مکتب سازی، فرصت سوزی ---------- انتشار دکلمه ای از منوچهر آتشی ----------------- گزارش تصویری اختتامیه سومین دوره جشنواره نیاوران --------- فیلم شعرخوانی محمدعلی بهمنی

 

موسسه فرهنگی هنری «سیمرغ» با مدیریت کریم رستمی و علیرضا آذر افتتاح شد.

 

آیین افتتاحیه و بازگشایی موسسه «سیمرغ» عصر روز گذشته با حضور تنی چند از هنرمندان روزگار ما، احسان افشاری، صابر قدیمی، شهریار نراقی، وحید مهراد با همراهی دکتر یاسر میراحمدی سرمایه گذار مجموعه، کریم رستمی، علیرضا آذر و تعدادی از هنرجویان برگزار شد.

 

علیرضا آذر طی گفتگوی کوتاهی با تارنا در معرفی این مجموعه گفت: موسسه فرهنگی هنری «سیمرغ»، موسسه ای چند منظوره با هدف ارتقای فضای هنری و فرهنگی جامعه است که کریم رستمی زحمت تشکیل آن را کشیده و من به عنوان شریک منافع و ضررهای موسسه او را همراهی می‌کنم. شورای تصمیم گیری به زودی برای ثبت نام «سیمرغ»  اقدام می‌کند که این شورا متشکل از دکتر یاسر میراحمدی، زیبا بنماران، کریم رستمی و من است. اما همه متفق القول هستیم که عنوان سیمرغ مناسب ترین نام برای موسسه است.

 

آذر ادامه داد: کلاس هایی در زمینه شعر و ترانه، موسیقی، فن بیان، دکلماسیون، تربیت ذهن و... در این مجموعه برگزار می‌شود که با توجه به شرایط جغرافیایی و چشم انداز زیبای این مکان برای هنرجویان بسیار مناسب است.

 

وی افزود: تراس بزرگی که رو به غروب آفتاب و دریاچه چیتگر است، با توجه به تصاویر رمانتیک و همچنین مکان جغرافیایی موسسه که حدفاصل کرج و تهران است، مکان مناسبی برای هنرجویان کلاس های هنری است. چراکه هنرجو می‌تواند به راحتی از شرقی ترین نقطه تهران به محل موسسه مراجعه کند.

 

 

این شاعر در خصوص برنامه هایی که برای این موسسه در نظر دارند گفت: سایت موسسه در اولین فرصت طراحی، به روز رسانی و اساتید نیز به زودی معرفی می‌شوند. فعلا کلاس های موسیقی زیر نظر وحید مهراد و کلاس های دف زیر نظر استاد حسین صالحی اداره می‌شود. ضمن اینکه زیبا بنماران، مدرس کلاس های فن بیان، تدریس بخش دکلماسیون را نیز عهده دار هستند.

 

مولف مجموعه های «آریان» و «آتایا» در پاسخ به این پرسش که کلاس های شعر و ترانه چگونه برگزار و مدیریت می‌شوند گفت: تدریس کلاس های شعر و ترانه بر عهده من و احسان افشاری است. هنرجویانی که در دوره های گذشته شرکت کرده و به ترم پنج رسیدند، ترم های آینده و دوره های تکمیلی را در «سیمرغ» می‌گذرانند.

 

وی ادامه داد: کلاس های موسسات دیگر نیز همچنان پابرجاست. هنرجویان سایر موسسات نیز با آغاز ترم پنجم به سیمرغ منتقل خواهند شد. ضمن اینکه برای ترم اولی ها نیز آماده ثبت نام هستیم.

 

آذر افزود: کلاس های شعر و ترانه به صورت کاملا علمی برگزار می‌شود. ترم یک و دو به عروض و قافیه، به خصوص ترم دوم به صورت ویژه به قافیه می‌پردازیم. ترم سوم، صنایع ادبی، ترم چهارم و پنجم به صورت مفصل مباحثی پیرامون ادبیات، کشف، شهود و مشاهده داریم و در ترم های تکمیلی به صورت متمرکز روی زبان شناسی کار می‌کنیم. علاوه بر همه موارد ذکر شده، در صورتی که تقویم کاری ما اجازه دهد، برای سازمان ها و ارگان هایی که به دنبال مکانی برای برگزاری کلاس های فرهنگی هستند، اعلام آمادگی می‌کنیم.

 

 

مدیر موسسه سیمرغ خاطرنشان کرد: نکته و امتیازی که برای هنرجویان قائل شدیم این است که با همکاری نشر نیماژ، انتهای هر فصل ادبی کتاب نمونه اعضا را انتخاب و انتشار آن را بر عهده نشر نیماژ می‌گذاریم. در ضمن هنرجویانی که اشعارشان طبق استانداردهای معین شده قابلیت دکلمه شدن را داشته باشد، با گذراندن دوره های دکلماسیون در «سیمرغ» می‌توانند کارهای خود را در استودیو همین موسسه، آهنگسازی و آماده انتشار کنند.

 

علیرضا آذر در پایان اضافه کرد: علاوه بر برگزاری کلاس های فرهنگی برنامه های دیگری مثل برگزاری همایش ها نیز داریم. به عنوان مثال جشنواره «آی فیک» که مختص فیلم های شبکه نمایش خانگی است، پس از برگزاری چهار دوره به همت ارشاد، از امسال به بخش خصوصی واگذار شده و برگزاری آن بر عهده موسسه سیمرغ است که خبرهای تازه آن متعاقبا اعلام خواهد شد.

 

آیین افتتاحیه و بازگشایی «سیمرغ» با اجرای موسیقی به وسیله وحید مهراد و گرفتن عکس های یادگاری به پایان رسید.

 

 کد خبر: 730

 

عکاس: احسان طوقانی

 

منتشرشده در گزارش

اول

بیخ گوش درختهای پاییزی نشسته ام و به سالهایی فکر می کنم که پشت سر گذاشته اییم.

روزها بی رحمانه گذشته اند و حالا بیشتر از شش سال است که می شناسمت. شش سال است که دوستت داشته ام و درباره ات فکر کرده ام. نمی دانم دیگران چه تصوری از تو در ذهن دارند اما من تو را با کودک سرزنده ای میشناسم که هیچ وقت پشت آن سیبیل ها کمرنگ نمی شود. تو را با خنده هایی می شناسم که تمام عضلات صورتت را منقبض می کند و گاهی وسط خنده ها مرا به این فکر وا می دارد که چطور می شود اینطور از ته دل به چیزی خندید. بله شش سال گذشته است و این رفاقت دارد کهنه می شود اما تو در هیچ دیداری برایم کهنه نیستی.

فکر می‌کنم این خاصیت رفاقتی است که ریشه هایش را در بی نیازی پیدا می کند نه در توقع. شعر به قدری در دوستی ما عقب نشینی کرده که خاطرم نیست آخرین باری که برایت شعری از خودم خوانده ام کی بوده ؟ نمی دانم نکته ی معناداری پشت این موضوع می بینی یا نه. ما خود را در شعر به هم تذکر دادیم اما محدود نکردیم که اگر اینطور بود شاید به آدم های موقت زندگی هم تبدیل می شدیم.

 

دوم

در این مدت بارها و بارها از رفاقت آشکار و رقابت پنهان شنیده ام اما شاید خیلی ها ندانند که ما پیشنهادهای بهتری نسبت به شعر برای رقابت با هم پیدا کردیم. بازی. چیزی که ما را تبدیل به دو کودک لجباز می کند. آنجاست که تا نفس آخر حاضرم با تو رقابت کنم. از قدیم ترین نسخه ی فوتبال پلی استیشن تا هر مدل بازی دیگری، مافیا، منچ، پانتومیم، اسم فامیل و .. هر چند که در این آخری باید اعتراف کنم یک بی استعداد تمام عیارم. درست که است که مشترکات فراوانی داریم اما من به تفاوت ها خوشبین ترم. ممنونم که پرسپولیسی هستی . ممنون که گاهی فیلم هایی را دوست داری که مورد علاقه ی من نیست و گاهی موسیقی‌ای را نمی پسندی که من با تمام وجود دوست دارم.

 

 

سوم

از رفت و آمدهای بی شمار چه بنویسم . می توانم این آلبوم را از همین دیروز باز کنم و به پریروز و ماه قبل و سالهای قبل برگردانم. آلبومی که عکس های روز اولش با عکس های امروز مو نمی زند. فقط تو چند تار مو بیشتر سفید کردی و من کمی چهره ام جا افتاده تر شده. می توانم آلبوم را از نیمه هایش باز کنم  و خودم را با تو در پارک ساعی ببینم که زیر باران قدم می زنیم  تو از گذشته ات می گویی و من با درنگ و علاقه می شنوم. می توانم آلبوم را ببندم دوباره باز کنم و به روزی برسم که پشت درهای ارسباران بی آنکه حواسمان به جلسات پنج شنبه ی خانه ترانه باشد، برایت اولین سطرهای دو در یک را می خوانم.

 

می توانم آلبوم را چند صفحه به عقب برگردانم و به روزی برسم که برای اولین بار میزبانت بودم و متناتت در غذا خوردن برایم تازگی داشت. کمی آنورتر در تراس مجاور حیاط پاییزی کنار هندوانه های قاچ شده شعر اتاقت را می خوانی و من با چشم بسته تمامش را تجسم می کنم. کمی جلوتر تو در اتاقک چرخ و فلک شهربازی نشسته ایی و می خواهی ترست را با تزریق ترس به دیگران جبران کنی و دیگران فقط می خندند.

من به نیروی خاطره ایمان دارم . خاطره می تواند همه چیز را مثل روز اول کند و ما آنقدر خاطره داریم که هیچ چیز تاکید می کنم هیچ چیز تصویر ما را برای هم مخدوش نکند .

 

چهارم

این متن هیچ چیز تازه ای برای تو نداشت اما گفتنش چیزهایی را در من سبک می کرد. تو دنیا و تحمل آن را برای خیلی ها آسان کرده ای و تا همینجا بی آنکه بر طبل ادعا ضرب بگیری و غره شوی کارت را انجام داده ای و بر شعر روزگارت تاثیر گذاشته ایی. قطار هزارساله ی شعر فارسی منظره های فراوانی را به خود دیده و مسافران زیادی را سوار و پیاده کرده. امیدوارم همقطارانت با تو مهربان تر باشند و اجازه بدهند ایستگاه بعدی درباره ی ماندن یا رفتن مسافرانش تصمیم گیری کند. تصمیم هر چه باشد تردیدی ندارم ایستگاه بعدی عیارشناس و زمان سنج قابل اعتمادی است و ما را بر اساس مسیری که پیش رفته اییم قضاوت خواهد کرد نه مسیری که بازگشته اییم.

و اما صادقانه ترین آرزویی که می توانم در روز تولدت برایت داشته باشم این است که همچنان هوای خودت، زندگی ات، شعرت و دوستان واقعی ات را داشته باشی.

قربانت

 

احسان افشاری/  آبان ماه 96

منتشرشده در یادداشت هفته
شنبه, 15 مهر 1396 ساعت 18:50

-بی نامی-

متن دکلمه

 

 

کنار خودم مینشینم، کنارم شلوغ است

و از سفره زندگی هرچه خوردم دروغ است

 

خوم با خودم پشت میزم غریبه امم مریضم

اجازه دهید آخرین چای خود را بریزم

 

خودم با خودم گوشه ای از غمم می‌نویسم

هنوز عشق شعرم، برای نوشتن مریضم

 

دلم آشیان ابابیل وهم و خیال است

قسر رفتن از سنگ باران شعرم محال است

 

در اندیشه ام دیو مضمون سبک‌سر نشسته

و بر دفترم عقده ای غول‌پیکر نشسته

 

زنی که جنونش جنینی به دنیا نیاورد

عروسم دو خط شعر وامانده بالا نیاورد

 

زمینگیرم و دیدن و لمس پایان بعید است

کسی رشته های رسیدن به ما را جویده ست؟

 

چه غم که شعورم رسیده به جولان جاده

جهان رخصت ماندگاری به شاعر نداده

 

کرختم شبیه کسی که نخوابیده شب را

و تسخر زده از لجاجت ادیب و ادب را

 

کج و معوجم مثل یک گریه پشت لبخند

کرختم شبیه لباسی، که افتاده از بند

 

بگویید همسنگ من در ترازو چه دارید؟

مرا روبروی کدام آرزو می‌گذارید؟

 

که من ختم دردم مرا خط پایان ببینید

تگرگم! مرا از پس شیشه هاتان ببینید

 

من از تیره خون و فامیل مرگم بفهمید

خطر نوشتان! قصه ام را اگر کم بفهمید

 

خداوند طوفان و هوهوی سرد زمانم

تمام جهان دود بدمزه‌ای در دهانم

 

چه مردان که با زخم من، دل به توتون سپردند

چه زن ها که دل را به محرابی از خون سپردند

 

نهالم که سیگاری از برگ خود در دهانم

قسم خورده‌ام بر سر نعش شعرم بمانم

 

من از دوره ای آمدم که جهان مثنوی بود

فقیر درِ خانه در، مکتب مولوی بود

 

و شمس شریف عزت مقصدش شهرمان بود

و هر کودکی در صف آب و نان قهرمان بود

 

من از دوره ای آمدم که اگر می‌شکستند

به قدر نیاز از درختان تر، میشکستم

 

من از دوره ای آمدم که خزانش خزان بود

و باران بی پرده با پنجره مهربان بود

 

زنان دامن چینی و خال هندی نبودند

پسرها دو خط نامه را مثنوی می‌سرودند

 

من از دوره ای آمدم که افق نردبان داشت

و عشق ارتفاعی به اندازه آسمان داشت

 

کلاف جهان اینچنین درهم و گم نمی‌شد

و هرگز پدر خاک یک ساق گندم نمی شد

 

سر سفره های ادب نان نبود و خدا بود

شرافت برامان حسابی حسابش جدا بود

 

خدامان خودی بود و با چشممان دیده بودیم

و صد مرتبه سیب همسایه را چیده بودیم

 

و مادر که حل شد میان شب و آتش و آب

و مادر خلاصه شد آخر به گهواره خواب

 

و مادر که هر شب تماشا به لولای دربست

مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

 

به فحشش کشیدند و شاعر، زبان در دهان بست

مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

 

الهی! به این خانه‌های کنار زمستان

به این عقده های پر از باد و بوران و طوفان

 

به این چشمه های غضب کرده در مکتب شعر

به دنیای خالی تنگ آمده در شب شعر

 

کنار تمنای شهوت، تمنای دیدن

به آن لحظه های به زور لگد، قد کشیدن

 

کنار حماسی ترین لحظه فحش و نیرنگ

به چشم رفیقان پهلو نشین نظرتنگ

 

نگاهی کن و دستشان را به دست خودت گیر

که از پای دیوانگان واشده بند و زنجیر

 

مرا روبروی خودم از خودت رو مگردان

که این دفعه می‌میرم از دنگ و فنگ خیابان

 

از این پنجره تا خیابان امید وصال است

که این زنده بودن، فقط زندگی را وبال است

 

و خواهد شکست این تنفس هر عهدی که بسته ست

چه کس این جهان قضا را به ریش قدر بست؟

 

کدامین رفاقت مرا پشت بخل تو گم کرد؟

منی که غمم را جهان دید و طاقت نیاورد

 

من از کوچه رنجش و خون به اینجا رسیدم

مرا هو کشیدند اگر، دست بالا رسیدم

 

هزاران مهاجر در افکار من لانه کردند

و خون مرا جرعه جرعه به پیمانه کردند

 

خودم دیده‌ام کاروان ابابیلیان را

به خون سرخ کردند سامانیان، مولیان را

 

شمایی که در سر، سرِ ذبح آینده دارید

پس از شوخی تلخ دنیا، شما خنده دارید

 

مرا اشتیاق چک و چانه و کلکلی نیست

مرا شوق میز و مجیز و صف و صندلی نیست

 

عزیزان، عزیزم به شعری که ناخوانده مانده

خدا پای دلدادگی را به شعرم کشانده

 

من  از ایل دیوانگانِ رسیده به مرگم

شما آخر لطف باران، ولی من تگرگم

 

شما آبشارید و من صخره ام. این به من چه؟

سرافرازم و جوی جاری به پایین. به من چه؟

 

من عمری نشستم فقط زهرماران چشیدم

من از شاعری زخم آن را به دوشم کشیدم

 

که تا نامی از من شنیدید، خنجر کشیدید

سپس تسمه از گرده هر برادر کشیدید

 

شما که همه زندگیتان فقط صرف من شد

و تا حرفی از اسمم آمد، دمل ها دهن شد

 

شما که به زیر تن سایه ها، سایه دارید

چه کاری به اشعار کمرنگ و بی مایه دارید؟

 

من از محنت و رنج دنیا گرفتارِ دردم

دعا کن به ته‌مانده های خودم برنگردم

 

من از زخم نفرت به دل داغ دیرینه دارم

و پشت سرم کوهی از نفرت و کینه دارم

 

من از غمزه فومنی شعر ناقص ندیدم

غزل گفتم و پنجه بر باد و باران کشیدم

 

که در من دو خط، یشم و مرمر هنوز از تو دارم

کجا مرده شیون؟ که سر بر مزارش گذارم

 

شب اعتصام است و صد محتسب بر مسیرم

کنار کدامین غزل جان پناهی بگیرم

 

بگو شاه یوشین قبای پر از زخم دوران

کجای شب تیره و خاکی و خشک تهران

 

بیاویزم و شعر بکر از گریبان درآرم

و یا در سرم بوته شوکرانی بکارم

 

شما نام نامی شعرید، ساکت نمانید

من و نام بی نامی من، مرا هیچ نامید

 

شما ظرف لبریز ارزن و من دانهء آن

که آن دانه هم نیستم من به قرآن...

 

 

 

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها

برنامه ادبی و تخصصی در چشم شب روشن در شامگاه سه شنبه دهم مرداد ماه میزبان بزرگان و شاعران معاصر بود.

علیرضا بدیع که اجرای بخش میز ترانه را عهده دار است، به گفتگو با علیرضا آذر شاعر و ترانه سرای روزگار ما پرداخت.

بدیع ضمن تسلیت به مناسبت درگذشت مدیا کاشیگر و غلامرضا شکوهی از علیرضا آذر دعوت کرد تا مهمان میز ترانه این قسمت از چشم شب روشن باشد.

 

آذر در بدو ورود از نحوه تولد کتاب ترانه های خود با نام آریان گفت و تاکید کرد که زمانی که آریان متولد شد لازم بود تا هنر برای هنر، به هنر برای خود تغییر کند و با مسائل مالی هم عجین شود.

 

وی در خصوص آثار جدید خود افزود: تمام مسائل زندگی من از جمله ورودم به دنیای موسیقی اتفاقی بوده و به صورت تصادفی بر سر راه زندگی من قرار گرفته است. قرار است که مجموعه جدیدم با عنوان «لحد» در سال 97 به همراه مجموعه ترانه های منتشر شده و اجرا شده ام در مجموعه ای با نام آریان 2، هردو از سوی انتشارات نیماژ منتشر ‌شود. آلبوم دکلمه ها نیز که حاصل زحمات محمدرضا نیکفر و کریم رستمی است طی چند ماه آینده در اختیار مخاطبان قرار می‌گیرد.

 

علیرضا بدیع نیز طی اعلام خبری از راه یافتن آلبوم آذر به شورای موسیقی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی جهت دریافت مجوز خبر داد.

 

در بخش دیگری از سخنان این دو شاعر معاصر، علیرضا آذر از اولین تجربه ترانه سرایی خود که با تیتراژ سریال ستایش آغاز شد گفت و اضافه کرد که این ترانه اولین تجربه ام در ترانه سرایی بود و به نوعی در این حوزه سکوی پرتاب شد.


وی در ادامه به همکاری هایش با امیرعباس گلاب و کنسرت وی اشاره کرد و گفت امروز آغاز کنسرت امیرعباس گلاب است که با انرژی بسیاری شروع کرده و در آغاز راه طولانی و سختی قرار دارد.

 

آذر در بخش دیگری از صحبت های خود به تاثیر شعر در زندگی اش اشاره کرد و افزود: شعر نوشتن برایم ارادی نیست. باید کشف و شهودی اتفاق بی‌افتد. ترانه نوشتن برایم روان تر است و در برهه ای از زمان مرا به گرفتن سفارشات بیشتری ترغیب کرد.

 

مولف مجموعه های آتایا و اسمش همین است در ادامه به نحوه ورود خود به دنیای دکلمه نیز اشاره کرد و گفت: اولین دکلمه ام با همکاری و دعوت زهرا عاملی و پوریا حیدری اتفاق افتاد و مرا در راه دکلماتوری قرار داد.
اولین دکلمه ای که از من منتشر شد تومور یک نام داشت و در ادامه دکلمه هایی با عناوینی چون تومور دو، اثر انگشت، اتاق، لحد و... از من منتشر شد. اما دلیلی که من به زعم خودم لازم دانستم تا به دنیای دکلمه پا بگذارم این بود که مخاطب، با چگونه خواندن من ارتباط برقرار کرد.  لحن و نوع خواندن شعر خودم برای مخاطب جالب بود و در ادامه مرا بر آن داشت تا جدی تر به این حوزه بنگرم که به لطف خدا و همکاری های محمدرضا نیکفر توانستم در آن توفیقی هم کسب کنم.

 

این شاعر و ترانه سرا در پایان چند بیت از مثنوی بلند «هم مرگ» که در مجموعه آتایا از نشر نیماژ منتشر شده است را دکلمه کرد و حسن ختام برنامه ای دیگر از سری برنامه های در چشم شب روشن شد.

 

لازم به ذکر است که این برنامه با اجرای محمد صالح اعلا از شبکه چهار سیما و از ساعت 23 به روی آنتن می‌رود و شاعران مختلفی اجرای بخش های گوناگون آن را عهده دار هستند.

 

کد خبر: 592

منتشرشده در گزارش
شنبه, 27 خرداد 1396 ساعت 09:58

-از ماست که بر ماست-

متن دکلمه

 

 

کعبه بشکاف مرادت آمد
تا گلو حرف نهان دارد عشق
قدر این قدر بدان خانه حق
فزت و رب دهان دارد عشق

ای فلک، از قدم روز بگو
از امیری که به دوشش نان داشت
تا خداوندی او راه نبود
غیرممکن شدنش امکان داشت

سر هر کوچه طوافی می‌کرد
شمس و مهتاب غزل می‌خواندند
صد ملک بر سر سجاده صبر
زیر لب خیرالعمل می‌خواندند

کاش آن شب وسط راه طلب
ذوالفقاری به کمر می‌بستی
تا که از ترس بمیرند ای کاش
آیتی زرد به سر می‌بستی

ابن ملجم همه همهمه هاست
که صدای تو به جایی نرسد
او بهانه ست که در دجله پیر
ناخدایی به خدایی نرسد

تو چگونه گفتی که در آن حلقه چاه
آب از اندوه به قل قل آمد
سر سجاده هر تیره دلی
بویی از دامنه گل آمد

تا که از قافله تان جا ماندیم
از شما یاری و از ما گله بود
خانه هایی که بنا می‌کردیم
بر گسل و زلزله بود

قطره هایی که به صورت دارم
عرق شرم و نگاهی خیس است
تا شما روی گرفتی از نور
سهم آتشکده ابلیس است

ما که امروز به تنگ آمده ایم
هر طرف خانه ملجم شده است
از خود ماست که بر ماست علی
یا علی گفتنمان کم شده است

ماه و خورشید شمایید شما
بی شما روز به یغما می‌رفت
هرکه تنها به جهان می‌آمد
آخرش هم تک و تنها می‌رفت

از شما بود که باران صبور
روی افسردگی خاک آمد
از شما و پسرت بود ای عشق
قدسیان را ره افلاک آمد

من اسیر خودمم کاری کن
آخرش سر به قدم بگذارم
نرسد روز سیاهی که در آن
قدمی محض تو کم بگذارم

منتشرشده در همه دکلمه ها

اولین تور آموزشی- تفریحی تارناگشت در ترکمن صحرا برگزار می‌شود.

 این تور به سرپرستی پایگاه خبری تارنا و با همراهی علیرضا آذر و احسان افشاری از تاریخ 17، 18، 19 تیرماه به مدت سه روز در این منطقه همراه با برنامه هایی از قبیل شعرخوانی، برگزاری کارگاه شعر و ترانه، اجرای زنده موسیقی، چادرنشینی، بافت گشت و تماشای آثار تاریخی و... برگزار خواهد شد.

 دوستانی که مایل هستند در این تور شرکت کنند، از ساعت 12 ظهر تا 5 بعدازظهر با شماره روی پوستر تماس حاصل نمایند.

 لازم به ذکر است که شاعر برگزیده این تور به عنوان شاعر هفته در سایت تارنا معرفی و با او گفتگو خواهد شد.

 تعداد افراد قابل ثبت نام 40 نفر و زمان آن محدود است. بدیهی است اولویت با افرادی است که زودتر برای ثبت نام اقدام نمایند.

 

کد خبر: 521

 

منتشرشده در گزارش

اصولاً شعری که خوانده می شود، شنیده می شود، دیده می شود و مورد پسند مخاطب (از هر قشر و با هر نگرشی ) قرار می گیرد. قطعا به پویش شعر و پویایی ادبیات در جامعه راه می پوید و از این نظر دارای اهمیت بسیاری است و قابل توجه.

در برخورد تحلیلی با شعر امروز ابتدا باید رویکرد آن شعر در حوزه محتوا، زبان و ساختار مورد بررسی قرار بگیرد تا نگرشی کلی از آن به دست آید و از پی، ارزش کاربردی آن اثر مشخص شود. به عنوان مثال در شعر امروز باید ابتدا نقش یک اثر را در جامعه ادبی و مدنی مشخص کرد تا با توجه به کارکردی که دارد ارزش گذاری شود و بر اساس معیارهای زیباشناختی متناسب با آن نگرش و ارزش ها مورد بررسی قرار گیرد.

همانطور که در موسیقی تنها با یک سبک نمی توان پاسخ گوی تمامی نیازهای موسیقایی جامعه بود و در کنار موسیقی سنتی ما نیاز به تولید آثاری در سبک های پاپ، راک، رپ و... داریم در شعر نیز صداهای متفاوت و رویکردهای مختلف و نگرش های متفاوت لازم است که به نوعی  بیانگر موضوع مهمی به عنوان فردیت در شعر است است که البته متاسفانه شعر امروز فارسی از فقدان این مسئله بسیار مهم(فردیت) رنج می برد. آنچه قابل ذکر است و برای ادامه موضوع ما مفید است و دارای اولویت، دسته بندی تقریبی رویکردهای شعری است که به عنوان مثال به 3گزینه از آنها  اشاره می کنیم:

شعر آوانگارد و جریان ساز که مخاطبانش بیشتر خود شعرا هستند و اغلب در بین خواص این حوزه خوانده و بررسی می شوند و  تاثیراتشان بیشتر در جوامع حرفه ای شعر است و ارتباط کمتری با لایه های دیگر جامعه دارد. این نوع شعرها از جهات مختلفی مهم و ارزشمند هستند که به دلیل دامنه ی گسترده این بحث از توضیح آن صرف نظر کرده و تنها به چند دغدغه این رویکرد شعری به طور تیتروار می پردازیم:

1-حضور پررنگ روایت در شعر به منزله ایجاد هرچه بیشتر ارتباط عمودی در کلیت اثر و عدم رعایت استقلال در ابیات و تلاش برای فاصله گرفتن از بیت محور بودن شعر و رسیدن به هویت کلی شعر به عنوان یک اثر واحد با تمامی اجزا.

ایجاد محتوای تازه و بکر و بی سابقه در شعر با ترفندهای مختلف از جمله ایجاد ارتباط بینامتنی با ارجاع های خارج از متن با به کارگیری ابزار سینمایی، فیلمنامه نویسی، گرافیکی، موسیقایی و ... یا حضور دست اورده های تکنولوژی و به کاربستن مبانی، اصطلاحات و تفکرات  فلسفی، جامعه شناختی، روانشناختی و توجه به موضوع های تازه برای جایگزین کردن تغزل و امتناع از شعر غنایی به منظور عدم کلیشه زدگی.

دست بردن به ساختار در فرمت بیرونی و درونی شعر و ایجاد اختیار در قطعیت های قوالب کلاسیک از جمله توازن، تقارن، قوافی، تساوی، ردیف و... همچنین بالابردن بسامد استفاده از اختیارات در وزن از جمله تسکین و اشباع و... برای عدول از یکنواختی موسیقی شعر که بسیاری از بزرگواران هنوز به تأسی از قواعد شعر قدیم آن را مجاز ندانسته و اشکال وزنی می خوانند!! و....

 

2- در رویکردهای دیگر نیز می توان به شعر تقلیدی اشاره کرد که معمولا به دنبال نوآوری نیست و به پیروی از ساختار زبانی و بافتار نحوی ادبیات گذشته (خراسانی، عراقی، هندی و..) و همچنین سیر در مضامین دیروزی و رعایت اصول نوشتاری قدیم سعی در ثابت نگهداشتن معیارهای زیباشناختی شعرقدیم در مخاطب دارد و هنوز هم در بین عوام با اقبال مواجه است و حتی در برخی از موارد آن (نئوکلاسیک که به پیوست می آید) می توان گفت ذائقه جمع کثیری از شعردوستان امروز اعم از خاص و عام را در بر می گیرد و به نوعی جریان غالب است در شعر کلاسیک امروز.

گاهی مضامینی امروزی و نحو کلامی و لحن بیان شاعر با معاصریت در این دسته از شعرها همراه می شود و رنگ و لعابی تازه تر به خود می گیرد که  آن را نئوکلاسیک می نامند و فی الواقع این نوع شعر نیز  در ادامه جریان اصیل شعرفارسی قرار دارد که دارای اهمیت فراوانی هست و در دهه پنجاه و شصت راهگشایی های فراوانی در شعر کلاسیک ( منظور شعر در قوالب کلاسیک است) ما داشته و حتی جریان هایی که در دسته اول با عنوان شعر آوانگارد عنوان شد همگی وامدار آن هستند به نوعی.

 

3- رویکردی دیگر نیز در بین شعرهای معاصر هست که به پیروی از تفکر هنر برای مردم بیش از آنکه به فکر نوآوری و کشف زوایای پنهان و نقاط بکر در ساختار و فرم زبان شعر باشد سعی دارد که با توجه به موتیف های شعر معاصر، و تعهد به شاخص های زیباشناختی شعر فارسی به زبان مردم عام (غیر شاعر) نزدیک شود و در قشرهای مختلف جامعه نفوذ کرده و شعر را چنان گذشته به محفل ها و خانه های غیرشاعران بازگرداند تا در راستای نجات کلمه در  بحران مخاطب در شعر فارسی امروز نسبت به پیشینه آن، گامی بزرگ بردارد تا به همان تعریف مشهور و مهم استاد شفیعی کدکنی از شعر برسد که شعر خوب آن است که عام بفهمد و خاص تایید کند. ترانه هایی که با تلفیق موسیقی نقش یکی از پل های مهم ارتباطی بین شعر امروز و عوام را ایفا می کنند نیر در این نوع شعرها جای دارند.

شعرهای بی پایه و بی اصل و نسبی که به اسم شعر عام گرا به خورد مردم داده می شود و اغلب مولفان آن با تقصیر عضوی از بدن و به لطف عینکی دودی و صدایی نسبتاً جانسوز و جانگداز از بینش ضعیف عام از شعر امروز بهره برده و بر طبل توخالی شهرت می کوبند، هرگز در این دسته بندی و این تحلیل ، جایی ندارد و به دلیل عدم استانداردهای بوطیقایی شعر حرفه ای در آن، نویسنده این سطور این آثار را شایسته بررسی نمی داند.

 

 

البته لازم یه ذکر است که تقسیم بندی سه گانه شعر کلاسیک در عصر حاضردر این مقال با کمی سخت گیری می تواند فراز و نشیب های فراوانی را طی کند و دستخوش تغیرات بسیاری شود و رویکردهای دیگری بدان مضاف شود. گفتنی است که در همین حالت هم هر کدام از آن بخش ها خود به چندین و چند شاخه تقسیم می شود که در حال حاضر در حال تامل پیرامون  آن در مقاله ای جداگانه هستم و  تنها به دلیل ضرورت مقدمه شدن آن بر این نوشته سنجاق گردید، فلذا این تفکیک و تقسیم بندی در اینجا با نگاهی اجمالی و گذرا آمده است و در آینده به این موضوع به طور مبسوط خواهیم پرداخت و همچنین ترتیب قرار گرفتن این سه ژانر در زیر یکدیگر از هیچ قانون نوشته و نانوشته ای پیروی نکرده و گفتنی است که نویسنده هیچ  مبنای ارزشگذاری شده در این سه رویکرد ندارد و هیچ یک را ارجح تر از آن یک نمی داند، بلکه هر سه را مهم، لازم و حتی مکمل یکدیگر می خواند.

شاید سوال پیش بیاید که برای بررسی شعر علیرضا آذر چه نیازی به تحلیل و تفکیک رویکردهای مختلف شعر معاصر است و دلیل اصرار نویسنده برای جدا کردن آنها چیست؟

اما آنچه مد نظر این متن است و می توان از آن به عنوان هدف اصلی نام برد، تفاوت معیارهای زیباشناختی انواع رویکردهای شعری است و آنچه در روزگار ما غریب و ناآشناست تفکیک این تفاوت هاست. یعنی به طور حتم نمی توان با اتکا به شاخصه های زیباشناختی شعر نئوکلاسیک تمامی زوایای شعر آوانگارد (یا به اصطلاح فرم، خودکار، پیشرو، پست مدرن، فراغزل، غزل صدا و...) را بررسی کرد و به عدل ادبیات و به فضل ادب آن را به صلیب نقد کشید و از هیچ بُعد آن غافل نبود. و یا برعکس، و یا...

یکی از مشکلات بزرگ این روزهای ادبیات ما که باعث ایجاد دره های عمیق بین شاعران شده است و وارث اختلاف نظرهای علمی است، همین نادیده گرفتن اصول زیباشناختی و معیارهای متفاوت در نگرش های گروهی و شخصی و جریانی به چگونگی شعر است، که بسیار مهم است.

البته بسی جای خرسندی است که در چیستی شعر و تعاریف کلی از مبانی شعر تا حد بسیاری بین دسته ها ،گروه ها، گروهک ها، گروهان ها و گردان های شعری امروز وحدت نظر وجود دارد تا فی المثل شاعران  این دسته در راستای انگ انحرافی زدن و تهمت یاوه سررایی بستن به شاعران آن دسته  آنها را به ناشاعری متهم نکرده و ایشان را به مطالعه مبانی اولیه شعر از جمله وزن و قافیه و تخیل و تصویر و... توصیه نکنند. (که اغلب می کنند!)

اگر با درک صحیح، دقیق، علمی، عادلانه و نگاهی فراجناحی -منتقدانه نه مغرضانه- به این ژانرها بنگریم و نقش کاربردی آنها در جامعه را بدانیم، قسمت زیادی از راه را طی کرده ایم و با شناخت کافی و وافی از مولفه های آن، می توانیم با تعیین شاخصه هایی تعریف شده به عنوان رفرنس به بررسی آن بنشینیم.

 

در زمانه ای که تعریف درستی از جریان شناسی شعر معاصر در دست نیست و شاخصه های مشخصی برای ارزیابی اشعار در رویکردها و رویه های مختلف وجود ندارد طبیعی است که هر شاعری که به ابعادی از زبان و محتوا وساختار و... توجه بیشتری می کند و مطلق های یکی از عناصر شعری را در متن خود به بسامد می رساند دعوی جریانسازی داشته باشد و متن خود را بدعتی برای ایجاد سبک بداند.

گرچه ایجاد سبک آنچنان فضلی نیست و با بسامد دادن به برخی از تمهیدات ادبی می توان خبط و ربط خود را از دیگر شاعران جدا کرد و به زبانی فردی دست یافت اما اینکه این فردیت ها به چه مقداری در اختیار متن قرار دارد معیار ارزش است.

حال به عناصر به بسامد رسیده در شعر آذر می نگریم و بدون اینکه اصراری بر فردیت های زبانی و ساختاری متنش داشته و این رویکرد را یک سبک بدانیم تنها به برشمردن آنها بسنده می کنیم.

نکته ای که قابل تأمل است این است که در برهه ای که اشعار بلند و طویل با اقبال چندانی مواجه نمی شود و مخاطب شعر بیشتر در حال روی آوردن به اشعار کوتاه است (البته در داستان هم با چنین معضلی مواجه هستیم و دیگر نسبتاً رمان های چندین و چند جلدی جای خود را به داستان های کوتاه و کوتاه تر داده اند و در موسیقی امروزی دیگر خبری از آن درآمدهای طویل و تکنوازی های پیش درآمدی نیست  که البته این اساساً از ویژگی های عصر ارتباطات و تکنولوژی به حساب می آید) بارها شنیده شدن یک اثر 70 یا 80 بیتی از علی آذر نشان دهنده شناخت ذهنیت

 او از مکانسیم های روایت و بیان است. تسلط او در بکارگیری درست از قوالب مثنوی و چهارپاره در روایت گری، تطبیق ساختاری فرم با معنی، تناسب آوایی کلمات و گاهاً دگرگونی در نحو زبان و تصویگری (ایماژیسم) که همگی در یک نظام ارگانیک در خدمت خلق یک درام عاشقانه است باعث ایجاد آثاری شده که مخاطب کم حوصله شعر امروز را نه اینکه تا انتها در کنار خود نگه می دارد، بلکه به خواندن  دوباره خود برای کشف تازه های دیگری دعوت می کند.

در شعر تاریکخانه همانند اکثر آثار آذر با روایتی داستانی مواجه هستیم که اتفاقات پیرامون آن برای شخص راوی و معشوقه ی او اتفاق می افتد. اما این ظاهر روایت است، چرا که این روایت به ظاهر عاشقانه است، روایتی  که در چند بعد زمانی سیر می کند و از زمان حال آغاز می شود و به گذشته  رجوع می کند و باز به زمان حال بر می گردد و... و با آحاد فرمی و زبانی این روایت را از شکل تغزلی و توصیفی صرف خارج می کند.

تاریکخانه به چهار اپیزود قابل تقسیم است اما نکته مهم دراشعار آذر این است که به طور مطلق اپیزود محور نیست و روایتی که در شعر پیش می گیرد گاهی در ابیاتی دچار تغیراتی در لحن و بیان و ضمیر مورد خطاب می شود اما ابیاتی در بین این _به ظاهر اپیزود ها_ هستند که کارکردی مفصلی دارند و زمینه این تغییرات را فراهم می آورند (در ادامه به آن می پردازیم). اما ما برای بررسی تاریکخانه با توجه به تغییرات فرمیک، آن را به چهار بخش یا چهار اپیزود تقسیم می کنیم.

اپیزود اول که از بند چهارم به بعد آغاز می شود و سه بند آغازین پیش از آن بیش از آنکه مطلع یا ورودیه ای به متن روایت باشد چنان مقدمه ای بر آغاز شعر سنجاق شده که در پایان به یک نکته درمورد این سه بیت اشاره می کنیم.

 

از تو باید بنویسم که تو تعبیر منی

پس که در خواب من انقدر تقلا کرده؟

هرچه در خواب طلب کرد به دستش دادم

چه کنم شمش طلا خرج مطلا کرده

 

از چه باید بنویسم که قبولش بکنی

از چه باید بنویسم که مسافر نشوی

به چه سوگند دهم، تا که بمانی در من

چه بگویم که گل فصل مجاور نشوی

 

 

در این اپیزود به دو نکته اشاره  می کنیم و آن هم حضور دو کلیدواژه در آغاز روایت است: تاب و دوربین که رابطه ی تنگاتنگی با متن  دارند و البته دوربین تا انتهای شعر یکی از عناصر مهم این روایت است و با چرخش خود چرخش زاویه دید راوی و مخاطب شعر و تغییر لحن و بیان روایت را نیز به همراه دارد و حتی پایان بندی اثر به طور خیلی شاعرانه ای حضور پررنگ آن را توجیه می کند.

تا تو بر تاب نشستی نوسان من را بُرد

شب جلو رفتی و فردا به عقب برگشتی

و تو هر بار رسیدی، پسِ گوشَت گفتم

عشق مو بافته من، چه عجب برگشتی

...

تا که این تاب جلو رفت و جلو رفت و جلو

از من و عاقبت و هستی من دور شدی

من به پشت سر این واقعه محکوم شدم

تو به آن دورترین دامنه مجبور شدی

...

دوربین را وسط باغ نشاندم که اگر

روی حرفت ننشستی، سندی رو بکنم

بنشینم تک و تنها، سر خلوت سر صبر

توی تنهایی خود نقل هیاهو بکنم

همه چیز از تاب شروع می شود اما پس از ورود دوربین به متن که به عنوان یک عامل بیرونی از روایت به شکل و نحوه ی روایت دخل و تصرفی کامل دارد، شعر درگیر چند بند توصیف می شود که با تکرار (ما دوتا...) در آغاز اکثر مصراع ها به شرح و بیان های متفاوتی از یک وضعیت می پردازد تا اینکه مجدداً متن به حضور دوربین و چرخش آن اشاره می کند که به مثابه چرخش زاویه دید راوی نیز هست.

 دو بند زیر نمونه ای از کاربرد ابیاتی است که از جداشدن کامل اپیزودهای این روایت جلوگیری می کند و اصرار شاعر بر ارتباط کلی اجزاء شعر را بیان می کند که در بالا آن را کاربرد مفصلی نامیدیم:

نه در این شعر، که من در همه گفتن هام

عاجز از رفتن و ماندن متحیر ماندم

و تو هربار در این بیت، به پایان رفتی

دوربین را به فراسوی تو می‌چرخاندم

 

دوربین را به فراسوی تو می‌چرخاندم

همچنان دور تورا، دور تورا می‌دیدم

ماه من بودی و در دشت که می‌چرخیدی

ماه من بودی و دنبال تو می‌چرخیدم

 نکته مهم در اینجا فاصله ای است که بی دلیل بین چرخش دوربین و چرخش زاویه دید راوی در متن روایت اتفاق افتاده و پس از دو بندی که در بالا آورده شد سه بند اضافه، مزاحم ایجاد این شکل ساختاری است که یا با حذف آن یا استفاده از آن در جایی مناسب تر می توانست به فرم اثر کمک کند و بلافاصله بعد از چرخش دوربین به اپیزود دوم برسد و مونولوگ راوی در آینه اتفاق بیفتد ضمن اینکه این سه بند کاربرد مفصلی را هم ندارد و زمینه ساز چرخش زاویه دید راوی نیست و به نوعی به یک شکست در روایت منجر شده:

 آه ناجور کشیدی نگذارم بروی

قسمم دادی و من مانع رفتن نشدم...

 

اپیزود دوم با سه بند تاخیر در متن اتفاق می افتد و دوربین راوی کمی دیرتر از دوربین روایت می چرخد.

خرده روایت هایی که در این اثر چنان پازلی در کنار هم به قاطعیت معنی شناختی روایت کلان تبدیل می شود یکی از بهره بری های تکنیکی مولف از امکاناتت داستان نویسی است که البته باید آن را به زیور پتانسیل های موجود برای این اتفاق در قالب این اثر (چهارپاره) آراسته دید. به عنوان مثال در بند 22  و 23 یا از بیت چهل و سوم تا چهل و ششم اثر، راوی از اتفاقی غیر معمول در ابیات پیشین سخن می گوید:

تازه بعد از تو به خود آمدم و فهمیدم

که چه اندازه به دنیای تو وابسته شدم

آینه فحش بدی بود مرا می فهمید

که چقدر از خودم و سوختنم خسته شدم

 

پس از این بیت من و آینه در یک قابیم

او همه ریزترین زیر و بمم را بلد است

آینه حرف بزن، حرف بزن برزخی ام

من ندانسته بدم آینه دانسته بد است

 

 

 

 از اینجا با تغییر مخاطب (که  با تغییرات در لحن و فضای شعر می توانیم آن را به عنوان یک اپیزود جدا کنیم) راوی خود را با آینه روبه رو می بیند و بندهای بعدی را با مونولوگ (حدیث نفس) به توصیف می پردازد و چرخش ضمیر مورد خطاب از دوم شخص مفرد به اول شخص مفرد مانند پاگردی در روایت کلی شعر ایجاد تنفس می کند و اپیزود دوم شعر شروع می شود و در 6 بند ادامه می یابد.

در این 6بند (12بیت) تغیراتی را شاهدیم و آن بعد عاطفی و احساسی از لحن و بیان که در 42 بیت آغازین اثر دیده می شد جای خود را به لحنی پرخاشگرانه و گاهی واژگان ناسزا-وار می دهند و با ایجاد تتابع اضافات و کسره های پی در پی وصف ها، نوعی رخوت و خستگی و در نتیجه اعتراضی به خویش را به تصویر می کشد.

به تعدادی از ترکیب ها و نوع انتخاب واژگان این 12بیت دقت کنید:

 دهان دره یِ بی حالِ کسالت آور/ بعدظهر سگی/ لحظه یِ بی حوصلگی/ خشم بیخود به خود/ جمله های مرض آلود/ شب نفرت/ /شب زنجیر به دست/ تکاپوی سر هیچ/ جمله های پس و پیش / جن زده / شهر زبان بسته / فروخورده یِ بغضِ همه یِ ثانیه ها

و...

همانطور که می بینید نه تنها ضمیر مورد خطاب شعر بلکه حتی لحن و کلمات شعر به کلی جای خود را به رویکردی دیگر می دهد تا با ایجاد فضایی تازه در اثر از یکنواختی روایت مانع شود تا آنجایی که آینه می شکند و راوی به پشت پنجره ای دیگر کوچ می کند تا در زاویه ای دیگر دوربین خود را بکارد:

 

چند نکته کلی درباره اشعار علیرضا آذر:

یکی  دیگر از نکاتی که نباید از قلم انداخت فضاسازی هایی است که آذر نشان داده در تمامی آثار خود به آن علاقه زیادی دارد و البته این فضاسازی ها وقتی با شکل روایتی خاص ترکیب می شود و با تناسب زبانی، تصویری و محتوایی همراه می شود یک هماهنگی و همخوانی ای به وجود می آورد که یک منطق نحوی را به ارمغان می آورد که می توان از آن به عنوان یک فردیت در شعر آذر نام برد.

دایره واژگانی آذر یک دایره واژگانی رهاست و از هیچ بایدها و نبایدهایی نشأت نمی گیرد و هرکجا که واژه ای بخواهد به شعرش ورود کند بی هیچ معطلی مجوزش در ناخودآگاه او صادر می شود و گاهی در کنار هم قرارگرفتن واژگانی که همجنس هم نیستند نیز به تناسب زبانی او لطمه نمی زند و این شاید به دلیل درونی بودن این منطق است نه تصنعی بودن آن. به طور مثال در اوج عاشقانه سرایی و نگاه لطیف و شاعرانه از واژه هایی همچون پتیاره استفاده می کند و هیچ از بار احساسی آن سطر کاسته نمی شود و بلکه به انتقال آن بار احساسی کمک می کند:

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

یا شاهدمثال هایی که در بالا در شعر تاریکخانه به آنها اشاره شد و...

اجرای ماهرانه شعر نیز یکی از ویژگی های مثبت در روزگار ما به شمار می رود که آذر به شکل استادانه ای بر آن مسلط است و به عنوان یک شاعر خیلی بهتر و گاه حرفه ای تر از گویندگان رسانه های شنیداری شعر می خواند و به فنون بیان و ادای صحیح کلمات و حروف پایبند است، که قطعا این یک امتیاز است هرچند بار شعری به متن نیفزاید اما به انتقال درست آنچه که هست می کوشد.

 

داشتیم از غزلی دور به هم می‌گفتیم

در دل قاب دو همراه، دوتا دست به دست

پشت گوشش همه سیزدهم را گفتم

قصه را آه کشیدم دل آیینه شکست

 

از اینجای شعر به بعد راوی باز هم مخاطب خود را تغییر داده  و بدون اشاره به چرخش دوربین در روایت (که چندان التزامی هم نداشت) اینبار رو به عشق سخن می گوید و اپیزود سوم شعر آغاز می شود:

 

با توام عشق ببین باز تو را می‌خوانم

با توام دور نشو شعر پدر سوخته ام

تو به فحشم بکشی یا نکشی حرفی نیست

من در این  مرحله دندان به زبان دوخته ام

 

غم روراست ترین رابطه ها در من بود

با توام عشق، مرا دست خیانت نسپار

بین این مردم عاشق کش معشوقه فروش

مگذارم، مگذارم، مگذارم، مگذار

 

و دوباره دوربین راوی می چرخد و به مخاطب اول شعر که همان معشوقه است باز می گردد که البته خودش به وضوح این اتفاق را شرح می دهد :

 

دوربین داشت به هر سمت تو سر می‌چرخاند

دوربین داشت تو را از همه دورت می‌کرد

عمق تنهایی تو، از تو به تو بیشتر است

دوربین داشت تو را زنده به گورت می‌کرد

 

اما باز هم رویکرد فرمی شعر تغییر می کند و علی رغم اینکه با یک چرخش مدور کلی در متن باز هم لحن و بیان و ضمیر شعر به نقطه آغاز و اپیزود اول اثر باز می گردد، شاعر با بکارگیری شکل دیگری از قالب چهارپاره و مقفی کردن هر چهار مصراعِ پاره ها تا پایان شعر، با استفاده از ظرفیت های موسیقایی بیشتر و آهنگین کردن کلام در ناخودآگاه ذهن مخاطب از اثربخش ترین و آخرین اپیزود شعر رونمایی می کند و در پایان با تاریک کردن خانه و انتظار ظاهر شدن معشوق، علی رغم رقم زدن یک لحظه ی شاعرانه و تصویرسازی، ارتباطی مشترک با دوربین حاضر در روایت ایجاد می کند تا بهره ی لازم را برای پایان بندی اثر ببرد

خانه تاریک شده، تا که تو ظاهر بشوی

بلکه این بار نخواهی که مسافر بشوی

باعث هجرت مرغان مهاجر بشوی

و کمی دورتر از فصل مجاور بشوی

...

وقت ظاهر شدنت بود، هلاکم کردی

تازه فهمیدم از این عکس مرا کم کردی

مصلحت بود، از این خاطره پاکم کردی

پای آن تاب مرا زنده به خاکم کردی

...

خنده ای داغ، زدی و بدنم سوخت که سوخت

دکمه تا دکمه تن و پیرهنم سوخت که سوخت

واژه تاول شد و لحن و سخنم سوخت که سوخت

عکس ها را چه کنم؟ فکر کنم سوخت که سوخت

 

با توجه به پایان بندی بسیار زیرکانه شاعر برای این روایت که نقش مهمترین واژه این شعر(دوربین) را به سرانجام می رساند شاید جای سوال باشد که هدف وی از سه بند آغازین شعر که با هیچ یک از عناصر این روایت همخوانی نداشت و به طبع هیچ نقشی را در کلیت متن ایفا نمی کرد چه بود؟ و اصلا صحبت از سیزده و نحسی آن در ابتدای متن که بایدی برای روایت نداشت، و تنها مزیتش وامی بی بهره از شعر استاد شهریار بود چه کمکی به این متن کرده است؟ البته اشاره ای در بند 29 شعر به سیزدهم شده بود که شاید به  ایجاد منطقی برای شکستن آینه و پایان یافتن آن هذیان نامه کوشیده بود:

 

پشت گوشش همه سیزدهم را گفتم

قصه را آه کشیدم دل آیینه شکست

 

اما با نگاهی به کلیت روایت، دلیل منطقی برای حضور این سه بند در پیشانی شعر کمرنگ می نماید:

 

شهریارم که تب سیزدهم کشت مرا

در نمایی خفه از پنجرهء پشت سرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدَهَم کز همه عالم به درم

 

نحسی سیزدَهَم از منِ من دور شوید

با من انگار فقط خانه به دوشی مانده

چه کسی بود مرا در رگ خط‌ها نشنید

و مهم نیست که من آن ور گوشی مانده

 

غربت سیزدهُم یاد من و یاد تو هست

اشک دریاچه شد اما قدش از سر نگذشت

هرکسی رفت و به ناحق به قضاوت برگشت

بگذارید بفهمند که اینگونه گذشت

 

 

حمید چشم‌آور/ بهار 96

 

 

منتشرشده در یادداشت هفته
یکشنبه, 13 فروردين 1396 ساعت 17:03

-تاریکخانه-

متن دکلمه

 

 

شهریارم که تب سیزدهم کشت مرا

در نمایی خفه از پنجرهء پشت سرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدَهَم کز همه عالم به درم

 

نحسی سیزدَهَم از منِ من دور شوید

با من انگار فقط خانه به دوشی مانده

چه کسی بود مرا در رگ خط‌ها نشنید

و مهم نیست که من آن ور گوشی مانده

 

غربت سیزدهُم یاد من و یاد تو هست

اشک دریاچه شد اما قدش از سر نگذشت

هرکسی رفت و به ناحق به قضاوت برگشت

بگذارید بفهمند که اینگونه گذشت

 

از تو باید بنویسم که تو تعبیر منی

پس که در خواب من انقدر تقلا کرده

هرچه در خواب طلب کرد به دستش دادم

چه کنم شمش طلا خرج مطلا کرده

 

از چه باید بنویسم که قبولش بکنی

از چه باید بنویسم که مسافر نشوی

به چه سوگند دهم، تا که بمانی در من

چه بگویم که گل فصل مجاور نشوی

 

تا تو بر تاب نشستی نوسان من را بُرد

شب جلو رفتی و فردا به عقب برگشتی

و تو هر بار رسیدی، پسِ گوشَت گفتم

عشق مو بافته من، چه عجب برگشتی

 

های بانو اگر از مهلت فردا بروی

یا من از عشوه لامذهبِ امشب بروم

یا تو از آمدن تاب بیفتی به زمین

یا من از لرز پس از پنجره از تب بروم

 

یا اگر زخم بریزند و مداوا نکنند

چه کسی ماندهء ما را ببرد دور کند؟

تن شبتابی ما روی زمین باد شود

نور ما شهر هزار آینه را کور کند

 

تا که این تاب جلو رفت و جلو رفت و جلو

از من و عاقبت و هستی من دور شدی

من به پشت سر این واقعه محکوم شدم

تو به آن دورترین دامنه مجبور شدی

 

قبل از آن اوج، قسم دادمت ای عشق بمان

و تو فریاد زدی باز، که برخواهم گشت

پشت سر داد کشیدم قَسَمت کو؟ گفتی

به خدای شب آغاز که برخواهم گشت

 

دوربین را وسط باغ نشاندم که اگر

روی حرفت ننشستی، سندی رو بکنم

بنشینم تک و تنها، سر خلوت سر صبر

توی تنهایی خود نقل هیاهو بکنم

 

ما دوتا آینه روشن رو در روییم

بین ما، حادثه عشق به تکثیر نشست

ما دو آرایش جنگیم، ولی پشت به هم

هیچ رزمی، کمر هیبت ما را نشکست

 

ما دوتا رود، در اندیشه دریا نشدن

ما دوتا زلف گره خوردهء پاپیچ به هم

انسداد دورگ از قبل تپش های تنش

ما دوتا صفر گلاویز، دوتا هیچ به هم

 

ما دوتا ذره بنیادی عالم بودیم

ما دوتا ماده تاریک در آغوش مکان

ما دو خورشید، دو منظومه شمسی بودیم

ما دو تک‌یاختهء مرده در ابعاد زمان

 

ما دوتا جبر به ماندن، دو نفر مجبوریم

ما دوتا حکم سلیسیم، دو باید‌بشوی

ما دو ما قبل هر آن چیز، دوتا روز ازل

شاید این بار نرفتی و مردد بشوی

 

ما دو شن‌ریزه پرتیم در اندام کویر

ما دوتا قطره باران وسط دریاییم

ما دوتا شاخه خشکیم در ابراز تبر

ما دو بیهوده، ولی خوب به هم می‌آییم

 

نه در این شعر، که من در همه گفتن هام

عاجز از رفتن و ماندن متحیر ماندم

و تو هربار در این بیت، به پایان رفتی

دوربین را به فراسوی تو می‌چرخاندم

 

دوربین را به فراسوی تو می‌چرخاندم

همچنان دور تورا، دور تورا می‌دیدم

ماه من بودی و در دشت که می‌چرخیدی

ماه من بودی و دنبال تو می‌چرخیدم

 

آه ناجور کشیدی نگذارم بروی

قسمم دادی و من مانع رفتن نشدم

از غرورم چه بگویم که چه جاها نشکست

گریه کردی بروی، دست به دامن نشدم

 

اولین حربه زن هاست، نفس های عمیق

بعد از آن مات شدن مثل وقار تندیس

بعدش آرام شدن، حرف شدن، بغض شدن

آخرین حربه زن هاست دوتا گونه خیس

 

از کدامین رخ تزویر، مرا مینگری

از کدامین در جادو، به تو برمی‌گردم

وقتی از کوچه معشوقه ما دور شدی

از پس حنجره ای تار، نگاهت کردم

 

تازه بعد از تو به خود آمدم و فهمیدم

که چه اندازه به دنیای تو وابسته شدم

آینه فحش بدی بود مرا می فهمید

که چقدر از خودم و سوختنم خسته شدم

 

پس از این بیت، منو آینه در یک قابیم

او همه ریزترین زیر و بمم را بلد است

آینه حرف بزن، حرف بزن برزخی ام

من ندانسته بدم، آینه دانسته بد است

 

ای دهان دره بی حال کسالت آور

بعدظهر سگی و لحظهء بی حوصلگی

خشم بیخود به خود و خودخوری و زخم و خراش

جمله های مرض آلود و سراسر گِلِگی

 

ای شروع شب نفرت، شب زنجیر به دست

ای تکاپوی سر هیچ به یغما رفتن

جمله های پس و پیش ای قلم شَطح به دست

از دل شعر به آیینه معما رفتن

 

ای تمام هیجانات جهان در ید تو

منطقی نیست تو باشی و من از دست روم

که تو از کوره دهی دور به آدم برسی

من از این شهر زبان بسته به بن بست روم

 

ای فروخورده بغض همهء ثانیه ها

جور این ساغر لبریز سخن را تو بکش

من بریدم به فنا رفتم و نابود شدم

دور این جن زده را، دایره وِرد بکش

 

ای کماندار بزن تیر، مرا می‌طلبد

ای تبردار بکوب عاقبتش می افتم

یک نفر نیست فقط زود خلاصم بکند؟

نکشی میکشمت،  باش ببین کی گفتم

 

داشتیم از غزلی دور به هم می‌گفتیم

در دل قاب دو همراه، دوتا دست به دست

پشت گوشش همه سیزدهم را گفتم

قصه را آه کشیدم دل آیینه شکست

 

به فنا رفتم و رفتم که تو را شرح دهم

نشد از تو بنویسم تو به من منگنه ای

من زمین می‌خورم و باز تو را می‌جنگم

یکه تازی، قدری، مخمصه را یک تنه ای

 

با توام عشق ببین باز تو را می‌خوانم

با توام دور نشو شعر پدر سوخته ام

تو به فحشم بکشی یا نکشی حرفی نیست

من در این  مرحله دندان به زبان دوخته ام

 

غم روراست ترین رابطه ها در من بود

با توام عشق، مرا دست خیانت نسپار

بین این مردم عاشق کش معشوقه فروش

مگذارم، مگذارم، مگذارم، مگذار

 

من که آرایش و دردانه خلقت هستم

هرکه مارا طلبد، از ید یاهو بخرد

باید از جان گذری تا به اتاقم برسی

هرکه طاووس پسندد، غم هندو ببرد

 

دوربین داشت به هر سمت تو سر می‌چرخاند

دوربین داشت تو را از همه دورت می‌کرد

عمق تنهایی تو، از تو به تو بیشتر است

دوربین داشت تو را زنده به گورت می‌کرد

 

بر سر کوچه نشستی و به تصویر کشید

دیدت افسار به دستی و به تصویر کشید

عهد را باز شکستی و به تصویر کشید

و دگر عهد نبستی و به تصویر کشید

 

کاش آن جا که تو رفتی غم عالم میرفت

کاش این غربت جمعی همه با هم میرفت

تا به دنبال تو این عالم و آدم میرفت

به درک! پشت تو نامحرم و محرم میرفت

 

می‌توانستم از این پنجره پرواز کنم

آخرت بودم و میشد خودم آغاز کنم

میشد این عشق سگی را به تو ابراز کنم

نشد آخر که تو را سیر ورانداز کنم

 

نشد آخر که از آن حوصله تنگ روم

چاره مرگ است که از ناحیه ننگ روم

باید از این سرطان، تهمت پررنگ روم

باید از سیطره حضرت خرچنگ روم

 

خانه تاریک شده، تا که تو ظاهر بشوی

بلکه این بار نخواهی که مسافر بشوی

باعث هجرت مرغان مهاجر بشوی

و کمی دورتر از فصل مجاور بشوی

 

وسط خانه تاریک تو را می‌دیدم

آن‌ور دوری نزدیک تو را میدیدم

در تن هر رگ باریک تو را می‌دیدم

و پس از عطسه شلیک، تو را می‌دیدم

 

نور قرمز، شب روشن شدن خاطره ها

پرده ها را بکشانید که این پنجره ها

نور لجباز، نتابند به این پرتره ها

گور بابای تمام گره ها بر گره ها

 

وقت ظاهر شدنت بود، هلاکم کردی

تازه فهمیدم از این عکس مرا کم کردی

مصلحت بود، از این خاطره پاکم کردی

پای آن تاب مرا زنده به خاکم کردی

 

ناگهان پشت سرم، در نزدی در وا شد

بعد عمری اسف و حال بدی، در وا شد

پس از انگار غروبی ابدی، در وا شد

رنگی از نور به تصویر زدی، در وا شد

 

خنده ای داغ، زدی و بدنم سوخت که سوخت

دکمه تا دکمه تن و پیرهنم سوخت که سوخت

واژه تاول شد و لحن و سخنم سوخت که سوخت

عکس ها را چه کنم؟ فکر کنم سوخت که سوخت

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها

مراسم دیدار با شاعر و جشن امضای کتاب در اهواز برگزار شد.

مراسم دیدار با علیرضا آذر، شاعر و ترانه سرای ابن روزها و جشن امضای کتاب در کتابفروشی محام در اهواز برگزار شد.

این مراسم با حضور علیرضا آذر، محمدرضا نیکفر، کریم رستمی، علاقمندان به ادبیات و جمعی از خبرنگاران برگزار و با استقبال خوبی مواجه شد. با وجود شلوغی و بی نظمی های فراوان یکی دیگر از این جشن امضاها نیز به پایان رسید.

 

 

 

 

 

 

کد خبر: 377

عکاس و خبرنگار: هانیه شالباف

منتشرشده در گزارش

 

نمی‌دانم او را چگونه توصیف کنم. شاعری که مخاطب دوستش دارد یا شاعری که مخاطبش را دوست دارد. البته که هر دوی این جمله ها درست است. مردی است که عاشق زندگی است، عاشق عشق است و عاشق مرگ. خودش می‌گوید اگر از من عاشق تر پیدا کردید نشانم بدهید. در روزی که بیش از همیشه عشق را با خود داشت رو در روی علیرضا آذر نشستم و به کلامش گوش دادم:

 

 

عاشق شدید؟

شروع عجیبی ست. تمام زندگی من با عشق گذشته. شاید درست تر بود اگر می‌پرسیدید که فارغ شدی یا نه. عشق در وهله اول اهمیت زندگی من است . خدا آن روزی را نیاورد که بدون عشق زندگی کنم.

 

 

استفاده از تمثیل به نوعی رواج فرهنگ است. شما در اشعارتان از تمثیل ها و تضمین های بسیاری استفاده می‌کنید. فکر می‌کنید شاعران امروز چقدر می‌توانند در رواج فرهنگ تاثیرگذار باشند؟

برایم بسیار جالب است که چنین سوالی پرسیدید و جالبتر پاسخی است که به شما می‌دهم. چون امروز برای اولین بار از مساله خواب هایم پرده برداری می‌کنم. هیچ پیش بینی از قبل برای شعر گفتن ندارم. شعرهایم مانند خواب دیدنم است. درخواب هم بسیار آشفته و پریشان هستم. نقاط تیره و تاریکی در کودکی من وجود دارد که امروزه در خواب های من نمود پیدا می‌کند و شبیه شعر می‌شود. هیچگاه به نیت ترویج فرهنگ شعر نگفته ام. چراکه ضرب المثل ها و تضامین که همان شعر مادر است، سینه به سینه نقل می‌شود. من باید بفهمم که کدامیک به نفع شعر من است و در کجا می‌نشیند. مثلا در شعری که در اواخر آن بیت «هرکس بد ما به خلق گوید...» آمده یک شعر تضمین شده است. من برای یک دکمه کت ندوختم. این شعر از ابتدا تا انتها اتفاق افتاده و این بیت برای تضمین در لحظه به ذهنم خطور کرده و به خدمت شعر درآمده است. از طرفی هم بد نیست که این مثل ها در دنیای مدرنیته امروز که همه چیز درحال فراموش شدن است، در شعرها باقی بماند.

در خصوص تضمین هم به عنوان مثال بگویم که شعر تومور یک تمام شده بود و قصد اجرای دکلمه آن را نیز نداشتم. درحال خواندن کتاب محمدعلی بهمنی بودم  و ضرب‌آهنگ شعر خودم را نیز در ذهن داشتم. «با همه بی سروسامانی ام، باز به دنبال پریشانی ام»، در ذهنم آمد که ضرب این شعر با ضرب شعر من برابر است. تومور یک برای شعر نوشته شده و شعر مخاطب من است. در این حالت من تومور یک را به مخمس تضمینی تبدیل کردم و یا در شعر دیگری که تضمینی به حافظ داشتم.

 

 

من فکر می‌کنم یکی از نقاط قوت «لحد» تضمینی بود که به شعر اثرانگشت خودتان داشتید.

بله. خاطرم هست مرحوم استاد اسحاقی به من می‌گفتند که اگر نمی‌توانی یک پرده بالاتر از شاعر مرجع بزنی، اصلا تضمین نکن. من که نمی‌توانم بالاتر از محمدعلی بهمنی یا حافظ تضمین کنم. ولی سعی می‌کنم محوطه شعر خودم را به ساحت شعر حافظ نزدیک کنم تا بتوانم استفاده ای بهینه ببرم. بنابراین یک امتیاز برای شعر من محسوب می‌شود.

 

کمی در قضاوت کردن ها صبر پیشه کنیم

 

چرا مدار مربع دوبار دکلمه شد؟

همه دکلمه ها قرار است دوبار بازخوانی شود. آن هم به این دلیل که آلبوم صوتی از دکلمه ها در راه است و به زودی در اختیار مخاطبان قرار خواهد گرفت. تمام قطعه ها به همراه سه قطعه جدید بازخوانی می‌شود. مدار مربع را آزمایشی انجام دادیم که محمد رشیدیان در ورژن دوم معجزه کرد. بهرحال امیدواریم برای عرضه در نمایشگاه کتاب در اردیبهشت ماه آماده شود.

 

 

کتاب جدیدی هم در راه است؟

خیر. نمایشگاه کتاب 97 دو کتاب جدید خواهم داشت.

 

 

نمایشگاه 94 هم دوکتاب باهم منتشر کردید.

بله. چون می‌خواهم مخاطبم از دنیای ترانه و هم از دنیای کلاسیک دور نماند. به همین دلیل یک ترانه و یک کلاسیک منتشر کردم. خدا را چه دیدید. شاید مجموعه شعرهای سپیدم را نیز منتشر کردم و با سه کتاب در نمایشگاه حاضر شدم.

 

 

از آن جاییکه شما هم دنیای شاعری و هم دنیای ترانه را تجربه کردید، تفاوت شاعر و ترانه سرا را در چه می‌ بینید؟ چراکه هر محاوره نویسی ترانه سرا نیست و هر غزل سرایی شاعر.

 هرکسی که می‌تواند محاوره بنویسد نمی‌تواند کسب درآمد کند. آرین داودی یکی از بهترین محاوره نویس های کشور است، اما نمی‌توان روی ترانه هایش موسیقی سوار کرد. ترانه نویسی زبانی سهل و ممتنع است. زبانی است که ورودی آن باید برای مخاطب عام قابل فهم باشد. اواسط کار مخاطب را به چالش بکشد و بعد دوباره در ترجیع بند مخاطب را همراه کند. اگر قرار باشد ثقل شعر کلاسیک را بر روی ترانه سوار کنیم، کار بسیار سخت می‌شود و اصولا مخاطب پسند نیست. به نظر من مخاطب ترانه مانند مخاطب حوزه نمایش درجه بندی های مختلفی را از لحاظ کیفی می‌پسندد. مثلا ترانه های مبتذل داریم که اسم نمی‌برم. بعد از آن زبان ترانه کمی پیچیده تر می‌شود مانند اشعار مهدی ایوبی یا امیرحسین کاکایی. سپس ترانه حالت سنگین تر و ملی تری به خود می‌گیرد. ترانه افرادی چون افشین یداللهی و عبدالجبار کاکایی از این دست است. پس از آن خیال انگیزی ترانه بیشتر می‌شود که چیزی شبیه به ترانه های روزبه بمانی است که گاهی هم به شعر تنه می‌زند. من اگر از کلاسیک به محاوره حمله کردم سعی کردم ترانه هایم سهل و ممتنع بودن را رعایت کند، تا حدودی مخاطب پسند باشد و آبروی من شاعر را حفظ کند.

 

 

بی پرده تر صحبت کنیم. حرف ها و صحبت هایی پشت سر شما وجود دارد که شاید خودتان هم شنیده باشید. جملاتی مانند اینکه علیرضا آذر به شدت در حال تکراری شدن است، علیرضا آذر شاعر فیسبوکی است، علیرضا آذر از خواننده هایی که ابتدای دکلمه ها را اجرا می‌کنند پول می‌گیرد و... . چه صحبتهایی در مورد آن ها دارید؟

 

خیلی چیزها. ای کاش این گفتگو مدتها پیش انجام می‌شد تا بدانم که از طریق دکلمه هم می‌توان کسب درآمد کرد. این پیشنهاد من به میلاد بابایی بود که ابتدای دکلمه ها را اجرا کند. من از میلاد بابایی نه برای دکلمه بلکه برای شعری به نام «نیلوفر» که به سفارش خود میلاد سروده شد 500 هزار تومان پول گرفتم. این اولین و آخرین پولی بود که من دریافت کردم. اما تاکنون پولی بابت خوانش ها از هیچ خواننده ای دریافت نکردم. اما از طریق ترانه بله. مانند همه ترانه سرایان از این راه کسب درآمد می‌کنم. من از صداهایی که برای خوانش به دستم می‌رسد یکی را انتخاب و چند تراک را با وی کار می‌کنم.

در مورد تکراری شدن  باید بگویم محمدرضا نیکفر تهیه کننده و مدیر برنامه های من و حق امتیاز دکلمه های من مربوط به کمپانی مزو و شخص نیکفر است. اما اگر در مورد متنیت کار به تکرار افتاده باشم باید مخاطبانم نظر دهند. سعی من بر این بوده که در هر دکلمه حرف جدیدی برای گفتن داشته باشم. شعر، از مصرع و واژه، مصرع و بیت تشکیل شده. من نمی‌توانم در این قانون دخل و تصرف کنم. اگر بیتی به من الهام شود، یعنی آمده که باشد. هرگز چیزی که آمده را پس نمی‌زنم.

در مورد شاعر فیسبوکی هم باید بگویم که بله. فیسبوک مرا معرفی کرد. راهکار دیگری هم جز این وجود نداشت. من انتخاب شدم. ذهنیتی پشت دکلمه تومور یک وجود نداشت. تومور یک خیلی دلی و اتفاقی ضبط و در فیسبوک منتشر شد. پس از بارها به اشتراک گذاشتن توسط مردم، به لطف خدا مورد اقبال عمومی قرار گرفت و این کار تا امروز ادامه پیدا کرد. از عبارت شاعر فیسبوکی ناراحت نمی‌شوم همانطور که از شنیدن ناسزاهای دیگر ناراحتی به خود راه نمی‌دهم. اما ای کاش کمی در قضاوت کردن ها صبر پیشه کنیم. موزیک، تریبون و شعر در اختیار همه شاعران قرار دارد. مگر من کمپین یا گروهی تشکیل دادم تا بگویم فقط من و شعرم را ببینید؟ من هم مانند دیگران کار خودم را می‌کنم. هنوز هم مخاطب 50 درصد شعرهای خودم، خودم هستم. به هرحال در کنار تشویق های فراوان این گوشه کنایه ها را نیز به جان می‌خرم.

 

 

یکی دیگر از صحبت هایی که بیش از همیشه وجود دارد این است که علیرضا آذر مدام درگیر دیده شدن و مطرح کردن خود است. حتی اگر جلسه شعری نداشته باشد سعی می‌کند با گرفتن جشن امضاهای گوناگون این خلا را پر کند.

(با تاسف می‌خندد!) اولین جشن امضای زندگی من بعد از انتشار چهار کتاب بود که مدیر نشر نیماژ آن را برگزار کرد. به شخصه به خاطر خلقیات روحی ام به شدت انسان انزواطلبی هستم و اتفاقا از دیده شدن و در چشم مردم بودن دوری می‌کنم. خوب است که مردم بدانند جشن امضا هیچ ربطی به شاعر ندارد. انتشارات است که برای شاعر تصمیم می‌گیرد. شرایط را مهیا، مراسم را برگزار و کتاب را ارسال می‌کند. من شاعر هیچ نقشی در گرفتن جشن امضا ندارم.

 

غم من اصالت من است

 

چرا جلسه شعرانه تعطیل شد؟

یکی از دلایلی که شعرانه را تعطیل کردم همین انزواطلبی بود. من بعد از خانه خودم تنها جایی که در آن راحت هستم استودیوی کارم است. « تا خودم با همه خود باشم و تنهایی خودم». شعرانه ملزم به حضور من در جمع بود که دیگر نمی‌توانستم ادامه دهم. علاوه بر آن عدم همکاری فرهنگسرا با شرایط ما بود. توصیه هایی که در خصوص جلسه، شاعران و شعرها داشتند که واقعا به علی آذر مربوط نمی‌شد. شاید در سال 96 با شرایط جدید، شعرانه 2 دوباره شروع به کار کند.

 

 

چرا علیرضا آذر اینقدر غمگین است؟

غم من اصالت من است. 50 درصد این قضیه به ژنتیک من برمی‌گردد. مادر من بسیار انسان غمگینی است و خواهر من ده ها برابر غمگین تر از من است. 50 درصد دیگر به نداشته هایی برمی‌گردد که برایش غصه می‌خورم. عمری که به سرعت می‌گذرد. چرا من باید با دیدن شادترین لحظه های زندگی ام گریه کنم؟ قلم من اگر سیاه و خاکستری است به درونیات من بر می‌گردد. قلم من انتسابی نیست. به غیر از تومور دو من شادترین کارهایم را برای دکلمه کردن انتخاب می‌کنم. تومور دو شعری بود که در دو ساعت نوشته بود و عینا اتفاق افتاده بود.

 

 

می‌توانیم بگوییم که دکلمه تومور دو را از دیگر دکلمه هایتان بیشتر دوست دارید؟

خیر. «تومور یک» عزیزترین دکلمه من است. بعد از آن اثر انگشت را بسیار دوست دارم. تومور دو در مرحله سه و چهار قرار می‌گیرد و هم مرگ که لااقل امروز دیگر برایم اهمیت سابق را ندارد در رده های آخر قرار دارد.

 

 

در ابتدای گفتگو به خواب ها و شعرهایتان اشاره کردید. می‌توانید بیشتر برایمان توضیح دهید؟

خواب دیدن به نوعی برای من شعر گفتن است. در یک شب چند خواب مختلف می‌بینم. حادثه، عروسی، پرواز و... که به شدت نسبت به آن فوبیا دارم. خواب های آشفته و لقمه لقمه. در شعر هم مرگ این اتفاق افتاد. بخشی از این شعر اتفاق افتاده و بخشی به آرزوها و بخشی به حوادث پیش بینی نشده برمی‌گردد. تومور دو قطع به یقین تماما خودنویسی است. حتی یک بیت از این شعر دروغ نیست. تمام چیزهایی که در این شعر وجود دارد از هستی من آمده و من بدون تومور دو علیرضا نیستم. عنصر خیال انگیزی بخش اعظمی از هر شعر است. سه مورد از اشعار من که خیال انگیزی در آن هیچ نقشی نداشته «تومور دو»، «اتاق» و «اثرانگشت» است. با اینکه برای شنونده عناصر خیال بیش از همیشه به چشم می‌آید، اما باید اعتراف کنم که برای شاعر این آثار، خیال انگیزی اتفاق نیفتاده است. این سه شعر مشاهدات من هستند.

اما اثر انگشت؛(پس از مکثی نسبتا طولانی)میلاد من برای پدر و مادرم انتظاری هشت ساله را به دنبال داشت. هر نوزاد آینه تمام نمای آرزوهای پدرومادر، پس از ازدواج آینه تمام نمای آرزوهای همسر و پس از آن آینه تمام نمای آرزوهای فرزند است تا لحظه ای که زمان رفتن برسد. منی که سر از دامان مادر برداشتم و سر به دامان همسر گذاشتم، چه فاصله زمانی را طی کردم؟ چه زمانی لحظه استارت زندگی من است؟ پس کی خودم باشم و آقای خودم؟ من در زندگی ام برهه ای به نام جوانی را تجربه نکردم. این سوالی است که من از هستی علیرضا آذر داشتم. در اثرانگشت پرسیدم که علیرضا پس کی قرار است برای خودت زندگی کنی؟ این سوالات وقتی در برابر چیستی شعر قرار می‌گیرد ماحصل آن یک چیز خیال انگیز است که خیال دیگران را در تصرف خودش قرار می‌دهد. در صورتیکه من بسیار واقع گرایانه به این شعر نگاه کردم.

 

 

اما تاثیر بسیار زیادی بر روی مخاطبان تان داشته است.

بسیار خرسندم که به عنوان (شاید) شاعر، در برهه ای از زمان تاثیری روی یک مخاطب داشته ام. اگر در صد سال آینده یک مصرع از علیرضا آذر بماند، من کار خود را کرده ام. اگرچه به تمامیت ها علاقه دارم. با وجود مرارت ها و رنج های زیاد، علیرضا یا مخاطب نمی‌خواهد یا اگر بخواهد مخاطب عام جامعه را می‌خواهد.

 

عشق یعنی علیرضا آذر

 

بزرگترین چالش زندگی شما چه بوده؟

پسر من بعد از پنج سال زندگی مشترک ما به دنیا آمد. دوره ای که نبود و فرزندی نداشتم، بزرگترین چالش زندگی من بود.

 

 

فضای شعر گفتنتان چگونه است؟

غالبا بیت اول الهام می‌شود. سریع ذخیره می‌کنم. در منزل درحالیکه تلویزیون در حالت بی‌صدا قرار دارد و روی شبکه خبر است، در فضایی آرام، با تمرکز بالا به صورت دمر خوابیده و مشغول نوشتن می‌شوم.

 

 

تارنا؟

مدتی است با تارنا آشنا هستم. بسیار سایت خوبی است و معتقدم به زودی به یکی از سایت های مرجع کشور تبدیل می‌شود. اتفاقی است که برای ادبیات لازم است. ما مدافع حقوق زن، مرد، حیوانات و ... داریم. اما مدافع حقوق شاعران نداریم. امیدوارم با تارنا این اتفاق بی‌افتد. چراکه معتقدم «دنیا به شاعرها بدهکار است». از شما و از سوالات بی پرده تان هم سپاسگزارم.

 

 

و سوال آخر. «شعر یعنی تمام آدم ها، عشق یعنی علیرضا آذر»؟

این همان دکمه ای بود که برایش کت دوختم. این شعر در زمان خداحافظی من از انجمن شعر کرج به ذهنم رسید که عشق یعنی تمام آدم ها، شعر یعنی علیرضا آذر. در متن کتاب به اصل شعر وفادار ماندم. اما در دکلمه فکر کردم که خیلی ها از من شاعرتر هستند پس شاید گفتنش به نوعی از برج عاج نگاه کردن باشد. به همین دلیل باخود گفتم تو که همه عمرت با عشق زندگی کردی و شعر را هم از مردم داری پس: «شعر یعنی تمام آدم ها، عشق یعنی علیرضا آذر».

 

کد خبر: 254

منتشرشده در گفتگو
صفحه1 از2

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد

طراحی سایت توسط نونگار