنگ بزن لحظه ایی درنگ نکن

و هر چقدر که می خواهی اشتباه بکش

 


سه بار خط بزن انکار کن سحر که رسید 

مسیح بی پدری را به قتلگاه بکش



قطار مضطربی را به سمت مرگ ببر 

نگاه منتظری را در ایستگاه بکش



به زن بگو که معمایی از هوس باشد 

به گوش مرد بخوان دست از این گناه بکش



بجنب طاقی از آتش بساز و بعد مرا 

سیاوشانه به توبیخ پادشاه بکش



مرا به دار بیاویز هفت گوشه ی شهر 

سپس به سردر هفتاد خانقاه بکش



برای لذت خود ماه را به قله ببر 

پلنگ زخمی من را به قعر چاه بکش



برای من بغل برف جای پا بگذار

و در ادامه ی نصویر پرتگاه بکش



نه آفتاب نه باران نه دودکش نه درخت 

برای من فقط اندوه گاه گاه بکش



میان پیچ و خم سالهای عشق و وبا

مرا به پرسه زدن های دلبخواه بکش



مرا که تشنه ی معنای آسمان بودم

در امتداد افق های راه راه بکش



در آسمان هیاهو در آسمان حقیر

پرنده ای هم اگر بود بی پناه بکش



همین که کار به پایان رسید مکثی کن

بدون هیچ کلامی ببین و آه بکش

.

.

.

قلم رسید به من تا دو چشم تر بکشم 

کنار پنجره ات باد رهگذر بکشم



برای وعده ی صبحانه ی ترنج و عسل 

تو را به مزرعه ی کشت نیشکر بکشم



تو را دقیقا از آن جا که باد با خود برد

بغل بگیرم و رو به جهان سپر بکشم



تمام دخترکانی که دوست داشته ام

به ساقدوشی آن ماه فتنه گر بکشم



به شانه های دو تا تیربرق سیمانی 

ردیف شانه به سرهای خوش خبر بکشم



برای هم دو نفر می کشم به شرط وصال

اگر نه از شب آغاز یک نفر بکشم



به خمره دفن کنم چشمهای مست تو را 

سپس بگیرم و چون جام زهر سربکشم



تمام عقربه ها را هلاک می خواهم 

برای اینکه تو را لحظه ای به بر بکشم



تو نقطه ای شده ای در غبار فاصله ها 

چگونه از دهن جاده ها خبر بکشم ؟



من و توییم و تماشای میله های قفس 

خودت بگو که خودم را کدام ور بکشم



برای آنکه بدانی میان ما چه گذشت 

غزال مرده به دندان شیر نر بکشم



برای آن که بخوانی چه وحشتی دارم

به دور جنگل مه باغی از تبر بکشم



شریک جرم تو هستم درخت نیم تنه

مگر تو شاخه رساندی که من ثمر بکشم؟



گلایه می بری از من به آفتاب چرا 

مگز شبی به سر آمد که من سحر بکشم؟



به دست مخمصه گیرم کلید هم دادی

کجای این همه دیوار شکل در بکشم



زبانم آتش دوزخترین دوزخ هاست

چگونه روی تو کبریت بی خطر بکشم



من اعتماد ندارم به میوه های بهشت

نگاهبان جهنم شدم شرر بکشم



فقط به وسعت دردم اضافه خواهم کرد

اگر برای تو یک قلب بیشتر بکشم



مجال بیشتری نیست غیر گریه شدن

نمی توانم از این لحظه بیشتر بکشم

.

.

.



قلم گرفت و تو را ماه در نقاب کشید 

و در ادامه مرا برکه ی مذاب کشید



من و تو غرق شدیم و تفاوت اینجا بود

مرا عذاب رساند و تو را از آب کشید



برای خستگی ام خواست صندلی بکشد

ولی قشنگ نشد ناگهان طناب کشید



مرا کشاند به پایین طناب را آورد

دو تا درخت تراشید و بعد تاب کشید



تو را به تاب نشاند و به چشم خود دیدم 

تمام منظره ات را درون قاب کشید



تنی برای تو از ابر آفرید آنگاه 

برایت از نخ باران لباس خواب کشید



تو را به گرده ی اسب سپید قصه نشاند

مرا به آخر صف برد و پارکاب کشید



دو چشم مست برای تو آفرید و سپس

مرا به گوشه ی میخانه ایی خراب کشید



تو را به پاکی گندم تراش داد و مرا 

به زیر همهمه ی سنگ آسیاب کشید



مرا به غربت انگورهای له شده برد

تو را به ناب ترین لحظه ی شراب کشید



تو را ستاره نشان داد و چشمهای مرا

به سرشماری سگ های بی صاحاب کشید



ولی دریغ همینجاست آنکه سوخت مرا 

برای باغ تو هم نقشه ای خراب کشید



ستاره های فلک مهره های چرتکه اند

عجیب نیست که چرخ از تو هم حساب کشید



گلم به تربیت باغبان امید مبند

که صبح آب رسانید و شب گلاب کشید

 


دو تکه ابر به هم دوخت بعد بارش سنگ

میان فاصله ها تیغ آفتاب کشید



سوال کردم از آغاز و انتهای جهان 

به جای آنکه جوابی دهد حباب کشید



نوشتم عاقبت عشق را چه می بینی 

قلم به جوهر خونم زد و سراب کشید

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
پنج شنبه, 22 تیر 1396 ساعت 11:08

-فتح باغ-

 
متن دکلمه
 
 
 
 
آن كلاغی كه پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه كوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شه

همه می دانند
همه می دانند
كه من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم

همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در
اوراق كهنه یك دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست

با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
كه سحرگاهان فواره كوچك می خواند

ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان
وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن كوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم

كه چه باید كرد ؟

همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساكت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا كردیم
در نگاه شرم آگین گلی
گمنام
و بقا را در یك لحظه نا محدود
كه دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی كه در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی كه ز كشتی دیگر بارور است
و تولد و تكامل و غرور

سخن از دستان
عاشق ماست
كه پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم كن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو كه جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و كبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند
 
 
منتشرشده در همه دکلمه ها
شنبه, 27 خرداد 1396 ساعت 09:58

-از ماست که بر ماست-

متن دکلمه

 

 

کعبه بشکاف مرادت آمد
تا گلو حرف نهان دارد عشق
قدر این قدر بدان خانه حق
فزت و رب دهان دارد عشق

ای فلک، از قدم روز بگو
از امیری که به دوشش نان داشت
تا خداوندی او راه نبود
غیرممکن شدنش امکان داشت

سر هر کوچه طوافی می‌کرد
شمس و مهتاب غزل می‌خواندند
صد ملک بر سر سجاده صبر
زیر لب خیرالعمل می‌خواندند

کاش آن شب وسط راه طلب
ذوالفقاری به کمر می‌بستی
تا که از ترس بمیرند ای کاش
آیتی زرد به سر می‌بستی

ابن ملجم همه همهمه هاست
که صدای تو به جایی نرسد
او بهانه ست که در دجله پیر
ناخدایی به خدایی نرسد

تو چگونه گفتی که در آن حلقه چاه
آب از اندوه به قل قل آمد
سر سجاده هر تیره دلی
بویی از دامنه گل آمد

تا که از قافله تان جا ماندیم
از شما یاری و از ما گله بود
خانه هایی که بنا می‌کردیم
بر گسل و زلزله بود

قطره هایی که به صورت دارم
عرق شرم و نگاهی خیس است
تا شما روی گرفتی از نور
سهم آتشکده ابلیس است

ما که امروز به تنگ آمده ایم
هر طرف خانه ملجم شده است
از خود ماست که بر ماست علی
یا علی گفتنمان کم شده است

ماه و خورشید شمایید شما
بی شما روز به یغما می‌رفت
هرکه تنها به جهان می‌آمد
آخرش هم تک و تنها می‌رفت

از شما بود که باران صبور
روی افسردگی خاک آمد
از شما و پسرت بود ای عشق
قدسیان را ره افلاک آمد

من اسیر خودمم کاری کن
آخرش سر به قدم بگذارم
نرسد روز سیاهی که در آن
قدمی محض تو کم بگذارم

منتشرشده در همه دکلمه ها
شنبه, 13 خرداد 1396 ساعت 10:41

-بهارنارنج-

متن دکلمه

 

 

باورش کمی سخت است

امّا باورکن پدرانمان هم تمام شب‌های مهتابی عاشق بودند

 

وقتی به دود سیگارشان خیره می‌شدند و باد

 

در پیراهن بلند زنی می‌وزید

 

که بهارنارنج می‌چید

 

و به مردی ـ که فرض‌کن برای تماشای بهار آمده ـ لبخند می‌زد

 

 

 

باورش سخت است، می‌دانم

 

امّا بارها به ماه گفته‌ام طوری بتابد

 

که بغض، راه گلوی پنجره‌ای را نبندد

 

مخصوصاً اگر باد

 

خاطرۀ بلندِ پیراهن زنی را وزیده باشد

 

 

 

بارها گفته‌ام این‌شهر باغ ندارد

 

بهار ندارد

 

بهارنارنج ندارد

 

و آدم اگر دلش بگیرد

 

دردش را به کدام پنجره بگوید؟

 

که دهانش پیش هر غریبه‌ای باز نشود

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها

اصولاً شعری که خوانده می شود، شنیده می شود، دیده می شود و مورد پسند مخاطب (از هر قشر و با هر نگرشی ) قرار می گیرد. قطعا به پویش شعر و پویایی ادبیات در جامعه راه می پوید و از این نظر دارای اهمیت بسیاری است و قابل توجه.

در برخورد تحلیلی با شعر امروز ابتدا باید رویکرد آن شعر در حوزه محتوا، زبان و ساختار مورد بررسی قرار بگیرد تا نگرشی کلی از آن به دست آید و از پی، ارزش کاربردی آن اثر مشخص شود. به عنوان مثال در شعر امروز باید ابتدا نقش یک اثر را در جامعه ادبی و مدنی مشخص کرد تا با توجه به کارکردی که دارد ارزش گذاری شود و بر اساس معیارهای زیباشناختی متناسب با آن نگرش و ارزش ها مورد بررسی قرار گیرد.

همانطور که در موسیقی تنها با یک سبک نمی توان پاسخ گوی تمامی نیازهای موسیقایی جامعه بود و در کنار موسیقی سنتی ما نیاز به تولید آثاری در سبک های پاپ، راک، رپ و... داریم در شعر نیز صداهای متفاوت و رویکردهای مختلف و نگرش های متفاوت لازم است که به نوعی  بیانگر موضوع مهمی به عنوان فردیت در شعر است است که البته متاسفانه شعر امروز فارسی از فقدان این مسئله بسیار مهم(فردیت) رنج می برد. آنچه قابل ذکر است و برای ادامه موضوع ما مفید است و دارای اولویت، دسته بندی تقریبی رویکردهای شعری است که به عنوان مثال به 3گزینه از آنها  اشاره می کنیم:

شعر آوانگارد و جریان ساز که مخاطبانش بیشتر خود شعرا هستند و اغلب در بین خواص این حوزه خوانده و بررسی می شوند و  تاثیراتشان بیشتر در جوامع حرفه ای شعر است و ارتباط کمتری با لایه های دیگر جامعه دارد. این نوع شعرها از جهات مختلفی مهم و ارزشمند هستند که به دلیل دامنه ی گسترده این بحث از توضیح آن صرف نظر کرده و تنها به چند دغدغه این رویکرد شعری به طور تیتروار می پردازیم:

1-حضور پررنگ روایت در شعر به منزله ایجاد هرچه بیشتر ارتباط عمودی در کلیت اثر و عدم رعایت استقلال در ابیات و تلاش برای فاصله گرفتن از بیت محور بودن شعر و رسیدن به هویت کلی شعر به عنوان یک اثر واحد با تمامی اجزا.

ایجاد محتوای تازه و بکر و بی سابقه در شعر با ترفندهای مختلف از جمله ایجاد ارتباط بینامتنی با ارجاع های خارج از متن با به کارگیری ابزار سینمایی، فیلمنامه نویسی، گرافیکی، موسیقایی و ... یا حضور دست اورده های تکنولوژی و به کاربستن مبانی، اصطلاحات و تفکرات  فلسفی، جامعه شناختی، روانشناختی و توجه به موضوع های تازه برای جایگزین کردن تغزل و امتناع از شعر غنایی به منظور عدم کلیشه زدگی.

دست بردن به ساختار در فرمت بیرونی و درونی شعر و ایجاد اختیار در قطعیت های قوالب کلاسیک از جمله توازن، تقارن، قوافی، تساوی، ردیف و... همچنین بالابردن بسامد استفاده از اختیارات در وزن از جمله تسکین و اشباع و... برای عدول از یکنواختی موسیقی شعر که بسیاری از بزرگواران هنوز به تأسی از قواعد شعر قدیم آن را مجاز ندانسته و اشکال وزنی می خوانند!! و....

 

2- در رویکردهای دیگر نیز می توان به شعر تقلیدی اشاره کرد که معمولا به دنبال نوآوری نیست و به پیروی از ساختار زبانی و بافتار نحوی ادبیات گذشته (خراسانی، عراقی، هندی و..) و همچنین سیر در مضامین دیروزی و رعایت اصول نوشتاری قدیم سعی در ثابت نگهداشتن معیارهای زیباشناختی شعرقدیم در مخاطب دارد و هنوز هم در بین عوام با اقبال مواجه است و حتی در برخی از موارد آن (نئوکلاسیک که به پیوست می آید) می توان گفت ذائقه جمع کثیری از شعردوستان امروز اعم از خاص و عام را در بر می گیرد و به نوعی جریان غالب است در شعر کلاسیک امروز.

گاهی مضامینی امروزی و نحو کلامی و لحن بیان شاعر با معاصریت در این دسته از شعرها همراه می شود و رنگ و لعابی تازه تر به خود می گیرد که  آن را نئوکلاسیک می نامند و فی الواقع این نوع شعر نیز  در ادامه جریان اصیل شعرفارسی قرار دارد که دارای اهمیت فراوانی هست و در دهه پنجاه و شصت راهگشایی های فراوانی در شعر کلاسیک ( منظور شعر در قوالب کلاسیک است) ما داشته و حتی جریان هایی که در دسته اول با عنوان شعر آوانگارد عنوان شد همگی وامدار آن هستند به نوعی.

 

3- رویکردی دیگر نیز در بین شعرهای معاصر هست که به پیروی از تفکر هنر برای مردم بیش از آنکه به فکر نوآوری و کشف زوایای پنهان و نقاط بکر در ساختار و فرم زبان شعر باشد سعی دارد که با توجه به موتیف های شعر معاصر، و تعهد به شاخص های زیباشناختی شعر فارسی به زبان مردم عام (غیر شاعر) نزدیک شود و در قشرهای مختلف جامعه نفوذ کرده و شعر را چنان گذشته به محفل ها و خانه های غیرشاعران بازگرداند تا در راستای نجات کلمه در  بحران مخاطب در شعر فارسی امروز نسبت به پیشینه آن، گامی بزرگ بردارد تا به همان تعریف مشهور و مهم استاد شفیعی کدکنی از شعر برسد که شعر خوب آن است که عام بفهمد و خاص تایید کند. ترانه هایی که با تلفیق موسیقی نقش یکی از پل های مهم ارتباطی بین شعر امروز و عوام را ایفا می کنند نیر در این نوع شعرها جای دارند.

شعرهای بی پایه و بی اصل و نسبی که به اسم شعر عام گرا به خورد مردم داده می شود و اغلب مولفان آن با تقصیر عضوی از بدن و به لطف عینکی دودی و صدایی نسبتاً جانسوز و جانگداز از بینش ضعیف عام از شعر امروز بهره برده و بر طبل توخالی شهرت می کوبند، هرگز در این دسته بندی و این تحلیل ، جایی ندارد و به دلیل عدم استانداردهای بوطیقایی شعر حرفه ای در آن، نویسنده این سطور این آثار را شایسته بررسی نمی داند.

 

 

البته لازم یه ذکر است که تقسیم بندی سه گانه شعر کلاسیک در عصر حاضردر این مقال با کمی سخت گیری می تواند فراز و نشیب های فراوانی را طی کند و دستخوش تغیرات بسیاری شود و رویکردهای دیگری بدان مضاف شود. گفتنی است که در همین حالت هم هر کدام از آن بخش ها خود به چندین و چند شاخه تقسیم می شود که در حال حاضر در حال تامل پیرامون  آن در مقاله ای جداگانه هستم و  تنها به دلیل ضرورت مقدمه شدن آن بر این نوشته سنجاق گردید، فلذا این تفکیک و تقسیم بندی در اینجا با نگاهی اجمالی و گذرا آمده است و در آینده به این موضوع به طور مبسوط خواهیم پرداخت و همچنین ترتیب قرار گرفتن این سه ژانر در زیر یکدیگر از هیچ قانون نوشته و نانوشته ای پیروی نکرده و گفتنی است که نویسنده هیچ  مبنای ارزشگذاری شده در این سه رویکرد ندارد و هیچ یک را ارجح تر از آن یک نمی داند، بلکه هر سه را مهم، لازم و حتی مکمل یکدیگر می خواند.

شاید سوال پیش بیاید که برای بررسی شعر علیرضا آذر چه نیازی به تحلیل و تفکیک رویکردهای مختلف شعر معاصر است و دلیل اصرار نویسنده برای جدا کردن آنها چیست؟

اما آنچه مد نظر این متن است و می توان از آن به عنوان هدف اصلی نام برد، تفاوت معیارهای زیباشناختی انواع رویکردهای شعری است و آنچه در روزگار ما غریب و ناآشناست تفکیک این تفاوت هاست. یعنی به طور حتم نمی توان با اتکا به شاخصه های زیباشناختی شعر نئوکلاسیک تمامی زوایای شعر آوانگارد (یا به اصطلاح فرم، خودکار، پیشرو، پست مدرن، فراغزل، غزل صدا و...) را بررسی کرد و به عدل ادبیات و به فضل ادب آن را به صلیب نقد کشید و از هیچ بُعد آن غافل نبود. و یا برعکس، و یا...

یکی از مشکلات بزرگ این روزهای ادبیات ما که باعث ایجاد دره های عمیق بین شاعران شده است و وارث اختلاف نظرهای علمی است، همین نادیده گرفتن اصول زیباشناختی و معیارهای متفاوت در نگرش های گروهی و شخصی و جریانی به چگونگی شعر است، که بسیار مهم است.

البته بسی جای خرسندی است که در چیستی شعر و تعاریف کلی از مبانی شعر تا حد بسیاری بین دسته ها ،گروه ها، گروهک ها، گروهان ها و گردان های شعری امروز وحدت نظر وجود دارد تا فی المثل شاعران  این دسته در راستای انگ انحرافی زدن و تهمت یاوه سررایی بستن به شاعران آن دسته  آنها را به ناشاعری متهم نکرده و ایشان را به مطالعه مبانی اولیه شعر از جمله وزن و قافیه و تخیل و تصویر و... توصیه نکنند. (که اغلب می کنند!)

اگر با درک صحیح، دقیق، علمی، عادلانه و نگاهی فراجناحی -منتقدانه نه مغرضانه- به این ژانرها بنگریم و نقش کاربردی آنها در جامعه را بدانیم، قسمت زیادی از راه را طی کرده ایم و با شناخت کافی و وافی از مولفه های آن، می توانیم با تعیین شاخصه هایی تعریف شده به عنوان رفرنس به بررسی آن بنشینیم.

 

در زمانه ای که تعریف درستی از جریان شناسی شعر معاصر در دست نیست و شاخصه های مشخصی برای ارزیابی اشعار در رویکردها و رویه های مختلف وجود ندارد طبیعی است که هر شاعری که به ابعادی از زبان و محتوا وساختار و... توجه بیشتری می کند و مطلق های یکی از عناصر شعری را در متن خود به بسامد می رساند دعوی جریانسازی داشته باشد و متن خود را بدعتی برای ایجاد سبک بداند.

گرچه ایجاد سبک آنچنان فضلی نیست و با بسامد دادن به برخی از تمهیدات ادبی می توان خبط و ربط خود را از دیگر شاعران جدا کرد و به زبانی فردی دست یافت اما اینکه این فردیت ها به چه مقداری در اختیار متن قرار دارد معیار ارزش است.

حال به عناصر به بسامد رسیده در شعر آذر می نگریم و بدون اینکه اصراری بر فردیت های زبانی و ساختاری متنش داشته و این رویکرد را یک سبک بدانیم تنها به برشمردن آنها بسنده می کنیم.

نکته ای که قابل تأمل است این است که در برهه ای که اشعار بلند و طویل با اقبال چندانی مواجه نمی شود و مخاطب شعر بیشتر در حال روی آوردن به اشعار کوتاه است (البته در داستان هم با چنین معضلی مواجه هستیم و دیگر نسبتاً رمان های چندین و چند جلدی جای خود را به داستان های کوتاه و کوتاه تر داده اند و در موسیقی امروزی دیگر خبری از آن درآمدهای طویل و تکنوازی های پیش درآمدی نیست  که البته این اساساً از ویژگی های عصر ارتباطات و تکنولوژی به حساب می آید) بارها شنیده شدن یک اثر 70 یا 80 بیتی از علی آذر نشان دهنده شناخت ذهنیت

 او از مکانسیم های روایت و بیان است. تسلط او در بکارگیری درست از قوالب مثنوی و چهارپاره در روایت گری، تطبیق ساختاری فرم با معنی، تناسب آوایی کلمات و گاهاً دگرگونی در نحو زبان و تصویگری (ایماژیسم) که همگی در یک نظام ارگانیک در خدمت خلق یک درام عاشقانه است باعث ایجاد آثاری شده که مخاطب کم حوصله شعر امروز را نه اینکه تا انتها در کنار خود نگه می دارد، بلکه به خواندن  دوباره خود برای کشف تازه های دیگری دعوت می کند.

در شعر تاریکخانه همانند اکثر آثار آذر با روایتی داستانی مواجه هستیم که اتفاقات پیرامون آن برای شخص راوی و معشوقه ی او اتفاق می افتد. اما این ظاهر روایت است، چرا که این روایت به ظاهر عاشقانه است، روایتی  که در چند بعد زمانی سیر می کند و از زمان حال آغاز می شود و به گذشته  رجوع می کند و باز به زمان حال بر می گردد و... و با آحاد فرمی و زبانی این روایت را از شکل تغزلی و توصیفی صرف خارج می کند.

تاریکخانه به چهار اپیزود قابل تقسیم است اما نکته مهم دراشعار آذر این است که به طور مطلق اپیزود محور نیست و روایتی که در شعر پیش می گیرد گاهی در ابیاتی دچار تغیراتی در لحن و بیان و ضمیر مورد خطاب می شود اما ابیاتی در بین این _به ظاهر اپیزود ها_ هستند که کارکردی مفصلی دارند و زمینه این تغییرات را فراهم می آورند (در ادامه به آن می پردازیم). اما ما برای بررسی تاریکخانه با توجه به تغییرات فرمیک، آن را به چهار بخش یا چهار اپیزود تقسیم می کنیم.

اپیزود اول که از بند چهارم به بعد آغاز می شود و سه بند آغازین پیش از آن بیش از آنکه مطلع یا ورودیه ای به متن روایت باشد چنان مقدمه ای بر آغاز شعر سنجاق شده که در پایان به یک نکته درمورد این سه بیت اشاره می کنیم.

 

از تو باید بنویسم که تو تعبیر منی

پس که در خواب من انقدر تقلا کرده؟

هرچه در خواب طلب کرد به دستش دادم

چه کنم شمش طلا خرج مطلا کرده

 

از چه باید بنویسم که قبولش بکنی

از چه باید بنویسم که مسافر نشوی

به چه سوگند دهم، تا که بمانی در من

چه بگویم که گل فصل مجاور نشوی

 

 

در این اپیزود به دو نکته اشاره  می کنیم و آن هم حضور دو کلیدواژه در آغاز روایت است: تاب و دوربین که رابطه ی تنگاتنگی با متن  دارند و البته دوربین تا انتهای شعر یکی از عناصر مهم این روایت است و با چرخش خود چرخش زاویه دید راوی و مخاطب شعر و تغییر لحن و بیان روایت را نیز به همراه دارد و حتی پایان بندی اثر به طور خیلی شاعرانه ای حضور پررنگ آن را توجیه می کند.

تا تو بر تاب نشستی نوسان من را بُرد

شب جلو رفتی و فردا به عقب برگشتی

و تو هر بار رسیدی، پسِ گوشَت گفتم

عشق مو بافته من، چه عجب برگشتی

...

تا که این تاب جلو رفت و جلو رفت و جلو

از من و عاقبت و هستی من دور شدی

من به پشت سر این واقعه محکوم شدم

تو به آن دورترین دامنه مجبور شدی

...

دوربین را وسط باغ نشاندم که اگر

روی حرفت ننشستی، سندی رو بکنم

بنشینم تک و تنها، سر خلوت سر صبر

توی تنهایی خود نقل هیاهو بکنم

همه چیز از تاب شروع می شود اما پس از ورود دوربین به متن که به عنوان یک عامل بیرونی از روایت به شکل و نحوه ی روایت دخل و تصرفی کامل دارد، شعر درگیر چند بند توصیف می شود که با تکرار (ما دوتا...) در آغاز اکثر مصراع ها به شرح و بیان های متفاوتی از یک وضعیت می پردازد تا اینکه مجدداً متن به حضور دوربین و چرخش آن اشاره می کند که به مثابه چرخش زاویه دید راوی نیز هست.

 دو بند زیر نمونه ای از کاربرد ابیاتی است که از جداشدن کامل اپیزودهای این روایت جلوگیری می کند و اصرار شاعر بر ارتباط کلی اجزاء شعر را بیان می کند که در بالا آن را کاربرد مفصلی نامیدیم:

نه در این شعر، که من در همه گفتن هام

عاجز از رفتن و ماندن متحیر ماندم

و تو هربار در این بیت، به پایان رفتی

دوربین را به فراسوی تو می‌چرخاندم

 

دوربین را به فراسوی تو می‌چرخاندم

همچنان دور تورا، دور تورا می‌دیدم

ماه من بودی و در دشت که می‌چرخیدی

ماه من بودی و دنبال تو می‌چرخیدم

 نکته مهم در اینجا فاصله ای است که بی دلیل بین چرخش دوربین و چرخش زاویه دید راوی در متن روایت اتفاق افتاده و پس از دو بندی که در بالا آورده شد سه بند اضافه، مزاحم ایجاد این شکل ساختاری است که یا با حذف آن یا استفاده از آن در جایی مناسب تر می توانست به فرم اثر کمک کند و بلافاصله بعد از چرخش دوربین به اپیزود دوم برسد و مونولوگ راوی در آینه اتفاق بیفتد ضمن اینکه این سه بند کاربرد مفصلی را هم ندارد و زمینه ساز چرخش زاویه دید راوی نیست و به نوعی به یک شکست در روایت منجر شده:

 آه ناجور کشیدی نگذارم بروی

قسمم دادی و من مانع رفتن نشدم...

 

اپیزود دوم با سه بند تاخیر در متن اتفاق می افتد و دوربین راوی کمی دیرتر از دوربین روایت می چرخد.

خرده روایت هایی که در این اثر چنان پازلی در کنار هم به قاطعیت معنی شناختی روایت کلان تبدیل می شود یکی از بهره بری های تکنیکی مولف از امکاناتت داستان نویسی است که البته باید آن را به زیور پتانسیل های موجود برای این اتفاق در قالب این اثر (چهارپاره) آراسته دید. به عنوان مثال در بند 22  و 23 یا از بیت چهل و سوم تا چهل و ششم اثر، راوی از اتفاقی غیر معمول در ابیات پیشین سخن می گوید:

تازه بعد از تو به خود آمدم و فهمیدم

که چه اندازه به دنیای تو وابسته شدم

آینه فحش بدی بود مرا می فهمید

که چقدر از خودم و سوختنم خسته شدم

 

پس از این بیت من و آینه در یک قابیم

او همه ریزترین زیر و بمم را بلد است

آینه حرف بزن، حرف بزن برزخی ام

من ندانسته بدم آینه دانسته بد است

 

 

 

 از اینجا با تغییر مخاطب (که  با تغییرات در لحن و فضای شعر می توانیم آن را به عنوان یک اپیزود جدا کنیم) راوی خود را با آینه روبه رو می بیند و بندهای بعدی را با مونولوگ (حدیث نفس) به توصیف می پردازد و چرخش ضمیر مورد خطاب از دوم شخص مفرد به اول شخص مفرد مانند پاگردی در روایت کلی شعر ایجاد تنفس می کند و اپیزود دوم شعر شروع می شود و در 6 بند ادامه می یابد.

در این 6بند (12بیت) تغیراتی را شاهدیم و آن بعد عاطفی و احساسی از لحن و بیان که در 42 بیت آغازین اثر دیده می شد جای خود را به لحنی پرخاشگرانه و گاهی واژگان ناسزا-وار می دهند و با ایجاد تتابع اضافات و کسره های پی در پی وصف ها، نوعی رخوت و خستگی و در نتیجه اعتراضی به خویش را به تصویر می کشد.

به تعدادی از ترکیب ها و نوع انتخاب واژگان این 12بیت دقت کنید:

 دهان دره یِ بی حالِ کسالت آور/ بعدظهر سگی/ لحظه یِ بی حوصلگی/ خشم بیخود به خود/ جمله های مرض آلود/ شب نفرت/ /شب زنجیر به دست/ تکاپوی سر هیچ/ جمله های پس و پیش / جن زده / شهر زبان بسته / فروخورده یِ بغضِ همه یِ ثانیه ها

و...

همانطور که می بینید نه تنها ضمیر مورد خطاب شعر بلکه حتی لحن و کلمات شعر به کلی جای خود را به رویکردی دیگر می دهد تا با ایجاد فضایی تازه در اثر از یکنواختی روایت مانع شود تا آنجایی که آینه می شکند و راوی به پشت پنجره ای دیگر کوچ می کند تا در زاویه ای دیگر دوربین خود را بکارد:

 

چند نکته کلی درباره اشعار علیرضا آذر:

یکی  دیگر از نکاتی که نباید از قلم انداخت فضاسازی هایی است که آذر نشان داده در تمامی آثار خود به آن علاقه زیادی دارد و البته این فضاسازی ها وقتی با شکل روایتی خاص ترکیب می شود و با تناسب زبانی، تصویری و محتوایی همراه می شود یک هماهنگی و همخوانی ای به وجود می آورد که یک منطق نحوی را به ارمغان می آورد که می توان از آن به عنوان یک فردیت در شعر آذر نام برد.

دایره واژگانی آذر یک دایره واژگانی رهاست و از هیچ بایدها و نبایدهایی نشأت نمی گیرد و هرکجا که واژه ای بخواهد به شعرش ورود کند بی هیچ معطلی مجوزش در ناخودآگاه او صادر می شود و گاهی در کنار هم قرارگرفتن واژگانی که همجنس هم نیستند نیز به تناسب زبانی او لطمه نمی زند و این شاید به دلیل درونی بودن این منطق است نه تصنعی بودن آن. به طور مثال در اوج عاشقانه سرایی و نگاه لطیف و شاعرانه از واژه هایی همچون پتیاره استفاده می کند و هیچ از بار احساسی آن سطر کاسته نمی شود و بلکه به انتقال آن بار احساسی کمک می کند:

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

یا شاهدمثال هایی که در بالا در شعر تاریکخانه به آنها اشاره شد و...

اجرای ماهرانه شعر نیز یکی از ویژگی های مثبت در روزگار ما به شمار می رود که آذر به شکل استادانه ای بر آن مسلط است و به عنوان یک شاعر خیلی بهتر و گاه حرفه ای تر از گویندگان رسانه های شنیداری شعر می خواند و به فنون بیان و ادای صحیح کلمات و حروف پایبند است، که قطعا این یک امتیاز است هرچند بار شعری به متن نیفزاید اما به انتقال درست آنچه که هست می کوشد.

 

داشتیم از غزلی دور به هم می‌گفتیم

در دل قاب دو همراه، دوتا دست به دست

پشت گوشش همه سیزدهم را گفتم

قصه را آه کشیدم دل آیینه شکست

 

از اینجای شعر به بعد راوی باز هم مخاطب خود را تغییر داده  و بدون اشاره به چرخش دوربین در روایت (که چندان التزامی هم نداشت) اینبار رو به عشق سخن می گوید و اپیزود سوم شعر آغاز می شود:

 

با توام عشق ببین باز تو را می‌خوانم

با توام دور نشو شعر پدر سوخته ام

تو به فحشم بکشی یا نکشی حرفی نیست

من در این  مرحله دندان به زبان دوخته ام

 

غم روراست ترین رابطه ها در من بود

با توام عشق، مرا دست خیانت نسپار

بین این مردم عاشق کش معشوقه فروش

مگذارم، مگذارم، مگذارم، مگذار

 

و دوباره دوربین راوی می چرخد و به مخاطب اول شعر که همان معشوقه است باز می گردد که البته خودش به وضوح این اتفاق را شرح می دهد :

 

دوربین داشت به هر سمت تو سر می‌چرخاند

دوربین داشت تو را از همه دورت می‌کرد

عمق تنهایی تو، از تو به تو بیشتر است

دوربین داشت تو را زنده به گورت می‌کرد

 

اما باز هم رویکرد فرمی شعر تغییر می کند و علی رغم اینکه با یک چرخش مدور کلی در متن باز هم لحن و بیان و ضمیر شعر به نقطه آغاز و اپیزود اول اثر باز می گردد، شاعر با بکارگیری شکل دیگری از قالب چهارپاره و مقفی کردن هر چهار مصراعِ پاره ها تا پایان شعر، با استفاده از ظرفیت های موسیقایی بیشتر و آهنگین کردن کلام در ناخودآگاه ذهن مخاطب از اثربخش ترین و آخرین اپیزود شعر رونمایی می کند و در پایان با تاریک کردن خانه و انتظار ظاهر شدن معشوق، علی رغم رقم زدن یک لحظه ی شاعرانه و تصویرسازی، ارتباطی مشترک با دوربین حاضر در روایت ایجاد می کند تا بهره ی لازم را برای پایان بندی اثر ببرد

خانه تاریک شده، تا که تو ظاهر بشوی

بلکه این بار نخواهی که مسافر بشوی

باعث هجرت مرغان مهاجر بشوی

و کمی دورتر از فصل مجاور بشوی

...

وقت ظاهر شدنت بود، هلاکم کردی

تازه فهمیدم از این عکس مرا کم کردی

مصلحت بود، از این خاطره پاکم کردی

پای آن تاب مرا زنده به خاکم کردی

...

خنده ای داغ، زدی و بدنم سوخت که سوخت

دکمه تا دکمه تن و پیرهنم سوخت که سوخت

واژه تاول شد و لحن و سخنم سوخت که سوخت

عکس ها را چه کنم؟ فکر کنم سوخت که سوخت

 

با توجه به پایان بندی بسیار زیرکانه شاعر برای این روایت که نقش مهمترین واژه این شعر(دوربین) را به سرانجام می رساند شاید جای سوال باشد که هدف وی از سه بند آغازین شعر که با هیچ یک از عناصر این روایت همخوانی نداشت و به طبع هیچ نقشی را در کلیت متن ایفا نمی کرد چه بود؟ و اصلا صحبت از سیزده و نحسی آن در ابتدای متن که بایدی برای روایت نداشت، و تنها مزیتش وامی بی بهره از شعر استاد شهریار بود چه کمکی به این متن کرده است؟ البته اشاره ای در بند 29 شعر به سیزدهم شده بود که شاید به  ایجاد منطقی برای شکستن آینه و پایان یافتن آن هذیان نامه کوشیده بود:

 

پشت گوشش همه سیزدهم را گفتم

قصه را آه کشیدم دل آیینه شکست

 

اما با نگاهی به کلیت روایت، دلیل منطقی برای حضور این سه بند در پیشانی شعر کمرنگ می نماید:

 

شهریارم که تب سیزدهم کشت مرا

در نمایی خفه از پنجرهء پشت سرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدَهَم کز همه عالم به درم

 

نحسی سیزدَهَم از منِ من دور شوید

با من انگار فقط خانه به دوشی مانده

چه کسی بود مرا در رگ خط‌ها نشنید

و مهم نیست که من آن ور گوشی مانده

 

غربت سیزدهُم یاد من و یاد تو هست

اشک دریاچه شد اما قدش از سر نگذشت

هرکسی رفت و به ناحق به قضاوت برگشت

بگذارید بفهمند که اینگونه گذشت

 

 

حمید چشم‌آور/ بهار 96

 

 

منتشرشده در یادداشت هفته
شنبه, 19 فروردين 1396 ساعت 11:01

-تنهایی-

متن دکلمه

 

 

تنهاست

که دست می اندازد دور گردن سایه اش توی رختخواب

تنهاست

که بیرون میرود از خانه و سایه های بسیاری را میبیند که بدون صاحبانشان به خیابان آمدند

تنهاست

مثل آن سیاه پوست که سایه اش در خودش افتاده است...

منتشرشده در همه دکلمه ها
یکشنبه, 13 فروردين 1396 ساعت 17:03

-تاریکخانه-

متن دکلمه

 

 

شهریارم که تب سیزدهم کشت مرا

در نمایی خفه از پنجرهء پشت سرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدَهَم کز همه عالم به درم

 

نحسی سیزدَهَم از منِ من دور شوید

با من انگار فقط خانه به دوشی مانده

چه کسی بود مرا در رگ خط‌ها نشنید

و مهم نیست که من آن ور گوشی مانده

 

غربت سیزدهُم یاد من و یاد تو هست

اشک دریاچه شد اما قدش از سر نگذشت

هرکسی رفت و به ناحق به قضاوت برگشت

بگذارید بفهمند که اینگونه گذشت

 

از تو باید بنویسم که تو تعبیر منی

پس که در خواب من انقدر تقلا کرده

هرچه در خواب طلب کرد به دستش دادم

چه کنم شمش طلا خرج مطلا کرده

 

از چه باید بنویسم که قبولش بکنی

از چه باید بنویسم که مسافر نشوی

به چه سوگند دهم، تا که بمانی در من

چه بگویم که گل فصل مجاور نشوی

 

تا تو بر تاب نشستی نوسان من را بُرد

شب جلو رفتی و فردا به عقب برگشتی

و تو هر بار رسیدی، پسِ گوشَت گفتم

عشق مو بافته من، چه عجب برگشتی

 

های بانو اگر از مهلت فردا بروی

یا من از عشوه لامذهبِ امشب بروم

یا تو از آمدن تاب بیفتی به زمین

یا من از لرز پس از پنجره از تب بروم

 

یا اگر زخم بریزند و مداوا نکنند

چه کسی ماندهء ما را ببرد دور کند؟

تن شبتابی ما روی زمین باد شود

نور ما شهر هزار آینه را کور کند

 

تا که این تاب جلو رفت و جلو رفت و جلو

از من و عاقبت و هستی من دور شدی

من به پشت سر این واقعه محکوم شدم

تو به آن دورترین دامنه مجبور شدی

 

قبل از آن اوج، قسم دادمت ای عشق بمان

و تو فریاد زدی باز، که برخواهم گشت

پشت سر داد کشیدم قَسَمت کو؟ گفتی

به خدای شب آغاز که برخواهم گشت

 

دوربین را وسط باغ نشاندم که اگر

روی حرفت ننشستی، سندی رو بکنم

بنشینم تک و تنها، سر خلوت سر صبر

توی تنهایی خود نقل هیاهو بکنم

 

ما دوتا آینه روشن رو در روییم

بین ما، حادثه عشق به تکثیر نشست

ما دو آرایش جنگیم، ولی پشت به هم

هیچ رزمی، کمر هیبت ما را نشکست

 

ما دوتا رود، در اندیشه دریا نشدن

ما دوتا زلف گره خوردهء پاپیچ به هم

انسداد دورگ از قبل تپش های تنش

ما دوتا صفر گلاویز، دوتا هیچ به هم

 

ما دوتا ذره بنیادی عالم بودیم

ما دوتا ماده تاریک در آغوش مکان

ما دو خورشید، دو منظومه شمسی بودیم

ما دو تک‌یاختهء مرده در ابعاد زمان

 

ما دوتا جبر به ماندن، دو نفر مجبوریم

ما دوتا حکم سلیسیم، دو باید‌بشوی

ما دو ما قبل هر آن چیز، دوتا روز ازل

شاید این بار نرفتی و مردد بشوی

 

ما دو شن‌ریزه پرتیم در اندام کویر

ما دوتا قطره باران وسط دریاییم

ما دوتا شاخه خشکیم در ابراز تبر

ما دو بیهوده، ولی خوب به هم می‌آییم

 

نه در این شعر، که من در همه گفتن هام

عاجز از رفتن و ماندن متحیر ماندم

و تو هربار در این بیت، به پایان رفتی

دوربین را به فراسوی تو می‌چرخاندم

 

دوربین را به فراسوی تو می‌چرخاندم

همچنان دور تورا، دور تورا می‌دیدم

ماه من بودی و در دشت که می‌چرخیدی

ماه من بودی و دنبال تو می‌چرخیدم

 

آه ناجور کشیدی نگذارم بروی

قسمم دادی و من مانع رفتن نشدم

از غرورم چه بگویم که چه جاها نشکست

گریه کردی بروی، دست به دامن نشدم

 

اولین حربه زن هاست، نفس های عمیق

بعد از آن مات شدن مثل وقار تندیس

بعدش آرام شدن، حرف شدن، بغض شدن

آخرین حربه زن هاست دوتا گونه خیس

 

از کدامین رخ تزویر، مرا مینگری

از کدامین در جادو، به تو برمی‌گردم

وقتی از کوچه معشوقه ما دور شدی

از پس حنجره ای تار، نگاهت کردم

 

تازه بعد از تو به خود آمدم و فهمیدم

که چه اندازه به دنیای تو وابسته شدم

آینه فحش بدی بود مرا می فهمید

که چقدر از خودم و سوختنم خسته شدم

 

پس از این بیت، منو آینه در یک قابیم

او همه ریزترین زیر و بمم را بلد است

آینه حرف بزن، حرف بزن برزخی ام

من ندانسته بدم، آینه دانسته بد است

 

ای دهان دره بی حال کسالت آور

بعدظهر سگی و لحظهء بی حوصلگی

خشم بیخود به خود و خودخوری و زخم و خراش

جمله های مرض آلود و سراسر گِلِگی

 

ای شروع شب نفرت، شب زنجیر به دست

ای تکاپوی سر هیچ به یغما رفتن

جمله های پس و پیش ای قلم شَطح به دست

از دل شعر به آیینه معما رفتن

 

ای تمام هیجانات جهان در ید تو

منطقی نیست تو باشی و من از دست روم

که تو از کوره دهی دور به آدم برسی

من از این شهر زبان بسته به بن بست روم

 

ای فروخورده بغض همهء ثانیه ها

جور این ساغر لبریز سخن را تو بکش

من بریدم به فنا رفتم و نابود شدم

دور این جن زده را، دایره وِرد بکش

 

ای کماندار بزن تیر، مرا می‌طلبد

ای تبردار بکوب عاقبتش می افتم

یک نفر نیست فقط زود خلاصم بکند؟

نکشی میکشمت،  باش ببین کی گفتم

 

داشتیم از غزلی دور به هم می‌گفتیم

در دل قاب دو همراه، دوتا دست به دست

پشت گوشش همه سیزدهم را گفتم

قصه را آه کشیدم دل آیینه شکست

 

به فنا رفتم و رفتم که تو را شرح دهم

نشد از تو بنویسم تو به من منگنه ای

من زمین می‌خورم و باز تو را می‌جنگم

یکه تازی، قدری، مخمصه را یک تنه ای

 

با توام عشق ببین باز تو را می‌خوانم

با توام دور نشو شعر پدر سوخته ام

تو به فحشم بکشی یا نکشی حرفی نیست

من در این  مرحله دندان به زبان دوخته ام

 

غم روراست ترین رابطه ها در من بود

با توام عشق، مرا دست خیانت نسپار

بین این مردم عاشق کش معشوقه فروش

مگذارم، مگذارم، مگذارم، مگذار

 

من که آرایش و دردانه خلقت هستم

هرکه مارا طلبد، از ید یاهو بخرد

باید از جان گذری تا به اتاقم برسی

هرکه طاووس پسندد، غم هندو ببرد

 

دوربین داشت به هر سمت تو سر می‌چرخاند

دوربین داشت تو را از همه دورت می‌کرد

عمق تنهایی تو، از تو به تو بیشتر است

دوربین داشت تو را زنده به گورت می‌کرد

 

بر سر کوچه نشستی و به تصویر کشید

دیدت افسار به دستی و به تصویر کشید

عهد را باز شکستی و به تصویر کشید

و دگر عهد نبستی و به تصویر کشید

 

کاش آن جا که تو رفتی غم عالم میرفت

کاش این غربت جمعی همه با هم میرفت

تا به دنبال تو این عالم و آدم میرفت

به درک! پشت تو نامحرم و محرم میرفت

 

می‌توانستم از این پنجره پرواز کنم

آخرت بودم و میشد خودم آغاز کنم

میشد این عشق سگی را به تو ابراز کنم

نشد آخر که تو را سیر ورانداز کنم

 

نشد آخر که از آن حوصله تنگ روم

چاره مرگ است که از ناحیه ننگ روم

باید از این سرطان، تهمت پررنگ روم

باید از سیطره حضرت خرچنگ روم

 

خانه تاریک شده، تا که تو ظاهر بشوی

بلکه این بار نخواهی که مسافر بشوی

باعث هجرت مرغان مهاجر بشوی

و کمی دورتر از فصل مجاور بشوی

 

وسط خانه تاریک تو را می‌دیدم

آن‌ور دوری نزدیک تو را میدیدم

در تن هر رگ باریک تو را می‌دیدم

و پس از عطسه شلیک، تو را می‌دیدم

 

نور قرمز، شب روشن شدن خاطره ها

پرده ها را بکشانید که این پنجره ها

نور لجباز، نتابند به این پرتره ها

گور بابای تمام گره ها بر گره ها

 

وقت ظاهر شدنت بود، هلاکم کردی

تازه فهمیدم از این عکس مرا کم کردی

مصلحت بود، از این خاطره پاکم کردی

پای آن تاب مرا زنده به خاکم کردی

 

ناگهان پشت سرم، در نزدی در وا شد

بعد عمری اسف و حال بدی، در وا شد

پس از انگار غروبی ابدی، در وا شد

رنگی از نور به تصویر زدی، در وا شد

 

خنده ای داغ، زدی و بدنم سوخت که سوخت

دکمه تا دکمه تن و پیرهنم سوخت که سوخت

واژه تاول شد و لحن و سخنم سوخت که سوخت

عکس ها را چه کنم؟ فکر کنم سوخت که سوخت

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
چهارشنبه, 11 اسفند 1395 ساعت 20:10

-صدا-

متن دکلمه
 
 
 
 

صدای گنگ مرا از سراب می شنوید
ستاره خواب کنید آفتاب می شوید
از این دقیقه فقط آب و تاب می شنوید
شنیدم آنچه شنیدم جواب می شنوید


به این شقایق در اضطراب گوش کنید
به این پرنده ی در اعتصاب گوش کنید
موظفید به حرف حساب گوش کنید!
به نطق آخرم عالی جناب گوش کنید


خدای عهدشکن عشق بود، حالا نه
ترانه ی فدغن عشق بود، حالا نه
همیشه روی سخن عشق بود، حالا نه
سلاح آخر من عشق بود، حالا نه


هزار تیرخطا از کمان گریخته است
همان که گفت کنارم بمان گریخته است
شهاب وحشی ام از آسمان گریخته است
چگونه از تو بگویم زبان گریخته است


قلم گرفتم و دردا قلم نمیگیرد
که آتش من و هیزم به هم نمیگیرد
کسی نشان حضور از عدم نمی گیرد
خوشم که مرگ مرا دست کم نمی گیرد


نخواه دشنه ی تن تشنه را غلاف کنم
نخواه بردگی عین و شین و قاف کنم
قلم به دست گرفتم که اعتراف کنم
حساب آینه را با غبار صاف کنم


همین شما که پذیرای شعر من بودید
مگر نه آنکه به وقتش لب و دهن بودید
به تیشه ایی نرسیدید و کوهکن بودید
و توشه ی هم اگر بود راهزن بودید


صدف ندیده به گوهر رسیده ایید عجب
چراغ کشته به مجمر رسیده اید عجب
به خط هفتم ساغر رسیده ایید عجب
دو خط نخوانده به منبر رسیده ایید عجب


هلاک مخمصه ام دست بندتان پس کو؟
درخت های زمستان پسندتان پس کو؟
سرجنازه ی شعر آب قندتان پس کو؟
چهارپاره شدم نیشخندتان پس کو؟


کلید مخمصه را در قفس گذاشته ایید
کلاه شعبده از پیش و پس گذاشته ایید
کجا فرار کنم خار و خس گذاشته ایید
مگر برای دویدن نفس گذاشته ایید؟


آهای شعر ! رفیقان راهزن داری
برهنه ای و در اندوه رخت کن داری
غریبی و سر هر کوچه انجمن داری
چقدر هم که به هر دسته سینه زن داری


پی مزار تو با التهاب می آیند
خدا قبول کند با نقاب می آیند
فرشته اند و به قصد عذاب می آیند
به وقت تیشه زدن با گلاب می آیند


کتاب معجره را کنج غار پنهان کن
هر چه آن چه داشتی از روزگار پنهان کن
ستاره از شب دنباله دار پنهان کن
فقط نفس بکش اما بخار پنهان کن


وصیتی کنم انگور را تمام نکن
اگر شراب نیانداختی حرام مکن
شراب شعر منم از غریبه وام مکن
مرا مقایسه با شاعران خام مکن
 

که در مقایسه از دودمان خیامم
نه گوش به به و چه چه نه چشم انعامم
بگوش عالم و آدم رسید پیغامم
حریف گوشه ی میخانه های بدنامم


مباد سیلی محکم کم کنند شعرم را
شعارهای دمادم کنند شعرم را
مباد قبله ی عالم کنند شعرم را
به روز واقعه پرچم کنند شعرم را


مطاع شعر و شرف سرسری فروخته ای
ولی به حجره ی بی مشتری فروخته ای
تو را به من چه که در دری فروخته ایی
مبارک است به خوکان پری فروخته ای



حرام ِ باد شدی ؟ خاک در دهانت باد !
دهان دریده ترین شب نگاهبانت باد
کلاغ صبح مه آلود نوحه خوانت باد
مرا به سنگ زدی ؟ ! شیشه نوش جانت باد


مرا سیاه نکن آدم زغال فروش
مرا چکار به این کوچه های فال فروش؟
مرا چکار به این قوم قیل و قال فروش؟
گرفته حالم از این شهر ضدحال فروش


از این اجاق رها مانده دود سهم من است
یکی نبود جهان کبود سهم من است
و کوه نعره زد اینک : صعود سهم من است
به قله رفتم و دیدم، فرود سهم من است


اگر چه دور و برم جز خطر نمی بینم
علاج واقعه را در سفر نمی بینم
به جز غبار قدم پشت سر نمی بینم
و هیچ عاقبتی در هنر نمی بینم


من ایستاده شکستم اقامه بهتر از این؟
قلم شدم که بخوانید نامه بهتر از این؟
یکی برید و یکی دوخت جامه بهتر از این؟
رسیدم و نرسیدم ادامه بهتر از این؟


به لطف شعر دل از دلبران ندزدیم
از این بساط سگی استخوان ندزدیدم
اگر نداشتم از دیگران ندزدیدم
من از حیاط کسی نردبان ندزدید


قسم به جان درختان تبر نساخته ام
برای بتکده ای دردسر نساخته ام
که با فروش قلم سیم و زر نساخته ام
برای هیچ کسی هم که شر نساخته ام


همیشه پشت سخن آیه ی سکوت منم
هزار چهره ی پوشیده در قنوت منم
زبان سوخته ی جنگل بلوط منم
و پشت جاذبه ها سیب در سقوط منم


و بازمانده ی دنیای درد ما بودیم
کسی که دید و فراموش کرد ما بودیم
صدای حنجره ی سرخ درد ما بودیم
سکوت بین دو فنجان سرد ما بودیم


کفاف حسرت ما را زمین نخواهد داد
زمانه هم که به جز نقطه چین نخواهد داد
کسی به مشق درست آفرین نخواهد داد
جواب اشک به جز آستین نخواهد داد
 
 
 
 
منتشرشده در همه دکلمه ها

پرویز پرستویی بازیگر با حمایت سازمان هنری رسانه ای «اوج» دو موزیک ویدیو را با ترانه سرایی یغما گلرویی منتشر می کند.

پرویز پرستویی بازیگر سینما، تلویزیون و تئاتر طی تازه ترین فعالیت خود در حوزه موسیقی آنهم پس از انتشار آلبوم‌هایی چون «بابایی»، «من پرویز پرستویی» که دکلمه‌های این بازیگر را شامل می‌شد، این بار به عنوان خواننده جدیدترین آثار خود را با ترانه‌های یغما گلرویی منتشر می‌کند.

 

یغما گلرویی ترانه‌های این دو اثر را سروده است و پس از سال ها قرار است با انتشار این آثار، بار دیگر شاهد فعالیت رسمی او باشیم.

پرویز پرستویی پس از تجربه‌هایی که در سال‌های گذشته در حوزه موسیقی و دکلمه داشته، این بار با همکاری یغما گلرویی ترانه سرا اقدام به تولید آثاری در قالب تک آهنگ به همراه موزیک ویدیو در فضای اجتماعی کرده است. این آثار در آخرین مراحل تولیدی خود قرار دارند که به زودی جزئیات و اطلاعات آن منتشر خواهد شد.

 

پرویز پرستویی پیش از این با انتشار آثاری در قالب دکلمه همچون آلبوم «بی‌بی جان»، «عشق است» و «بابایی»، تجربیاتی را در حوزه موسیقی به دست آورد. او همچنین در آلبوم «دوستت دارم» زنده یاد ناصر عبداللهی در سال ۱۳۷۹ با این خواننده جنوبی همکاری و دکلمه داشت. پرستویی همچنین آلبوم «من یک بازیگرم» و «من پرویز پرستویی» را در سال ۱۳۹۳ منتشر کرد. این آلبوم زندگی نامه پرویز پرستویی است که به صورتی فایل صوتی منتشر شده است.

 

اشکان دباغ نیز در بخش آهنگسازی و تنظیم موسیقی این پروژه حضور دارد و  نخستین قطعه آن به گفته خالقانش، پیش از عید نوروز منتشر خواهد شد که گفته می‌شود در آن به یکی از مهم ترین مباحث شهری و اجتماعی که دغدغه بسیاری از جامعه هنری نیز هست، پرداخته شده است.

 

 سازمان هنریرسانه‌ای «اوج» که پیشتر تجربه همکاری با پرویز پرستویی در فیلم «بادیگارد» را داشته، تهیه کننده این دو موزیک ویدیو است.

 

کد خبر: 364

منبع: مهر

منتشرشده در گزارش
دوشنبه, 09 اسفند 1395 ساعت 13:41

-خواهد آمد-

متن دکلمه

 

 

دستش از گل ، چشمش از خورشید سنگین خواهد آمد

بسته بار گیسوان از نافه ی چین خواهد آمد

 

از تبار دلستان لولیان بیستونی

شنگ و شیطان با همان رفتار شیرین خواهد آمد

 

با شگرد سامری را ساحری آموز نازش

تا دوباره از که بستاند دل و دین خواهد آمد

 

با همان « آن » ی که پنداری خود از روز نخستین

شعر گفتن را به « حافظ » داده تلقین، خواهد آمد

 

بی گمان از آینه ــ جشن سرور آمیز حُسنش ــ

راه دوری تا من ــ این تصویر غمگین ــ خواهد آمد

 

عشق گاهی زندگی ساز است و گاهی زندگی سوز

تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد

 

ای دل من ! سر مزن بر سینه این سان ناشکیبا

لحظه یی ، دیوانه جان ! آرام بنشین خواهد آمد

 

خواهد آمد ، خواهد آمد آری ، امّا گر نیاید ،

باز سقف آسمان امروز پایین خواهد آمد!

منتشرشده در همه دکلمه ها
صفحه1 از4

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد

طراحی سایت توسط نونگار