انجمن های ادبی شناسنامه دار می‌شوند --------- فراخوان بزرگ جشنواره شعر شاهنامه منتشر شد---------- انتشار دکلمه ای از احسان افشاری ----------------- گزارش تصویری اختتامیه شعر انقلاب
چهارشنبه, 17 مرداد 1397 ساعت 19:31

-آلبوم-

 

متن دکلمه

 

 

با تیک و تاک ساعت دیواری

در زیر شیروانی مطرودم

دنبال موش های ولنگارو

سرگرم لمس ذهن خودم بودم

 

 

از خرت و پرت های پدر جدم

تا کفش های چرمی آقاجان

از تاس و تخت نرد فراموشم

تا پوکه های برنوی  باقرخان

 

 

از بند و وسمه های مشه لیلا

تا توپ  عاج کوچک مروارید

از عاشقانه های خودم با خود

تا نامه های بسته ی در تبعید

 

 

گاهی صدای خش خش دندان ها

گاهی صدای زوزه لولاها

یک عالمه خیانت مجنون بود

در ارتباط سالم لیلاها

 

 

در زیر میز کوچک خیاطی

جلدی خراش خورده نمایان بود

چشمم به چشم آلبوم گم افتاد

که زیرخاک خسته و پنهان بود

 

 

از تار عنکبوت گرفته تا

چندین و چند خاطره بر پشتش

از لای جلد له شده بیرون بود

یک دست مرد و حلقه انگشتش

 

 

آتش، عطش گرفت برش دارم

انگیزه داشتم که ببینم چیست

چیزی از آن گذشته موهومم

در لابلای خاطره هایش نیست

 

 

برداشتم عتیقه ی خاکی را

با فوت، گرد و خاک به پا کردم

بازش نکرده دلهره ام میکشت

خود را از این زمانه سوا کردم

 

 

در صفحه های اول این آلبوم

یک مرد و زن که منزل خود هستند

یک جا فقط مجاور همدیگر

یکجا فقط مقابل خود هستند

 

 

در عکس های کهنه بعضا تار

زن ها و مردهای فراوانی ست

از چیدمان ساده شان پیداست

این خانه حتم، خانه ایرانی ست

 

 

در صفحه های اول این آلبوم

یک فصل مشترک همه جا پیداست

مرد آخرین توان پس از کار است

زن آشنای مطبخ رویاهاست

 

 

گاهی فضا فضای پس از رنج است

گاهی فضا اتاق پر از قبر است

آن چیز مشترک که نمایان است

لبخند مات و بی نمک جبر است

 

 

در این میانه مرد به جوش آمد

زن، زنده مرده بود و به دل خون داشت

تا چاردست و پایی در عکس افتاد

یک بچه که قیافه محزون داشت

 

 

وقتی پدر همیشه پسر میخواست

بختش نوشت تا که چنین باشد

تا وقت تنگ پیری و جان کندن

شاید عصای دست همین باشد

 

 

در صفحه های اول این البوم

یک جسم گرم و کوچک لغزنده

 در دست های منسجم یک مرد

زیر نگاه وار زنی زنده

 

 

شب انعکاس های غم و خوناب

صبح انعقاد خون اساطیری

لعنت به این مصیبت پی در پی

صبحی نبود و شب، شب زنجیری

 

 

مرد از زمان قبل غزل می‌گفت

خنیاگر سخاوت مردانم

زنبور کارگر شده در کندو

نان آور فقیر بیابانم

 

 

در من حضور روشن اندوه است

در ماورای خنده همکاران

قلاب کرم خورده ی یک برکه

در دست بی سخاوت هر انسان

 

 

من ماجرای دیر دو کاجم در

یک کنج کور و دور دهی مطرود

من تکیه بازهم به خودم دارم

تا اره های کند شب موعود

 

 

بر شانه ام کبوتر تنهایی است

بی دان و لانه مانده ی بی پرواز

پایان عاشقانه ی یک دارم

در انزوای خانگی آغاز

 

 

سرمایه دار پارگی جیبم

بختم شبیه سکه دوزاری

از جیب بی نهایت من افتاد

در فاضلاب کوچه اجباری

 

 

در صفحه های بعدی این آلبوم

دنبال رازهای عدم بودم

تا اینکه چال گونه ی زن فهماند

آن بچه در میانه خودم بودم

 

 

در پشت دست کودکی خیسم

با رد تیز تیزی دندانم

ساعت درست کردم و خندیدم

در لحظه های پیش دبستانم

 

 

کیکی خزیده است کنار میز

زن ها و مردها و دو جین کودک

با ژست های لوس دهه پنجاه

با دسته های مصنوعی میخک

 

 

یک دوربین ثابت بی مزه

انگار از قشنگترین منظر

تصویرهای تار زیادی را

انداخته برای غمی دیگر

 

 

انگار جای دیگر در خانه

شایسته نگاه و تماشا نیست

انگار گوشه کنج پر از خالی

با بک گراند تیره تماشاییست

 

 

زن موی باز و لخت سیاهی داشت

مرد ابتدای عشق و خیابان بود

با خنده های نقلی مصنوعی

آیینه دار مکتب تهران بود

 

 

گاهی محیط عکس عوض می‌شد

از تو به پارک های همان اطراف

یک صندلی کوچک سیمانی

فیگورهای عکس همان اوصاف

 

 

از سوژه های تلخ به جا مانده

از سفره های باز بدون رنگ

تغییر رنگ باخته ها در نور

شب های تار دلهره دار جنگ

 

 

از چسب های ضربدری بر نور

آژیرهای ممتد هرجایی

آوازهای محمد و خرمشهر

تا بمب های نسل اروپایی

 

 

در جان پناه های پر از ادرار

مردم در عمق رفتن آب از سر

جنگ و غم طبیعت تاریکش

مردان کلت بسته ی نان آور

 

 

موشک تمام هستی دریا را

از من گرفت و گل سرنهرم زد

شکل شعار شعر عوض شد تا

آهنگران که داغ به شهرم زد

 

 

هر روز وقت رفتن همت ها

خوردند اشک مادر و کودک را

ما نان و خون و چلچله میخوردیم

با زخم ناگهان جهان آرا

 

 

مردان قرص کوچه ی بالایی

زن های پیر کوچه ی پایینی

رفتند تا دوباره به بار آیند

در باغ های کوچک تزیینی

 

 

آلبوم دوباره باز ورق می خورد

هی لقمه های کوچک نان و نفت

تا گاز خردلی که جهان را سوخت

سال نفس کشیدن شصت و هفت

 

 

پاهای مردهای خطر کرده

جا مانده در میانه ی ویرانی

از مرده سوزهای به چین رفته

آوارگان بی کس ایرانی

 

 

در عکس های دیگر این آلبوم

دریاچه ی ارومیه خندان بود

شب های ناز تا ابد اهواز

چتری پر از ستاره و باران بود

 

 

در سطرهای پارک کسی دیگر

دلگرم نان مانده مردم نیست

دیگر به لطف بارش نان از ماه

کسب کسی گدای گندم نیست

 

 

در هیچ جا خدای زمستان ها

بهمن به کشتزار کسی نفروخت

هرگز خدا دهان کسی را که

فریاد سرکشید نخواهد دوخت

 

 

هرگز جهان، جهان مدارا نیست

زحمت اگر عصاره آدم هاست

دنیا به روی کاخ نشینان ریخت

دنیا به پای کوله بران برخاست

 

 

مادر چروک پشت چروک افتاد

بابا غروب پشت غروب آمد

شب ها به جای درس پسر شعرید

حافظ گشود قرعه ی خوب آمد

 

 

در آن همه ضیافت غم بر غم

یک چیز باز مرهم مادر شد

چیزی که به غرور پدر جان داد

فرزند دوم آمد و دختر شد

 

 

حالا پسر عصاره غیرت بود

جان و جنون زندگی اش او شد

سحرش بزرگ می شد و ری می‌کرد

وقتی که عشق مجلس جادو شد

 

 

آلبوم دوباره باز ورق می‌خورد

جا پای عشق تازه نمایان شد

تهران و دود وسوسه اش می‌کرد

افسانه خوان مریم تهران شد

 

 

هی خرده عشق از در و پیکر ریخت

تنها یکی قدم به قدم آمد

تنها یکی برای ابد ماند و

تنها یکی به ذوق عدم آمد

 

 

در عکس های آخر این آلبوم

مادر خلاصه شد به گل و گلدان

بابا خلاصه شد به شب و چای اش

خواهر به بخت شوهرش آویزان

 

 

در انعکاس عکس بد بعدی

وزن پدر شکسته شد و کم شد

دنیا درون عکس بهم می‌ریخت

یکباره بک گراند جهنم شد

 

 

خواهر کنار من به خودش توپید

خود را گذاشت اسلحه را برداشت

در مجلس عروسی خود خون کرد

بر گونه اش شقایق گلگون کاشت

 

 

مادر ولی، نماز عشا را خواند

بر تختخواب رفت و فقط خوابید

فردا که صبح شد پدرم از شرق

مادر غروب کرد و نمی تابید

 

 

همسر فقط جنازه عشقش را

بر دوش سست و خسته خود می برد

دائم به خود نیامده وا می‌رفت

هرچند گام، باز زمین میخورد

 

 

من هول کرده بودم و آلبوم را

انداختم در آن سر انباری

دکتر بیا که داروندارم را بردند

سمت مسلخ تاتاری

 

 

مادر که مرگ نیست، چرا در عکس

بابا همیشه هست، چرا در عکس

خواهر همیشه در صدد عشق است

همسر نرفته است، چرا در عکس

 

 

لعنت به من که قرص جوابم کرد

انگار این دفعه از دم آخر بود

آن عکس روزهای پس از این است

این آلبوم از زمانه جلوتر بود

 

 

.

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها
سه شنبه, 19 تیر 1397 ساعت 11:01

-دایره-

متن دکلمه

 

 

تمرگیده بودم به تنهایی خویش

مرا تو به اغوای بیراهه بردی

به دریاچه خمر خالص کشاندی

و در مستی چشم من غوطه خوردی

 

 

بدون سلامی خزیدی کنارم

ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار

میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

 

 

کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام

دو خط چتر بی معنی ام من

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم

همیشه گرفتار کم بینی ام من

 

 

حقیقی ترین حالت ذوق یک زن

عجیبی شبیه نفس های دریا

دروغی نشستم به کرسی کذبم

به خود بسته ام نام جعلی خود را

 

 

چرا روبرویم دو زانو نشستی

مرا محض چه پیش و پس میکنی عشق؟

به سنگ دلم میخ تو کارگر نیست

ولم کن تلاشی عبس می‌کنی عشق

 

 

نهالی کنار و لب جاده بودم

کسی آمد و ساقه ام را تکان داد

سرنگ هوا در رگ و ریشه ام کرد

و آینده ام را جلوتر نشان داد

 

 

شکست و تکان داد و قلب از تنم کند

چقدر از سرم قمری خسته پر زد

به هر کودک باغ دل بسته بودم

چقدر آمد و بچه ها را تشر زد

 

 

ببین بچه بودم به آنی شکستم

نفهمیدم اصلا چه ها دیده بودم

دوتا قلب تیره کنار دو آوند

کجا ماشه ات را چکانیده بودم

 

 

کنار تو هیچم کنار تو صفرم

کنارت هویت ندارم هلاکم

دماوندی تو مرا خورد و قی کرد

کلوخی پر از حفره در متن خاکم

 

 

در اوج شکوهت در انبوه لبخند

سپردی مرا به زمستان و بوران

نشستی در آرامش کوچه باغت

رها کردی ام در سراشیب تهران

 

 

قفس، حق من آب و نان هق هق من

از این پس به خوابم نیا هرم جاری

که هرکس رسیده ست داغی زده ست

و حالا تو باید که آتش بیاری

 

 

اگر هی نشد حق خود را بگیرم

اگر دست هر حکمت خون اسیرم

اگر دست بردم به تنهایی تو

اگر کندم و تلخم و گوشه گیرم

 

 

اگر انزوایی ترک خورده پوشم

اگر بی نصیبم، به کنجی کنارم

اگر باد وحشی موافق نبوده

اگرباید آخر به شعرم ببارم

 

 

اگر آن سلامم که پاسخ ندارد

اگر سوختم در خودم نخ به نخ ها

اگر سفره ام سهمی از نان ندارد

و خوردند اگر حاصلم را ملخ ها

 

 

سر عهد دلواپسی مانده بودم

من آن عشق پا تا دهان بودم ای ماه

برای گلوبند روز تولد

به فکر شکار جهان بودم ای ماه

 

 

و دلخوش به اینکه میان جماعت

 شکوه نگاه تو دلواپسم بود

بدون تو آدم حسابم نمی‌کرد

دو خط شعر تلخی که کار و کسم بود

 

 

در اعماق ویلی که بودم همیشه

نفس می‌کشیدم تو را با نگاهت

نجاتم شدی بعد عمری به زندان

و بلعیدی ام با نگاه سیاهت

 

 

خودت آمدی و خودت رفتی از کادر

در عکس دوتایی تو را مرده دیدم

در آن عکس تاریخی و تار و تاریک

خودم را کنارت زمین خورده دیدم

 

 

غلط کردم اما، رها کردی ام باز

میان چک و چانه و نیش و دندان

رها کردی ام در قدم های تکرار

زمستان زمستان زمستان، زمستان

 

 

پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد

تو دامن کشیدی که از من گریزی

نشستی بنوشی تمام تنم را

و خون مرا پای پایت بریزی

 

 

تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف

به تاریخ در خود شکسته اسیرم

و مغزی که دیگر تحمل ندارد

به بیراهه خورده شکنجه اسیرم

 

 

میان همه زندگان دو عالم

اگر نام کمرنگ من را زدودند

چه غم که رفیقان هم کاسه من

مرا پیش از این قصه ها کشته بودند

 

 

غروب چه روزی تو را منجمد شد

طلوع کدامین سفر از تو پر شد

چقدر از مرا روی دفتر نوشتی

که شعر امتداد هزاران تومور شد

 

 

در این لابلای پر از وهم و وحشت

به یاد جهان من و باورم باش

بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد

به فکر خط خالی دفترم باش

 

 

زنیت کن و از سر  نو بسازو

هراس مرا در خودت جستجو کن

سه خط رو به من باش و یک خط عقب رو

مرا سرکشی کن، مرا زیر و رو کن

 

 

آهای آخرین کولی عصر ییلاق

آهای عشق درهم شکسته مرا باش

آهای اسم پس کوچه های پس از من

آهای آخرین درب بسته مرا باش

 

 

از آن روز برفی کنار مزارش

تو را با تب مولوی می‌شناسند

کسانی که با زخم من آشنایند

مرا با همین مثنوی می‌شناسند

 

 

مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ

نیفتی زمین حضرت آخرین مرگ

زمین و زمان را عقب برنگردان

تحمل ندارم دوباره به قرآن

 

 

نگاهم کن ای ساحر خوان آخر

و از گور من جوجه تر درآور

به جادوی لحنت مرا زیر و بم کن

و شر مرا از سر مرگ کم کن

 

 

مرا پشت شعرم به پایان بچسبان

از آدم بگیرم به انسان بچسبان

دوخط شعر کولی برایت سرودم

دوباره همانم که در جاده بودم

 

 

دوباره همانم همان عشق عریان

همان فحش بد در شب راهبندان

دوباره همانم که درد تو بودم

که خیر سرم خرده مرد تو بودم

 

 

همانم که در بهت آن مسلخ زرد

تو را لو نداد آخر و کم نیاورد

نگفتم که سیب ازل را تو خوردی

که تو خانه را دست شیطان سپردی

 

 

عروسک نباش، از پس شیشه رد شو

بیا واقعی بودنت را بلد شو

فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم

از این زنده بودن برای تو سهمم

 

 

بتان جام من را پر از زهر کردند

خدایان پس از رفتنت قهر کردند

و ابر سیاهی که قبر مرا دید

قرونی گذشت و قرانی نبارید

 

 

پس از تو فقط نکبت از خانه ام ماند

دو پر چوب خشکیده از لانه ام ماند

 

که کم بودی اما همان کم مرا بس

که من دل به هر آنچه کم بسته بودم

که بسیاری تو زیادی غم داشت

از انبوه اندوه خود خسته بودم

 

 

چگونه به اسمت صدایت کنم هان؟

بمان لیلی در زمستان نشانی

از این قصه رفتم که پایت وسط بود

نماندم که تو، در میانه بمانی

 

 

وگرنه بدون تو معنا کجا بود

شفق بی تو یعنی شبم را ببارم

زمان بی تو یعنی فقط ساعت صفر

جهان و زمان را تمرکز ندارم

 

 

وگرنه بدون تو اصلا ولش کن

به کمرنگی من کسی در جهان نیست

از آن لحظه که سمت رفتن دویدی

کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست

 

 

به چشمان من خیره شو سرنگردان

من آیینه ام، من توام حضرت درد

تو آمین من بودی ای عشق واحد

تو قلب منی قبله تحت پیگرد

 

 

ببین لیلی رفته از فصل کهنه

تو اقلیم بارانی کودکانی

طلوع تمام زنان شگفتی

و شرقی ترین مادر کهکشانی

 

 

مرا از تب شهر تلخت خبر کن

بگو لیلی از شهر باران فروشان

بگو با سپیدی باغت چه کردند

چه ها کرده ای با زمستان فروشان

 

 

مگر مرد آن بچگی ها نبودم

بگو جای پاهایمان کو چه کردی؟

بگو این خیابان چه کردت که مردی

مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی

 

 

در آن گیرو دار شب و شوکران ها

چه کاری برایت نکردم که می‌شد؟

و یا در شب رفتن و مردن تو

دو بیت مرا می‌شنیدی چه می‌شد؟

 

 

تن جاده را خط کشیدم به دورت

نشستی و طیار از من گرفتت

جهان از خیابان من چرب تر بود

بزرگی سیاره از من گرفتت

 

 

بترس از شبی که مقابل نشینی

که دنیا ره و رسم گردش چنین است

زمینی که من می‌شناسم سر آخر

به هم میرساند، شگردش چنین است

 

 

به فکر توهم هستم ای حضرت دور

به فکر خودم که اگر دیدمت باز

اگر تاس نردم به خوبی نشیند

اگر آخر قصه بلعیدمت باز

 

 

چگونه مرا روبرو می‌گذاری

بگو با چه سحری مرا میکشی باز

چطور آب از جوی رفته دوباره

به جو بازگردد بگو شعبده باز

 

 

ببخشم نبخشم مرا صرف کردی

چطور آن دل داده را پس بگیرم

توهم بچه بودی عزیز دل من

چطور اشک از آن چشم نارس بگیرم

 

 

فدایت شوم دختر عصر طوفان

تو را با خیالت به دنیا سپردم

خودم را به دست خودم چال کردم

پس از تو نبودم اگرچه نمردم

 

 

مرورم کن از خاطرت جا نمانم

زمین مثل من مرد ماندن ندیده

به پای گناهی نکرده نشستم

کسی جز تو آن سیب من را نچیده

 

 

تمرکز ندارم چه باید بگویم

روایت از این مرد راوی گرفتی

از آن بدتر اینکه مرا ساده دیدی

مرا با تمام علی ها مساوی گرفتی

 

 

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم

همیشه گرفتار کم بینی ام من

 کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام

 دو خط چتر بی معنی ام من

 

 

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار

میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

 بدون سلامی خزیدی کنارم

ولم کن، کجا من کجا عشق؟

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها

 

موسسه فرهنگی هنری «سیمرغ» با مدیریت کریم رستمی و علیرضا آذر افتتاح شد.

 

آیین افتتاحیه و بازگشایی موسسه «سیمرغ» عصر روز گذشته با حضور تنی چند از هنرمندان روزگار ما، احسان افشاری، صابر قدیمی، شهریار نراقی، وحید مهراد با همراهی دکتر یاسر میراحمدی سرمایه گذار مجموعه، کریم رستمی، علیرضا آذر و تعدادی از هنرجویان برگزار شد.

 

علیرضا آذر طی گفتگوی کوتاهی با تارنا در معرفی این مجموعه گفت: موسسه فرهنگی هنری «سیمرغ»، موسسه ای چند منظوره با هدف ارتقای فضای هنری و فرهنگی جامعه است که کریم رستمی زحمت تشکیل آن را کشیده و من به عنوان شریک منافع و ضررهای موسسه او را همراهی می‌کنم. شورای تصمیم گیری به زودی برای ثبت نام «سیمرغ»  اقدام می‌کند که این شورا متشکل از دکتر یاسر میراحمدی، زیبا بنماران، کریم رستمی و من است. اما همه متفق القول هستیم که عنوان سیمرغ مناسب ترین نام برای موسسه است.

 

آذر ادامه داد: کلاس هایی در زمینه شعر و ترانه، موسیقی، فن بیان، دکلماسیون، تربیت ذهن و... در این مجموعه برگزار می‌شود که با توجه به شرایط جغرافیایی و چشم انداز زیبای این مکان برای هنرجویان بسیار مناسب است.

 

وی افزود: تراس بزرگی که رو به غروب آفتاب و دریاچه چیتگر است، با توجه به تصاویر رمانتیک و همچنین مکان جغرافیایی موسسه که حدفاصل کرج و تهران است، مکان مناسبی برای هنرجویان کلاس های هنری است. چراکه هنرجو می‌تواند به راحتی از شرقی ترین نقطه تهران به محل موسسه مراجعه کند.

 

 

این شاعر در خصوص برنامه هایی که برای این موسسه در نظر دارند گفت: سایت موسسه در اولین فرصت طراحی، به روز رسانی و اساتید نیز به زودی معرفی می‌شوند. فعلا کلاس های موسیقی زیر نظر وحید مهراد و کلاس های دف زیر نظر استاد حسین صالحی اداره می‌شود. ضمن اینکه زیبا بنماران، مدرس کلاس های فن بیان، تدریس بخش دکلماسیون را نیز عهده دار هستند.

 

مولف مجموعه های «آریان» و «آتایا» در پاسخ به این پرسش که کلاس های شعر و ترانه چگونه برگزار و مدیریت می‌شوند گفت: تدریس کلاس های شعر و ترانه بر عهده من و احسان افشاری است. هنرجویانی که در دوره های گذشته شرکت کرده و به ترم پنج رسیدند، ترم های آینده و دوره های تکمیلی را در «سیمرغ» می‌گذرانند.

 

وی ادامه داد: کلاس های موسسات دیگر نیز همچنان پابرجاست. هنرجویان سایر موسسات نیز با آغاز ترم پنجم به سیمرغ منتقل خواهند شد. ضمن اینکه برای ترم اولی ها نیز آماده ثبت نام هستیم.

 

آذر افزود: کلاس های شعر و ترانه به صورت کاملا علمی برگزار می‌شود. ترم یک و دو به عروض و قافیه، به خصوص ترم دوم به صورت ویژه به قافیه می‌پردازیم. ترم سوم، صنایع ادبی، ترم چهارم و پنجم به صورت مفصل مباحثی پیرامون ادبیات، کشف، شهود و مشاهده داریم و در ترم های تکمیلی به صورت متمرکز روی زبان شناسی کار می‌کنیم. علاوه بر همه موارد ذکر شده، در صورتی که تقویم کاری ما اجازه دهد، برای سازمان ها و ارگان هایی که به دنبال مکانی برای برگزاری کلاس های فرهنگی هستند، اعلام آمادگی می‌کنیم.

 

 

مدیر موسسه سیمرغ خاطرنشان کرد: نکته و امتیازی که برای هنرجویان قائل شدیم این است که با همکاری نشر نیماژ، انتهای هر فصل ادبی کتاب نمونه اعضا را انتخاب و انتشار آن را بر عهده نشر نیماژ می‌گذاریم. در ضمن هنرجویانی که اشعارشان طبق استانداردهای معین شده قابلیت دکلمه شدن را داشته باشد، با گذراندن دوره های دکلماسیون در «سیمرغ» می‌توانند کارهای خود را در استودیو همین موسسه، آهنگسازی و آماده انتشار کنند.

 

علیرضا آذر در پایان اضافه کرد: علاوه بر برگزاری کلاس های فرهنگی برنامه های دیگری مثل برگزاری همایش ها نیز داریم. به عنوان مثال جشنواره «آی فیک» که مختص فیلم های شبکه نمایش خانگی است، پس از برگزاری چهار دوره به همت ارشاد، از امسال به بخش خصوصی واگذار شده و برگزاری آن بر عهده موسسه سیمرغ است که خبرهای تازه آن متعاقبا اعلام خواهد شد.

 

آیین افتتاحیه و بازگشایی «سیمرغ» با اجرای موسیقی به وسیله وحید مهراد و گرفتن عکس های یادگاری به پایان رسید.

 

 کد خبر: 730

 

عکاس: احسان طوقانی

 

منتشرشده در گزارش

اول

بیخ گوش درختهای پاییزی نشسته ام و به سالهایی فکر می کنم که پشت سر گذاشته اییم.

روزها بی رحمانه گذشته اند و حالا بیشتر از شش سال است که می شناسمت. شش سال است که دوستت داشته ام و درباره ات فکر کرده ام. نمی دانم دیگران چه تصوری از تو در ذهن دارند اما من تو را با کودک سرزنده ای میشناسم که هیچ وقت پشت آن سیبیل ها کمرنگ نمی شود. تو را با خنده هایی می شناسم که تمام عضلات صورتت را منقبض می کند و گاهی وسط خنده ها مرا به این فکر وا می دارد که چطور می شود اینطور از ته دل به چیزی خندید. بله شش سال گذشته است و این رفاقت دارد کهنه می شود اما تو در هیچ دیداری برایم کهنه نیستی.

فکر می‌کنم این خاصیت رفاقتی است که ریشه هایش را در بی نیازی پیدا می کند نه در توقع. شعر به قدری در دوستی ما عقب نشینی کرده که خاطرم نیست آخرین باری که برایت شعری از خودم خوانده ام کی بوده ؟ نمی دانم نکته ی معناداری پشت این موضوع می بینی یا نه. ما خود را در شعر به هم تذکر دادیم اما محدود نکردیم که اگر اینطور بود شاید به آدم های موقت زندگی هم تبدیل می شدیم.

 

دوم

در این مدت بارها و بارها از رفاقت آشکار و رقابت پنهان شنیده ام اما شاید خیلی ها ندانند که ما پیشنهادهای بهتری نسبت به شعر برای رقابت با هم پیدا کردیم. بازی. چیزی که ما را تبدیل به دو کودک لجباز می کند. آنجاست که تا نفس آخر حاضرم با تو رقابت کنم. از قدیم ترین نسخه ی فوتبال پلی استیشن تا هر مدل بازی دیگری، مافیا، منچ، پانتومیم، اسم فامیل و .. هر چند که در این آخری باید اعتراف کنم یک بی استعداد تمام عیارم. درست که است که مشترکات فراوانی داریم اما من به تفاوت ها خوشبین ترم. ممنونم که پرسپولیسی هستی . ممنون که گاهی فیلم هایی را دوست داری که مورد علاقه ی من نیست و گاهی موسیقی‌ای را نمی پسندی که من با تمام وجود دوست دارم.

 

 

سوم

از رفت و آمدهای بی شمار چه بنویسم . می توانم این آلبوم را از همین دیروز باز کنم و به پریروز و ماه قبل و سالهای قبل برگردانم. آلبومی که عکس های روز اولش با عکس های امروز مو نمی زند. فقط تو چند تار مو بیشتر سفید کردی و من کمی چهره ام جا افتاده تر شده. می توانم آلبوم را از نیمه هایش باز کنم  و خودم را با تو در پارک ساعی ببینم که زیر باران قدم می زنیم  تو از گذشته ات می گویی و من با درنگ و علاقه می شنوم. می توانم آلبوم را ببندم دوباره باز کنم و به روزی برسم که پشت درهای ارسباران بی آنکه حواسمان به جلسات پنج شنبه ی خانه ترانه باشد، برایت اولین سطرهای دو در یک را می خوانم.

 

می توانم آلبوم را چند صفحه به عقب برگردانم و به روزی برسم که برای اولین بار میزبانت بودم و متناتت در غذا خوردن برایم تازگی داشت. کمی آنورتر در تراس مجاور حیاط پاییزی کنار هندوانه های قاچ شده شعر اتاقت را می خوانی و من با چشم بسته تمامش را تجسم می کنم. کمی جلوتر تو در اتاقک چرخ و فلک شهربازی نشسته ایی و می خواهی ترست را با تزریق ترس به دیگران جبران کنی و دیگران فقط می خندند.

من به نیروی خاطره ایمان دارم . خاطره می تواند همه چیز را مثل روز اول کند و ما آنقدر خاطره داریم که هیچ چیز تاکید می کنم هیچ چیز تصویر ما را برای هم مخدوش نکند .

 

چهارم

این متن هیچ چیز تازه ای برای تو نداشت اما گفتنش چیزهایی را در من سبک می کرد. تو دنیا و تحمل آن را برای خیلی ها آسان کرده ای و تا همینجا بی آنکه بر طبل ادعا ضرب بگیری و غره شوی کارت را انجام داده ای و بر شعر روزگارت تاثیر گذاشته ایی. قطار هزارساله ی شعر فارسی منظره های فراوانی را به خود دیده و مسافران زیادی را سوار و پیاده کرده. امیدوارم همقطارانت با تو مهربان تر باشند و اجازه بدهند ایستگاه بعدی درباره ی ماندن یا رفتن مسافرانش تصمیم گیری کند. تصمیم هر چه باشد تردیدی ندارم ایستگاه بعدی عیارشناس و زمان سنج قابل اعتمادی است و ما را بر اساس مسیری که پیش رفته اییم قضاوت خواهد کرد نه مسیری که بازگشته اییم.

و اما صادقانه ترین آرزویی که می توانم در روز تولدت برایت داشته باشم این است که همچنان هوای خودت، زندگی ات، شعرت و دوستان واقعی ات را داشته باشی.

قربانت

 

احسان افشاری/  آبان ماه 96

منتشرشده در یادداشت هفته
شنبه, 15 مهر 1396 ساعت 18:50

-بی نامی-

متن دکلمه

 

 

کنار خودم مینشینم، کنارم شلوغ است

و از سفره زندگی هرچه خوردم دروغ است

 

خوم با خودم پشت میزم غریبه امم مریضم

اجازه دهید آخرین چای خود را بریزم

 

خودم با خودم گوشه ای از غمم می‌نویسم

هنوز عشق شعرم، برای نوشتن مریضم

 

دلم آشیان ابابیل وهم و خیال است

قسر رفتن از سنگ باران شعرم محال است

 

در اندیشه ام دیو مضمون سبک‌سر نشسته

و بر دفترم عقده ای غول‌پیکر نشسته

 

زنی که جنونش جنینی به دنیا نیاورد

عروسم دو خط شعر وامانده بالا نیاورد

 

زمینگیرم و دیدن و لمس پایان بعید است

کسی رشته های رسیدن به ما را جویده ست؟

 

چه غم که شعورم رسیده به جولان جاده

جهان رخصت ماندگاری به شاعر نداده

 

کرختم شبیه کسی که نخوابیده شب را

و تسخر زده از لجاجت ادیب و ادب را

 

کج و معوجم مثل یک گریه پشت لبخند

کرختم شبیه لباسی، که افتاده از بند

 

بگویید همسنگ من در ترازو چه دارید؟

مرا روبروی کدام آرزو می‌گذارید؟

 

که من ختم دردم مرا خط پایان ببینید

تگرگم! مرا از پس شیشه هاتان ببینید

 

من از تیره خون و فامیل مرگم بفهمید

خطر نوشتان! قصه ام را اگر کم بفهمید

 

خداوند طوفان و هوهوی سرد زمانم

تمام جهان دود بدمزه‌ای در دهانم

 

چه مردان که با زخم من، دل به توتون سپردند

چه زن ها که دل را به محرابی از خون سپردند

 

نهالم که سیگاری از برگ خود در دهانم

قسم خورده‌ام بر سر نعش شعرم بمانم

 

من از دوره ای آمدم که جهان مثنوی بود

فقیر درِ خانه در، مکتب مولوی بود

 

و شمس شریف عزت مقصدش شهرمان بود

و هر کودکی در صف آب و نان قهرمان بود

 

من از دوره ای آمدم که اگر می‌شکستند

به قدر نیاز از درختان تر، میشکستم

 

من از دوره ای آمدم که خزانش خزان بود

و باران بی پرده با پنجره مهربان بود

 

زنان دامن چینی و خال هندی نبودند

پسرها دو خط نامه را مثنوی می‌سرودند

 

من از دوره ای آمدم که افق نردبان داشت

و عشق ارتفاعی به اندازه آسمان داشت

 

کلاف جهان اینچنین درهم و گم نمی‌شد

و هرگز پدر خاک یک ساق گندم نمی شد

 

سر سفره های ادب نان نبود و خدا بود

شرافت برامان حسابی حسابش جدا بود

 

خدامان خودی بود و با چشممان دیده بودیم

و صد مرتبه سیب همسایه را چیده بودیم

 

و مادر که حل شد میان شب و آتش و آب

و مادر خلاصه شد آخر به گهواره خواب

 

و مادر که هر شب تماشا به لولای دربست

مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

 

به فحشش کشیدند و شاعر، زبان در دهان بست

مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

 

الهی! به این خانه‌های کنار زمستان

به این عقده های پر از باد و بوران و طوفان

 

به این چشمه های غضب کرده در مکتب شعر

به دنیای خالی تنگ آمده در شب شعر

 

کنار تمنای شهوت، تمنای دیدن

به آن لحظه های به زور لگد، قد کشیدن

 

کنار حماسی ترین لحظه فحش و نیرنگ

به چشم رفیقان پهلو نشین نظرتنگ

 

نگاهی کن و دستشان را به دست خودت گیر

که از پای دیوانگان واشده بند و زنجیر

 

مرا روبروی خودم از خودت رو مگردان

که این دفعه می‌میرم از دنگ و فنگ خیابان

 

از این پنجره تا خیابان امید وصال است

که این زنده بودن، فقط زندگی را وبال است

 

و خواهد شکست این تنفس هر عهدی که بسته ست

چه کس این جهان قضا را به ریش قدر بست؟

 

کدامین رفاقت مرا پشت بخل تو گم کرد؟

منی که غمم را جهان دید و طاقت نیاورد

 

من از کوچه رنجش و خون به اینجا رسیدم

مرا هو کشیدند اگر، دست بالا رسیدم

 

هزاران مهاجر در افکار من لانه کردند

و خون مرا جرعه جرعه به پیمانه کردند

 

خودم دیده‌ام کاروان ابابیلیان را

به خون سرخ کردند سامانیان، مولیان را

 

شمایی که در سر، سرِ ذبح آینده دارید

پس از شوخی تلخ دنیا، شما خنده دارید

 

مرا اشتیاق چک و چانه و کلکلی نیست

مرا شوق میز و مجیز و صف و صندلی نیست

 

عزیزان، عزیزم به شعری که ناخوانده مانده

خدا پای دلدادگی را به شعرم کشانده

 

من  از ایل دیوانگانِ رسیده به مرگم

شما آخر لطف باران، ولی من تگرگم

 

شما آبشارید و من صخره ام. این به من چه؟

سرافرازم و جوی جاری به پایین. به من چه؟

 

من عمری نشستم فقط زهرماران چشیدم

من از شاعری زخم آن را به دوشم کشیدم

 

که تا نامی از من شنیدید، خنجر کشیدید

سپس تسمه از گرده هر برادر کشیدید

 

شما که همه زندگیتان فقط صرف من شد

و تا حرفی از اسمم آمد، دمل ها دهن شد

 

شما که به زیر تن سایه ها، سایه دارید

چه کاری به اشعار کمرنگ و بی مایه دارید؟

 

من از محنت و رنج دنیا گرفتارِ دردم

دعا کن به ته‌مانده های خودم برنگردم

 

من از زخم نفرت به دل داغ دیرینه دارم

و پشت سرم کوهی از نفرت و کینه دارم

 

من از غمزه فومنی شعر ناقص ندیدم

غزل گفتم و پنجه بر باد و باران کشیدم

 

که در من دو خط، یشم و مرمر هنوز از تو دارم

کجا مرده شیون؟ که سر بر مزارش گذارم

 

شب اعتصام است و صد محتسب بر مسیرم

کنار کدامین غزل جان پناهی بگیرم

 

بگو شاه یوشین قبای پر از زخم دوران

کجای شب تیره و خاکی و خشک تهران

 

بیاویزم و شعر بکر از گریبان درآرم

و یا در سرم بوته شوکرانی بکارم

 

شما نام نامی شعرید، ساکت نمانید

من و نام بی نامی من، مرا هیچ نامید

 

شما ظرف لبریز ارزن و من دانهء آن

که آن دانه هم نیستم من به قرآن...

 

 

 

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها

برنامه ادبی و تخصصی در چشم شب روشن در شامگاه سه شنبه دهم مرداد ماه میزبان بزرگان و شاعران معاصر بود.

علیرضا بدیع که اجرای بخش میز ترانه را عهده دار است، به گفتگو با علیرضا آذر شاعر و ترانه سرای روزگار ما پرداخت.

بدیع ضمن تسلیت به مناسبت درگذشت مدیا کاشیگر و غلامرضا شکوهی از علیرضا آذر دعوت کرد تا مهمان میز ترانه این قسمت از چشم شب روشن باشد.

 

آذر در بدو ورود از نحوه تولد کتاب ترانه های خود با نام آریان گفت و تاکید کرد که زمانی که آریان متولد شد لازم بود تا هنر برای هنر، به هنر برای خود تغییر کند و با مسائل مالی هم عجین شود.

 

وی در خصوص آثار جدید خود افزود: تمام مسائل زندگی من از جمله ورودم به دنیای موسیقی اتفاقی بوده و به صورت تصادفی بر سر راه زندگی من قرار گرفته است. قرار است که مجموعه جدیدم با عنوان «لحد» در سال 97 به همراه مجموعه ترانه های منتشر شده و اجرا شده ام در مجموعه ای با نام آریان 2، هردو از سوی انتشارات نیماژ منتشر ‌شود. آلبوم دکلمه ها نیز که حاصل زحمات محمدرضا نیکفر و کریم رستمی است طی چند ماه آینده در اختیار مخاطبان قرار می‌گیرد.

 

علیرضا بدیع نیز طی اعلام خبری از راه یافتن آلبوم آذر به شورای موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جهت دریافت مجوز خبر داد.

 

در بخش دیگری از سخنان این دو شاعر معاصر، علیرضا آذر از اولین تجربه ترانه سرایی خود که با تیتراژ سریال ستایش آغاز شد گفت و اضافه کرد که این ترانه اولین تجربه ام در ترانه سرایی بود و به نوعی در این حوزه سکوی پرتاب شد.


وی در ادامه به همکاری هایش با امیرعباس گلاب و کنسرت وی اشاره کرد و گفت امروز آغاز کنسرت امیرعباس گلاب است که با انرژی بسیاری شروع کرده و در آغاز راه طولانی و سختی قرار دارد.

 

آذر در بخش دیگری از صحبت های خود به تاثیر شعر در زندگی اش اشاره کرد و افزود: شعر نوشتن برایم ارادی نیست. باید کشف و شهودی اتفاق بی‌افتد. ترانه نوشتن برایم روان تر است و در برهه ای از زمان مرا به گرفتن سفارشات بیشتری ترغیب کرد.

 

مولف مجموعه های آتایا و اسمش همین است در ادامه به نحوه ورود خود به دنیای دکلمه نیز اشاره کرد و گفت: اولین دکلمه ام با همکاری و دعوت زهرا عاملی و پوریا حیدری اتفاق افتاد و مرا در راه دکلماتوری قرار داد.
اولین دکلمه ای که از من منتشر شد تومور یک نام داشت و در ادامه دکلمه هایی با عناوینی چون تومور دو، اثر انگشت، اتاق، لحد و... از من منتشر شد. اما دلیلی که من به زعم خودم لازم دانستم تا به دنیای دکلمه پا بگذارم این بود که مخاطب، با چگونه خواندن من ارتباط برقرار کرد.  لحن و نوع خواندن شعر خودم برای مخاطب جالب بود و در ادامه مرا بر آن داشت تا جدی تر به این حوزه بنگرم که به لطف خدا و همکاری های محمدرضا نیکفر توانستم در آن توفیقی هم کسب کنم.

 

این شاعر و ترانه سرا در پایان چند بیت از مثنوی بلند «هم مرگ» که در مجموعه آتایا از نشر نیماژ منتشر شده است را دکلمه کرد و حسن ختام برنامه ای دیگر از سری برنامه های در چشم شب روشن شد.

 

لازم به ذکر است که این برنامه با اجرای محمد صالح اعلا از شبکه چهار سیما و از ساعت 23 به روی آنتن می‌رود و شاعران مختلفی اجرای بخش های گوناگون آن را عهده دار هستند.

 

کد خبر: 592

منتشرشده در گزارش
شنبه, 27 خرداد 1396 ساعت 09:58

-از ماست که بر ماست-

متن دکلمه

 

 

کعبه بشکاف مرادت آمد
تا گلو حرف نهان دارد عشق
قدر این قدر بدان خانه حق
فزت و رب دهان دارد عشق

ای فلک، از قدم روز بگو
از امیری که به دوشش نان داشت
تا خداوندی او راه نبود
غیرممکن شدنش امکان داشت

سر هر کوچه طوافی می‌کرد
شمس و مهتاب غزل می‌خواندند
صد ملک بر سر سجاده صبر
زیر لب خیرالعمل می‌خواندند

کاش آن شب وسط راه طلب
ذوالفقاری به کمر می‌بستی
تا که از ترس بمیرند ای کاش
آیتی زرد به سر می‌بستی

ابن ملجم همه همهمه هاست
که صدای تو به جایی نرسد
او بهانه ست که در دجله پیر
ناخدایی به خدایی نرسد

تو چگونه گفتی که در آن حلقه چاه
آب از اندوه به قل قل آمد
سر سجاده هر تیره دلی
بویی از دامنه گل آمد

تا که از قافله تان جا ماندیم
از شما یاری و از ما گله بود
خانه هایی که بنا می‌کردیم
بر گسل و زلزله بود

قطره هایی که به صورت دارم
عرق شرم و نگاهی خیس است
تا شما روی گرفتی از نور
سهم آتشکده ابلیس است

ما که امروز به تنگ آمده ایم
هر طرف خانه ملجم شده است
از خود ماست که بر ماست علی
یا علی گفتنمان کم شده است

ماه و خورشید شمایید شما
بی شما روز به یغما می‌رفت
هرکه تنها به جهان می‌آمد
آخرش هم تک و تنها می‌رفت

از شما بود که باران صبور
روی افسردگی خاک آمد
از شما و پسرت بود ای عشق
قدسیان را ره افلاک آمد

من اسیر خودمم کاری کن
آخرش سر به قدم بگذارم
نرسد روز سیاهی که در آن
قدمی محض تو کم بگذارم

منتشرشده در همه دکلمه ها

اولین تور آموزشی- تفریحی تارناگشت در ترکمن صحرا برگزار می‌شود.

 این تور به سرپرستی پایگاه خبری تارنا و با همراهی علیرضا آذر و احسان افشاری از تاریخ 17، 18، 19 تیرماه به مدت سه روز در این منطقه همراه با برنامه هایی از قبیل شعرخوانی، برگزاری کارگاه شعر و ترانه، اجرای زنده موسیقی، چادرنشینی، بافت گشت و تماشای آثار تاریخی و... برگزار خواهد شد.

 دوستانی که مایل هستند در این تور شرکت کنند، از ساعت 12 ظهر تا 5 بعدازظهر با شماره روی پوستر تماس حاصل نمایند.

 لازم به ذکر است که شاعر برگزیده این تور به عنوان شاعر هفته در سایت تارنا معرفی و با او گفتگو خواهد شد.

 تعداد افراد قابل ثبت نام 40 نفر و زمان آن محدود است. بدیهی است اولویت با افرادی است که زودتر برای ثبت نام اقدام نمایند.

 

کد خبر: 521

 

منتشرشده در گزارش
صفحه1 از2

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد