کمپین بزرگ آهای خبردار کارساز می‌شود --------- هایکو چیست؟ ----------- انتشار دکلمه ای از حسین منزوی ----------------- گزارش تصویری اختتامیه جشنواره شعر نیاوران --------- فیلم شعرخوانی محمدعلی بهمنی
دوشنبه, 24 مهر 1396 ساعت 10:56

-به نی سوگند...-

متن دکلمه

 

 

به نون و به نی سوگند
که اولی را
تا در ميان دهان های سرگردان قسمت کنيم دومی را
تيغ ستيز با جهان نا ايمن کرديم
يکی بود يکی نبود
دو خواهر بودند دو دهان سرگردان
دو تن لرزان عور
رو به روی باد سرد گرسنگی
گرمگاه آنها لب تنور
اولی را اميری برد
دومی را فقيری
يکی بر سمور و
آن ديگری لب تنور
سمور و سيری عاطفه از اولی ستاند
خاطره هم
و بی جواب ماند لابه ی دومی
به نون و به نی سوگند
لب تنور بمانديم عمری تا نان
پر نکشد بی هوا به سفره ی دونان
يا پر نگشايد جان
با آخرين رمقها از تن هامان
پلک که زديم اما
نون رفته بود
خوشبو و گرم
بر سفره ی سمور و
دومی ها همچنان
لرزان و عور
لب تنور
يکی بود يکی نبود
دو خواهر بودند و
يک دهان سرگردان
نون که گريخت ما
نی را به جفت نی لبکی بستيم و تا سپيده ی رستاخيز
خوانديم
لب تنور گذشت و شب سمور گذشت

منتشرشده در همه دکلمه ها
شنبه, 15 مهر 1396 ساعت 18:50

-بی نامی-

متن دکلمه

 

 

کنار خودم مینشینم، کنارم شلوغ است

و از سفره زندگی هرچه خوردم دروغ است

 

خوم با خودم پشت میزم غریبه امم مریضم

اجازه دهید آخرین چای خود را بریزم

 

خودم با خودم گوشه ای از غمم می‌نویسم

هنوز عشق شعرم، برای نوشتن مریضم

 

دلم آشیان ابابیل وهم و خیال است

قسر رفتن از سنگ باران شعرم محال است

 

در اندیشه ام دیو مضمون سبک‌سر نشسته

و بر دفترم عقده ای غول‌پیکر نشسته

 

زنی که جنونش جنینی به دنیا نیاورد

عروسم دو خط شعر وامانده بالا نیاورد

 

زمینگیرم و دیدن و لمس پایان بعید است

کسی رشته های رسیدن به ما را جویده ست؟

 

چه غم که شعورم رسیده به جولان جاده

جهان رخصت ماندگاری به شاعر نداده

 

کرختم شبیه کسی که نخوابیده شب را

و تسخر زده از لجاجت ادیب و ادب را

 

کج و معوجم مثل یک گریه پشت لبخند

کرختم شبیه لباسی، که افتاده از بند

 

بگویید همسنگ من در ترازو چه دارید؟

مرا روبروی کدام آرزو می‌گذارید؟

 

که من ختم دردم مرا خط پایان ببینید

تگرگم! مرا از پس شیشه هاتان ببینید

 

من از تیره خون و فامیل مرگم بفهمید

خطر نوشتان! قصه ام را اگر کم بفهمید

 

خداوند طوفان و هوهوی سرد زمانم

تمام جهان دود بدمزه‌ای در دهانم

 

چه مردان که با زخم من، دل به توتون سپردند

چه زن ها که دل را به محرابی از خون سپردند

 

نهالم که سیگاری از برگ خود در دهانم

قسم خورده‌ام بر سر نعش شعرم بمانم

 

من از دوره ای آمدم که جهان مثنوی بود

فقیر درِ خانه در، مکتب مولوی بود

 

و شمس شریف عزت مقصدش شهرمان بود

و هر کودکی در صف آب و نان قهرمان بود

 

من از دوره ای آمدم که اگر می‌شکستند

به قدر نیاز از درختان تر، میشکستم

 

من از دوره ای آمدم که خزانش خزان بود

و باران بی پرده با پنجره مهربان بود

 

زنان دامن چینی و خال هندی نبودند

پسرها دو خط نامه را مثنوی می‌سرودند

 

من از دوره ای آمدم که افق نردبان داشت

و عشق ارتفاعی به اندازه آسمان داشت

 

کلاف جهان اینچنین درهم و گم نمی‌شد

و هرگز پدر خاک یک ساق گندم نمی شد

 

سر سفره های ادب نان نبود و خدا بود

شرافت برامان حسابی حسابش جدا بود

 

خدامان خودی بود و با چشممان دیده بودیم

و صد مرتبه سیب همسایه را چیده بودیم

 

و مادر که حل شد میان شب و آتش و آب

و مادر خلاصه شد آخر به گهواره خواب

 

و مادر که هر شب تماشا به لولای دربست

مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

 

به فحشش کشیدند و شاعر، زبان در دهان بست

مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

 

الهی! به این خانه‌های کنار زمستان

به این عقده های پر از باد و بوران و طوفان

 

به این چشمه های غضب کرده در مکتب شعر

به دنیای خالی تنگ آمده در شب شعر

 

کنار تمنای شهوت، تمنای دیدن

به آن لحظه های به زور لگد، قد کشیدن

 

کنار حماسی ترین لحظه فحش و نیرنگ

به چشم رفیقان پهلو نشین نظرتنگ

 

نگاهی کن و دستشان را به دست خودت گیر

که از پای دیوانگان واشده بند و زنجیر

 

مرا روبروی خودم از خودت رو مگردان

که این دفعه می‌میرم از دنگ و فنگ خیابان

 

از این پنجره تا خیابان امید وصال است

که این زنده بودن، فقط زندگی را وبال است

 

و خواهد شکست این تنفس هر عهدی که بسته ست

چه کس این جهان قضا را به ریش قدر بست؟

 

کدامین رفاقت مرا پشت بخل تو گم کرد؟

منی که غمم را جهان دید و طاقت نیاورد

 

من از کوچه رنجش و خون به اینجا رسیدم

مرا هو کشیدند اگر، دست بالا رسیدم

 

هزاران مهاجر در افکار من لانه کردند

و خون مرا جرعه جرعه به پیمانه کردند

 

خودم دیده‌ام کاروان ابابیلیان را

به خون سرخ کردند سامانیان، مولیان را

 

شمایی که در سر، سرِ ذبح آینده دارید

پس از شوخی تلخ دنیا، شما خنده دارید

 

مرا اشتیاق چک و چانه و کلکلی نیست

مرا شوق میز و مجیز و صف و صندلی نیست

 

عزیزان، عزیزم به شعری که ناخوانده مانده

خدا پای دلدادگی را به شعرم کشانده

 

من  از ایل دیوانگانِ رسیده به مرگم

شما آخر لطف باران، ولی من تگرگم

 

شما آبشارید و من صخره ام. این به من چه؟

سرافرازم و جوی جاری به پایین. به من چه؟

 

من عمری نشستم فقط زهرماران چشیدم

من از شاعری زخم آن را به دوشم کشیدم

 

که تا نامی از من شنیدید، خنجر کشیدید

سپس تسمه از گرده هر برادر کشیدید

 

شما که همه زندگیتان فقط صرف من شد

و تا حرفی از اسمم آمد، دمل ها دهن شد

 

شما که به زیر تن سایه ها، سایه دارید

چه کاری به اشعار کمرنگ و بی مایه دارید؟

 

من از محنت و رنج دنیا گرفتارِ دردم

دعا کن به ته‌مانده های خودم برنگردم

 

من از زخم نفرت به دل داغ دیرینه دارم

و پشت سرم کوهی از نفرت و کینه دارم

 

من از غمزه فومنی شعر ناقص ندیدم

غزل گفتم و پنجه بر باد و باران کشیدم

 

که در من دو خط، یشم و مرمر هنوز از تو دارم

کجا مرده شیون؟ که سر بر مزارش گذارم

 

شب اعتصام است و صد محتسب بر مسیرم

کنار کدامین غزل جان پناهی بگیرم

 

بگو شاه یوشین قبای پر از زخم دوران

کجای شب تیره و خاکی و خشک تهران

 

بیاویزم و شعر بکر از گریبان درآرم

و یا در سرم بوته شوکرانی بکارم

 

شما نام نامی شعرید، ساکت نمانید

من و نام بی نامی من، مرا هیچ نامید

 

شما ظرف لبریز ارزن و من دانهء آن

که آن دانه هم نیستم من به قرآن...

 

 

 

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
چهارشنبه, 05 مهر 1396 ساعت 12:21

-شتک زده ست به خورشید-

متن دکلمه

 

 

شتک زده‌است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌

بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

 

هرآنچه هست‌، به جز کُند و بند، خواهدسوخت‌

ز آتشی که گرفته‌است در گرفتاران‌

 

ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند

که رطل‌های گران بر کشند میخواران‌

 

دریده‌شد گلوی نی‌زنان عشق ‌نواز

به نیزه‌ها که بریدندشان ز نیزاران‌

 

زُباله‌های بلا می‌برند جوی به جوی‌

مگو که آینة جاری‌اند جوباران‌

 

نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌

که لرزه می‌فکند بر تن سپیداران‌

 

سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌

که ره زده‌است فریبش به باورِ یاران‌

 

کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش‌

در آبگینه حصاری شوند هشیاران‌؟

 

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌

که شب رسیده و ویران‌ترند بیماران‌

زبان به رقص درآورده چندش‌آور و سرخ‌

پُر است چنبرِ کابوس‌هایم از ماران‌

 

برای من سخن از «من‌» مگو به دلجویی‌

مگیر آینه در پیش خویش بیزاران‌

 

 اگرچه عشق‌ِ تو باری است بردنی‌، امّا

به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران‌

منتشرشده در همه دکلمه ها
پنج شنبه, 30 شهریور 1396 ساعت 18:31

-دیگر کلاغ ها-

متن دکلمه

 

 

پیش از تو زندگی، با من چه ها نکرد

غم پا پی ام شد و، من را رها نکرد

 

نقش نمایشم، نقشی برآب بود

آدم نمیشدم، حوا خراب بود!

 

باران نمی گرفت، بغضی نمی شکست

برشانه جز کلاغ، چیزی نمی نشست

 

در چشمهای من، باران تگرگ بود

تنها لباس من، آغوش مرگ بود

 

هر چار فصل سال، پاییز بود وبس

من بودم و کلاغ! جالیز بود و بس

 

ناگاه آمدی، دنیا عجیب شد

هر چار فصل سال، لبریز سیب شد

 

شهر پرندگان، آباد میشود

وقتی مترسکی، آزاد میشود

 

تا عاشقم شدی، وقت طلوع شد

تا عاشقت شدم، بازی شروع شد؛

 

با خنده ات مدام، افسار میکشی:

حیف تو نیست؟ نه؟ سیگار میکشی؟

 

شاعر ترم نکن، با این نشانه ها

ما مال هم شدیم، اما بهانه ها…

 

بازی بزرگ بود، با قلب کوچکم

تو یک عروسکی، من یک مترسکم

 

از راه آمدی، تا باورم کنی؟

یا از گذشته ام، تنها ترم کنی؟

 

با من نفس بکش، چیزی عجیب نیست؟

بوی جهنم است، این بوی سیب نیست…

 

مثل تمام شهر، با پنبه سر ببر

من ساده باورم، دیگر قسم نخور

 

شاهانه می روی، من خم نمیشوم

ذاتا مترسکم، آدم نمیشوم

 

بیزارم از خودم، بیزارم از نشد

با شعرهای من، چیزی عوض نشد

 

بی آسمان شدم؟ باشد زمین که هست

تو عاشقم شدی، شاعر همین که هست

 

از چشم چشمهات، افتاده ام… برو!

این خنده گرم نیست… رد داده ام… برو!

 

در عمق چشم من، از این یقین بترس

این خانه امن نیست، از آستین بترس

 

افعی نمیشوم، من مار میخورم

سیگار می کشم؟ سیگار، می خورم!

 

من را رها کنید، با رنج بی حساب

با قلب پاره و، با سینه ای کباب

 

اما به شعر من، ایمان بیاورید

روحم جدا شده، قرآن بیاورید

 

قرآن بیاورید، آرام میشوم

حتی زمان مرگ، من خام میشوم

 

بعد از تو داغ ها، ترکم نمی کنند

دیگر کلاغ ها، درکم نمی کنند

 

این زخمها بدند، باید رفو کنم

باید به مردنم، بعد از تو خو کنم

 

هر قطره از شکست، یک ریز مال من

دنیا نصیب تو، جالیز مال من

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
یکشنبه, 12 شهریور 1396 ساعت 10:12

-جویبار لحظه جا جاری-

متن دکلمه

 

 

از تهی سرشار،

جویبار لحظه ها جاریست.

 

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب، واندر آب بیند سنگ،

دوستان و دشمنان را می شناسم من.

زندگی را دوست می دارم؛ مرگ را دشمن.

وای، امّا- با که باید گفت این؟- من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن.

 

جویبار لحظه ها جاری.

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
شنبه, 04 شهریور 1396 ساعت 12:09

-نا زن-

متن دکلمه

 

 

ازین جا بود که
وارد شدی پیروزمندانه
تو شهبانو شدی، قصر بزرگت: آشپزخانه!
گرفتی نبض گل‌های مرا با هر ده انگشتت
قناری‌هام می‌خوردند از دامان تو دانه

[ طبیعتا هرکس دیگه‌ای هم جای من بود باور میکرد که اومدی تا به گفته‌ی خودت: پرستاری کنی از من، منی که دورم از خانه]

گرفتی رو به رویم چوب سحرآمیز را:
آنک
پنیر ماه و چای زعفران بر میز صبحانه!
برای شام، مشتی لوبیا از خوشه ی پروین
برنج طارم اعلی به قدر چند پیمانه
برایم شمع روشن کردی و تردستی آوردی
تشکر کردم از این بزم رویایی _صمیانه_
شکفتی مثل گل ها در شب تاریکم و دیدم
نشسته واقعا روی صدایت چند پروانه

به‌اَت گفتم: به اغوایم بکوش و زن تر از این شو
به این احساس وقتی پایبندم مرد و مردانه
به خود گفتم: مرا از دور باید دید مثل ماه
مرا چون آرزوها دوست باید داشت دیوانه

نمی دانستم آن شوخی که سر بر شانه‌ام دارد
از آخر می‌کشد روزی برایم شاخ بر شانه
که دارد صاحب آن چشم تا این‌حد نظرتنگی
که باشد صاحب آن بوسه‌ها این‌قدر پرچانه

کسی باور نخواهد کرد این نظم پریشان را
شباهت بیشتر این ماجرا دارد به افسانه
***
تو حالا رفته‌ای این خانه روی خوش نخواهد دید
تو از من دلخوری بیهوده و من با تو بیگانه
گل از نزدیک، شاعرپیشگان از دور زیبایند
مرا چون آرزوها دوست باید داشت دیوانه

منتشرشده در همه دکلمه ها
چهارشنبه, 28 تیر 1396 ساعت 23:01

-خط-

متن دکلمه

 

 

 

مرا سفید بکش خانه را سیاه بکش

قلم به رنگ بزن ابر و باد و ماه بکش



غروب را به تماشای رعد و برق ببر

سپس دو سایه ی غمگین به سمت راه بکش



قلم به رنگ بزن لحظه ایی درنگ نکن

و هر چقدر که می خواهی اشتباه بکش

 


سه بار خط بزن انکار کن سحر که رسید 

مسیح بی پدری را به قتلگاه بکش



قطار مضطربی را به سمت مرگ ببر 

نگاه منتظری را در ایستگاه بکش



به زن بگو که معمایی از هوس باشد 

به گوش مرد بخوان دست از این گناه بکش



بجنب طاقی از آتش بساز و بعد مرا 

سیاوشانه به توبیخ پادشاه بکش



مرا به دار بیاویز هفت گوشه ی شهر 

سپس به سردر هفتاد خانقاه بکش



برای لذت خود ماه را به قله ببر 

پلنگ زخمی من را به قعر چاه بکش



برای من بغل برف جای پا بگذار

و در ادامه ی نصویر پرتگاه بکش



نه آفتاب نه باران نه دودکش نه درخت 

برای من فقط اندوه گاه گاه بکش



میان پیچ و خم سالهای عشق و وبا

مرا به پرسه زدن های دلبخواه بکش



مرا که تشنه ی معنای آسمان بودم

در امتداد افق های راه راه بکش



در آسمان هیاهو در آسمان حقیر

پرنده ای هم اگر بود بی پناه بکش



همین که کار به پایان رسید مکثی کن

بدون هیچ کلامی ببین و آه بکش

.

.

.

قلم رسید به من تا دو چشم تر بکشم 

کنار پنجره ات باد رهگذر بکشم



برای وعده ی صبحانه ی ترنج و عسل 

تو را به مزرعه ی کشت نیشکر بکشم



تو را دقیقا از آن جا که باد با خود برد

بغل بگیرم و رو به جهان سپر بکشم



تمام دخترکانی که دوست داشته ام

به ساقدوشی آن ماه فتنه گر بکشم



به شانه های دو تا تیربرق سیمانی 

ردیف شانه به سرهای خوش خبر بکشم



برای هم دو نفر می کشم به شرط وصال

اگر نه از شب آغاز یک نفر بکشم



به خمره دفن کنم چشمهای مست تو را 

سپس بگیرم و چون جام زهر سربکشم



تمام عقربه ها را هلاک می خواهم 

برای اینکه تو را لحظه ای به بر بکشم



تو نقطه ای شده ای در غبار فاصله ها 

چگونه از دهن جاده ها خبر بکشم ؟



من و توییم و تماشای میله های قفس 

خودت بگو که خودم را کدام ور بکشم



برای آنکه بدانی میان ما چه گذشت 

غزال مرده به دندان شیر نر بکشم



برای آن که بخوانی چه وحشتی دارم

به دور جنگل مه باغی از تبر بکشم



شریک جرم تو هستم درخت نیم تنه

مگر تو شاخه رساندی که من ثمر بکشم؟



گلایه می بری از من به آفتاب چرا 

مگز شبی به سر آمد که من سحر بکشم؟



به دست مخمصه گیرم کلید هم دادی

کجای این همه دیوار شکل در بکشم



زبانم آتش دوزخترین دوزخ هاست

چگونه روی تو کبریت بی خطر بکشم



من اعتماد ندارم به میوه های بهشت

نگاهبان جهنم شدم شرر بکشم



فقط به وسعت دردم اضافه خواهم کرد

اگر برای تو یک قلب بیشتر بکشم



مجال بیشتری نیست غیر گریه شدن

نمی توانم از این لحظه بیشتر بکشم

.

.

.



قلم گرفت و تو را ماه در نقاب کشید 

و در ادامه مرا برکه ی مذاب کشید



من و تو غرق شدیم و تفاوت اینجا بود

مرا عذاب رساند و تو را از آب کشید



برای خستگی ام خواست صندلی بکشد

ولی قشنگ نشد ناگهان طناب کشید



مرا کشاند به پایین طناب را آورد

دو تا درخت تراشید و بعد تاب کشید



تو را به تاب نشاند و به چشم خود دیدم 

تمام منظره ات را درون قاب کشید



تنی برای تو از ابر آفرید آنگاه 

برایت از نخ باران لباس خواب کشید



تو را به گرده ی اسب سپید قصه نشاند

مرا به آخر صف برد و پارکاب کشید



دو چشم مست برای تو آفرید و سپس

مرا به گوشه ی میخانه ایی خراب کشید



تو را به پاکی گندم تراش داد و مرا 

به زیر همهمه ی سنگ آسیاب کشید



مرا به غربت انگورهای له شده برد

تو را به ناب ترین لحظه ی شراب کشید



تو را ستاره نشان داد و چشمهای مرا

به سرشماری سگ های بی صاحاب کشید



ولی دریغ همینجاست آنکه سوخت مرا 

برای باغ تو هم نقشه ای خراب کشید



ستاره های فلک مهره های چرتکه اند

عجیب نیست که چرخ از تو هم حساب کشید



گلم به تربیت باغبان امید مبند

که صبح آب رسانید و شب گلاب کشید

 


دو تکه ابر به هم دوخت بعد بارش سنگ

میان فاصله ها تیغ آفتاب کشید



سوال کردم از آغاز و انتهای جهان 

به جای آنکه جوابی دهد حباب کشید



نوشتم عاقبت عشق را چه می بینی 

قلم به جوهر خونم زد و سراب کشید

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
پنج شنبه, 22 تیر 1396 ساعت 11:08

-فتح باغ-

 
متن دکلمه
 
 
 
 
آن كلاغی كه پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه كوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شه

همه می دانند
همه می دانند
كه من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم

همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در
اوراق كهنه یك دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست

با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
كه سحرگاهان فواره كوچك می خواند

ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان
وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن كوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم

كه چه باید كرد ؟

همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساكت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا كردیم
در نگاه شرم آگین گلی
گمنام
و بقا را در یك لحظه نا محدود
كه دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی كه در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی كه ز كشتی دیگر بارور است
و تولد و تكامل و غرور

سخن از دستان
عاشق ماست
كه پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم كن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو كه جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و كبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند
 
 
منتشرشده در همه دکلمه ها
شنبه, 27 خرداد 1396 ساعت 09:58

-از ماست که بر ماست-

متن دکلمه

 

 

کعبه بشکاف مرادت آمد
تا گلو حرف نهان دارد عشق
قدر این قدر بدان خانه حق
فزت و رب دهان دارد عشق

ای فلک، از قدم روز بگو
از امیری که به دوشش نان داشت
تا خداوندی او راه نبود
غیرممکن شدنش امکان داشت

سر هر کوچه طوافی می‌کرد
شمس و مهتاب غزل می‌خواندند
صد ملک بر سر سجاده صبر
زیر لب خیرالعمل می‌خواندند

کاش آن شب وسط راه طلب
ذوالفقاری به کمر می‌بستی
تا که از ترس بمیرند ای کاش
آیتی زرد به سر می‌بستی

ابن ملجم همه همهمه هاست
که صدای تو به جایی نرسد
او بهانه ست که در دجله پیر
ناخدایی به خدایی نرسد

تو چگونه گفتی که در آن حلقه چاه
آب از اندوه به قل قل آمد
سر سجاده هر تیره دلی
بویی از دامنه گل آمد

تا که از قافله تان جا ماندیم
از شما یاری و از ما گله بود
خانه هایی که بنا می‌کردیم
بر گسل و زلزله بود

قطره هایی که به صورت دارم
عرق شرم و نگاهی خیس است
تا شما روی گرفتی از نور
سهم آتشکده ابلیس است

ما که امروز به تنگ آمده ایم
هر طرف خانه ملجم شده است
از خود ماست که بر ماست علی
یا علی گفتنمان کم شده است

ماه و خورشید شمایید شما
بی شما روز به یغما می‌رفت
هرکه تنها به جهان می‌آمد
آخرش هم تک و تنها می‌رفت

از شما بود که باران صبور
روی افسردگی خاک آمد
از شما و پسرت بود ای عشق
قدسیان را ره افلاک آمد

من اسیر خودمم کاری کن
آخرش سر به قدم بگذارم
نرسد روز سیاهی که در آن
قدمی محض تو کم بگذارم

منتشرشده در همه دکلمه ها
شنبه, 13 خرداد 1396 ساعت 10:41

-بهارنارنج-

متن دکلمه

 

 

باورش کمی سخت است

امّا باورکن پدرانمان هم تمام شب‌های مهتابی عاشق بودند

 

وقتی به دود سیگارشان خیره می‌شدند و باد

 

در پیراهن بلند زنی می‌وزید

 

که بهارنارنج می‌چید

 

و به مردی ـ که فرض‌کن برای تماشای بهار آمده ـ لبخند می‌زد

 

 

 

باورش سخت است، می‌دانم

 

امّا بارها به ماه گفته‌ام طوری بتابد

 

که بغض، راه گلوی پنجره‌ای را نبندد

 

مخصوصاً اگر باد

 

خاطرۀ بلندِ پیراهن زنی را وزیده باشد

 

 

 

بارها گفته‌ام این‌شهر باغ ندارد

 

بهار ندارد

 

بهارنارنج ندارد

 

و آدم اگر دلش بگیرد

 

دردش را به کدام پنجره بگوید؟

 

که دهانش پیش هر غریبه‌ای باز نشود

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
صفحه1 از5

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد

طراحی سایت توسط نونگار