کانون ادبی بهمن با همکاری پایگاه خبری تارنا برگزار می‌کند: چهارشنبه های بهمن نشستی برای مرور شاعران --------- هایکو چیست؟ ----------- بازنشر یک گفتگو از نزارقبانی: انگلستان یک ساعت و نیم در تصرف من بود ----------------- گزارش تصویری اولین نشست آکادمی ترانه-آواز --------- فیلم شعرخوانی یاسر قنبرلو

 

 علیرضا بدیع را همه ما می‌شناسیم. شاعری که بیش از هرچیز به غزل وفادار بوده و با نام غزلسرا شناخته می‌شود. با وجود جوان بودن،  به لحاظ ادبی بیش از هم دوره ای هایش می‌داند و مجموعه های شعرش زودتر  از شاعران نامدارتر دیگر به چاپ های چندم می‌رسد. چرا که مخاطب شعر، اثر خوب و بد را به درستی می‌شناسد و می‌داند که اگر شعری بر دل نشست قطعا از دل شاعری بیرون آمده که با تمام وجودش شعر می‌گوید. شاعری چون علیرضا بدیع. تارنا این بار به سراغ وی رفته تا از دغدغه هایش بگوید:

 

چرا علیرضا بدیع آانقدر کلاسیک است؟ آیا این کلاسیک بودن به انتقاد همیشگی شما به شعر زرد مربوط می‌شود یا خیر؟

چه سوال سختی. اگر منظور شما از کلاسیک بودن کهنگی شعر است من هرگز نمی‌پذیرم. اما اگر منظور کاربرد و استفاده از کلماتی است که در دنیای سنتی ما استفاده می‌شدند، بله می‌پذیرم. به یاد داشته باشید که به راحتی میتوان با کلمات کلاسیک و سنتی فضای مدرن و آوانگارد ساخت. این کاری است که من انجام می‌دهم. اینکه چقدر در آن توفیق داشتم و موفق بودم چیزی است که صاحب نظران باید به آن پاسخ دهند. به عنوان مثال در مجموعه "از پنجره های بی پرنده" من تلاش مضاعفی داشتم تا باستان گرایی در زبان را نشان دهم. سعی کردم تجربه های زبانی نویی استفاده کنم. بعد از مجموعه اولم که "حبسیه های یک ماهی" بود و در آن فضاهایی مثل انفجار قطار نیشابور، انرژی هسته ای، دختران فراری، دربی پایتخت،  اعتیاد و نکاتی از این قبیل استفاده کردم، در مجموعه بعدی سعی کردم به عمد فضای زبانی را به سمت فضای سنتی و کلاسیک ببرم.

من علیرضا بدیع همیشه به یک رفت و برگشت، به یک قبض و بسط معتقدم که مخاطب یک هنرمند نباید مشت خالق اثر را بازشده ببیند و بفهمد که چه چیزی در کف دارد. به همین دلیل من در هر کتاب سعی می‌کنم جابجایی هایی از نظر زبان، اندیشه و عاطفه داشته باشم.

اما دلیل اینکه معتقدید فضای کلی شعر من کلاسیک است شاید به خاطر مطالعه زیادم در آثار شاعران کلاسیک و علاقه و دلبستگی من به شعر سنتی ما باشد. چرا که معتقدم آن چیزی که از غزل و زیبایی غزل در ذهن دارم از همان آثار شاعران کلاسیک است نه آن چیزی که در روزگار ما به عنوان غزل به خورد مردم می‌دهند. مگر آثار افرادی چون حسین منزوی، محمد حسین بهجت تبریزی و برخی کارهای ابتهاج. بهرحال من تعریفی از سنت،کلاسیک و غزل دارم که در امروزی ها پیدایش نمی‌کنم و خودم هم پایبند آن هستم. گرچه همیشه تلاش من بر این بود که پلی بین شعر سنتی و کلاسیک بزنم با آن سری از مولفه های شعر آوانگارد که قابلیت زیبایی بخشی و قابلیت شعر شدن را دارند.

 

علیرضا بدیع به عنوان کسی که سالهاست شعر می‌گوید و شاعر است، شعر را چگونه تعریف می‌کند؟

به نظر من شعر، خرق عادت با کلمه است و معجزه کردن با کلمات شعر است.  اگر کسی بتواند با کلمات کاری انجام دهد که دیگران از شنیدن آن خشمگین یا احساساتی شوند، آه بر لب بیاورند یا بخندند آنجا شعر اتفاق افتاده است. شعر کلامی ست که باعث برانگیختن حسی در مخاطب می‌شود. حال آنکه آن حس هر حس سخیف و یا متعالی باشد. هر چیزی که حس مخاطب را برانگیزد و حالش را عوض کند شعر است.

 

 

شعر معجزه کردن با کلمات و معشوق حسودی است

 

 

 

 

چگونه می‌توانید برنامه روتین تلویزیونی اجرا کنید وقتی شاعری اساس کار شماست؟

چه منافاتی دارند؟ شاعری شما را از خیلی از کارهای دیگر خلع نمی‌کند. گرچه من معتقدم شعر معشوق حسودی است. وقتی شما را برگزید دوست دارد که تمام و کمال وقت تان را برای آن بگذارید. ولی من به خانم غزل و یا آقای شعر می‌گویم که آیا تو، ماهی 5 میلیون تومان پرداخت می‌کنی تا تمام و کمال در خدمت تو باشم؟ می‌گوید خیر. در توان من نیست که از طریق چاپ کتاب هایت این مبلغ را پرداخت کنم. من هم می‌گویم پس اجازه بده برای اینکه کتابهایم را چاپ کنم و در خدمت تو باشم روزی یک ساعت کارهای خارج از تو انجام بدهم و او نیز قبول خواهد کرد.

 

این غم نان روی شاعرانگی شما تاثیر نمی‌گذارد؟

خیر. اتفاقا تاثیر خوبی می‌گذارد. چون همان یک ساعت هم من در مورد شعر و کلمه و فرهنگ وهنر صحبت میکنم. ولی اگر کار زمخت و خشنی باشد که در راستای هنر گام برندارد قطعا صدمه وارد می‌کند. اما سعی می‌کنم همان یک ساعتی که به امرار معاش می‌گذرد نیز در راستای شعر و ادبیات باشد.

 

جشنواره های شعری که به طور مداوم و مستمر برگزار می‌شود چقدر در ادامه راه شاعران جوان تاثیر دارد و اینکه اساسا تاثیری روی آن ها می‌گذارد یا خیر؟

جشنواره ها از این بابت که نقش تشویقی برای شاعران جوان دارند و نیروی محرکه هستند مفیدند. دومین چیزی که می‌تواند از کنگره ها و فستیوال های ادبی تاثیر گذار باشد شناسایی این شاعران از طریق تریبون هایی که در اختیار دارند است. اجازه بدهید من تعدادی از شاعرانی که با جشنواره های شعر به جامعه ادبی معرفی شدند را نام ببرم. آرش پورعلی زاده که به نوعی در شرکت در جشنواره ها رکورددار است، رضا نیکوکار، فاطمه اختصاری، مرتضی حیدری آل کثیر، سید مهدی موسوی، مهدی رحیمی و بسیاری دیگر که نامشان در برهه ای از زمان به جشنواره ها گره خورده بود. خاطرم هست که دوستان شاعری وجود داشتند که سعی کردند در جریان ادبیات امروز راه‌های نرفته ای را بروند. این قابل ارج است. اما اگر شخصی به هر دلیل  از سویی مخاطبی پیدا کرد، موظف است نسبت به آن مخاطب دین خود را ادا کند. یعنی اگر احساس می‌کنید کار شما نقص یا ایرادی دارد، به احترام مخاطب خودت باید آن را برطرف کنی. اما همین دوستان شاعر این کار راهم برای مخاطب شان نکردند. بهرحال در دهه 80 و اوایل دهه 90جریانی موسوم به شعر پست مدرن به راه افتاد. کسانی که این جریان را رهبری می‌کردند به درستی نتوانستند آن را پیش ببرند. اما سعی کردند پنجره ای را رو به ادبیات باز کنند که موفق نبودند. به هر جهت از جایی به بعد شاعران باید قابلیت این را داشته باشند که راه خود را از مسیر جشنواره ها جدا کنند. اگر این توانایی را دارند و احساس می‌کنند  می‌توانند مسیر دیگری را بپیمایند خیلی خوب است.

 

اما خیلی ها این کار را نمی‌کنند. هستند شاعرانی که تعداد معدودی شعر خوب دارند و مدام آن ها را در جشنواره های گوناگون می‌فرستند و جایزه ها را درو می‌کنند و سالهاست در جای خود درجا می‌زنند.

این بسیار مضر و آفت است. اگر شرکت در جشنواره در بازه زمانی 5 تا 10 سال توانست برایشان کاری انجام دهد، مفید است و باید پس از آن اجازه دهند جوان ترها به روی کار بیایند. همانطور که خود من حدود 200 جشنواره رفتم و رتبه های برتر زیادی دارم. اما دقیقا از سال 90 تاکنون هیچ جشنواره ای شرکت نکرده و نمی‌کنم چراکه راه خود را از جشنواره ها جدا کرده و احساس کردم باید فضا را برای جوان ترها باز کنم. اما نقش مثبت جشنواره ها را روی فضای ادبی کشور نمی‌توان کتمان کرد.

 

 

رنگ نیشابور آبی فیروزه ای است

 

 

 

وضعیت ترانه را چطور می‌بینید؟

من ترانه را از فضای شعر جدا نمی‌دانم. با همان چوبی که ترانه را می‌رانیم باید غزل را برانیم و نگاه مثبتی به هردوی آن ها داشته باشیم. هردوی این فضاها که از هم جدا نیستند، یک جریان نحیف و باریک در کنار دارند که درحال پیمایش راه درست است و همان جریان 4-3 درصدی این جریان را تضمین خواهد کرد و یک بدنه ناسالم و عریض و طویل که در هر دوتا مشترک است. یعنی که 95 درصد بدنه غزل، ترانه و شعر آزاد ما کار مفیدی انجام نمی‌دهد و از بدنه همان 4 درصد تغذیه می‌کنند و میتوان گفت همان درصد اندک هستند که تضمین می‌کنند زیاد جای نگرانی نباشد. چون این فضای آلوده ای که امروز شاهد آن هستیم در دراز مدت نمی‌تواند عرض اندام کند و انشالله به کناری زده خواهد شد و از بین خواهد رفت و من گمان می‌کنم همیشه در همه برهه های زمانی ادبیات ما چنین چیزی وجود داشته است. یعنی جریان بسیار نحیفی از ادبیات درست، شعر سالم، منطقی و اصولی داشتیم که آینده آن جریان را تضمین می‌کرده است. من تنه اصلی ادبیات امروز را فاسد، زرد و خراب میدانم. اما چشم امیدم به همان 4-3 درصدی است که در کناره مسیر خود را می‌پیماید.

 

اما وجود این 4-3 درصد همیشگی  نیست.

فعلا که هست. حتی در منحط ترین دوره ادبی ما، دوران مشروطه نیز میرزاده عشقی و امثالهم بودند که باعث شد به خلق شعر نیمایی و جریان اصولی و درست نیما بینجامد. در خیلی از دوره ها نحیف شده، به مو رسیده اما قطع نشده است. مثل روزگار امروز که به مویی بند است. چیزی که باعث به وجود آمدن این وضعیت شده، اقبال عامه مردم از این هنر است. هرکجا که شما شاهد اقبال عامه مردم باشید، خس و خاشاک هم وجود خواهد داشت. امروزه نسبت به ترانه و موسیقی این نگاه عام وجود دارد که از جهاتی خوب است چراکه باعث می‌شود فروش به حداکثر برسد، گیشه های آلبوم و کنسرت ها پر باشند، هنرمندان از اینکه در روزگاری هستند که به هنرشان توجه می‌شود به خود ببالند. اما چیزی که به وجود می‌آید رفتن عامه مردم به طرف خلق آثار موفقی است که خودشان خواندند. همین باعث می‌شود که صدای آن هسته مرکزی در لایه های هنرهای ضعیف تر گم شده و به عامه مردم نرسد.

 

چرا علیرضا بدیع همیشه به اصالت خود دامن می‌زند؟ در شعرها، در مصاحبه ها و گفتگوها و حتی در طراحی جلد کتابهایش نوعی اصالت و ریشه داربودن علیرضا بدیع احساس می‌شود؟ چیزی که امروزه کمتر بین شاعران دیده می‌شود.

این در ناخودآگاه من است. ما در درجه اول نسبت به خود و در درجه های بعدی به ترتیب نسبت به خانواده، به خانه و کوچه، به شهرمان، به منطقه زندگی مان و به کشورمان عرق داریم. در شعرهای من بیش از هرچیز صحبت از "من" نوعی است. رفتار من، احساسات من و کنش های من است. حتی حافظ و سعدی هم در شعرهایشان از اولویت هایشان می‌گویند. "من" از هر چیزی به من نزدیک تر است. پس هسته مرکزی شعر من است و در درجه های بعدی اولویت های دیگر من در شعرم نمایان می‌شود. محبوب من، معشوق من و در لایه بعدی شهر من، کوچه باغ های نیشابور و دیگر علاقمندی های من قرار می‌گیرد. شاید اگر من در شهری مثل بندر لنگه به دنیا می‌آمدم نام شهر تا این حد در شعرهایم بازتاب نداشت. نیشابور نه تنها در شعر من که در شعرهای بزرگانی چون صائب و دیگران وجود دارد. چراکه نیشابور دارای عقبه ای تاریخی است که آن را نسبت به شهرهای دیگر متمایز می‌کند. از جهتی دیگر خوش نواست و رنگ آبی فیروزه ای دارد. شهری است که ناخودآگاه خیال ما را به بازی می‌گیرد. مثلا با شنیدن نام اصفهان به یاد گنبدهای آبی و فیروزه ای می‌افتیم. یا با شنیدن شیراز به یاد سعدیه و سرو و باغ و چیزهایی از این قبیل. برخی شهرها این هاله معنایی را دارند و از شانس و سعادت من این است که در نیشابور به دنیا آمده ام. این عشوه ها و کرشمه ها همیشه در "نیشابور من" وجود دارد.

 

 

سپید نمی‌گویم چراکه از روسیاه شدن پیش خودم میترسم

 

 

 

 

اما بریم سراغ سوالات مردم. پرسیده بودند که چند درصد از شاعران را مردم شاعر کردند؟

خیلی ها را. اکثر شاعران امروز را مردم شاعر کردند.

 

نام می‌برید؟

نیاز به نام بردن نیست. مردم به راحتی می‌توانند تشخیص دهند که چه کسانی را می‌گویم. ساده ترین و راحت ترین جملات را که شعر هم نیستند روی صفحه خود منتشر می‌کنند و هزاران هزار لایک می‌خورد. اما به عنوان مثال صفحه محمود دولت آبادی هزارتا فالوور هم ندارد. اینها درد جامعه ادبی امروز ماست.

 

پرسیده بودند که نظرتان در مورد شعر سپید چیست و کتابهایی که امروزه در این قالب منتشر می‌شود سیاهه ای بیش نیستند و تصویرهای خیالی شاعرانه ندارند. و اینکه آیا علیرضا بدیع شعر سپید دارد یا خیر؟

 

شعر سپید گفته ام اما هیچ گاه آن را برای کسی نخوانده ام و همیشه با نوعی ترس به سراغ شعر سپید می‌روم. من غزلسرا هستم. اما شعر سپید را بسیار دوست دارم. بیشترین حجم از کتابخانه مرا کتاب های شعر سپید اشغال کرده و معتقدم شعر سپید کاملا شعر امروز است و بیشتر گنجایش جا دادن دغدغه های شعر امروز را دارد. با شعر سپید خوب امروز هم بیگانه نیستم. آثار گروس عبدالملکیان، زنده یاد رضا بروسان، علی عربی و جواد گنجلی از خراسان و برخی از کارهای احمدرضا احمدی، هرمز علی پور و بهزاد خاجات، از جوانترها نیز مهدی اشرفی را می‌خوانم و دوست دارم. تمام جریان های ادبی موجود در شعر سپید را دنبال کرده و بسیار دوست دارم. اما دستم به نوشتن شعر سپید نمی‌رود. چراکه معتقدم سرایش شعر سپید بسیار مشکل تر از قالب های سنتی و کلاسیک ماست. از این روسیاه شدن پیش خودم می‌ترسم که اگر من شعر سپید بنویسم و روسیاه شوم، افسردگی می‌گیرم.

 

 

و اما سوال آخر. در مورد شعر زنان و شاعران زن پرسیده بودند.

به لحاظ کمیت تعداد کمی از شاعران خانم هستند که آثارشان از ادبیات کلاسیک به جا مانده است. رابعه بنت کعب قزداری، جهان خاتون که هم روزگار حافظ و به لحاظ ادبی هم شانه حافظ، سپس به پروین اعتصامی می‌رسیم و در دهه 30 و 40 هم به فروغ فرخزاد می‌رسیم. اما در چند دهه اخیر وضعیت تغییر کرده است. از لحاظ کمیت که پیشرفت زیادی داشتیم. بیشتر فضای انجمن ها و فضای نشر را بانوان شاعر به خود اختصاص داده اند. اما به لحاظ کیفیت این سوال وجود دارد که آیا شعر بانوان می‌تواند با شعری که از قلم آقایان ساطع می‌شود رقابت کند؟ به نظر من در ادبیات امروز سیمین بهبهانی، چند شاعر جوان تر چون کبری موسوی، پانته آ صفایی و چند شاعر در زمینه شعر سپید مثل زنده یاد الهام اسلامی و لیلا کردبچه نام های قابلی برای ادبیات معاصر هستند. اما به نظر من بیش از این ها باید به شعر بانوان پرداخته شود چراکه ظرفیتی که این حوزه دارد، بسیار بیشتر از این‌هاست و نیاز مبرم به شناسایی، کشف و پرورش این استعدادها دارد.

 

ممنون و متشکر جناب بدیع

من هم از شما و پایگاه خبری تخصصی شعر و ترانه تارنا متشکرم.

 

کد خبر:169

 

منتشرشده در گفتگو

اختصاصی تارنا- امید صباغ نو با داشتن تجربه ای حدود بیست سال در عرصه ادبیات و شعر کشور، امروزه به شاعری تبدیل شده که در قریب به 90 درصد محافل ادبی و افراد علاقمند به شعر شناخته شده و از محبوبیت بالایی برخوردار است و در بین شاعران مطرح امروز به دلیل تواضع و خوش اخلاقی زبانزد است. پس از ده سال حضور در عرصه شعر، اولین مجموعه خود را به چاپ رساند و امروز که یازده مجموعه شعر منتشر شده دارد، با دریایی از دردودل ها دعوت ما را قبول کرد تا در فضایی کاملا شاد و دوستانه به گفتگو بنشینیم:

 

با توجه به اینکه «عشق» نماد بارز شعر های شماست، به عنوان اولین سوال بفرمایید که آیا شکست عشقی در شاعر شدن تاثیر دارد؟

من مطمئنم که اگر این سوال را  از شاعران دیگر هم پرسیده باشید جواب های کاملا کلیشه ای گرفتید. درست است؟

 

*بله کاملا. به همین دلیل فکر کردم که اگر از شما بپرسم چنین جوابی نخواهم گرفت.

برای پاسخ دادن به چنین سوالی اول باید ببینیم که اساس شعر چست. به نظر من زمانی که شعر بدست بشر اختراع شد، قرار بود  مفاهیمی چون عشق، صلح، دوستی، رفاقت و مهربانی را گسترش دهد. وقتی می‌گوییم که شکست عشقی باعث شاعر شدن یک نفر می‌شود، در واقع قضیه ضد مهربانی مطرح می‌شود. یعنی اتفاقی غیر منتظره برای شاعر افتاده که  با توجه به پیشینه  و حساسیت هایی که در قشر هنرمند وجود دارد، شعر به سراغش آمده است. شعر خودش دو حالت دارد. می‌تواند حس لحظه ای خود شاعر باشد  یا  همذات پنداری و حرف دل فرد دیگری باشد که در شعر شاعر تبلور یافته است. شکست عشقی هم جزو اتفاق های غیر منتظره است که در هر دو حالت بالا قرار بگیرد صد در صد تاثیر گذار خواهد بود.

 

*شعر قالب خودش را انتخاب می‌کند یا شاعر قالب را؟

من به این معتقد نیستم که شاعر قالب را انتخاب می‌کند. گاهی اوقات حال شاعر مساعد شعر گفتن است. پس قلم را برداشته و شروع به نوشتن آنچه از درونش جوشیده است می‌کند. در این مسیر ممکن است به ترانه، غزل یا حتی سپید تبدیل شود. پس شعر خودش قالب را انتخاب می‌کند. در هر حال اگر شعر در ذات خودش شعر باشد فرقی ندارد که چه قالبی داشته باشد. چون ممکن است حسی در یک شعر سپید  باشد که هرگز امکان نمود آن در غزل وجود نداشته باشد.

 

*اشعار شما بیشتر جوششی هستند یا کوششی؟

دو حالت دارد. گاهی موضوع خاصی پیش می آید که شاعر مجاب شود در مورد آن شعر بگوید، در این حالت اندیشه بر احساس غالب می‌شود و این موضوع در قالب شعر  بیان می شود. اینجا بیشتر با شعر کوششی طرف خواهیم بود. اما جایی قضیه به احساس شاعر برمی‌گردد. آن قدری که شعر جوششی تاثیرگذار است شعر کوششی نیست. برخی دوستان شاعر وقتی شعر می‌خوانند، به دلیل تصنعی بودن، شعرشان به دل نمی‌نشیند. اگرچه ممکن است همه ی اصول اولیه را نیز رعایت کرده باشند.در اصل باید دردی را کشیده باشید تا بتوانید در شعر بیانش کنید. به قول دوست شاعرم حامد عسکری، شاعران امروز همه از روی دست یکدیگر عاشقی می‌کنند. هرکسی باید تجربه های خودش را بسراید . اگر کسی بخواهد خود را در چارچوب خاصی جا بدهد، قطعا جایی کم می‌آورد. ضمن اینکه همین موضوع باعث شده خیلی از شعرهای امروز  شبیه هم شده باشند.

 

*کما اینکه ممکن است همین قضیه باعث وفور شاعر در زمانه ما شده باشد.

قطعا همین گونه است. ما یک طبع شعر داریم و یک تب شعر. طبع شعر یعنی یک نفر ناخواسته شاعر شده و این به جوهره درونی آن شخص برمیگردد. تب شعر یعنی شخص  دلش می‌خواهد شاعر شود! چیزی که عملا تاثیرگذار نخواهد بود. هستند افرادی که یکسال یا دوسال است به شعر گفتن روی آورده اند و به ما مراجعه می‌کنند و می‌خواهند کتاب چاپ کنند. چون شهوت شهرت دارند. اما ما با این کار مخالفت می‌کنیم. چون پس از مدتی که کتاب چاپ شد، تازه می‌خواهند شروع به شناساندن خود به جامعه هنری کنند. شاعر اول باید مخاطب خودش را پیدا کند بعد به فکر چاپ کتاب باشد. چون در آن صورت اتفاقی نخواهد افتاد که اگر هم بیفتد مقطعی است و باعث کمرنگ شدن یا حذف آن شاعر در مدت زمان کوتاهی می‌شود.

 

 

 تب شهرت موجب متضرر شدن شاعران جوان شده

 

 

*این روزها ناشران کتاب های شعر بیش از حد زیاد شدند و به وضوح شاهد چاپ تعداد بیشماری از کتاب های شعری هستیم که از نظر ادبی و علمی مشکلات زیادی دارند. در این رابطه چه صحبتی دارید؟

امروزه بیشتر انتشاراتی ها به چاپخانه تبدیل شدند و تنها کاری که می‌کنند این است که کتاب را چاپ می‌کنند. در گذشته وظیفه انتشارات این بود که اثر را از مولف می‌گرفت و بر اساس شناختی که روی مولف یا اثر داشت چاپ آن را قبول و پس از انتشار آن را معرفی و توزیع می‌کرد. متاسفانه امروزه ناشران از تب شعری که به در اجتماع وجود دارد نهایت استفاده را می‌برند. البته ناشر با ناشر فرق دارد. یک دسته از این ناشران به این موضوع فکر نمی‌کنند که ممکن است این اتفاق آفت باشد و در آینده مولف های خوب و شناخته شده ی خود را از دست بدهند. اگر من به عنوان مثال به نشرx کتاب بدهم، با تمام وجود راضی ام. چون انتشارات خوب و شناخته شده ای است. اما اگر انتشارات خوب نباشد و حتی اگر بخواهد با رضایت خودش کتاب را چاپ کند، عملا کتاب فدا می‌شود. چرا که انتشارات می‌خواهد از کنار اسم تو به شهرت برسد. تعدادی از انتشاراتی ها این موضوع را نادیده گرفتند و متضرر شدند. برخی دیگر از این انتشاراتی ها نشرهای زیرمجموعه هم دارند و کتاب های درجه دو به بعد را به آن جا منتقل می‌کنند. وقتی کتاب ها منتشر و مولف شناخته شد، آن اثر را به نشر اصلی انتقال می‌دهند. به همین دلیل است که می‌گویم مولف اول باید خود را تثبیت و بعد به فکر چاپ کتاب باشد. در این آشفته بازار نشر، تنها کسانی که سود می‌کنند بعضی ناشران منتظر وقت هستند و قشر ضعیفی که تب چاپ کتاب دارد، تنها هزینه می کنند و متضرر می‌شوند.

 

*شعر خوب چه ویژگی هایی دارد؟

استاد سلمانی همیشه می‌گوید اگر شعر خوب را داخل صندوق بگذارید و درش را قفل کنید و کلید آن را دور بیندازید، این شعر خودبه خود از جایی بیرون می‌آید و به دست مخاطب می‌رسد. ما با مخاطب خاص سروکار داریم. اگر شاعری باشد که مخاطبش یک بیت از شعرهای او را حفظ نباشد بدون شک عملکرد ضعیفی داشته است. شعر تو باعث اثبات خودت می‌شود. منم منم کردن در شعر هیچ نتیجه ای ندارد. چرا محمدعلی بهمنی، محمد سلمانی و امثالهم در بالای صفحات خود واژه شاعر را درج نکرده اند؟ چون با اثر خود به ثبات رسیده اند. رسالت شعر، دوستی، مهربانی و عشق است. اگر شعر آیینی هم می گوییم عشق در شعرمان جاری باشد. ریشه شعر احساس است. قرار نیست من شعر مثلا آقای فلانی را بخوانم و با استفاده از همان وزن و ردیف و تصویری که گرفتم، اثر جدید خلق کنم! چون در این حالت اثر جدیدی خلق نکرده ام بلکه احساس یک نفر دیگر را دزدیده ام! متاسفانه این اتفاقی است که امروزه به وفور  دیده می شود و به همین دلیل است که خیلی از شعرهای روزگار ما  شبیه هم می شوند. ضمنا من کاری برای مخاطب نمی‌کنم که در آینده بخواهم از بالا به وی نگاه کنم! چون اگر مخاطب من نبود، طبیعتا جایی در این حوزه نداشتم. در کل شاعران جوان و میانسال امروز در دوره گذار به سر می‌برند که در ادامه صحبت های مفصلی در مورد آن خواهم داشت.

 

از راه شعر می‌توان کسب درآمد کرد؟

اگر بخواهی با آن زندگی کنی خیر! اما می‌تواند کمک خرج باشد. درآمد از شعر فقط کتاب نیست. حضور در جلسات شعرخوانی و برنامه های جنبی هم ممکن است بار مالی داشته باشد. اما شاعرانی که بخواهند تنها از  طریق کسب درآمد کنند، گاه از مسیر اصلی منحرف می شوند! ضمنا باید به این مساله هم توجه داشته که اگر بخواهی از طریق شعر امرار معاش کنی در مکان هایی نظیر  فرهنگسراهای زیر نظر سازمان فرهنگی هنری شهرداری یا وزارت ارشاد، رسانه ها، دانشگاه ها و اماکنی ازین دست اجرای برنامه می کنی. مکان هایی است که هرکسی مجوز و صلاحیت حضور و شعرخوانی در آن ها را ندارد. پس باید به این قضیه هم فکر کنی که اگر بر فرض مثال یک ماه به هیچ جلسه شعری دعوت نشدی خرج ماهیانه خود را از کجا خواهی آورد؟! به همین دلیل است که می‌گویم تنها می‌توان به عنوان یک کمک خرج بر روی شعر حساب کرد. وگرنه مجبور می شوی کارهایی را بکنی که نباید!

 

 ما حق رنگسازی و اسم گذاشتن روی شعر نداریم

 

 

*می‌خواهیم در مورد فضای مجازی صحبت کنیم و اینکه از نظر خیلی از افراد در حال وارد کردن ضربه ای اساسی به بدنه ادبیات است. شما چه نظری دارید؟

صحبت ها در این مورد بسیار است. در گذشته من نوعی، دلنوشته هایی داشتم که از نظر خودم خوب بود. با روی کار آمدن فضاهای مجازی چون وبلاگ، فیسبوک، وایبر و این اواخر تلگرام و اینستاگرام این امکان فراهم شد تا این دلنوشته ها دیده شود و طی همذات پنداری عده ای با این دلنوشته ها مخاطبانی پید ا کنم. البته به نظر من روی این عده نمی‌توان نام مخاطب گذاشت. چراکه اگر من بتوانم سبک جدیدی در ادبیات پایه گذاری کنم و در این سبک دنباله رو هایی داشته باشم آن زمان است که می‌توانم بگویم من مخاطب دارم. اگر نتوانم ثابت کنم که غزل من تفاوتی اساسی با غزلسراهای دیگر دارد، تنها در حال جریان سازی و جوسازی هستم. به همین دلیل با توجه به بحثی که از رسالت شعر کردیم شاعر در شعر از دوری از منیت حرف می‌زند اما خودش در منیت تمام به سر می‌برد که همین باعث ناملموس بودن شعر وی می‌شود. فالوور(افراد پیگیر)های زیاد ملاک محبوبیت شاعر نیست! خاصیت فضای مجازی فراموشی زود هنگام است و دلخوش بودن به تعداد فالوورها اشتباه محض است. فضای مجازی آدم های مجازی دارد. حتی کانال ها نمی‌تواند مسیر درستی برای ارتباط با مخاطب باشد. با اینکه خودم کانال دارم اما علاقه چندانی به آن ندارم. چرا که ارتباطی یکسویه ایجاد کرده است. ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که به هزاران دلیل وفور شاعر داریم که به نظر من از این تعداد، در دهه بعد 50 شاعر، در دهه بعد 20 شاعر، در 10 سال بعدش 5 شاعر می‌ماند که در دهه پس از آن دیگر نامی از هیچ کدام از ما باقی نمی‌ماند. غزل ما غزل تاثیرگذاری نیست چون چیز جدیدی به ادبیات اضافه نکردیم! اما حسین منزوی این کار را کرد و سالهای سال است که ماندگار شده. شاعرانی که امروز ادعای سرایش شعر فاخر دارند، چیزی بر این پیکره عظیم نیفزوده اند. اگر من امید صباغ نو از شنیدن این اتهامات و آماج حمله همین دوستان «فاخرسرا» ناراحت نمی‌شوم و درواقع سکوت کردم، برای این است که شاید بتوانم رفتار متفاوتی داشته باشم. تا زمانی که جاده یکطرفه باشد قطعا ترافیک ایجاد می‌شود. مشکلی نیست. هرکس هرچیزی که می‌خواهد به صباغ نو بگوید. حداقل من به دور از همه منیت ها در شعر بیخودم ، خودم هستم!

 

*اینطور که مشخص است درد دل های بسیاری دارید.

من ماه هاست که سکوت کردم و امروز می‌خواهم چیزهایی را بگویم که ممکن است خوشایند عده ای نباشد. فضای مجازی خیلی از رفاقت ها و حرمت ها را از بین برد و بسیاری از رابطه ها سر همین فضای بی رحم مجازی از هم پاشیده شد. آنقدر این گسست عمیق بود که باعث شد چند دستگی ایجاد شود که طبق آن رنگین کمان سازی در شعر به وجود آید و عده ای خود را برتر از دیگران و در جایگاهی بالاتر از شاعران دیگر بدانند. به خودشان اجازه دهند که به شاعران دیگر توهین کنند، تهمت بزنند و به این موضوع توجه  نکنند که تو نه تنها به این شاعر بلکه به افرادی که دنبال کننده های وی هم محسوب می‌شوند توهین کردی و این کار  شخصیت خودت را هم زیر سوال می‌برد! چرا که ممکن است کسی که از غزل تو خوشش می‌آید به اشعار طرف مقابل هم علاقمند باشد. اگر مدعی هستی که شعر فاخر می‌گویی، پس باید چیزی به ادبیات اضافه کنی. به خدا قسم اگر حافظ و سعدی و دیگر بزرگانی که شما قبولشان دارید، در زمانه ما زندگی می‌کردند، المان های روزگار خود نظیر  تلفن همراه و فوتبال و واژه های روزمره در شعرشان دیده می شد. آن ها از تمام ظرفیت های موجود در اطرافشان بهره بردند. ما حق اسم گذاشتن روی چیزی نداریم. از نظر گروهی که اسم «شعر زرد» را بر روی آثار برخی شاعران امروز گذاشتند، شعر زرد شعری است که در زمان حال سیر می‌کند. از دید این افراد نگاه این دسته از شاعران سطحی ست و به مسائل زودگذر می پردازند. باشد! قبول! ما بعد از یک مدت حذف می شویم و شما می مانید و حوض تان. اگر فکر می کنید شعر این شاعران تاریخ مصرف دارد کار خودتان را بکیند و بگذارید زمانه به شخصه این افراد را از گردونه خارج کند. چرا خودتان را ناراحت می کنید؟!

قرار نیست همه چیز همیشه در حد کمال باشد. به قضایا نه مطلق بلکه نسبی نگاه کنیم. بهرحال حریم توسط همین فضاها و اندیشه ها از بین رفت و آنقدر فراموش شد که عده ای در یک بازی قرار گرفتند و از آنها به عنوان ابزار استفاده شد. می‌خواهم به آن ها بگویم که اگر حساب شده رفتار می‌کردید می‌دیدید که بیراهه ای بیش نیست و تنها اعتماد به نفس کاذب شما را افزایش داد. چرا هوشنگ ابتهاج، محمدعلی بهمنی، شفیعی کدکنی و یا محمد سلمانی در مورد فنا شدن غزل امروز صحبت نمی‌کنند؟! آیا واقعا شعر امروز به جایی رسیده که افرادی چون من و شما بخواهیم برای آن دل بسوزانیم و تصمیم بگیریم؟!

پیشتر گفتم که ما در دوره گذار به سر می‌بریم. پس لزومی ندارد که حرفی بزنیم و سالها بعد در پی جبران آن باشیم. شما با آثار خوبی که ارائه می‌دهید مخاطب را به سمت خود جذب کنید تا خودش به سمت شما بیاید. نه با جوسازی و تخریب دیگران!

 

*کمی از این فضا دور شویم و به آثار شما برگردیم. اسم کتاب هایتان را چگونه انتخاب می‌کنید؟ چرا که مشخص است کاملا هوشمندانه انتخاب می‌شوند.

خیلی سخت و معمولا مدت زیادی برای انتخاب اسم وقت می‌گذارم. روایت سه تم یک مجموعه آیینی بود که از سه تم تشکیل می‌شد. تم اول شعر انتظار که 12 مورد، تم دوم شعر عاشورایی 10 مورد و تم سوم شعر جنگ که 8 مورد را شامل می‌شد. در هر سه حوزه من معتقد بودم که ظلم و ستمی اتفاق افتاده و به همین دلیل اسم کتاب را روایت سه تم گذاشتم که ستم هم خوانده شود. اثر بعدی «جنگ میان ما دو نفر کشته می‌دهد» هم به همین شکل است. جنگ میان ما دو نفر، کشته می‌دهد و یا جنگ میان ما، دو نفر کشته می‌دهد به هر شکلی که خوانده شود معنی متفاوتی می‌دهد. «خودزنی» و «مهرابان» هم دلیل های شخصی داشت که ترجیح می‌دهم در موردشان صحبت نکنم. کتاب های «تاریخ بی‌حضور تو یعنی دروغ محض» و «می‌میرم اگر روی دلم پا بگذاری» و آثار دیگر هم طبق همین حساسیت های همیشگی انتخاب شدند.

 

باید رسالت شعری خودم را به جا آورم

 

 

*آیا اثر جدید هم در دست انتشار دارید؟

در حال جمع بندی جلد دوم «69 حس مشترک» هستم. در جلد اول، از 69 شاعر گزیده غزل جمع کردم. در جلد دوم اما از آن افراد خبری نیست و از 69 شاعردیگر  شعر انتخاب کردم تا از این طریق رسالت شعری خود را انجام دهم و معرف آثار خوب این دوستان در حوزه شعر باشم. چون معتقدم اگر پیشکسوت های ما کمی بیشتر از ما حمایت و پشتیبانی می‌کردند هم جایگاه های بهتری داشتیم هم حواشی عجیب و غریب این روزها رخ نمی داد. ما خودمان رشد کردیم. بدون اینکه به کسی تکیه کنیم و یا با پاگذاشتن بر شانه های کسی به جایگاهی برسیم! اگرچه معتقدم به هیچ جایی نرسیده ام و هنوز در ابتدای راهم و تنها زمانی که حرف هایی پشت سرم می شنوم احساس می کنم راه را درست آمده ام!

یکی از بزرگترین افتخارات زندگی من این است که هیچ گاه شاگرد مستقیم کسی نبودم و به کسی تکیه نکردم و هیچ زمانی پشت اسم کسی قایم نشدم و نگفتم که من شاگرد فلان استاد بودم. اگرچه از شعر خیلی از بزرگان بسیار خوانده و آموخته ام و حق استادی شان را هیچ گاه فراموش نمی کنم.

 

*حرف آخر امید صباغ نو؟

گفتنی ها گفته شد اما به عنوان آخرین کلام، به جای رنگین کمان درست کردن و رنگ بازی در شعر، شعر خوب بگوییم تا مخاطب خودش به سمت ما بیاید. از انسان ها نردبان نسازیم. بزرگ شدن به رنجاندن دیگران نیست بلکه به رفتار و منش انسانی است. تو در شعرت از انسانیت سخن می گویی پس دست کم اولین مخاطب شعرت باش. خودت باش....

 

کد خبر: 112

منتشرشده در گفتگو

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد

طراحی سایت توسط نونگار