کانون ادبی بهمن با همکاری پایگاه خبری تارنا برگزار می‌کند: چهارشنبه های بهمن نشستی برای مرور شاعران --------- هایکو چیست؟ ----------- بازنشر یک گفتگو از نزارقبانی: انگلستان یک ساعت و نیم در تصرف من بود ----------------- گزارش تصویری اولین نشست آکادمی ترانه-آواز --------- فیلم شعرخوانی یاسر قنبرلو

 

«آواز کرگدن» تازه‌ترین دفتر شعر لیلا کردبچه است که توسط نشر نیماژ منتشر شده است. اصولاً کردبچه را باید درطول زیست شاعرانه‌اش ارزیابی کرد و کارنامه او را در میان شاعران هم‌نسلش واکاوی نمود، اما در این مجال باید گفت اندیشه شاعر درپی ترسیم جهانی زنانه با کارکردهای عاطفی است. زبان شعر کردبچه کاملاً بی‌نقص است و شاعر برای اجرای ایده ذهنی خود و پردازش آن، رفتاری مؤثر دارد و با چنین رهیافت معنایی در یک نمای کلی می‌توان او را شاعری موفق دانست، زیرا از ساختن مفاهیم کلی و انتزاعی دوری می‌جوید و آمیزه‌های عاطفی را در مکانیزم نوشتاری او به‌تکرار می‌توان لمس کرد.

کردبچه نمونه بارز یک زن ایرانی را به تصویر می‌کشد؛ زنی که عاشق می‌شود و حس مادرانه را تجربه می‌کند و همواره ضمیر ناخودآگاه او درپی اثبات یک حقیقت شگفت‌انگیز است تا فارغ از جنبه‌های دیگر زندگی، ماهیت زن امروز را به تصویر بکشد، نمونه شاخص زنی که مدینه فاضله‌اش، فداکاری و شب‌زنده‌داری برای به حرکت درآوردن چرخ‌های زندگی است.

اما درونمایه راستین شعر کردبچه، کلنجار رفتن با الگوهای عاطفی و ترسیم چشم‌انداز رمانس در بافت زبان است. گاه شاعر در آمیزش کارکردهای عاطفی در متن افراط می‌کند که این آسیب هنوز هم در شعرهای او مشهود است. مبادرت کردبچه به ساختن جلوه‌های بصری با بسامد یک‌نواخت مؤلفه‌های زیباشناختی، به تکرار در بارقه سبکی و نوشتاری او به چشم می‌خورد و این فرایند در گسترۀ متن، گاه از مؤلفه‌های زندگی معاصر فاصله می‌گیرد.

 

زندگی با جماعت کوران/ کورم نکرد/ چشم‌هایم را اما بی‌تفاوتی عادت داد/ و یک‌شب که ستاره‌های آسمان را تشبیه کردم به ستاره‌های آسمان/ گفتند/ نیازی به خالی‌کردن چشم‌خانه‌هایت نیست/ و گذاشتند با چشم‌های خودم ببینم/ که دیگر چیزی نمی‌بینم...

 

کردبچه در مجموعه «آواز کرگدن» می‌کوشد نسبت به پیشینۀ شاعری خود، رفتاری متمایز داشته باشد و گاه نتایج مؤثری در آفرینه‌های او روی می‌دهد که نباید از کنار آن بی‌اعتنا گذر کرد و این مسخ‌شد¬گی زنی را نشان می‌دهد که نسبت به جهان پیرامونش بی‌تفاوت نیست.

«کافکا» در مصاحبۀ خود با «گوستاو یانوش» به نکته‌ای ظریف اشاره می‎کند؛ او بر این باور بود که وقتی انسان در دنیای متلاطم خویش با آدمیان بیگانه می‌شود، به دوستی با حیوانات پناه می‌برد و کردبچه شاید به‌صورت غریزی در تشخص‌بخشیدن به اصالت انسان و عوالم درونی خود، به دنیای غریزی حیوانات نزدیک می‌شود و چگونگی این گفتمان در گسترۀ متن، تأثیر به‌سزایی برجای می‌گذارد.

با یک نگاه کلی به عنوان کتاب، باید اذعان کرد که شاعر می‌خواهد از ماهیت شکننده زن در عصر آهن و دود، کرگدنی بسازد تا دربرابر ناملایمات زندگی دوام بیاورد و این بالندگی نوعی گاردگرفتن صریح دربرابر سیلان زندگی می‌تواند باشد و چنین رفتاری بی‌شک در چیدمان متن بسیار مدرن است.    

 

این شب‌ها روی پیشانی‌ام/ جای روییدن شاخ  می‌خارد و/ پوستم این‌روزها زبر و خشن شده است/ و تو از شکوه کرگدن‌شدن چه می‌دانی؟

 

کردبچه برای اثبات جهان زنانه خود به چنین ابزار غیرمتعارف در نوشتن نیازمند است تا خود را از گزینش واژه‌های یکدست رهایی بخشد، به‌خصوص هنگامی‌که در ساخت برخی شعرها رفتاری تصنعی دارد و شعرش جنبه کوششی می‌یابد و ارجاعات زبانی با تلازم الگوهای روزمره نیز کارساز نیست. 

کردبچه گاه با ورودی درخشان شعرش، چنان زیبایی را در چشم‌انداز متن جاری می‌سازد که با قرائتی نو با او همراه می‌شویم، اما در ادامه، این حرکت بی‌نظیر در شعرش فروکش می‌کند، گویی شاعر وحدت ارکانیگی متن را از نقطه اوج شکافته است.

 

چگونه بدانم کجایی/ در شهری که نیستی/ تا از تو چیزی بپرسم/ یا از تو چیزی نپرسم/ چگونه باور کنم نیستی/ در خانه‌ای که مثل روز روشن است/ که تاریک است/  و مگر ندیدنت اصلاً نیاز به دیدن دارد؟

 

از دیگر بارقه‌های قابل‌توجه در اسلوب نوشتاری کردبچه، می‌توان به ساخت مفاهیم کلی اشاره کرد. بی‌تردید یکی از مؤلفه‌های مهم در هنر امروز، نگاه جزیی‌نگر و تقریر جنبه‌های پنهان زندگی است. شاعر از دور به پدیده‌ها می‌نگرد و نقش متکلم وحده در بسامد متن با آن لحن تخاطبی قامت شعر را تحلیل می‌برد. از این‌رو بایسته است کردبچه با زبان سالم و شناخت هنر نویسش خود چشم‌هایش را دیگربار به سوی هستی بچرخاند. البته باید خاطرنشان کرد که در «آواز کرگدن» شاعر به‌دنبال روزنه‌ای ست تا شعرش را نجات دهد، اما باید با تدبیر و ایده‌ای نو به‌سوی متن بشتابد.

لیلا کردبچه در مجموعه «آواز کرگدن» نسبت به هم‌نسلان خود آگاهی نویی در نوشتن دارد و باید در شعر امروز زنان ایران، او را یکی از شاعران موفق قلمداد کرد، زیرا او با انتشار هر کتاب، سرفصل تازه‌ای را آغاز می‌کند.

 

نیلوفر شریفی/ تابستان 96

 

منتشرشده در یادداشت هفته

لیلا کردبچه، شاعر و سپیدسرای ایرانی مجموعه‌ ترانه‌ی خود را با عنوان «برگرد و این پاییزُ با من باش» را به همت انتشارات شانی منتشر کرده است. اکثر اشعار این کتاب با مضامین عاشقانه  و در قالب ترانه و شعر محاوره سروده شده است.

کردبچه در معرفی این کتاب گفت:«من در آغاز غزل می‌گفتم و همیشه دغدغه‌ی وزن عروضی داشتم اما از سال هشتادوپنج سراغ سرودن شعر سپید و ترانه و محاوره رفتم و این کتاب ماحصل سروده‌های من در سال‌های اخیر است».

او درباره‌ی همکاری‌اش با نشر شانی گفت: به پیشنهاد ناشر برای نمایشگاه سال 96 تصمیم گرفتم تا کتابی داشته باشم و چون نمی‌خواستم اشعار سپیدم را با انتشاراتی جز نیماژ کار کنم تصمیم به چاپ ترانه‌هایم توسط شانی گرفتم؛ چون شانی جزو بهترین ناشرها در غزل، ترانه و محاوره است.»

وی درباره اجرای ترانه‌هایش در حوزه موسیقی گفت: از آثار این کتاب تعدادی قابلیت اجرا دارند و سه‌ ترانه هم اجرا شده است.

 

مجموعه ترانه «برگرد و این پاییزُ با من باش» لیلا کردبچه، در 75 صفحه و با شمارگان 1000 نسخه و به‌‌ قیمت 9300 تومان  توسط نشر شانی منتشر شده است.

 

کد خبر: 535

خبرنگار: هانیه شالباف

منتشرشده در گزارش
شنبه, 13 خرداد 1396 ساعت 10:41

-بهارنارنج-

متن دکلمه

 

 

باورش کمی سخت است

امّا باورکن پدرانمان هم تمام شب‌های مهتابی عاشق بودند

 

وقتی به دود سیگارشان خیره می‌شدند و باد

 

در پیراهن بلند زنی می‌وزید

 

که بهارنارنج می‌چید

 

و به مردی ـ که فرض‌کن برای تماشای بهار آمده ـ لبخند می‌زد

 

 

 

باورش سخت است، می‌دانم

 

امّا بارها به ماه گفته‌ام طوری بتابد

 

که بغض، راه گلوی پنجره‌ای را نبندد

 

مخصوصاً اگر باد

 

خاطرۀ بلندِ پیراهن زنی را وزیده باشد

 

 

 

بارها گفته‌ام این‌شهر باغ ندارد

 

بهار ندارد

 

بهارنارنج ندارد

 

و آدم اگر دلش بگیرد

 

دردش را به کدام پنجره بگوید؟

 

که دهانش پیش هر غریبه‌ای باز نشود

 

 

 

منتشرشده در همه دکلمه ها

 

زیستن در دنیای مدرن، درکنار انسان‌های معاصر، و در دنیایی که آدم را براساس نقش‌هایش تکه‌تکه می‌کند، با انسان چه می‌کند؟ با انسانی که در اداره کارمند است، در خیابان عابر، در مغازه مشتری، در سالن تئاتر تماشاچی، برای کسانی فرزند، برای کسانی دوست، برای کسانی معلم، و برای کسانی همکار. به‌راستی انسانِ زیسته در دنیای مدرن، وقتی قلم به‌دست می‌گیرد، چطور می‌تواند تنها یک‌نفر باشد، و دیگر «افراد» درونش را نادیده بگیرد؟

 

مجموعۀ «افراد» مهدی اشرفی از این حیث، نمایندۀ شعر مدرن روزگار ماست، مجموعه‌ای‌که از مدرن‌بودن، تنها کاربرد برخی کلمات و اصطلاحات را ندارد، بلکه ویژگی‌های دنیای مدرن و انسان دنیای مدرن را در سطرسطر آن می‌بینیم؛

یعنی از بطن زندگی شهری می‌نویسد: (در خشکشویی/ یونیفرم‌های نظامی/ با لباس‌های دیگر/ در یک ماشین لباسشویی شسته می‌شوند/ آیا از مهربانی لباس‌های مهمانی کم خواهد شد؟)

یعنی جزیی‌نگری دنیای فراصنعتی را که تابع اشباع آگاهی است، با خود دارد: (مثل زندان/ همه‌چیز در من با سیگار معامله می‌شود/ و هرکسی را که دوست داشته‌ام/ پیش از من/ کسی را دوست داشته است)

یعنی از آشفتگی نشانه‌ها به فراوانی نشانه‌ها، و از فراوانی نشانه‌ها به پیامی واحد می‌رسد: (ماجرای عطر تو پیچیده است/ و این ماسک اکسیژن که بر صورتت گذاشته‌ای/ ماجرای هوایی است/ که می‌خواست/ پرنده‌ای در آن به پرواز دربیاید// چقدر می‌تواند غمگین باشد/ خاطرۀ خاموش‌کردن سیگار/ بر سنگ قبر کسی‌که دوستش داشته‌ایم)

 

یعنی در آن نظم زمانی وجود ندارد؛ زمان تکه‌تکه است و شیءواره: (ساعت دیواری/ مجسمه‌ای از زمان است/ که با باطری کار می‌کند) و این شیءوارگی حتی به کلمات نفوذ کرده است: (دست بکش بر کلمۀ دیوار/ و راه برو/ من دست می‌کشم بر کلمات دیگر/ دستم را می‌بُرد کلمۀ چاقو)

 

در شعر اشرفی با دنیای مدرن مواجهیم؛ دنیای مدرنی که همه‌چیز آن تکه‌تکه شده است و آدم‌ها ناچارند به قطعه‌های کوچکی از هم قناعت کنند؛ چراکه انسان مدرن، موجود تکه‌تکه‌ای است؛ تکه‌ای از او در باجۀ بانک است، تکه‌ای دیگر در تخت‌خواب، تکه‌ای دیگر پشت میز اداره، تکه‌ای دیگر مقابل تلویزیون. پس تلکیف عاشق تمامیّت‌خواهی که معشوقش را به‌تمام می‌خواهد چیست؟ تکلیف شاعری که می‌گوید: (می‌خواهم با تو حرف بزنم/ اما بیماری تو/ تنها با دکتری در خیابان جمالزاده حرف می‌زند/ موهایت/ با آرایشگری در طبقۀ دوم آپارتمانی در سعادت‌آباد)

 

شخصیت در مجموعۀ «افراد» نیز چنین است؛ من‌پریشی متشکل از نظامی چندوجهی: (نباید می‌گذاشتم زیبایی‌ات در صف بانک/ در محل کار/ در آپارتمانی کوچک مصرف شود)، درحقیقت انسان معاصر مجموعۀ «افراد» انسانی چندبُعدی است که همۀ ابعادش درهم گره‌ خورده‌اند و دچار دو و حتا چندپارگی ارزشی شده است: (سمتی از من/ که بیشتر به تو فکر می‌کند/ بیشتر تنها می‌ماند)

 

از ویژگی‌های مهم دنیای مدرن، شیشه‌ای‌شدن دیوارهای زندگی است. حریم شخصی به آن معنی‌که در گذشته با آن مواجه بودیم، از میان رفته، و فضای مجازی پای بیگانه‌ها را قدم‌به‌قدم به زندگی‌مان باز کرده است، تا جایی‌که شاعر دیگر حتی با تنهایی‌اش تنها نیست و خود را مثل شخصیت فیلم «نمایش ترومن» در محاصرۀ دوربین‌ها می‌بیند: (همه می‌خندند/ گریه می‌کنم/ روبه‌روی تمام دوربین‌های مخفی/ که در زندگی‌ام کار گذاشته‌اند)

 

حقیقت این است که در این مجموعه، بدون آنکه شاعر با انگشت‌ اشارۀ کلماتش بگوید «من به سینما توجه دارم» و مثلاً از اسم فیلم‌های معروف یا اصطلاحات خاص سینمایی استفاده کند، درمواردی به‌شدت سینمایی است و تصویرسازی‌های شاعر آنقدر رئال و سینمایی‌اند که وقتی شاعر می‌گوید: (من حس مردی را داشتم/ که با جنازه‌ای در صندوق عقب ماشین/ می‌خواست از ایست بازرسی بگذرد) مخاطب چشم‌هایش را می‌بندد و سکانس آخر فیلم «unfaithful» را به‌خاطر می‌آورد، یا آنجا که می‌گوید: (دست من را بگیر/ من که جیب‌هایم را پر از سنگ کرده‌ام/ و دارم خودم را/ در کلمۀ رودخانه غرق می‌کنم) مخاطب ویرجینیا وولف را می‌بیند که در فیلم «ساعت‌ها» قدم‌به‌قدم در رودخانه فرو می‌رود.

 

تجزیه، پراکندگی، چندگانگی، و تکثرگرایی از دیگر ویژگی‌های مجموعۀ «افراد» است، آنجاکه شاعر به تکثیر مرگ می‌پردازد: (در رستوران/ سفارش هر کباب/ پرنده‌ای را به کشتن می‌دهد/ و تلویزیون پر از فیلم‌هایی است/ که در آن/ دوستانم یکی‌یکی کشته می‌شوند) و ناگهان شاعر گریزی می‌زند به اسطوره‌ای کهن، و به‌طور ضمنی، حقیقت تلخ دیگری را از زندگی در دنیای مدرن رو می‌کند؛ و آن تغییر مسیر زندگی بشر است: (و ما که باید/ پرنده‌ای را تکه‌تکه می‌کردیم و بر چهار کوه می‌گذاشتیم/ حالا دور میز شام نشسته‌ایم/ و این مرغ سوخاری را/ تکه‌تکه بین خود تقسیم می‌کنیم...

 

لیلا کردبچه/ اسفند 95

 

منتشرشده در یادداشت هفته
پنج شنبه, 04 آذر 1395 ساعت 14:31

-نمایش-

 

متن دکلمه

 

 

 

 

شنوندگان عزیز توجه فرمایید

شنوندگان عزیز توجه فرمایید

 

"تهران مخوف" نام رمانی از مشفق کاظمی نیست

و صدای گلوله تنها، بازی بچه ها را به هم نمی‌زند

 

به خیابان رفتم

و هر پنجره زخمی بود بر صورت دیوار

سلام

و سیلی سخت واژه ای به صورتم خورد

سلام

و حروفی سربی به سویم شلیک شد

سلام

و چیزی میان ما گم شده بود که در واژه ای با دو هجای ساده نمی‌گنجید

 

به خداکه ترجیح میدادم این شعر دروغ باشد

و همین حالا برای کودکانم قصه ای می‌خواندم

که در آن کلاغی به خانه اش می‌رسید

 

به خداکه ترجیح میدادم اما، درختها از ترس به پای کلاغ ها چسبیدند

و هر کلاغ واژه سیاهی شد و خبری شوم منقار به منقار به گوش هایم رسید

 

آقای کارگردان، بگو خبرهای تلخ را قطره قطره در گوشم بریزند

 

من می‌ترسم از رادیویی که خیابان را به اتاقم می‌آورد

می‌ترسم و کودکانم از من قصه قبل از خواب می‌خواهند

و هرچه می‌گویم این رادیو بارها با شب بخیر کوچولو خوابم کرده است، باور نمی‌کنند

 

آقای کارگردان، میخواهم به خانه ام بروم

 

من می‌ترسم از کلاغ هایی که غروب را غم انگیز می‌کنند

و از این تاریکی که آهسته آهسته کلاغ ها را می‌خورد

درخت ها را

خیابان را

تهران را

 

از این تاریکی، که مثل قیر داغ روی خیابان می‌ریزد

و خیابانی که به پاهایم می‌چسبد و کفشهایم تاریک می‌شوند

 

بگذار به خانه ام بروم

 

به خدا که بعد از این برای کودکانم رمان های عاشقانه آرام می‌خوانم

 

در این شبها

که حتی شب از ترس کف کوچه دراز می‌کشد

و نورپردازی های مدرن هم تکلیف تاریکی تکراری ام را روشن نمی‌کند

 

کارگردان کات می‌دهد

با خنده خسته نباشید می‌گوید

و ما با گریم گریه های طبیعی به خانه می‌رویم

 

با فریب مکرر آوازی قدیمی که سالهاست دهان مان را تلخ کرده است

 

زمان، شبی ابدی

مکان، خانه ای تاریک با زخمی چهارگوش بر دیوار

 

صدایی نارنجی ته مانده های شب را از صورت شهر می‌روبد

و هر پنجره مفلوکی می‌داند روز، تنها شبی بلند و کشیده است که رنگش پریده است...

منتشرشده در همه دکلمه ها
سه شنبه, 27 مهر 1395 ساعت 11:14

نویسنده: لیلا کردبچه-یک شب پرنده ای-

یک شب پرنده ای عنوان مجموعه ای از اشعار سپید لیلا کردبچه است که به وسیله انتشارات نیماژ و در سال 95 به چاپ رسیده است.

منتشرشده در تازه های نشر

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد

طراحی سایت توسط نونگار