کانون ادبی بهمن با همکاری پایگاه خبری تارنا برگزار می‌کند: چهارشنبه های بهمن نشستی برای مرور شاعران --------- هایکو چیست؟ ----------- بازنشر یک گفتگو از نزارقبانی: انگلستان یک ساعت و نیم در تصرف من بود ----------------- گزارش تصویری اولین نشست آکادمی ترانه-آواز --------- فیلم شعرخوانی یاسر قنبرلو

نزار قبانی، شاعر محبوب سوری، در مجموعه گفت‌وگوهایی که از او به چاپ رسیده، به موضوعات مختلف اشاره می‌کند؛ از شعر گرفته تا سیاست، اجتماع، مهاجرت، آوارگی و ... .

 

نزار قبانی یک شاعر نیست، یک پدیده شعری است. چهار حرف کوتاه او، دنیای بزرگ شعر عربی معاصر را در خود گرد آورده است و اکنون که تقریباً بیش از یک دهه از وفات او می‌گذرد، ابیات و واژگان پر طنین سروده‌هایش، هنوز چون رودی خروشان در فرهنگ و زبان کشورهای عربی جاری است.

 

او در 21 مارس 1923 میلادی در دمشق به دنیا آمد، شهری که به تعبیر خود او «جشنواره آب و یاس» و «نه تصویری از بهشت که خود بهشت» است؛ شهری که بعدها از آن تبعید شد. نزار قبانی یکی از بزرگترین شاعران نوگرا و معاصر عرب است. این شاعر سوری تبار از 16 سالگی سرودن شعر را آغاز کرد و کار خود را با شعر عاشقانه، ولی به شیوه کلاسیک شروع کرد سپس در عرصه شعر نو، به فعالیت‌ خود ادامه داد و در پیشرفت این نوع شعر در ادبیات عرب نقش به سزایی داشت. او در واقع مؤسس مکتبی شعری است که زبانی مخصوص به خود و شبیه به زبان عامیانه دارد.

 

تاکنون آثار متعددی در رابطه با شعر و دیدگاه‌های قبانی در ایران ترجمه و تالیف شده است. «کلیدها» از جمله جدیدترین آثار در رابطه با اوست که گفت‌وگوهایی پیرامون شعر و زندگی از او را ارائه می‌دهد. این اثر که به تازگی از سوی انتشارات شهرستان ادب به چاپ رسیده، وجه دیگری از قبانی را به مخاطب نشان می‌دهد و معرفی می‌کند. قبانی در این اثر که به همت انسیه سادات هاشمی ترجمه شده، به بیان دیدگاه‌هایش در رابطه با مسائل مختلف می‌پردازد؛ از شعر گرفته تا نظر این شاعر سوری در رابطه با جهان عرب، سیاست، اجتماع و خصوصیات فردی و ... . بخش قابل توجهی از سوالات پرسیده شده از او که از رسانه‌های مختلف است، به نظر او در رابطه با شعر می‌پردازد؛ اینکه نزار قبانی از شعر چه می‌خواهد و چرا در میان هنر‌ها، شعر؟ دیدگاه‌های او در رابطه با جهان عرب و ساز و کار حاکم بر کشورهای عربی از دیگر بحث‌های خواندنی است که از او در این گفت‌وگوها مطرح شده است.

 

 

 

در ادامه بخشی از گفت‌وگوی او با استاد یاسین رفاعیه در مجله «الدستور» در سال 1986 باز نشر می‌شود:

 

شب شعری که در سالن شهرداری چلسی در لندن اوایل نوامبر اجرا کردید، اتفاقی فرهنگی بود که در پایتخت انگلستان سابقه نداشت. این حادثه، ما را به یاد شب شعرهایی از شما انداخت که هزاران شنونده در بیروت، بغداد، دمشق، سودان، ابوظبی، بحرین و شارجه را جمع‌ می‌کرد. احساس شما نسبت به این موفقیت لندنی چیست و هنگامی که وارد سالن شهرداری چلسی در لندن می‌شدید، چه سوال‌هایی در سرتان بود؟

 

بدون هیچ غروری احساس می‌کردم که بعد از اشغال صد و سی ساله ما توسط انگلستان، من انگلستان را از نظر فرهنگی به مدت یک ساعت و نیم تصرف کرده‌ام. این، یک احساس آرام‌بخش و دلچسب و در عین حال، پلید بود. احساس یک شاعر جهان سومی که پشت تریبون آن هم در سالن یکی از شهرداری‌های لندن با انگلستان شاخ به شاخ می‌شود. جالب نیست؟

 

این فکر شیطانی را پس از پایان شب شعر، با خود به خانه بردم و تا صبح در سرم چرخ می‌زد. یقیناً من ادعا نمی‌کنم که دریاسالار نلسون، صاحب جنگ ترافالگار با ناپلئون بناپارت یا گنرال موتگمری قهرمان جنگ العلمین هستم. من ژنرالی از جهان سوم هستم که شعر می‌سراید و در جهان عرب، امپراتوری شعری دارد که مساحتش دست کمی از مساحت امپراتوری بریتانیا در قرن نوزدهم ندارد. مرا به خاطر این تشبیه‌های استعماری ببخشید. چه کنم که خیال شاعرانه‌ام مرا جسور می‌کند وقتی می‌بینم هزاران چشم در سالن شهرداری چلسی مرا به آغوش می‌کشند و دیگر نمی‌فهمم دریا سالار نلسون هستم یا دریاسالار نزار قبانی؟ باز هم مرا ببخشید ولی شیرینی پیروزی مرا مست کرده و فقط به مدت یک ساعت و نیم به درجه دریاسالاری رسانده است.

 

 

این حرف قشنگی است، جناب دریاسالار! ولی مردمی که به شعر شما گوش می‌دهند کیستند؟ هویت و ویژگی‌ها و خصوصیات آنها چیست؟

 

مردمی که به شب شعر من آمدند، عرب‌هایی بودند که دیگر خانه‌ای برای زندگی نداشتند. آمدند تا در کرانه‌های صدای من منزل کنند. عرب‌هایی که دیگر وطنی نداشتند که در سایه‌اش بنشینند. من در طول یک سال و نیم به آنها وطنی جایگزین دادم تا زیر درختانش بخوابند و در رودهایش استحمام کنند.

 

بله! شعر من وطنی جایگزین بود، اگرچه چند لحظه بیشتر نبود. از این رو، مردم واژه‌ها را همانند مشت خاک وطنشان به چنگ می‌گرفتند. فریاد می‌زدند، گریه می‌کردند و مثل گنجشک‌‌هایی که لانه‌هایشان را گم کرده‌اند، می‌لرزیدند. در گرسنگی و تشنگی و افسردگی شدیدی به سر می‌بردند، برای همین به شعرها هجوم آوردند تا گندم و انگور و انار بخورند و خودشان را در رود بزرگ شعر بیندازند.

 

شب شعر من در لندن، یک شب شعر توفانی و استثنایی بود. زیرا تمام شکنجه‌شدگان زمین را دور تا دور زخم مشترک عرب جمع کردم. آنها را دور شعرهایم نشاندم، برایشان آتش روشن کردم، قهوه عدنی لذیذ درست کردم، روی زانویم خواباندم و روی دوششان پتوی پشمی انداختم تا سرمای لندن آزارشان ندهد. برای آتش روشن کردن در لباس و رگ‌های مردم، نیاز به کبریت نداشتم، چون مردم آکنده از غم و اندوه و خشم بودند و کافی بود به آنها دست بزنی تا منفجر شوند.

 

علاوه بر عرب‌ها، انگلیسی، آسیایی، آفریقایی، دیپلمات، مستشرق و دانشگاهی هم آنجا بود. تجربه لندن به من نشان داد که حال جمهوری شعر خوب است و پرچم‌هایش هنوز در همه‌‌جا برافراشته است.

 

 

از همه ملیت‌های جامعه عرب به شب شعر شما در لندن روی آوردند. در آنجا با شعر کاری کردید که پادشاهان هم نمی‌توانستند بکنند. در این لحظات چه احساسی داشتید؟

 

قبلاً گفتم که من با شعرم، بیش از اتحادیه کشورهای عرب، عرب‌ها را متحد کردم. اگر مسئولان عرب نمی‌توانند تفاهم سیاسی و ایدئولوژیک و استراتژیک برقرار کنند، وظیفه اتحاد فرهنگی عرب را به شاعران واگذار کنند.

 

جشنواره مربد که عراق هر سال برگزار می‌کند، جشنواره اصیل در مراکش، کارتاژ در تونس و جرش در لندن، همگی جشنواره‌های فرهنگی موفقی هستند که نشان می‌دهند فرهنگ می‌تواند خرابکاری‌های سیاست را اصلاح کند. نشان می‌دهند  که عرب‌ها فطرتاً وحدت‌طلب هستند ولی فرمانروایانشان در اطراف آنها دیوارهای بلند برافراشته‌اند، سیم خاردار و پست بازرسی گذاشته‌اند و پرچم‌های ملوک‌الطوایفی نصب کرده‌اند.

 جهان عرب امروز در شرایط جدایی طلبی و پراکندگی وخیمی به سر می‌برد. فرهنگیان عرب باید اجزای پراکنده این میهن را به هم بچسبانند و آن را به اصل واحدش برگردانند.

 

 

در طول چهل سال گذشته در شعرتان، چه حقیقتی را دنبال می‌کردید؟ آیا به آن رسیدید؟ محتوا و ساختار آن چگونه بود؟ چگونه آن را با شعر بیان کردید؟

 

من دنبال انسان می‌گشتم، صرف نظر از رنگ چشم، جنسیت، ملیت، ثروت و فقر و موقعیت اجتماعی. هر شعری که روی سخنش با انسان نباشد و در انسان جاری نشود، شعری بیهوده و حاشیه‌ای است. محور این جهان، انسان است. او بزرگترین آرمانی است که باید به خاطر آن جنگید و نوشت.

 قهرمان اصلی همه آثار ادبی بزرگ جهان، از ایلیاد هومر و حماسه گیلگامش گرفته تا هزار و یک شب، ‌انسان بوده است. تمام این آثار جاویدان، داستان انسان را در جنگ و صلح، ترس و آرامش، مرگ و زندگی دوباره، عشق و دل‌شکستگی، قهرمانی و شهوت، ایمان و کفر و پیروزی و شکست روایت کرده‌اند.

 

بدون انسان، نه شعر هست و نه نثر، نه فلسفه، نه فکر، نه مجسمه، نه نقاشی، نه نمایش و نه هنرهای تجسمی. ماجرای همه هنرها، ماجرای انسان با زمین است، همانطور که دین، ماجرای انسان با آسمان است.

 

شاعر عرب همیشه در جست‌وجوی حقیقت بوده است. عنتره در شمشیرش به دنبال حقیقت بود. ابو فراس حمدانی در سوارکاری‌اش به دنبال حقیقت بود. متنبی در فلسفه و ابونواس در جام شرابش، حقیقت را جست‌وجو می‌کردند. پس حقیقت شعری، یکی نیست، بلکه چند حقیقت وجود دارد. هر شاعری حقیقت را به شکلی که با خودش سازگار است می‌سازد. حقیقت من این بود که خودم را در خدمت انسان عرب قرار دهم و با کمک شعر از شر کابوس‌های ترسناک عشقی، سیاسی و غصه‌های روانی و فرهنگی و اجتماعی که خردشان می‌کرد، خلاصشان کنم.

 

 

همیشه در شعر و نثر و نگرشتان از زندگی می‌خواستید زن عرب را از درون کوزه بیرون بیاورید. می‌خواستید روزنه‌ای از نور به سمت افق برایش باز کنید. آیا فکر می‌کنید موفق شده‌اید؟

 

خارج کردن زن از کوزه به اراده کسانی که در کوزه زندانی‌ شده‌اند، بستگی دارد. اگر بعضی از زن‌ها در کوزه‌شان احساس راحتی و خوشبختی می‌کنند، یک میلیون شاعر و ده میلیون شعر هم نمی‌توانند یکی از آنها را از بازداشتگاه تاریخ بیرون بیاروند. این خود زن است که اعلام انقلاب می‌کند و تمام کاری که شاعری مثل من می‌تواند انجام دهد،‌ این است که در شیپور بدمد و تشویق کند و در زندان‌ها سخنرانی کند اما اگر خود گنجشک‌‌ها نخواهند میله‌‌های زندان را بجوند و به سمت هوای آزاد پرواز کنند، سخنرانی خشک و خالی، یک گنجشک را هم نمی‌تواند آزاد کند.

 

کد خبر: 602

منبع: تسنیم

منتشرشده در گفتگو

هر وقت صحبت از اجراهاي خيريه شما به ميان آمد، ترجيح داديد توضيحي ارائه ندهيد و بيشتر در حوزه عمل، نگاهتان را به نياز اجتماعي جامعه ايراني در سال‌هاي اخير متجلي کنيد. پيش‌تر هم که در‌اين‌باره با هم صحبت کرده بوديم، به‌درستی، شعارزدگي را آسيب جدي جامعه ايراني در سال‌هاي اخير خوانديد و از پاسخ به سؤال مربوط به کنسرت‌هاي خيريه تا حد زيادي سر باز زديد. اين‌بار اما بگذاريد همه آنچه در اين سطور آمد، به‌ عنوان دلايلي براي سخن‌گفتن در نظر بگيريم. چرا فعاليت‌هاي خيريه شما تا اين حد زياد است و تا اين حد درباره آن کم صحبت مي‌کنيد؟

آنکه در اين مسير مي‌کوشد، همان کسي است که سعي کرده به ماهيت حقيقي هنر پي ببرد و اصلا اگر از نگاه حکماي بلند‌آوازه پارسي به ماجرا نگاه کنيد، تأثير هنر علاوه بر رسوخ در لايه‌هاي فکر و انديشگي و ارائه زيبايي و لطافت و ظرافت انساني، خاصيت‌ مبلغ‌گونه و فرهنگ‌سازانه نيز خواهد بود. من به‌عنوان فردي انساني در فرهنگي رشد کردم و باليدم که پيران و حکما معلمانش بودند. آنها نه از جنس مردان پرمدعا بودند و نه به زياده سخن مي‌گفتند. من نيز که برآمده از آن فرهنگ هستم، تمام آنچه در چنته دارم، گذاشتم تا کاري درخور نام ايران ارائه دهم. در آينده هم اگر فرصت و امکاني پيش رويم باشد، بي‌هيچ دريغي در همين مسير همچنان خواهم کوشيد اما بگذاريد به موضوع مطرح‌شده در سؤال شما هم بپردازم و ابراز تأسف کنم از اينکه با غم و اندوه بسيار، بخشي از جامعه ايران ارزش‌هاي اخلاقي و معنوي را به فراموشي سپرده و نه‌تنها درمورد کمک به همنوع بلکه در راستاي درک هم‌ميهن نيز گامي برنداشته و افت فاحشي داشته است. وضع امروز ما، نشأت‌گرفته از همين داشته فرهنگي است. از کوزه همان برون تراود که در اوست. يکي از انتقاداتي که من در حوزه‌هاي مختلف اجتماعي، فرهنگي و هنري آن را وارد مي‌دانم، نبود بسترهاي سيستماتيک براي انجام کارهاي مفيد در جامعه است. درست به‌همين‌خاطر هم هست که در اين جامعه، گاهي اوقات تک‌ستاره‌هايي از راه مي‌رسند و تمام سرمايه‌هاي مادي و معنوي‌شان را در طبق اخلاص مي‌گذارند و تا مي‌توانند، مي‌کوشنند اما بايد بپذيريم که اين افراد در جامعه امروزي خلاف جريان آب شنا مي‌کنند. تعدادشان معدود است و توانايي‌شان محدود.

 

چرا؟

بدون مراجعه به تاريخ معاصر ايران و در دورنگاهي بلند‌تر، بدون تحليل آنچه از روي‌کارآمدن صفويه تا به امروز بر اين ملک رفته است، هر نظري ارائه بدهيم از مقصد و مقصود دور است. من درباره بخش‌هاي ديگر صحبتي نمي‌کنم و دغدغه خودم را درباره موضوعات و معضلات هنري مطرح مي‌کنم. هنرمند عرصه موسيقي علاوه بر آنکه نيازمند به آموزش و تربيت موسيقايي و هنري است، در حوزه اخلاقي هم بايد تربيت شود. اگر اين‌طور نباشد، شما با شخصي مواجه مي‌شويد که او را هنرمند مي‌نامند و در حوزه فني هم مي‌شود به او نمرات فني بسيار بالايي داد اما وقتي صحبت اخلاق به ميان مي‌آيد، حرفي براي گفتن ندارد. چنين فردي که البته در بازه محدودي از زمان مي‌تواند بر سر زبان‌ها بيفتد اما دير يا زود صحنه ذهن آدميان از ياد او خالي مي‌شود.

 

چرا به مولانا در مقايسه با ديگر شاعران پارسي‌گوي تا اين اندازه علاقه‌مند هستيد؟

در سنين کودکي بود که با اين حکيم و عارف بلند‌آوازه آشنا شدم. از نگاه من نمي‌شود مولانا را فقط يک شاعر صرف دانست. او حکيمي جامع‌الاطراف است که نصايح و گفته‌هايش تا آن حد بااهميت بوده که جهان غرب با آن همه پيشرفت علمي و فني براي شناخت و تحليل آنچه او از قرن‌ها پيش از خود بر جاي گذاشته، کرسي دانشگاهي ايجاد کرده است. بدون دانستن تاريخ و فرهنگ عرفاني ايران‌زمين، آدمي فهم چنداني از منظور نظر مولانا نخواهد داشت و از اين اقيانوس پرآب، جز چند قطره‌اي هم برنخواهد گرفت. بگذاريد با مثالي که در دل يک مفهوم مدرن نهفته است، از اهميت او برايتان بگويم. صلح، انسان‌دوستي و تحمل نظر مخالف، از مفاهيمي هستند که در ادبيات مدرن مطرح شده‌اند و در سال‌هاي اخير هم دست‌کم در عرصه رسمي بر صدر نشسته‌اند. براي آنکه حکماي فارسي و اهميت ميراثي را که برايمان به جاي گذاشته‌اند، بيشتر و بهتر بشناسيم، کافي است به اشاراتي که من‌باب مثال مولانا در دو اثر ذي‌قيمتش، «مثنوي معنوي» و «ديوان کبير» از صلح داشته، توجه کنيم. انسان تراز از ديدگاه او اهل مخاصمه نيست، ديگري را مي‌پذيرد، اگر با او در اعتقادات گوناگون هم‌نظر نباشد، دست‌کم آستانه تحمل بالايي دارد. اهل شادي و طرب است. به غم پوچ بي‌معنا التفاتي ندارد. بسياري از انديشمندان ديگرمان هم همين‌گونه‌اند. بوعلي سينا، بايزيد، ابوريحان بيروني و بسياري ديگر از نام‌ها متأسفانه در ميان خودمان هم ناشناخته مانده‌اند و اگر شناختي هم از برخي از آنان داريم، يک‌بعدي است و نمي‌تواند معرف تمام آموزه‌ها و وجوه ارزنده و قابل تأمل شخصيت آنها باشد. انسان و شأنيتي که فرد و جامعه انساني دارند، در آثار برجاي‌مانده از اين بزرگان موج مي‌زند. مولانا به‌عنوان يکي از شاخص‌ترين اين چهره‌ها در «مثنوي معنوي» مدام بر اين مفاهيم تأکيد دارد؛ آن هم با زباني که براي بسياري قابل فهم است. شما به همان داستان موسي و شبان توجه کنيد. ببينيد او که افسار سخن را به زيبايي در دست گرفته، چطور از انسان سخن مي‌گويد؟ او با دقتي کم‌نظير يک سناريو طراحي مي‌کند و خدا، چوپان و موسي را در جاي خودشان قرار مي‌دهد. مکالمه که درمي‌گيرد، مولانا خداوند را به‌عنوان قاضي ميان موسي (سمبل پيامبران) و چوپان (سمبل انسان) قرار مي‌دهد. بعد از سخن‌هاي بسيار، خدا روي به سوي موسي مي‌تاباند و مي‌فرمايد، ‌اي موسي با چوپان بر سبيل درست رفتار نکردي. از همين جا به بعد است که مفاهيم ژرف درباره علت خلقت، هدف و غايت آفرينش و فرجام کار آدميان به ميان مي‌آيد.

آزادي به‌عنوان يک مفهوم مدرن هم در همين قصه موسي و شبان گره‌گشاي ماجراست. مولانا مي‌گويد انسان آزاد است که عقيده‌اش را بيان کند و کسي اجازه ندارد مانع او در بيان اين عقيده شود. مژده مولانا در اين شعر، يک کلمه درخشان و مقدس است: آزادي؛ همان ارزشي که از جانب پروردگار عالميان به وديعه به انسان داده شد. حالا چه مي‌شود که با وجود چنين ميراث قابل‌اعتنايي، تاريخ ايران پر از سختي و مرارت مردمان اين سرزمين است؟ شايد بهتر باشد به دنبال عنصر مفقوده حافظه تاريخي بگرديم.

 

 

اگر بنا باشد از منظر آسيب‌شناسي به هنر و حتي ديگر بخش‌هاي جامعه ايراني نظر کنيد، پاشنه آشيل را بايد کدام قسمت از اين پيکره عجيب و شگفت‌انگيز دانست؟

فقدان نيروي متخصص؛ سر که بچرخانيد و به دورو‌برتان نگاه کنيد، بسياري از افراد را مي‌بينيد که در هيچ زمينه‌اي هيچ تخصصي ندارند. تجملات، زندگي بسياري از ما را دگرگون کرده است. در اين عرصه عده‌اي به دنبال به رخ‌کشيدن داشته‌هايشان براي ديگران هستند و بخشي ديگر از جامعه احساس سرخوردگي را صبح تا شب با خود يدک مي‌کشند و گمان مي‌کنند از گروه اول که فخرفروشي بي‌بنيان را در حق آنان روا کرده‌اند، عقب افتاده‌اند. کار و فعاليت نيروي انساني، تخصص و علم اندوزي، تلاش مجدانه و بسياري از ارزش‌هاي ديگر جوامع انساني، امروز ديگر در جامعه ما ارزش به حساب نمي‌آيند. تجمل در بسياري از موارد، جاي همه حقايق زندگي جمعي را گرفته است. مردماني که تا اين حد درگير ماديات شوند، آيا وقتي براي پرداختن به معنويات و تفکر پيرامون آن خواهند داشت؟ بايد مسير را عوض کرد و نگاهي هم به پشت سر داشت. ميراثي که بزرگان فرهنگي ما بر جاي گذاشته‌اند، بهترين راه و راهنماست. ايران ما از ثروت‌هاي فراوان مادي و معنوي لبريز است. اتحاد و حميت است که کارسازي مي‌کند و کوشش است که پيشرفت و اعتلا مي‌بخشد و افراد و جوامع آنان را در جايگاهي قرار مي‌دهد که مايه مباهات ديگر جوامع انساني است. عقل جمعي اگر جاي فردگرايي مطلق را بگيرد، اتفاقات خوبي را مي‌توانيم شاهد باشم. با تکيه بر آنچه از گذشته برايمان مانده و اميد و باورمندي به موقعيت‌هاي پيش‌رو و البته توانمندي خودمان، حتما مي‌شود کاري کارستان کرد.

 

شما جزء معدود خوانندگان موسيقي ايراني هستيد که آفرينش مفاهيم و شيوه‌هاي نو در بسياري از کارهايتان به چشم مي‌خورد. انگار از همان ابتدا در يک قالب‌ماندن، خواست قلبي شما نبوده است. پيش‌تر برايم گفته بوديد در روزگاري که خواندن شعر مولانا مرسوم نبود و وقتي شهرام ناظري فقط 25 سال داشت، رو سر بنه به بالين خوانده شد. چطور به اين مواجهه متفاوت با شعر رسيديد؟

آدمي نمي‌تواند منکر تأثير حافظه شنيداري‌اش باشد اما از همان موقعي که آموختن رديف موسيقي ايراني از يک‌سو و فراگيري مقام‌هاي مختلف را از‌سوي‌ديگر، آغاز کردم، برداشت حسي‌ام براي من در اولويت بود. اتفاقا به اثر خوبي اشاره کرديد. رو سر بنه به بالين، آوازي را مطرح کرد که خواندنش قبل‌تر چندان مرسوم نبود؛ البته از پيش فکرشده هم نبود و در مفهوم دقيق کلمه در يک آن به وجود آمد. من در موسيقي، نگاهي شهودي دارم. همان موقع هم حرکت در اين مسير را دوست داشتم و سعي مي‌کردم تا حد امکان، محدوديت‌ها را با شناخت و تأمل درباره چيستي وجودي‌شان کنار بزنم. خاصه در مورد مولانا که ابعاد سوررئاليستي موجود در اشعارش هميشه برايم مغتنم بوده، کوشيدم تا شناختم را آن‌قدر بالا ببرم که مفاهيم موجود در غزل کشف‌نشده باقي نماند. درباره بخش اول پرسشتان هم که نکته قابل اعتنايي است و مي‌تواند زمينه‌ساز تنوع در آواز ايراني باشد. به آنچه خودم آزموده‌ام، مي‌پردازم. فرهنگي که از آن برآمده بودم و شناخت اسطوره، حماسه و عرفان در بستري يکپارچه که اول‌بار با خواندن ميراث مکتوب بر جاي مانده از بزرگان کرد در ذهنم جاگير شد، موقعيتي پيش‌رويم قرار داد که بيش و پيش از رديف دستگاهي، موسيقي نواحي را مدنظر خود کنم.

 

البته آن‌طور که مي‌دانيم شما شاگرد اول اولين کنکور موسيقي آوازي بوديد و جايزه معتبر اين کنکور را هم از دو استاد رديف موسيقي دستگاهي زنده‌ياد نورعلي‌خان برومند و روانشاد دکتر داريوش صفوت دريافت کرديد.

در مقام تحصيل، تمام آنچه را داشتم براي آموختن مي‌گذاشتم اما تمرکزم بنا به آنچه پيش‌تر گفتم بر موسيقي قوم‌هاي مختلف ايران بود. از‌سوي‌ديگر، همنشيني با کلام مولانا و فردوسي هم لحن‌هايي را در اختيارم قرار داد که آن شيوه مرسوم تغزلي موجود در رديف موسيقي دستگاهي امکانش را فراهم نمي‌کرد. هميشه بر اين نکته انگشت تأکيد گذاشته‌ام که شما وقتي از موسيقي نواحي و مقامي سخن مي‌گوييد، درواقع به يک منبع وسيع موسيقايي اشاره مي‌کنيد. لحن‌هاي حماسي، باستاني، عرفاني، اسطوره‌اي، مناجات‌گونه، عاشقانه و... در اين موسيقي بسيار است. از‌سوي‌ديگر، برخلاف موسيقي رديفي دستگاهي که به‌عنوان يک الگو، چارچوبي کاملا معين و خط‌کشي‌شده و به نسبت غير‌منعطف دارد، در اين نوع از موسيقي، نفس‌ها و سکوت‌هايي هست که در مقام عنصر ملوديک، تفهيم شعر را تسهيل مي‌کنند. موسيقي رديفي دستگاهي اما موج، دندانه و فضا ندارد، اعجاز نفس در آن اهميت بالايي دارد و در گذر زمان، عناصر صوتي در آن صاف شده‌اند.

 

 

وقتي از موسيقي نواحي صحبت مي‌کنيد، ممکن است ذهن برخي از مخاطبان تنها به سمت موسيقي کردي کشيده شود. حسرت آنجاست که بسياري تجربه موسيقايي‌تان را با دو‌تار خراسان هنوز نشنيده‌اند؛ بنابراين شايد حق داشته باشند که آن‌طور فکر کنند. راهي که پيموده‌ايد تا به امروز شايد کمتر رهرويي را به خود ديده است و تعداد بسيار اندکي تصميم به حرکت در آن گرفته‌اند. دليل تقليد مرسومي را که در اين عرصه شکل گرفته است، نمي‌توان به سنت آموزشي اين نوع موسيقي نسبت دارد؟

البته اين هم بخشي از ماجراست اما خود من هرگاه قصد تدريس به شاگرداني که براي آموزش آواز نزد من مي‌آمدند را داشتم، بر اين نکته انگشت تأکيد مي‌گذاشتم که به منظور پيشبرد کارها، روشي را براي تدريس انتخاب مي‌کنم و لازم است شاگردان هم براي آشنايي با اين شيوه، تمريناتي متناسب انجام بدهند اما درعين‌حال بارها تکرار مي‌کردم که محصول قرارگرفتن در اين فضا نبايد تقليد به صرف باشد چون به راه و روش استادسالارانه علاقه‌مندي نداشتم تا حد امکان از شيوه کارگاهي استفاده کردم. از محدودکردن شاگرد خوشم نمي‌آمد. بعد از آنکه آموزش هنرجويان به پايان مي‌رسيد به آنها پيشنهاد مي‌کردم تا در کلاس ديگر استادان آواز هم حضور پيدا کنند چون باورم اين است که بودن در فضاهاي آموزشي مختلف در حوزه آواز توانايي ذهن را گسترش مي‌دهد و خلاقيت از همنشيني اين داشته‌هاي متنوع برمي‌خيزد و به محصول شگرف و ارزنده انساني مبدل مي‌شود. همين مسير هم هست که به هنرجو اين امکان را مي‌دهد که پس از پايان دوران آموزشي و هنگام پاي نهادن در ميدان تحقيق و تطبيق شيوه‌هاي مختلف آوازي، پس از مدتي بتواند امضاي خودش را پاي اثري که ارائه مي‌دهد، حک کند وگرنه شما با مردمي مواجه مي‌شويد که مخاطبان حرفه‌اي آواز نيستند و نمي‌توانند صداي فلان خواننده را از ديگر همکارش تشخيص دهند.

 

بگذاريد همين‌جا که به موسيقي نواحي و تأثيرش بر موسيقي رديفي دستگاهي اشاره کرديد، نظرتان را درباره کارهايي که اخيرا برخي از چهره‌هاي جوان در‌اين‌زمينه انجام داده‌اند، جويا شويم.  به نظر شما، آنچه امروز شاهدش هستيم با نام ديدگاه نوآورانه شما، همچنان قابليت نام‌گذاري به موسيقي نواحي را دارد؟

يک محقق فرانسوی به نام ژان دورينگ در تاريخ موسيقي ما کاري کرده که براي پاسخ گفتن به هر آنچه نام نوآوري رويش مي‌گذارند و تشخيص ميزان اصالت موجود در چنين تجربه‌هايي بايد از او ياد کرد. او شيفته موسيقي ايراني بود و در طلب آموختن اين موسيقي سال‌ها در ايران به زندگي‌کردن پرداخت. او تار، دو‌تار خراسان و تنبور را با صرف سال‌هايي از عمرش آموخت. روش براي آموختن اين سازها، زندگي در ميان مردماني بود که هر کدام از اين سازها در منطقه‌شان رواج داشت. بعدتر هم که به کشورش بازگشت، مقالات و مطالب بسيار تأثيرگذاري درباره موسيقي ايراني نوشت. همين چند خط از زندگي دورينگ کافي است تا به اهميت مواجهه درست با آموزش موسيقي و ارائه آن پي ببريم. اينکه شمای نوعي بدون داشتن بنيه موسيقايي کافي تنها سوداي انجام دادن کاري را داشته باشيد، بر‌اساس آنچه از زندگي دورينگ مطرح کردم، نوآوري نيست بلکه نام کامل دقيق و حقيقي آن، واردکردن ضربه و تخريب براي موسيقي ايراني است.

اگر برخي از ما امروز حسرت داشته‌هاي سه دهه يا چهار دهه پيش از اين را در موسيقي مي‌خوريم به‌خاطر نبود تنوع رنگي است؛ تنوعي که در آن سال‌ها لذت شنيدن آوازهاي گوناگون را براي مخاطبان عمومي موسيقي و البته براي مخاطبان خاص فراهم مي‌آورد و ما امروز از آن بي‌بهره‌ايم؛ البته در اينجا بايد بگويم که نبايد از ياد ببريم فرهنگ شنيداري سطح بالاي مخاطب اين امکان را پيش روي او قرار مي‌دهد که از پس درک مفاهيم پيچيده‌تر هم بربيايد. باوجوداين وقتي از موسيقي و سطح اثرگذاري‌اش سخن مي‌گوييم چون در حال توضيح هنر به‌عنوان يک رهاورد انساني هستيم، اجازه نداريم امکان برخورداري و تأثيرپذيري را فقط پيش‌روي خواص قرار دهيم و اين فرصت را تنها براي آن گروه اقليت مهيا کنيم. اثري که داراي اصالت و جذابيت قابل اعتناست، بي‌شک بر خواص و عوام تأثير مي‌گذارد و اصلا احتياجي نيست که پيش از خلقش شماي هنرمند، مخاطب را مدنظر قرار دهيد و به علايقش بينديشيد. اگر از آنچه به‌عنوان پيش‌زمينه درباره آن سخن گفتم بهره‌مند باشيد همچون غواصي هستيد که به اعماق اقيانوس مي‌رود و گوهري ذي‌قيمت را صيد مي‌کند، بعد از آن هم گوهر ارزنده را به کساني که بيرون از اقيانوس ايستاده‌اند، عرضه مي‌کند. زيبايي موجود در موسيقي داراي اصالت حتي براي کساني که امکان درک کامل آن را هم ندارند، ايجاد لذت مي‌کند و جذابيت مي‌آفريند.

 

حالا که صحبت از رنگ و طعم‌هاي مختلف موسيقايي در چهار دهه قبل شد، کمي تطبيقي‌تر به مقايسه فضاي حاکم بر آن روزگار در حوزه موسيقي با مجال و فرصتي که امروز براي موسيقي، اهالي و علاقه‌مندان آن وجود دارد، بپردازيد.

آن روزها در خانه هنرمندان به‌روي جوانان هنرجو باز بود. شما به‌عنوان جواني که عشق به موسيقي و فرهنگ در رگ و پي‌اش موج مي‌زند، ممکن نبود در زمان حيات هنرمندي بخواهيد او را ببينيد اما اين امکان براي شما فراهم نشود. همین همنشيني‌ها بود که به آدم‌ها وسعت ديد مي‌داد، راه‌هاي متعددي پيش روي آنها باز مي‌کرد و اين امکان را برايشان فراهم مي‌آورد که ميان گزينه‌هايي که در مقابل خود مي‌ديدند، به انتخاب دست بزنند. تأثير راه يافتن به محضر هنرمندان بزرگي چون تاج اصفهاني، عبادي، بهاري، کسائي، دوامي مغتنم و يگانه بود. در يک بازه زماني کوتاه براي مثال در يک ماه اين امکان وجود داشت که با چند تن از اين بزرگان بنشينيد و بياموزيد.

 

غير از مولانا، فردوسي هم ديگر شاعر پارسي‌گوي ما بود که پيش از شما هيچ خواننده شعر او را به‌صورت آوازي ارائه نداده بود. مواجهه کوتاه‌مدت و سطحي با شعر فردوسي هم همين را به انسان مي‌گويد. اشعاري با وزن و قافيه‌هاي خاص را که لحن حماسي در آنها فراوان است، چطور با اين ظرافت به‌صورت آوازي ارائه داديد؟

من دست‌کم دو دهه قبل از آنکه به‌طور رسمي کاري را از فردوسي بخوانم، سوداي چنين کاري را در سر داشتم و با بسياري از استادانم نيز در‌اين‌زمينه مشورت کردم. تاريخ را تا حدي که مجالش برايم فراهم بود، خوانده بودم و مي‌دانستم حماسه‌اي که بناست فردوسي درباره آن سخن بگويد با حماسه مستتر در اشعار مولانا تفاوت‌هاي زيادي دارد. درعين‌حال هرچه پيش‌تر رفتم ديدم که اين گنجينه جواهرات معنوي لبريز از عرفان است. در اينجا مرادم از کلمه عرفان، مقوله‌اي است بشري که جزء جدايي‌ناپذير اخلاق به حساب مي‌آيد پس نبايد راه را به اشتباه رفت و در همان مفهوم کليشه‌اي که بارها برايمان تکرارش کردند و انسان را به ياد خانقاه مي‌اندازد، گرفتار شد. اتفاقا اين جنس از عرفان دقيقا به منظور فروشکستن کليشه‌هاي رايج و موجود در ذهن آدميان پديدار شده است. در مورد شعر فردوسي بايد فرم روايي‌اش را هم مدنظر قرار داد. طولاني بودن اشعار هم محتاج مواجهه‌اي خاص براي استخراج آوازي منطبق با چنين ظرفي است. به سنت نقلي هم که توجه کنيد، در مي‌یابيد که چنين فرم‌هايي از همان سنت براي ما هنوز به يادگار مانده است. شاهنامه‌خواني هم به‌عنوان يک سنت ديرپا در سراسر ايران متداول بوده و همچنان هستند مناطقي که در آنها اين آيين به جاي آورده مي‌شود. من با چنين پيش‌زمينه‌اي با شعر فردوسي مواجه شدم و هر چه بيشتر او و انديشه‌اش را شناختم، علاقه‌ام به کار کردن روي اشعارش فزوني يافت؛ البته مخالفان بسيار بودند و صبر و حوصله در کنار تلاش و شناخت لازم بود.

 

 

آلبوم‌ها و آثار بسياري با صداي شهرام ناظري در حافظه شنيداري مردم ايران جاي خودشان را پيدا کرده‌ و به کارهايي پرخاطره در ميان مردم سرزمين ايران تبديل شده‌اند. در حوزه اجرايي هم همکاري با گروه چاووش، عارف، شيدا و حضور در کنار هنرمنداني همچون آقايان عليزاده و روانشاد مشکاتيان، به‌عنوان اتفاقات هنري قابل اعتنا در کارنامه شما شناخته مي‌شوند. باوجوداين هنوز پس از گذشت ساليان زياد، بسياری از علاقه‌مندان به موسيقي، ياد دو اجراي گروهي «دل شيدا» و استادان را گرامي مي‌دارند. رمز ماندگاري آن کارها از نظرگاه شهرام ناظري چيست؟

در آن بازه زماني، اين فرصت را داشتم که در گروه ارکستر پايور و گروه استادان با زنده‌ياد استاد فرامرز پايور همکاري داشته باشم. شايد اتفاقاتي که زمينه‌ساز برگزاري آن دو اجرا شد بخشی از ماندگاري آنها را موجب شده باشد. سال‌هاي زيادي از انقلاب نمي‌گذشت اما استادان بسياري بودند که بعد از عمري هنرمندي و هنرپروري و خلق آثار ماندگار در عرصه موسيقي خانه‌نشين شده بودند. حقوق ناچيز ماهانه آنها هم به‌کلي قطع شده بود. يکي از اين بزرگواران، استاد دوامي بود که در باغي در دماوند زندگي مي‌کرد اما به‌لحاظ معيشتي و کيفيت زندگي، واقعا در سختي و مشقت روزگار مي‌گذراند. آن وضع در برهه زماني که برايتان گفتم برای هنرمندان باتجربه و ارزنده دل و دماغي باقي نگذاشته بود تا کار موسيقي را پي بگيرند. باوجوداين انرژي، اصرار و اميد فراوان من و تشويق‌هاي استاد پايور کار خودش را کرد و گروه ما با حضور استاد جليل شهناز، علي‌اصغر بهاري، محمد اسماعيلي و محمد موسوي در کنار من و روانشاد پايور، دو شب کنسرت را به‌روي صحنه برد و بعد از آن دو شب در بسياري از کشورهاي اروپايي و شهرهاي مختلفي در کشور آمريکا، تور کنسرت استادان را برگزار کرديم. «دل شيدا» و «ليلي و مجنون» در امتداد همين همکاري و البته با تلاش و عشق بسيار شکل گرفت. آن اجراها روحي تازه‌اي به استادان داد که سال‌ها گوشه‌نشيني را به اجبار و بعد از آن با خواست شخصي انتخاب کرده بودند. بسياري از استادان بعد از حضور دوباره روي صحنه که از چند سال قبل تا آن روز اتفاق نيفتاده بود و اجراي برنامه براي مردم، با اشتياق و علاقه از اجرا‌ها لذت مي‌بردند و من امروز با يادآوري آن خاطرات از حضور کنار اين بزرگان احساس خوبي دارم؛ نه‌فقط به‌خاطر نفع اقتصادي معين و نه‌چندان زيادي که استادان با حضور در اجراها و تور کنسرت داشتند بلکه به‌دليل شادابي و خون تازه‌اي که در رگ هر کدام از آنها دوباره به جريان افتاده بود.

 

کد خبر: 427

منبع: روزنامه وقایع اتفاقیه

منتشرشده در گفتگو

مرتضی امیری اسفندقه معتقد است که برخی از سروده‌های اخوان، به مانند معجزه است. او می‌گوید: قالب نیمایی کشف اخوان نیست، او جسم شعر نیمایی را برای ما تشریح نکرد، جان خودش را در این قالب دمید.

 

مهدی اخوان ثالث در زمره شاعران پس از نیما و آنها که در جمع شاعران نیمایی می‌گنجند، نامی درخشان و نقشی بی‌بدیل دارد. اخوان هرچند مبدع شعر نیمایی نبود، اما راهی که او پیمود و مسیری که او هموار کرد، برای شاعران پس از او و ادبیات فارسی از اخوان به عنوان شاعری تأثیرگذار در ادبیات معاصر ایران ساخته است. به قول بهرام پروین گنابادی، اخوان راه شعر را گشود.

 

تاکنون مجموعه‌های متعددی از مهدی اخوان ثالث منتشر شده است، اما هفته گذشته به کوشش زرتشت اخوان ثالث، فرزند او، دیوان کامل سروده‌هایش منتشر شد؛ دیوانی پس از 27 سال که تلاش دارد تا سروده‌های اخوان را به درست‌ترین شکل در دسترس علاقه‌مندان به شعر نیمایی و ادبیات فارسی قرار دهد. امروز که 27 سال از درگذشت اخوان می‌گذرد، مخاطبان شعر او کم نشده‌اند و انتشار دیوان او به بهترین شکل ممکن، کمکی است به مخاطبات پر و پا قرص سروده‌ها و محبان به ادبیات فارسی تا متن او را بی‌کم و کاست در اختیار داشته باشند. خبرگزاری تسنیم، به همین مناسبت با مرتضی امیری اسفندقه، از شاعران و کارشناسان ادب فارسی به گفت‌وگو پرداخت. اسفندقه معتقد است که اخوان جان خود را بر کالبد شعر نیمایی دمید. او، برخی از سروده‌های اخوان را به مانند یک «معجزه» تشبیه کرد.

 

 

 آقای امیری اسفندقه، همانطور که اطلاع دارید، دیوان اخوان ثالث پس از 27 سال از سوی انتشارات زمستان به چاپ رسیده است. انتشار این دیوان چه کمکی به علاقه‌مندان به ادبیات فارسی می‌کند؛ با توجه به اینکه سروده‌های او کم و بیش منتشر شده‌اند و در دسترس قرار داشتند؟

 

در باب و باره کلیات اخوان نکته‌ای که دارم این است که باید و شاید که سپاسگزار بود از زرتشت اخوان ثالث؛ وارث به حق آثار علمی پدر بزرگوارش، امید شعر معاصر ایران، که یاد پدر اندر پدر اندر پدر ما بود و هست و خواهد بود؛ آئینه تاریخ ادبیات معاصر و آئینه تاریخ صحیح و صریح سیاست، هنر و اجتماع  از دهه 40 تا هم‌اینک با شعرهای رازناک و دقیق و رقیق. باید از زرتشت سپاسگزار بود که اجازه نداد که این آثار به فراموشی سپرده و در غبار زمان گم شود(از باب در دسترس بودن آثار او عرض می‌کنم و گرنه شعر اخوان، هیچ‌گاه از یاد نخواهد رفت تا شعر و زندگی هست). او به شیواترین شکل، به زیباترین شیوه و به دقیق‌ترین نمونه، به‌دور از هرگونه تحریف و دستبرد آنها را حفظ کرد تا هرگز شعر اخوان دیگر احتیاج به نسخه بدل و نسخه بغل نداشته باشد. این موردی است که باید سپاسگزار زرتشت بود؛ چرا که شعر اخوان را حفظ کرد. شعری که تاریخ ما را حفظ می‌کند. او حفظ کرد شعر اخوان را، شعری که ادبیات ما را حفظ می‌کند و شعری که در بزنگاه‌های عاطفی و عقلانی مراقب ما بوده و هست و خواهد بود؛ شعری سرشار از هویت و حیثیت. شعر امید ادبیات معاصر ایران، اخوان عزیز.

 

 

 ارزش کار اخوان در حوزه شعر نیمایی کجاست؟ پس از نیما شاعران بسیاری راه او را ادامه دادند و تلاش کردند تا خشتی بر این دیوار بیفزایند، اخوان در این میان برای میراث‌داران نیما چه گذاشت؟

 

اخوان در گستره شعر نیما اولین، بهترین و بزرگترین شاعر مکتب نیماست که توانسته شعر او را بشناسد و براساس آنچه که نیما گفته است، بهترین شعرهای پارسی را ارائه دهد. در کنار اخوان، ما فروغ را داریم. فروغ از یک منظر نیمایی‌تر از همه شاگردان مکتب نیماست. او از همه نیمایی‌تر و نوتر است، اما اخوان توانست یک معرفی کامل، نه فقط با تئوری و نظریه، بلکه با ارائه بهترین شعرهای نو نیمایی از نیما ارائه دهد. «آنگاه پس از تندر»، «نماز»، «ناگه غروب کدامین ستاره»، «کتیبه» و بسیاری شعرهای دیگر از اخوان، سندهای روشن، عزیز و ارجمندی از اوست. اخوان هم نیمایی عالی سرود و هم نیما را روشن معرفی کرد.

 

 

 

 به نظر شما کاری که اخوان در حوزه شعر نیمایی کرد، به مثابه کار کدام شاعر در حوزه شعر کلاسیک است؟ چندباری مقایسه‌هایی درباره شاعر یا شاعرانی در حوزه شعر نیمایی با حافظ صورت گرفته است. اگر بخواهیم کاری را که اخوان در این زمینه انجام داد، با شاعری در حوزه کلاسیک مقایسه کنیم، شما به کدام شاعر اشاره خواهید کرد؟

 

هیچ شاعری را نمی‌توان با حافظ مقایسه کرد. حافظ شاعر همه زمان‌ها در همه دوران‌هاست. هیچ شاعری با حافظ تا این دورانی که ما هستیم، قابل مقایسه نبوده است. ما پاسدار حرمت او هستیم. الان حافظ 800 و چند ساله است و در این مدت، هیچ شاعری را نه در حوزه شعر کلاسیک و نه در حوزه شعر نو، نمی‌توان با حافظ مقایسه کرد. مردمی که به این راحتی شاعران را با حافظ و فردوسی و بیدل و ... مقایسه می‌کنند، مردمی که شاعرانی را که صاحب متن نیستند با شاعرانی مقایسه می‌کنند که صاحب متن هستند، ظلمی است که بر خودشان روا می‌دارند؛ چرا که باید مراقب شاعرانی در زمانه خودشان و غیر آن باشند. فردوسی و حافظ شاعر معاصرند، اما عنصری و فرخی شاعر معاصر نیستند. خیلی از این شاعران، شاعر معاصر نیستند؛ حافظ شاعر معاصر است، حافظ هم نیمای ماست. اخوان نه خودش راضی است که با حافظ مقایسه شود و نه چنین ادعایی دارد که ما این کار را انجام می‌دهیم. انجام دادن این کار، هم اخوان را کوچک می‌کند و هم حافظ را.

 

اما اگر قرار باشد از میان شاعران، به یک شاعر اشاره کرد که اخوان به راستی در مکتب او بالیده، برآمده، امتحانش را به خوبی پس داده و درک و دریافت صحیحی از درک و درایت او داشته، بی‌تردید حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی است؛ از باب چند منظر می‌توان به او نگاه کرد و بهترین منظر روایت ایران توأم با یک صمیمیت، درد، شناخت و اعتقاد است. خیلی‌ها دم از ایران، ایران می‌زنند، اما اگر به ریشه‌شان نگاه کنید، می‌بینید که ایرانی نیستند، اما ایران ایران می‌گویند. شعرشان هم سرانجام ایرانی نیست. خون اخوان ریشه در این خاک و خون شعرش هم ریشه در خاک ادبیات پارسی داشت. شاعری بود با احترام به سنت، نوآور و نوگرا. رو به جلو داشت، جلو را می‌دید، با اینکه به پشت سر هم اگر می‌نگریست هیچ تحقیر و هیچ ترفندی در باب بزرگان ادب پارسی نداشت، برخلاف بعضی‌ها که وقتی می‌خواهند بگویند «نو چیست»، قادر نیستند و نمی‌توانند بگویند، می‌گویند «گذشته و سنت بد است». اگر می‌خواهیم نیما را معرفی کنیم، باید بگوییم که نیما کیست، نه اینکه بگوییم نیما، حافظ نیست.

 

اخوان در غزل، قطعه، رباعی و مستزاد کارهای خودش را انجام داده بود. نبوغ او در قالب نیمایی است. قالب نیمایی کشف اخوان نیست، کشف نیماست، اما اخوان این راه تازه ارائه داده شده را پیکوب و هموار و تابلوهای آن را نصب کرد و بهترین شعرها را در این قالب ارائه داد. او جسم شعر نیمایی را برای ما تشریح نکرد، جان خودش را در این قالب دمید.

 

 

 

یک سؤال ذوقی هم از خدمت شما بپرسم. شما از کدامیک از سروده‌های اخوان بیشترین لذت را برده‌اید؟

 

من از تمام سروده‌های او لذت بردم،‌ اما برخی از شعرهای او به معجزه شبیه است؛ تابلوهای بی‌نظیری است که نه بهترین شعر فارسی که در زمره بهترین شعرهای جهان است(این سخن بزرگان علم و ادب و هنر جهان معاصر است). مثل :

 

«اما نمی‌دانی چه شب‌هایی سحر کردم

بی‌آنکه یک‌دم مهربان باشند با هم پلک‌های من

در خلوت خواب گوارایی

و آن گاهگه شب‌ها که خوابم برد

هرگز نشد کاید بسویم هاله‌ای یا نیم‌تاجی گل

از روشنا گلگشت رؤیایی

در خواب‌های من ...»

 

این واقعاً یک معجزه است، یعنی دیگر شاعران از آوردن و سرودن چنین شعری عاجز هستند. چه کسی می‌تواند این‌چنین شعر بگوید. و همچنین شعر «نماز» او:

 

«باغ بود و دره چشم‌انداز پر مهتاب

ذات‌ها با سایه‌های خود هم اندازه

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب

چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب...»

 

یا «شهریار شهر سنگستان» او. اخوان شاعر شعر فارسی است. در شعر او اجتماع و سیاست، دو جزو لاینفکی هستند که همواره نقل و نقد می‌شوند. اخوان شاعری نیست که شعر برای خود، برای شخصیات و من خودش گفته و آن را به خدمت خویش گرفته باشد، او سمفونی من ندارد. اگر هم جایی در شعرهای اصیل و اساسی او با «من» برخورد کنید، این «من»، شمایید، آن «من» همه آنهایی هستند که شعر او را می‌خوانند، برخلاف خیلی‌ها که در واقع در شعر دنبال اثبات «من» و خودشان و طایفه و قبیله «من» هستند. اخوان اینگونه نبود، فروغ هم نبود. ضمن اینکه، اخوان پیرو چشم ‌بسته نیما نبود، او از خودش در این حوزه اجتهاد داشت، مانند اجتهادهایی که در حوزه زحاف داشت؛ منظور بحثی است در  زمینه عروض شعر نیمایی. اخوان منطبق با عروض نیمایی نبود، او منطبق با عروض اخوانی بود. زحاف اخوان با زحاف نیما در موسیقی بیرونی یکسان نیست.

 

اخوان اینک 88 ساله است و بسیاری از شعرهای او با توجه به تاریخ سرایش آنها، بیش از 50 سال عمر کرده‌اند و این شعرها و اخوان نخواهند مرد از این پس که زنده‌اند و تخم سخن را پراکنده‌اند و به قول بیدل عزیز: «به عالم نه مرد و زن مانده است/ همه رفته‌اند و سخن مانده است». یعنی همان که پیش از این‌ها شنیده‌ایم، «تنها صداست که می‌ماند». و به قول خود اخوان : «تنها خدا، خداست که می‌ماند».

 

کد خبر: 287

منبع: تسنیم

منتشرشده در گفتگو

 

نمی‌دانم او را چگونه توصیف کنم. شاعری که مخاطب دوستش دارد یا شاعری که مخاطبش را دوست دارد. البته که هر دوی این جمله ها درست است. مردی است که عاشق زندگی است، عاشق عشق است و عاشق مرگ. خودش می‌گوید اگر از من عاشق تر پیدا کردید نشانم بدهید. در روزی که بیش از همیشه عشق را با خود داشت رو در روی علیرضا آذر نشستم و به کلامش گوش دادم:

 

 

عاشق شدید؟

شروع عجیبی ست. تمام زندگی من با عشق گذشته. شاید درست تر بود اگر می‌پرسیدید که فارغ شدی یا نه. عشق در وهله اول اهمیت زندگی من است . خدا آن روزی را نیاورد که بدون عشق زندگی کنم.

 

 

استفاده از تمثیل به نوعی رواج فرهنگ است. شما در اشعارتان از تمثیل ها و تضمین های بسیاری استفاده می‌کنید. فکر می‌کنید شاعران امروز چقدر می‌توانند در رواج فرهنگ تاثیرگذار باشند؟

برایم بسیار جالب است که چنین سوالی پرسیدید و جالبتر پاسخی است که به شما می‌دهم. چون امروز برای اولین بار از مساله خواب هایم پرده برداری می‌کنم. هیچ پیش بینی از قبل برای شعر گفتن ندارم. شعرهایم مانند خواب دیدنم است. درخواب هم بسیار آشفته و پریشان هستم. نقاط تیره و تاریکی در کودکی من وجود دارد که امروزه در خواب های من نمود پیدا می‌کند و شبیه شعر می‌شود. هیچگاه به نیت ترویج فرهنگ شعر نگفته ام. چراکه ضرب المثل ها و تضامین که همان شعر مادر است، سینه به سینه نقل می‌شود. من باید بفهمم که کدامیک به نفع شعر من است و در کجا می‌نشیند. مثلا در شعری که در اواخر آن بیت «هرکس بد ما به خلق گوید...» آمده یک شعر تضمین شده است. من برای یک دکمه کت ندوختم. این شعر از ابتدا تا انتها اتفاق افتاده و این بیت برای تضمین در لحظه به ذهنم خطور کرده و به خدمت شعر درآمده است. از طرفی هم بد نیست که این مثل ها در دنیای مدرنیته امروز که همه چیز درحال فراموش شدن است، در شعرها باقی بماند.

در خصوص تضمین هم به عنوان مثال بگویم که شعر تومور یک تمام شده بود و قصد اجرای دکلمه آن را نیز نداشتم. درحال خواندن کتاب محمدعلی بهمنی بودم  و ضرب‌آهنگ شعر خودم را نیز در ذهن داشتم. «با همه بی سروسامانی ام، باز به دنبال پریشانی ام»، در ذهنم آمد که ضرب این شعر با ضرب شعر من برابر است. تومور یک برای شعر نوشته شده و شعر مخاطب من است. در این حالت من تومور یک را به مخمس تضمینی تبدیل کردم و یا در شعر دیگری که تضمینی به حافظ داشتم.

 

 

من فکر می‌کنم یکی از نقاط قوت «لحد» تضمینی بود که به شعر اثرانگشت خودتان داشتید.

بله. خاطرم هست مرحوم استاد اسحاقی به من می‌گفتند که اگر نمی‌توانی یک پرده بالاتر از شاعر مرجع بزنی، اصلا تضمین نکن. من که نمی‌توانم بالاتر از محمدعلی بهمنی یا حافظ تضمین کنم. ولی سعی می‌کنم محوطه شعر خودم را به ساحت شعر حافظ نزدیک کنم تا بتوانم استفاده ای بهینه ببرم. بنابراین یک امتیاز برای شعر من محسوب می‌شود.

 

کمی در قضاوت کردن ها صبر پیشه کنیم

 

چرا مدار مربع دوبار دکلمه شد؟

همه دکلمه ها قرار است دوبار بازخوانی شود. آن هم به این دلیل که آلبوم صوتی از دکلمه ها در راه است و به زودی در اختیار مخاطبان قرار خواهد گرفت. تمام قطعه ها به همراه سه قطعه جدید بازخوانی می‌شود. مدار مربع را آزمایشی انجام دادیم که محمد رشیدیان در ورژن دوم معجزه کرد. بهرحال امیدواریم برای عرضه در نمایشگاه کتاب در اردیبهشت ماه آماده شود.

 

 

کتاب جدیدی هم در راه است؟

خیر. نمایشگاه کتاب 97 دو کتاب جدید خواهم داشت.

 

 

نمایشگاه 94 هم دوکتاب باهم منتشر کردید.

بله. چون می‌خواهم مخاطبم از دنیای ترانه و هم از دنیای کلاسیک دور نماند. به همین دلیل یک ترانه و یک کلاسیک منتشر کردم. خدا را چه دیدید. شاید مجموعه شعرهای سپیدم را نیز منتشر کردم و با سه کتاب در نمایشگاه حاضر شدم.

 

 

از آن جاییکه شما هم دنیای شاعری و هم دنیای ترانه را تجربه کردید، تفاوت شاعر و ترانه سرا را در چه می‌ بینید؟ چراکه هر محاوره نویسی ترانه سرا نیست و هر غزل سرایی شاعر.

 هرکسی که می‌تواند محاوره بنویسد نمی‌تواند کسب درآمد کند. آرین داودی یکی از بهترین محاوره نویس های کشور است، اما نمی‌توان روی ترانه هایش موسیقی سوار کرد. ترانه نویسی زبانی سهل و ممتنع است. زبانی است که ورودی آن باید برای مخاطب عام قابل فهم باشد. اواسط کار مخاطب را به چالش بکشد و بعد دوباره در ترجیع بند مخاطب را همراه کند. اگر قرار باشد ثقل شعر کلاسیک را بر روی ترانه سوار کنیم، کار بسیار سخت می‌شود و اصولا مخاطب پسند نیست. به نظر من مخاطب ترانه مانند مخاطب حوزه نمایش درجه بندی های مختلفی را از لحاظ کیفی می‌پسندد. مثلا ترانه های مبتذل داریم که اسم نمی‌برم. بعد از آن زبان ترانه کمی پیچیده تر می‌شود مانند اشعار مهدی ایوبی یا امیرحسین کاکایی. سپس ترانه حالت سنگین تر و ملی تری به خود می‌گیرد. ترانه افرادی چون افشین یداللهی و عبدالجبار کاکایی از این دست است. پس از آن خیال انگیزی ترانه بیشتر می‌شود که چیزی شبیه به ترانه های روزبه بمانی است که گاهی هم به شعر تنه می‌زند. من اگر از کلاسیک به محاوره حمله کردم سعی کردم ترانه هایم سهل و ممتنع بودن را رعایت کند، تا حدودی مخاطب پسند باشد و آبروی من شاعر را حفظ کند.

 

 

بی پرده تر صحبت کنیم. حرف ها و صحبت هایی پشت سر شما وجود دارد که شاید خودتان هم شنیده باشید. جملاتی مانند اینکه علیرضا آذر به شدت در حال تکراری شدن است، علیرضا آذر شاعر فیسبوکی است، علیرضا آذر از خواننده هایی که ابتدای دکلمه ها را اجرا می‌کنند پول می‌گیرد و... . چه صحبتهایی در مورد آن ها دارید؟

 

خیلی چیزها. ای کاش این گفتگو مدتها پیش انجام می‌شد تا بدانم که از طریق دکلمه هم می‌توان کسب درآمد کرد. این پیشنهاد من به میلاد بابایی بود که ابتدای دکلمه ها را اجرا کند. من از میلاد بابایی نه برای دکلمه بلکه برای شعری به نام «نیلوفر» که به سفارش خود میلاد سروده شد 500 هزار تومان پول گرفتم. این اولین و آخرین پولی بود که من دریافت کردم. اما تاکنون پولی بابت خوانش ها از هیچ خواننده ای دریافت نکردم. اما از طریق ترانه بله. مانند همه ترانه سرایان از این راه کسب درآمد می‌کنم. من از صداهایی که برای خوانش به دستم می‌رسد یکی را انتخاب و چند تراک را با وی کار می‌کنم.

در مورد تکراری شدن  باید بگویم محمدرضا نیکفر تهیه کننده و مدیر برنامه های من و حق امتیاز دکلمه های من مربوط به کمپانی مزو و شخص نیکفر است. اما اگر در مورد متنیت کار به تکرار افتاده باشم باید مخاطبانم نظر دهند. سعی من بر این بوده که در هر دکلمه حرف جدیدی برای گفتن داشته باشم. شعر، از مصرع و واژه، مصرع و بیت تشکیل شده. من نمی‌توانم در این قانون دخل و تصرف کنم. اگر بیتی به من الهام شود، یعنی آمده که باشد. هرگز چیزی که آمده را پس نمی‌زنم.

در مورد شاعر فیسبوکی هم باید بگویم که بله. فیسبوک مرا معرفی کرد. راهکار دیگری هم جز این وجود نداشت. من انتخاب شدم. ذهنیتی پشت دکلمه تومور یک وجود نداشت. تومور یک خیلی دلی و اتفاقی ضبط و در فیسبوک منتشر شد. پس از بارها به اشتراک گذاشتن توسط مردم، به لطف خدا مورد اقبال عمومی قرار گرفت و این کار تا امروز ادامه پیدا کرد. از عبارت شاعر فیسبوکی ناراحت نمی‌شوم همانطور که از شنیدن ناسزاهای دیگر ناراحتی به خود راه نمی‌دهم. اما ای کاش کمی در قضاوت کردن ها صبر پیشه کنیم. موزیک، تریبون و شعر در اختیار همه شاعران قرار دارد. مگر من کمپین یا گروهی تشکیل دادم تا بگویم فقط من و شعرم را ببینید؟ من هم مانند دیگران کار خودم را می‌کنم. هنوز هم مخاطب 50 درصد شعرهای خودم، خودم هستم. به هرحال در کنار تشویق های فراوان این گوشه کنایه ها را نیز به جان می‌خرم.

 

 

یکی دیگر از صحبت هایی که بیش از همیشه وجود دارد این است که علیرضا آذر مدام درگیر دیده شدن و مطرح کردن خود است. حتی اگر جلسه شعری نداشته باشد سعی می‌کند با گرفتن جشن امضاهای گوناگون این خلا را پر کند.

(با تاسف می‌خندد!) اولین جشن امضای زندگی من بعد از انتشار چهار کتاب بود که مدیر نشر نیماژ آن را برگزار کرد. به شخصه به خاطر خلقیات روحی ام به شدت انسان انزواطلبی هستم و اتفاقا از دیده شدن و در چشم مردم بودن دوری می‌کنم. خوب است که مردم بدانند جشن امضا هیچ ربطی به شاعر ندارد. انتشارات است که برای شاعر تصمیم می‌گیرد. شرایط را مهیا، مراسم را برگزار و کتاب را ارسال می‌کند. من شاعر هیچ نقشی در گرفتن جشن امضا ندارم.

 

غم من اصالت من است

 

چرا جلسه شعرانه تعطیل شد؟

یکی از دلایلی که شعرانه را تعطیل کردم همین انزواطلبی بود. من بعد از خانه خودم تنها جایی که در آن راحت هستم استودیوی کارم است. « تا خودم با همه خود باشم و تنهایی خودم». شعرانه ملزم به حضور من در جمع بود که دیگر نمی‌توانستم ادامه دهم. علاوه بر آن عدم همکاری فرهنگسرا با شرایط ما بود. توصیه هایی که در خصوص جلسه، شاعران و شعرها داشتند که واقعا به علی آذر مربوط نمی‌شد. شاید در سال 96 با شرایط جدید، شعرانه 2 دوباره شروع به کار کند.

 

 

چرا علیرضا آذر اینقدر غمگین است؟

غم من اصالت من است. 50 درصد این قضیه به ژنتیک من برمی‌گردد. مادر من بسیار انسان غمگینی است و خواهر من ده ها برابر غمگین تر از من است. 50 درصد دیگر به نداشته هایی برمی‌گردد که برایش غصه می‌خورم. عمری که به سرعت می‌گذرد. چرا من باید با دیدن شادترین لحظه های زندگی ام گریه کنم؟ قلم من اگر سیاه و خاکستری است به درونیات من بر می‌گردد. قلم من انتسابی نیست. به غیر از تومور دو من شادترین کارهایم را برای دکلمه کردن انتخاب می‌کنم. تومور دو شعری بود که در دو ساعت نوشته بود و عینا اتفاق افتاده بود.

 

 

می‌توانیم بگوییم که دکلمه تومور دو را از دیگر دکلمه هایتان بیشتر دوست دارید؟

خیر. «تومور یک» عزیزترین دکلمه من است. بعد از آن اثر انگشت را بسیار دوست دارم. تومور دو در مرحله سه و چهار قرار می‌گیرد و هم مرگ که لااقل امروز دیگر برایم اهمیت سابق را ندارد در رده های آخر قرار دارد.

 

 

در ابتدای گفتگو به خواب ها و شعرهایتان اشاره کردید. می‌توانید بیشتر برایمان توضیح دهید؟

خواب دیدن به نوعی برای من شعر گفتن است. در یک شب چند خواب مختلف می‌بینم. حادثه، عروسی، پرواز و... که به شدت نسبت به آن فوبیا دارم. خواب های آشفته و لقمه لقمه. در شعر هم مرگ این اتفاق افتاد. بخشی از این شعر اتفاق افتاده و بخشی به آرزوها و بخشی به حوادث پیش بینی نشده برمی‌گردد. تومور دو قطع به یقین تماما خودنویسی است. حتی یک بیت از این شعر دروغ نیست. تمام چیزهایی که در این شعر وجود دارد از هستی من آمده و من بدون تومور دو علیرضا نیستم. عنصر خیال انگیزی بخش اعظمی از هر شعر است. سه مورد از اشعار من که خیال انگیزی در آن هیچ نقشی نداشته «تومور دو»، «اتاق» و «اثرانگشت» است. با اینکه برای شنونده عناصر خیال بیش از همیشه به چشم می‌آید، اما باید اعتراف کنم که برای شاعر این آثار، خیال انگیزی اتفاق نیفتاده است. این سه شعر مشاهدات من هستند.

اما اثر انگشت؛(پس از مکثی نسبتا طولانی)میلاد من برای پدر و مادرم انتظاری هشت ساله را به دنبال داشت. هر نوزاد آینه تمام نمای آرزوهای پدرومادر، پس از ازدواج آینه تمام نمای آرزوهای همسر و پس از آن آینه تمام نمای آرزوهای فرزند است تا لحظه ای که زمان رفتن برسد. منی که سر از دامان مادر برداشتم و سر به دامان همسر گذاشتم، چه فاصله زمانی را طی کردم؟ چه زمانی لحظه استارت زندگی من است؟ پس کی خودم باشم و آقای خودم؟ من در زندگی ام برهه ای به نام جوانی را تجربه نکردم. این سوالی است که من از هستی علیرضا آذر داشتم. در اثرانگشت پرسیدم که علیرضا پس کی قرار است برای خودت زندگی کنی؟ این سوالات وقتی در برابر چیستی شعر قرار می‌گیرد ماحصل آن یک چیز خیال انگیز است که خیال دیگران را در تصرف خودش قرار می‌دهد. در صورتیکه من بسیار واقع گرایانه به این شعر نگاه کردم.

 

 

اما تاثیر بسیار زیادی بر روی مخاطبان تان داشته است.

بسیار خرسندم که به عنوان (شاید) شاعر، در برهه ای از زمان تاثیری روی یک مخاطب داشته ام. اگر در صد سال آینده یک مصرع از علیرضا آذر بماند، من کار خود را کرده ام. اگرچه به تمامیت ها علاقه دارم. با وجود مرارت ها و رنج های زیاد، علیرضا یا مخاطب نمی‌خواهد یا اگر بخواهد مخاطب عام جامعه را می‌خواهد.

 

عشق یعنی علیرضا آذر

 

بزرگترین چالش زندگی شما چه بوده؟

پسر من بعد از پنج سال زندگی مشترک ما به دنیا آمد. دوره ای که نبود و فرزندی نداشتم، بزرگترین چالش زندگی من بود.

 

 

فضای شعر گفتنتان چگونه است؟

غالبا بیت اول الهام می‌شود. سریع ذخیره می‌کنم. در منزل درحالیکه تلویزیون در حالت بی‌صدا قرار دارد و روی شبکه خبر است، در فضایی آرام، با تمرکز بالا به صورت دمر خوابیده و مشغول نوشتن می‌شوم.

 

 

تارنا؟

مدتی است با تارنا آشنا هستم. بسیار سایت خوبی است و معتقدم به زودی به یکی از سایت های مرجع کشور تبدیل می‌شود. اتفاقی است که برای ادبیات لازم است. ما مدافع حقوق زن، مرد، حیوانات و ... داریم. اما مدافع حقوق شاعران نداریم. امیدوارم با تارنا این اتفاق بی‌افتد. چراکه معتقدم «دنیا به شاعرها بدهکار است». از شما و از سوالات بی پرده تان هم سپاسگزارم.

 

 

و سوال آخر. «شعر یعنی تمام آدم ها، عشق یعنی علیرضا آذر»؟

این همان دکمه ای بود که برایش کت دوختم. این شعر در زمان خداحافظی من از انجمن شعر کرج به ذهنم رسید که عشق یعنی تمام آدم ها، شعر یعنی علیرضا آذر. در متن کتاب به اصل شعر وفادار ماندم. اما در دکلمه فکر کردم که خیلی ها از من شاعرتر هستند پس شاید گفتنش به نوعی از برج عاج نگاه کردن باشد. به همین دلیل باخود گفتم تو که همه عمرت با عشق زندگی کردی و شعر را هم از مردم داری پس: «شعر یعنی تمام آدم ها، عشق یعنی علیرضا آذر».

 

کد خبر: 254

منتشرشده در گفتگو

محمد علی بهمنی در کارگاه تخصصی شعر و ترانه گفت: از اشعار فاخر باید حمایت شود.

 

محمد علی بهمنی در کارگاه تخصصی شعر و ترانه با اشاره به شعرهای قرائت شده در نمایشگاه مطالبی درباره قالب دهی به اشعار در زمینه غزل و قصیده ارائه کرد و اظهار داشت: وقتی ما ترانه امروز را از زبان خود شاعر می‌شنویم، یک انرژی و نگاه مترقی‌تری از آنچه می‌شنویم در این کارها مشهود است، اما این امر بسیار مهم است که چرا این ترانه‌ها شنیده نمی‌شود.

 

وی گفت: ما درنسلی زندگی می‌کنیم که به علت شنیده نشدن اشعاردرجامعه امروزی وعدم بیان آنها، شاید نسل‌های آینده اطلاعات بیشتری از آنها داشته باشند، اما باید بدانیم که فعالیت پرشور و سروده شدن اشعار فاخر نیازمند حمایت است و نباید از آنها غافل شد.

 

استاد بهمنی ادامه داد: انتخاب عنوان مناسب برای شعر از سوی شاعر موجب جذب مخاطب بیشتر شده و حس زیباتری برای کسی که خریدار کتاب است را ایجاد خواهد کرد، از همین رو لازم است که شاعران در انتخاب عنوان دقت بیشتری داشته باشند.

 

وی اضافه کرد: اما ترانه درست برعکس شعر است و انتخاب واژگان باید محدود باشد، چون از دید مردم ممیزی می‌شود و باید در این بخش ترانه سرا ناگزیر است که یک سری از واژه ها را انتخاب نکند، چرا که شاید برخی از واژه ها برای جامعه مناسب نباشد.

 

این شاعر ادامه داد: خوانش و قرائت اشعار نیز، به شناخت موسیقی شعر و اجرای درست آن کمک شایانی می‌کند.

 

وی گفت: شناخت موسیقی شعر از سوی شاعر موجب ارتباط گیری بهتر مخاطب می‌شود و باید واژگانی که کنار هم چینش می‌شود  موسیقی درون کلمه داشته باشد، چون همین موضوع فهم بیشتر شعر را به دنبال خواهد داشت.

 

وی تصریح کرد: خوشبختانه استعدادهای شعری بسیاری در کشور وجود دارد، اما شعرهای خوب در کشور کمتر شنیده می‌شود و باید چرایی این موضوع را پیدا کرد.

 

بهمنی اضافه کرد: شعرهای خوب نه تنها در اراک بلکه در دورترین نقاط کشور نیز وجود دارد و فرزندان شعری در مناطق مختلف سروده می‌شود، اما مشکل اینجاست که این شعرها شنیده نمی‌شود، اما این امر دلیل برعدم ماندگاری آن نمی‌شود.

 

استاد بهمنی گفت: موضوع مهم در شاعری ، خواندن آن است چون این امر درست نیست که شعری خوانده شود و بنا به دلایلی بخش هایی از آن تغییر یا حذف شود و اگر قرار است این اتفاق رخ دهد همان بهتر که خوانده نشود، چرا که شعر از حالت اولیه خود که سروده شاعر است خارج می شود.

 

وی ادامه داد: شاعرانی که هم اکنون در مناطق مختلف مشغول به فعالیت هستند، در واقع میراث دار این رشته هستند و قطعا فعالیت آنها در این عرصه مطلوب بوده و آثاری فاخری از سوی آنها خلق خواهد شد.

 

در پایان این برنامه، مراسم جشن رونمایی از کتاب «مجموعه شعر آیینی بی نوا نی» سروده فاطمه آل طاهر  با حضور استاد محمدعلی بهمنی و جمعی از علاقه‌مندان برگزار شد.

 

کد خبر:163

منبع: فارس

منتشرشده در گفتگو

 

ترانه سرای جوان ایرانی که در سالهای اخیر توانسته است طرفداران زیادی را به خود جلب کند برای اولین بار در گفتگوی ویژه با تارنا از دنیای ترانه های خودش گفت و به برسی واژه خیانت در شعرهای امروز پرداخت.

 

 سالومه قربانی در خصوص چگونه شاعر شدن خود گفت: از دوران دبستان شعر می‌گفتم و داستان می‌نوشتم. در مدرسه و منطقه برای داستان‌هایم برنده شدم. تا مدتی فقط برای خودم می‌نوشتم. بازی با کلمات به من احساس خوبی می‌داد و تا جایی پیش رفتم که در دانشگاه ادبیات خواندم و گرایشم هم نمایشنامه نویسی شد. ورود به کارگاه‌های یغما گلرویی و حسن علیشیری و تعریف های این عزیزان از ترانه هایم باعث شد بیشتر به نوشتن و کار با خواننده ای چون کاوه یغمایی ترغیب شوم. در ضمن ترانه گفتن روی ملودی یکی از اتفاق های خوبی بود که کاوه یغمایی من را به سمتش هدایت کرد.

 

وی در رابطه با حس عاشقانه ترانه هایش گفت: حسم فقط برای خودم است. از روی عشق نیست من فقط برای عشق خیالی ام ترانه می‌نویسم یا بهتر است بگویم حس ترانه هایم برای یک آدم واقعی نیست.

 

 

این ترانه سرای جوان در مورد اینکه شعر چه مقدار از زندگی اش را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد عنوان کرد: نیمه ی بیشتر زندگی ام شعر است. شاید نزدیک به 10 ساعت از شبانه روز را صرف شعرهایم می‌کنم. وقتی که برای ترانه هایم صرف می‌کنم شاید زمانی باشد که برایم زودگذر و حساس است و اینکه بخش بزرگی از آرامش حیاتم است که با آن زندگی می‌کنم و از آن لذت می‌برم. چیزی که می‌نوشتم را  یاد نگرفته بودم. زمانی که برای اولین بار ترانه ای نوشتم که از آن ایرادی گرفته نشد، فقط من بودم و قلم و کاغذ.

 

قربانی در پاسخ به این پرسش که آیا تا به حال برای اجرای آثارتان به مشکل برخورده اید یا خیر گفت: بله مشکل داشتم. کوچک ترین مشکلم این بود که برای کلمه "آغوش" و "بوسه" مجبورم کردند از واژه ی دیگری استفاده کنم و تمام حس ترانه را از شعرم گرفتند. این موضوع باعث شد بی پرواتر و عاشقانه تر بنویسم، چون چیزی را از ترانه ام گرفتند که دوستش داشتم. ترانه هایم زمانی از ارشاد مجوز گرفت که تغییرش دادند. اما احساس می‌کنم این حس، حس من نیست.

 

سالومه قربانی در رابطه با موضوعی چون خیانت که تم اصلی ترانه های امروز را تشکیل می‌دهد گفت: حداقل برای من این دلیل را دارد که فکر می‌کنم ما در شرایطی زندگی می‌کنیم که خیانت را به هر دلیلی کشته شدن محسوب نمی‌کنیم. خیانت برای ما حکم بازی یا تفریح دارد. شاید ترانه سرایی باید حرفی از درون جامعه باشد. به همین دلیل است که حرف جامعه را می‌نویسد و هر هنرمندی که اعتراض ها را می‌نویسد یا بازی می‌کند باید فریاد زخمی شدگان را به یک تصویر نا محسوس بدل کند.

 

وی در پایان اشعارش را در یک جمله توصیف کرد و گفت: تو،فقط تویی... این منم که جز من، تو را هم دارم.

 

کد خبر: 102

منتشرشده در گفتگو

 

اختصاصی تارنا- حمیدرضا شکارسری از اساتید شعر سپید این کشور است که سال های سال به پروراندن استعدادهای ناب در عرصه ادبیات همت گمارده و الحق و والانصاف که بسیار هم موفق بوده است. شکارسری امروزه به عنوان دبیر در فرهنگسراهای گوناگون حضور دارد و راه را برای شاعران جوان به خصوص سپید سراها هموار می‌کند. وی با وجود اینکه بارها و بارها به عنوان شاعر انقلابی همه جایزه ها را درو کرده و در فرهنگسراهای گوناگون برای استفاده از تجارب وی بر سر نامش دعواست هیچ گاه به خود مغرور نشده و در کمال تواضع برای پاسخگویی به سوالات ما در دفتر کارش میزبان ما شد. گفتگوی ما با استاد حمیدرضا شکارسری را از دست ندهید:

 

*استاد به عنوان اولین سوال بفرمایید که ویژگی های اصلی شعر سپید چیست؟

- فرم ها دائما در شعر تغییر می‌کنند. فرمالیست ها می‌گویند در هر دوره ای وجهی خاص غالب می‌شود. مدتی که از عمر آن فرم و قالب گذشت به نوعی خودکارگی می‌رسد. یعنی به جای اینکه وجه زیبایی شناسی داشته باشد به تدریج آن را از دست داده و وجه معنا شناسانه پیدا می‌کند. در حالیکه وجه زیبایی شناسانه هنر از وجه معناشناسی آن مهم تر است. پس فرم ها و قالب ها ثابت نمی‌ماند. بنابراین آنچه که ما تحت عنوان قالب های سنتی شعر فارسی و یا جذابیت آوایی، موسیقایی و چینش کلمات می‌شناسیم، همه در حوزه فرم و قالب می‌گنجد. یعنی در حکم بدایع لفظی هستند و در آرایه های صوری شعر محسوب می‌شوند که همه این ها مدام در حال تغییر هستند. اما در این میان تنها چیزی که ثابت می‌ماند مغز درونی شعرهاست حتی اگر فرم ها همیشه در حال تغییر باشند. مغز درونی شعر، حادثه ای نه در بیرون زبان، که حادثه ای در درونه‌ی زبان است و این به معنای نوعی هنجارشکنی در معناست. اینکه ما جهانی را ایجاد کنیم که به لحاظ منطق با جهان آشنای ما متفاوت باشد، به دست آوردن چنین منطقی و شکستن هنجارهای درونی یعنی اینکه ما به شعر دست پیدا کرده ایم. جان شعر، به فرم ها بستگی ندارد بلکه به این جهان تازه بستگی دارد که نه در صورت که در معنا اتفاق میفتد. شعر سپید، تلاشی برای حداکثر فاصله گیری از این فرم ها و قالب ها و نزدیک شدن به جان شعر است. در واقع نوعی فراواقعیت محسوب می‌شود که در حقیقت امری است که قابل وقوع نیست، اما شعر با منطق خودش آن را باورپذیر می‌کند که این از تخیل هنرمند سرچشمه می‌گیرد.

اما نکته ای که وجود دارد این است که با اینکه از سال های دور افرادی چون بانو شمس کسمایی، ابوالقاسم لاهوتی، تقی رفعت و... حضور داشتند، اگر ما نیما را پدر شعر فارسی فرض کنیم، اولین فاصله گیری از فرم ها و قالب ها را به طور آکادمیک و سیستماتیک به او نسبت می‌دهیم. این فاصله گیری از توازن، تقارن و موزونیتی که شعر سنتی دارد، آغازگر حقیقت برای رسیدن به شعر سپید است. شعر سپید را شعری می‌دانیم که بعد از گذر از شعر نیمایی به دست آمده است. شعر سپید شعری است فاقد وزن عروضی که می‌تواند مانند شاملوحاوی موسیقی کلام و یا می‌تواند فاقد جذابیت های آوایی باشد. یعنی شعری که نه تنها وزن و قافیه ندارد، بلکه از جذابیت های آوایی هم بی نصیب است که به آن حداکثر تلاش برای شعر سپید منثور می‌گوییم.

 

*با این وجود، چگونه یک نثر ادبی و یا حتی متن ادبی را از یک شعر سپید تمایز دهیم؟

- بر خلاف عقیده اکثریت مردم، هر چیزی که نوشته شد متن نیست. متن، اثر هنری است که موفق شده با یک قانون و منطق تازه خود را از جهان پیرامون جدا کند. همانطور که تابلوی نقاشی، فیلم سینمایی، رمان، داستان کوتاه، تئاتر، رقص و شعر هرکدام متن به حساب می‌آید. حال اگر شما به متنی برخورد کردید که فاقد مشخصات کلاسیک شعر فارسی بود و وزن و قافیه نداشت و از طرفی هم فاقد جذابیت های آوایی بود، با دونگاه می‌توان به آن نگاه کرد: یکی اینکه یا شعر سپید است و یا نثر ادبی و شاعرانه. چنانچه این متن برای شما جهانی غیر واقعی را پدید آورد که در واقعیت وقوع ناپذیر باشد، شعر است و اگر مانند گلستان سعدی قابل ترجمه، با جذابیت های آوایی آراسته و به جهانی قابل دسترسی رسیده بود که واقعیت ها را آراسته کرد، نثر شاعرانه یا نثر مسجل است.

 

 

*برای این دوره و نسل امروز بهتر است که نثر عامه پسند وجود داشته باشد یا ادبیات اصیل گذشته؟

- برای پاسخ به این سوال لازم است که این جمله معروف را بگویم که فهم چیست؟ فهم مقایسه دانستنی های جدید با دانستنی های قدیم است که اگر هیچ دانستنی از گذشته نداشته باشید نمی‌توانید به دانسته های جدید دست پیدا کنید و آن را بفهمید. فهم وقتی به دست می‌آید که دانش پیشین داشته باشید و دانش جدید را با آن مقایسه، تفاوت ها را تشخیص می‌دهید و به دانسته های جدید اضافه می‌کنید. بنابراین آفرینش جدید هرکسی که بخواهد هر هنری از جمله شعر را تجربه کند، بدون تکیه بر سنت(فهم پیشین) امکان پذیر نیست. تقریبا می‌توان گفت که همه آزاداندیشان معتقدند که متن ها ممکن است به سنت تبدیل شوند، اما همواره ظرفیت رویارویی و دریافت های جدید را دارند. مخاطبان در گذر زمان می‌توانند برداشت های گوناگونی از متن ها داشته باشند. ما هیچ‌گاه بی نیاز از سنت ادبی نیستیم. بنابراین توصیه من به شاعران جوان این است که سنت ادبی خود را بشناسند و تسلط نسبی به ادبیات سنتی گذشته داشته باشند. اینکه چه گفتند و چگونه گفتند از لزومات دانسته های اولیه شاعران جوان است. بعد از گذر از این مرحله است که برای خلق اثر جدید باید باادبیات جدید هم آشنا شویم. پس ابتدا سنت، سپس برای آفرینش و یادگیری ادبیات امروز لازم است. ادبیات به ما می‌گوید که معیارهای زیبایی شناسی شعر جدید چه تفاوتی با شعر سنتی کرده که در نتیجه آن است که شما با معیارهای جدید شعر آشنا می‌شوید.

 

*با توجه به مطالبی که گفته شد آیا در ادبیات و شعرگویی نیاز به الگوبرداری احساس می‌شود یا خیر؟

- الگو برداری مساله ای کاملا شخصی است. البته از کسی که تازه اول راه سرایش شعر است، انتظار نداریم که بر ادبیات سنتی گذشته تسلط کامل داشته باشد اما آشنایی با همین سنت ها در درازمدت باعث افزودن تجربه شاعر می‌شود. نکته مهمی که وجود دارد این است که نباید آفرینش را کانالیزه کرد. این کار موجب گرفتارشدن در یک فرم آشنا می‌شود. ما اساسا هنر را بر پایه بدعت می‌گذاریم. اگر یک نفر را الگوی خود قرار دهیم و پا جای پای وی بگذاریم، مثل این است که خود را در قالبهای از پیش تعیین شده ای قرار دهیم. حال آنکه بداعت فاصله گرفتن از الگوهایی است که شما را از خلق اثر جدید بازمی‌دارد که این خود به معنای بی اعتنایی به الگوهای ذهنی نیست.

شعر دینی در برزخ گرفتار شده است

 

 

 

*تعریف شعر دینی از نگاه حمیدرضا شکارسری چیست و تفاوت شعر آیینی و مذهبی را در چه می‌بینید؟

- متاسفانه امروزه از اصطلاح غلط شعر آیینی به جای شعر دینی استفاده می‌شود. آیین عبارت است از مناسک و اعمالی که در گفتمان های مختلف فکری به دلایل و ملاحظات کاملا مختلف انجام می‌شود. مثلا می‌توانید آیین ها را در گفتمان های ملی، سیاسی، ضد دینی و... جستجو کنید. تنها تعدادی از آیین ها که در گفتمان وحیانی معنا پیدا می‌کند، مناسک دینی است. وگرنه چهارشنبه سوری هم آیین است اما دینی نیست. چتری به نام آیین وجود دارد که دین زیرمجموعه آن است. شعر دینی بر آموزه های وحیانی تکیه دارد و تلاش می‌کند جهان را از نگاه دینی مورد تفسیر قرار دهد. شعر دینی خواه ناخواه فراخوان و تک صداست که مخاطب را به ارزش های دینی فرا می‌خواند. به نظر من شعر دینی در برزخ گرفتار است. چرا که شعر ذاتا محتوا گریز است و شعر دینی می‌خواهد محتواگرا باشد که این خود شعر دینی را دچار تناقص عجیبی کرده است.

به تعبیر من شعر دینی حاصل یک ایثار عاشقانه از سوی شاعر است. او به عمد دایره تخیل و شعر خود را تک معنایی می‌کند. به عنوان مثال شعر حافظ شعری است که هرکسی آن را بخواند برداشت شخصی خود را دارد. یکی از آن فال می‌گیرد. یکی می‌گوید دینی نیست و برعکس یکی میگوید عاشورایی است. بنابراین شاعر دینی با اینکه می‌داندممکن است چنین اتفاقی بیفتد، عمدا این محدودیت را ایجاد می‌کند. به همین دلیل از آن با تعبیر ایثار شاعرانه نام می‌برم.

شعر مذهبی و دینی هردو یکی است و هردو زیرمجموعه ای از شعر وسیعی به نام شعر آیینی است. برخی می‌گویند هر شعری که بر صفات خوب انسانی چون پاکدامنی، صداقت و... بپردازد شعر دینی محسوب می‌شود. من با این موضوع مخالفم. متفکران ادبیات دینی ما برای اینکه حوزه شمول ادبیات خود را وسیع کنند این سخنان را زیر مجموعه شعر خود می‌آورند. اما شرط اصلی شعر دینی نگاه به جهان و تفسیر جهان از منظری دینی و وحی باور است. از این منظر که خارج شوید، دیگر شعر دینی ندارید.

 

 

*جشنواره هایی چون جوان سوره یا دیگر جشنواره های ادبی تا چه حد می‌تواند در پیشرفت شاعران جوان موثر باشد؟

- این جشنواره ها هم ویژگی های مثبت و هم ویژگی های منفی دارد. جشنواره ها و کنگره های شعری ایجاد فضا می‌کنند و گفتمان به وجود می‌آورند. یعنی فضایی ایجاد می‌کنند که میتوانیم بگوییم فضای کشور ما فضایی ادبی است. ویژگی بعدی این است که این جشنواره ها برای برخی از شاعران جوانی که به هر دلیلی در جامعه ادبی شناخته شده نیستند، نتوانستند کتاب چاپ کنند و در ویترین ادبیات کشور باشند فرصت خوبی است تا اگر واقعا چیزی در چنته دارند را نشان دهند. جایزه هایی که این جشنواره ها به برندگان می‌دهند باعث تشویق شاعران جوان می‌شود و انگیزه سرایش را در آن ها بالا می‌برد. از سویی دیگر برخی از این جشنواره ها موضوعی اند و باعث می‌شود کسی که مثلا شعر عاشقانه یهتری می‌گوید، به راحتی در آن شرکت کند و این خود یک معضل به حساب می‌آید. چرا که شاعر قصد می‌کند شعری با موضوع خاص بگوید. پس ذهن خود را در همان موضوع محدود و به آموزه های پیشین تکیه می‌کند. به همین دلیل در میان این سفارش های ادبی به ندرت شاهد ماندگاری آثار شاعران هستیم.

از معضلات دیگر این جشنواره ها به وجود آمدن طیف شاعران کنگره ای و جشنواره ای است. شاعرانی که به دلیل اینکه بارها در این کنگره ها شرکت کردند به درجه ای از توانایی رسیده اند که می‌توان نام شاعران کنگره ای را بر روی آنان قرار داد. اینان راه را برای شاعران جدید و جوان تر می‌بندند. حال آنکه هدف اصلی بیشتر این جشنواره ها کشف استعدادهای جدید در عرصه ادبیات است.

 

*از روند شعر سپید بعد از دوره شاملو بگویید و اینکه آیا در زمانه ما کسی پیدا می‌شود که مانند این بزرگان شعر بگوید؟

- این بزرگان به عنوان نخبه های شعر فارسی در دهه هایی زندگی می‌کردند که مانند بعد از انقلاب تا کنون دچار تکثر شاعران نبودیم. به عنوان مثال در بازه 40-30 ساله سال های 20 تا 57 بزرگانی چون شاملو، فروغ فرخزاد، اخوان و... در گفتمان های مختلف زندگی کرده اند. در دوره ای شعرهای سیاسی و حزبی با نمادهای روشن وجود داشت. در دهه40 گروه های شعری و برخی از افراد چون احمدرضا احمدی بر نظریه های ادبی تکیه می‌کنند و از مسائل سیاسی پرهیز می‌کنند که صاحب موج نو نام می‌گیرند. در گفتمان های مختلف هم به لحاظ سیاسی و اجتماعی انتظار آفرینش های متفاوتی را داریم. گفتمان چاپ و نشر کتاب شعر در پیش از انقلاب با پس از انقلاب به خصوص در این دهه آخر با وجود حکومت عجیب رسانه ها کاملا متفاوت است. در زمان پیش از انقلاب شعر به شدت نخبه پرور است. شاملو، فروغ، اخوان، نیما، سپهری، در قله و باقی در دامنه هستند. ولی آیا ما پس از انقلاب نخبه شعری کم داریم؟ طبیعتا خیر و برجسته کردن و انتخاب چندنفر از بین آن ها کاری به شدت دشوار است. چون دچار تکثر هستیم.

 

 

با وجود کثرت شاعران، شاعر خوب کم داریم

 

 

*این تکثر به شعر و ادبیات امروز ضربه نمی‌زند؟

- خیر. چون پاسخ روزگار خودش را می‌دهد. شما نمی‌توانید از یک شاعر جوان با رده سنی 25-15 سال انتظار یک نگاه کل نگر مبتنی بر ارزش های کلی بازتاب داده شده در شعرش را داشته باشید. از طرفی هم نمی‌توان به او خرده گرفت که شعر نگو. پس این تکثر حاصل جامعه و زندگی امروز انسان ایرانی است و نمی‌توانید بگویید غلط است. چون ضرورت این نوع زندگی نوعی پاسخ به گفتمان است.

 

*چه اتفاقی افتاد که پس از سال ها شاعری به دنیای شعر نوجوان قدم گذاشتید و کتابی با عنوان &تلنگر باران& را منتشر کردید؟

- جریانی تحت عنوان جریان ساده نویسی و کوتاه نویسی جریانی است که در دو دهه گذشته آغاز شده و شکل گرفته است. عکس العمل فعال و هوشمندانه در برابر جریان های پیچیده سرایی در دهه 70 که عملا بجز خود شاعر هیچ مخاطبی نداشت. اگرچه این جریان های فکری توجیهات علمی خودشان را دارند، اما گروهی دیگر از شاعران در برابر این پیچیده نویسی، مبهم نویسی و معناستیزی که در دهه 70 وجود داشت، به نوعی ساده نویسی و کوتاه نویسی روی آوردند. من جزو چهره هایی بودم که این حرکت را پسندیدم و هرجایی توانستم آن را تبلیغ کردم. پس از مدتی به طور تصادفی با تعدادی از شاعران مطرح شعر نوجوان روبرو شدمو تعدادی شعر از مجموعه شعرهای سروده شده ام در تمام این سال ها را به این عزیزان سپردم و  آن ها نیز تعدادی را انتخاب کردند که به انتشار &تلنگر باران& انجامید.

 

*شعر نوجوان لزوما باید مخاطب نوجوان داشته باشد؟

- لزوما خیر. مانند بزرگسالان که به تماشای کارتون می‌نشینند، مخاطبان این شعرها هم می‌توانند بزرگسالان باشند. اما اگر فرض کنیم چیزی تحت عنوان مخاطب ویژه داشته باشیم، نوجوانان هستند. شعر نوجوان هم لزوما شاعر نوجوان ندارد. منطق نقد نو به ما می‌گوید که شما با اثر روبرو هستید نه نام شاعر. یک اثر فارغ از نام شاعر از نظر محتوا بررسی می‌شود که این شعر شعر نوجوان محسوب می‌شود یا خیر.

 

*استاد شما در اوقات فراغت چه می‌خوانید؟

- همه چیز. در درجه اول به سراغ برنامه هایم می‌روم. برخی از مطالعاتم به برنامه هایم مربوط است. اما به طور کلی دغدغه من نظریه های ادبی، آموزه های فلسفی تا حدی که بتوانم از آن در نقد ادبی بهره گیرم و خواندن شعرهای خوب از تمامی صنف و جریان ها اوقات فراغت مرا به خود اختصاص می‌دهد.

 

*چرا می‌گویند استاد شکارسری غزل دوست ندارد؟

- من از همین جا با صراحت اعلام می‌کنم که از غزل بد همانقدر بدم می‌آید که از شعر نوی بد و از غزل خوب همانقدر خوشم می‌آید که از شعر نوی خوب. متاسفانه در روزگار ما هم غزل خوب و هم شعر نوی خوب کم پیدا می‌شود.

 

ادبیات با برجستگی زبان همراه است

*بین غزلسرایان امروز چه کسانی بیشتر نظر شما را جلب کرده اند؟

- با توجه به کثرت شاعران و کم بودن غزلسراهای خوب می‌توانم از سیمین بهبهانی، به دلیل به روز بودن و استفاده از واژگان جدید نام ببرم. غزل های سال های دور علیرضا قزوه، عبدالجبار کاکایی به خاطر تلفیق شعر امروز با شیوه سنتی در عین نگاه داشتن غزل دیروز، مریم جعفری و فاضل نظری نیز غزلسراهای خوب امروز ما هستند. بین جوان تر ها نیز کاظم بهمنی و حامد عسکری را به دلیل بیت های دلنشین نمایان در اشعارشان می‌پسندم که همه این ها نظرات شخصی بنده است.

 

*با توجه به اینکه سال های سال است که شاعران زیادی پرورش داده اید چقدر در این راه از خودتان راضی هستید؟

- من کار خاصی انجام ندادم. این از شانس من بوده که دوستان خوبی پیدا کردم. دوستانی که هم غزلسراهای خوب و هم نو سراهای خوبی هستند. مثلا آقای اکبر معاذی که امروزه خودشان جلسه شعر دارند، 15-14 سال پیش که کار کانون ادبی خاوران را آغاز کردیم ساعت های متمادی با هم در این کانون به شور و مشورت می‌نشستیم. من به شخصه از دوستی با این عزیزان راضی هستم.

 

*به عنوان سوال آخر، تعریف حمیدرضا شکارسری از ادبیات چیست؟

- ادبیات با شگردهای خاص خود، انسان را از زبان روزمره فراتر می‌برد و تعریف و نام گذاری تازه ای از دنیا انجام می‌دهد. ادبیات با برجستگی زبان می‌آید. بنابراین آشنایی شاعران با مبانی زبانی ادبیات و نامنتظرگی بداعت یک اصل غیرقابل انکار است.

منتشرشده در گفتگو

اختصاصی تارنا- امید صباغ نو با داشتن تجربه ای حدود بیست سال در عرصه ادبیات و شعر کشور، امروزه به شاعری تبدیل شده که در قریب به 90 درصد محافل ادبی و افراد علاقمند به شعر شناخته شده و از محبوبیت بالایی برخوردار است و در بین شاعران مطرح امروز به دلیل تواضع و خوش اخلاقی زبانزد است. پس از ده سال حضور در عرصه شعر، اولین مجموعه خود را به چاپ رساند و امروز که یازده مجموعه شعر منتشر شده دارد، با دریایی از دردودل ها دعوت ما را قبول کرد تا در فضایی کاملا شاد و دوستانه به گفتگو بنشینیم:

 

با توجه به اینکه «عشق» نماد بارز شعر های شماست، به عنوان اولین سوال بفرمایید که آیا شکست عشقی در شاعر شدن تاثیر دارد؟

من مطمئنم که اگر این سوال را  از شاعران دیگر هم پرسیده باشید جواب های کاملا کلیشه ای گرفتید. درست است؟

 

*بله کاملا. به همین دلیل فکر کردم که اگر از شما بپرسم چنین جوابی نخواهم گرفت.

برای پاسخ دادن به چنین سوالی اول باید ببینیم که اساس شعر چست. به نظر من زمانی که شعر بدست بشر اختراع شد، قرار بود  مفاهیمی چون عشق، صلح، دوستی، رفاقت و مهربانی را گسترش دهد. وقتی می‌گوییم که شکست عشقی باعث شاعر شدن یک نفر می‌شود، در واقع قضیه ضد مهربانی مطرح می‌شود. یعنی اتفاقی غیر منتظره برای شاعر افتاده که  با توجه به پیشینه  و حساسیت هایی که در قشر هنرمند وجود دارد، شعر به سراغش آمده است. شعر خودش دو حالت دارد. می‌تواند حس لحظه ای خود شاعر باشد  یا  همذات پنداری و حرف دل فرد دیگری باشد که در شعر شاعر تبلور یافته است. شکست عشقی هم جزو اتفاق های غیر منتظره است که در هر دو حالت بالا قرار بگیرد صد در صد تاثیر گذار خواهد بود.

 

*شعر قالب خودش را انتخاب می‌کند یا شاعر قالب را؟

من به این معتقد نیستم که شاعر قالب را انتخاب می‌کند. گاهی اوقات حال شاعر مساعد شعر گفتن است. پس قلم را برداشته و شروع به نوشتن آنچه از درونش جوشیده است می‌کند. در این مسیر ممکن است به ترانه، غزل یا حتی سپید تبدیل شود. پس شعر خودش قالب را انتخاب می‌کند. در هر حال اگر شعر در ذات خودش شعر باشد فرقی ندارد که چه قالبی داشته باشد. چون ممکن است حسی در یک شعر سپید  باشد که هرگز امکان نمود آن در غزل وجود نداشته باشد.

 

*اشعار شما بیشتر جوششی هستند یا کوششی؟

دو حالت دارد. گاهی موضوع خاصی پیش می آید که شاعر مجاب شود در مورد آن شعر بگوید، در این حالت اندیشه بر احساس غالب می‌شود و این موضوع در قالب شعر  بیان می شود. اینجا بیشتر با شعر کوششی طرف خواهیم بود. اما جایی قضیه به احساس شاعر برمی‌گردد. آن قدری که شعر جوششی تاثیرگذار است شعر کوششی نیست. برخی دوستان شاعر وقتی شعر می‌خوانند، به دلیل تصنعی بودن، شعرشان به دل نمی‌نشیند. اگرچه ممکن است همه ی اصول اولیه را نیز رعایت کرده باشند.در اصل باید دردی را کشیده باشید تا بتوانید در شعر بیانش کنید. به قول دوست شاعرم حامد عسکری، شاعران امروز همه از روی دست یکدیگر عاشقی می‌کنند. هرکسی باید تجربه های خودش را بسراید . اگر کسی بخواهد خود را در چارچوب خاصی جا بدهد، قطعا جایی کم می‌آورد. ضمن اینکه همین موضوع باعث شده خیلی از شعرهای امروز  شبیه هم شده باشند.

 

*کما اینکه ممکن است همین قضیه باعث وفور شاعر در زمانه ما شده باشد.

قطعا همین گونه است. ما یک طبع شعر داریم و یک تب شعر. طبع شعر یعنی یک نفر ناخواسته شاعر شده و این به جوهره درونی آن شخص برمیگردد. تب شعر یعنی شخص  دلش می‌خواهد شاعر شود! چیزی که عملا تاثیرگذار نخواهد بود. هستند افرادی که یکسال یا دوسال است به شعر گفتن روی آورده اند و به ما مراجعه می‌کنند و می‌خواهند کتاب چاپ کنند. چون شهوت شهرت دارند. اما ما با این کار مخالفت می‌کنیم. چون پس از مدتی که کتاب چاپ شد، تازه می‌خواهند شروع به شناساندن خود به جامعه هنری کنند. شاعر اول باید مخاطب خودش را پیدا کند بعد به فکر چاپ کتاب باشد. چون در آن صورت اتفاقی نخواهد افتاد که اگر هم بیفتد مقطعی است و باعث کمرنگ شدن یا حذف آن شاعر در مدت زمان کوتاهی می‌شود.

 

 

 تب شهرت موجب متضرر شدن شاعران جوان شده

 

 

*این روزها ناشران کتاب های شعر بیش از حد زیاد شدند و به وضوح شاهد چاپ تعداد بیشماری از کتاب های شعری هستیم که از نظر ادبی و علمی مشکلات زیادی دارند. در این رابطه چه صحبتی دارید؟

امروزه بیشتر انتشاراتی ها به چاپخانه تبدیل شدند و تنها کاری که می‌کنند این است که کتاب را چاپ می‌کنند. در گذشته وظیفه انتشارات این بود که اثر را از مولف می‌گرفت و بر اساس شناختی که روی مولف یا اثر داشت چاپ آن را قبول و پس از انتشار آن را معرفی و توزیع می‌کرد. متاسفانه امروزه ناشران از تب شعری که به در اجتماع وجود دارد نهایت استفاده را می‌برند. البته ناشر با ناشر فرق دارد. یک دسته از این ناشران به این موضوع فکر نمی‌کنند که ممکن است این اتفاق آفت باشد و در آینده مولف های خوب و شناخته شده ی خود را از دست بدهند. اگر من به عنوان مثال به نشرx کتاب بدهم، با تمام وجود راضی ام. چون انتشارات خوب و شناخته شده ای است. اما اگر انتشارات خوب نباشد و حتی اگر بخواهد با رضایت خودش کتاب را چاپ کند، عملا کتاب فدا می‌شود. چرا که انتشارات می‌خواهد از کنار اسم تو به شهرت برسد. تعدادی از انتشاراتی ها این موضوع را نادیده گرفتند و متضرر شدند. برخی دیگر از این انتشاراتی ها نشرهای زیرمجموعه هم دارند و کتاب های درجه دو به بعد را به آن جا منتقل می‌کنند. وقتی کتاب ها منتشر و مولف شناخته شد، آن اثر را به نشر اصلی انتقال می‌دهند. به همین دلیل است که می‌گویم مولف اول باید خود را تثبیت و بعد به فکر چاپ کتاب باشد. در این آشفته بازار نشر، تنها کسانی که سود می‌کنند بعضی ناشران منتظر وقت هستند و قشر ضعیفی که تب چاپ کتاب دارد، تنها هزینه می کنند و متضرر می‌شوند.

 

*شعر خوب چه ویژگی هایی دارد؟

استاد سلمانی همیشه می‌گوید اگر شعر خوب را داخل صندوق بگذارید و درش را قفل کنید و کلید آن را دور بیندازید، این شعر خودبه خود از جایی بیرون می‌آید و به دست مخاطب می‌رسد. ما با مخاطب خاص سروکار داریم. اگر شاعری باشد که مخاطبش یک بیت از شعرهای او را حفظ نباشد بدون شک عملکرد ضعیفی داشته است. شعر تو باعث اثبات خودت می‌شود. منم منم کردن در شعر هیچ نتیجه ای ندارد. چرا محمدعلی بهمنی، محمد سلمانی و امثالهم در بالای صفحات خود واژه شاعر را درج نکرده اند؟ چون با اثر خود به ثبات رسیده اند. رسالت شعر، دوستی، مهربانی و عشق است. اگر شعر آیینی هم می گوییم عشق در شعرمان جاری باشد. ریشه شعر احساس است. قرار نیست من شعر مثلا آقای فلانی را بخوانم و با استفاده از همان وزن و ردیف و تصویری که گرفتم، اثر جدید خلق کنم! چون در این حالت اثر جدیدی خلق نکرده ام بلکه احساس یک نفر دیگر را دزدیده ام! متاسفانه این اتفاقی است که امروزه به وفور  دیده می شود و به همین دلیل است که خیلی از شعرهای روزگار ما  شبیه هم می شوند. ضمنا من کاری برای مخاطب نمی‌کنم که در آینده بخواهم از بالا به وی نگاه کنم! چون اگر مخاطب من نبود، طبیعتا جایی در این حوزه نداشتم. در کل شاعران جوان و میانسال امروز در دوره گذار به سر می‌برند که در ادامه صحبت های مفصلی در مورد آن خواهم داشت.

 

از راه شعر می‌توان کسب درآمد کرد؟

اگر بخواهی با آن زندگی کنی خیر! اما می‌تواند کمک خرج باشد. درآمد از شعر فقط کتاب نیست. حضور در جلسات شعرخوانی و برنامه های جنبی هم ممکن است بار مالی داشته باشد. اما شاعرانی که بخواهند تنها از  طریق کسب درآمد کنند، گاه از مسیر اصلی منحرف می شوند! ضمنا باید به این مساله هم توجه داشته که اگر بخواهی از طریق شعر امرار معاش کنی در مکان هایی نظیر  فرهنگسراهای زیر نظر سازمان فرهنگی هنری شهرداری یا وزارت ارشاد، رسانه ها، دانشگاه ها و اماکنی ازین دست اجرای برنامه می کنی. مکان هایی است که هرکسی مجوز و صلاحیت حضور و شعرخوانی در آن ها را ندارد. پس باید به این قضیه هم فکر کنی که اگر بر فرض مثال یک ماه به هیچ جلسه شعری دعوت نشدی خرج ماهیانه خود را از کجا خواهی آورد؟! به همین دلیل است که می‌گویم تنها می‌توان به عنوان یک کمک خرج بر روی شعر حساب کرد. وگرنه مجبور می شوی کارهایی را بکنی که نباید!

 

 ما حق رنگسازی و اسم گذاشتن روی شعر نداریم

 

 

*می‌خواهیم در مورد فضای مجازی صحبت کنیم و اینکه از نظر خیلی از افراد در حال وارد کردن ضربه ای اساسی به بدنه ادبیات است. شما چه نظری دارید؟

صحبت ها در این مورد بسیار است. در گذشته من نوعی، دلنوشته هایی داشتم که از نظر خودم خوب بود. با روی کار آمدن فضاهای مجازی چون وبلاگ، فیسبوک، وایبر و این اواخر تلگرام و اینستاگرام این امکان فراهم شد تا این دلنوشته ها دیده شود و طی همذات پنداری عده ای با این دلنوشته ها مخاطبانی پید ا کنم. البته به نظر من روی این عده نمی‌توان نام مخاطب گذاشت. چراکه اگر من بتوانم سبک جدیدی در ادبیات پایه گذاری کنم و در این سبک دنباله رو هایی داشته باشم آن زمان است که می‌توانم بگویم من مخاطب دارم. اگر نتوانم ثابت کنم که غزل من تفاوتی اساسی با غزلسراهای دیگر دارد، تنها در حال جریان سازی و جوسازی هستم. به همین دلیل با توجه به بحثی که از رسالت شعر کردیم شاعر در شعر از دوری از منیت حرف می‌زند اما خودش در منیت تمام به سر می‌برد که همین باعث ناملموس بودن شعر وی می‌شود. فالوور(افراد پیگیر)های زیاد ملاک محبوبیت شاعر نیست! خاصیت فضای مجازی فراموشی زود هنگام است و دلخوش بودن به تعداد فالوورها اشتباه محض است. فضای مجازی آدم های مجازی دارد. حتی کانال ها نمی‌تواند مسیر درستی برای ارتباط با مخاطب باشد. با اینکه خودم کانال دارم اما علاقه چندانی به آن ندارم. چرا که ارتباطی یکسویه ایجاد کرده است. ما در روزگاری زندگی می‌کنیم که به هزاران دلیل وفور شاعر داریم که به نظر من از این تعداد، در دهه بعد 50 شاعر، در دهه بعد 20 شاعر، در 10 سال بعدش 5 شاعر می‌ماند که در دهه پس از آن دیگر نامی از هیچ کدام از ما باقی نمی‌ماند. غزل ما غزل تاثیرگذاری نیست چون چیز جدیدی به ادبیات اضافه نکردیم! اما حسین منزوی این کار را کرد و سالهای سال است که ماندگار شده. شاعرانی که امروز ادعای سرایش شعر فاخر دارند، چیزی بر این پیکره عظیم نیفزوده اند. اگر من امید صباغ نو از شنیدن این اتهامات و آماج حمله همین دوستان «فاخرسرا» ناراحت نمی‌شوم و درواقع سکوت کردم، برای این است که شاید بتوانم رفتار متفاوتی داشته باشم. تا زمانی که جاده یکطرفه باشد قطعا ترافیک ایجاد می‌شود. مشکلی نیست. هرکس هرچیزی که می‌خواهد به صباغ نو بگوید. حداقل من به دور از همه منیت ها در شعر بیخودم ، خودم هستم!

 

*اینطور که مشخص است درد دل های بسیاری دارید.

من ماه هاست که سکوت کردم و امروز می‌خواهم چیزهایی را بگویم که ممکن است خوشایند عده ای نباشد. فضای مجازی خیلی از رفاقت ها و حرمت ها را از بین برد و بسیاری از رابطه ها سر همین فضای بی رحم مجازی از هم پاشیده شد. آنقدر این گسست عمیق بود که باعث شد چند دستگی ایجاد شود که طبق آن رنگین کمان سازی در شعر به وجود آید و عده ای خود را برتر از دیگران و در جایگاهی بالاتر از شاعران دیگر بدانند. به خودشان اجازه دهند که به شاعران دیگر توهین کنند، تهمت بزنند و به این موضوع توجه  نکنند که تو نه تنها به این شاعر بلکه به افرادی که دنبال کننده های وی هم محسوب می‌شوند توهین کردی و این کار  شخصیت خودت را هم زیر سوال می‌برد! چرا که ممکن است کسی که از غزل تو خوشش می‌آید به اشعار طرف مقابل هم علاقمند باشد. اگر مدعی هستی که شعر فاخر می‌گویی، پس باید چیزی به ادبیات اضافه کنی. به خدا قسم اگر حافظ و سعدی و دیگر بزرگانی که شما قبولشان دارید، در زمانه ما زندگی می‌کردند، المان های روزگار خود نظیر  تلفن همراه و فوتبال و واژه های روزمره در شعرشان دیده می شد. آن ها از تمام ظرفیت های موجود در اطرافشان بهره بردند. ما حق اسم گذاشتن روی چیزی نداریم. از نظر گروهی که اسم «شعر زرد» را بر روی آثار برخی شاعران امروز گذاشتند، شعر زرد شعری است که در زمان حال سیر می‌کند. از دید این افراد نگاه این دسته از شاعران سطحی ست و به مسائل زودگذر می پردازند. باشد! قبول! ما بعد از یک مدت حذف می شویم و شما می مانید و حوض تان. اگر فکر می کنید شعر این شاعران تاریخ مصرف دارد کار خودتان را بکیند و بگذارید زمانه به شخصه این افراد را از گردونه خارج کند. چرا خودتان را ناراحت می کنید؟!

قرار نیست همه چیز همیشه در حد کمال باشد. به قضایا نه مطلق بلکه نسبی نگاه کنیم. بهرحال حریم توسط همین فضاها و اندیشه ها از بین رفت و آنقدر فراموش شد که عده ای در یک بازی قرار گرفتند و از آنها به عنوان ابزار استفاده شد. می‌خواهم به آن ها بگویم که اگر حساب شده رفتار می‌کردید می‌دیدید که بیراهه ای بیش نیست و تنها اعتماد به نفس کاذب شما را افزایش داد. چرا هوشنگ ابتهاج، محمدعلی بهمنی، شفیعی کدکنی و یا محمد سلمانی در مورد فنا شدن غزل امروز صحبت نمی‌کنند؟! آیا واقعا شعر امروز به جایی رسیده که افرادی چون من و شما بخواهیم برای آن دل بسوزانیم و تصمیم بگیریم؟!

پیشتر گفتم که ما در دوره گذار به سر می‌بریم. پس لزومی ندارد که حرفی بزنیم و سالها بعد در پی جبران آن باشیم. شما با آثار خوبی که ارائه می‌دهید مخاطب را به سمت خود جذب کنید تا خودش به سمت شما بیاید. نه با جوسازی و تخریب دیگران!

 

*کمی از این فضا دور شویم و به آثار شما برگردیم. اسم کتاب هایتان را چگونه انتخاب می‌کنید؟ چرا که مشخص است کاملا هوشمندانه انتخاب می‌شوند.

خیلی سخت و معمولا مدت زیادی برای انتخاب اسم وقت می‌گذارم. روایت سه تم یک مجموعه آیینی بود که از سه تم تشکیل می‌شد. تم اول شعر انتظار که 12 مورد، تم دوم شعر عاشورایی 10 مورد و تم سوم شعر جنگ که 8 مورد را شامل می‌شد. در هر سه حوزه من معتقد بودم که ظلم و ستمی اتفاق افتاده و به همین دلیل اسم کتاب را روایت سه تم گذاشتم که ستم هم خوانده شود. اثر بعدی «جنگ میان ما دو نفر کشته می‌دهد» هم به همین شکل است. جنگ میان ما دو نفر، کشته می‌دهد و یا جنگ میان ما، دو نفر کشته می‌دهد به هر شکلی که خوانده شود معنی متفاوتی می‌دهد. «خودزنی» و «مهرابان» هم دلیل های شخصی داشت که ترجیح می‌دهم در موردشان صحبت نکنم. کتاب های «تاریخ بی‌حضور تو یعنی دروغ محض» و «می‌میرم اگر روی دلم پا بگذاری» و آثار دیگر هم طبق همین حساسیت های همیشگی انتخاب شدند.

 

باید رسالت شعری خودم را به جا آورم

 

 

*آیا اثر جدید هم در دست انتشار دارید؟

در حال جمع بندی جلد دوم «69 حس مشترک» هستم. در جلد اول، از 69 شاعر گزیده غزل جمع کردم. در جلد دوم اما از آن افراد خبری نیست و از 69 شاعردیگر  شعر انتخاب کردم تا از این طریق رسالت شعری خود را انجام دهم و معرف آثار خوب این دوستان در حوزه شعر باشم. چون معتقدم اگر پیشکسوت های ما کمی بیشتر از ما حمایت و پشتیبانی می‌کردند هم جایگاه های بهتری داشتیم هم حواشی عجیب و غریب این روزها رخ نمی داد. ما خودمان رشد کردیم. بدون اینکه به کسی تکیه کنیم و یا با پاگذاشتن بر شانه های کسی به جایگاهی برسیم! اگرچه معتقدم به هیچ جایی نرسیده ام و هنوز در ابتدای راهم و تنها زمانی که حرف هایی پشت سرم می شنوم احساس می کنم راه را درست آمده ام!

یکی از بزرگترین افتخارات زندگی من این است که هیچ گاه شاگرد مستقیم کسی نبودم و به کسی تکیه نکردم و هیچ زمانی پشت اسم کسی قایم نشدم و نگفتم که من شاگرد فلان استاد بودم. اگرچه از شعر خیلی از بزرگان بسیار خوانده و آموخته ام و حق استادی شان را هیچ گاه فراموش نمی کنم.

 

*حرف آخر امید صباغ نو؟

گفتنی ها گفته شد اما به عنوان آخرین کلام، به جای رنگین کمان درست کردن و رنگ بازی در شعر، شعر خوب بگوییم تا مخاطب خودش به سمت ما بیاید. از انسان ها نردبان نسازیم. بزرگ شدن به رنجاندن دیگران نیست بلکه به رفتار و منش انسانی است. تو در شعرت از انسانیت سخن می گویی پس دست کم اولین مخاطب شعرت باش. خودت باش....

 

کد خبر: 112

منتشرشده در گفتگو

 

اختصاصی تارنا- عمران میری شاعر و غزلسرا در خصوص مشکلات انتشار آخرین اثرش با نام "عمران میری اثر عمران میری"  در گفتگو با تارنا گفت: وزارت ارشاد با اصلاحیه هایی که به کتابم زد لطمه های فراوانی به آن وارد کرده است.

وی که سالهاست سابقه داوری در جشنواره های ادبی را دارد برای نخستین بار ناگفته هایی از چاپ کتاب اولش را در تارنا مطرح کرد: من در ابتدا شعر کلاسیک می‌نوشتم و بعد چند سال به سمت غزل رفتم. و در طول مسیر با علیرضا آذر آشنا شدم. البته در آن زمان آذر شهرت امروزشان را نداشت. یاد دارم با هم به قهوه خانه ای می‌رفتیم و شعر کار می‌کردیم. روزی در پارک شهید چمران کرج صدتا از غزل های من را پاره کرد و گفت اینها مشق بود. برو و به صورت جدی شروع کن. من نیز به صورت حرفه ای شعر را آغاز کردم و غزلهایم شکل گرفت و فضای شعری ام عوض شد. سپس در سال 87-88 مجموعه ی غزلی با سه عنوان جمع آوری کردم.  "عمران میری اثر عمران میری"، "این همه ی من نیست"  و "صندلی های بی پایه". من این سه عنوان را به شور گذاشتم و در نهایت نام کتاب عمران میری اثر عمران میری نامگذاری شد که برگرفته از کتاب رولان بارت اثر رولان بارت است. بعد از نامگذاری، کتاب را برای اخذ مجوز به وزارت ارشاد فرستادم و ارشادی ها بدون هیچ دلیلی کتاب را رد کردند و تا سه سال هم مطالعه نکردند. بعد از این موضوع سید محمد حسینی و آقای اسدی از نشر نیماژ با من تماس گرفتند و گفتند ما مجوز کتابت را می‌گیریم. من اول باورم نمی‌شد، سریع مواففت کردم و بعد از مدتی اصلاحیه کتاب آمد، هفت غزل و دو چهارپاره حذف شده بود. یعنی تقریبا کتاب صد صفحه ای تبدیل به شصت صفحه شده بود. بیت هایی حذف شده بودند که خیلی دم دستی بود و هیچ ایرادی نداشتند. به طور مثال این بیت:

دختر ساده ی بی غل و غش گوهر دشت

ماه دانشکده ی رشته ی عمران کرج

هیچ وقت دلیلش را نفهمیدم و خیلی از بیت های کتاب از بیت هایی که حذف شدند بدتر بود، ولی اجازه ی چاپ گرفتند. این موضوع واقعا فاجعه است در یکی از مثنوی های من در کتاب 9 بیت آن را حذف کردند. این واقعا بی انصافی است. یا بیت های پایانی و تاثیر گذار را حذف کردند که به غزل من آسیب می‌زد. یعنی غزل درجه دو تبدیل به یک غزل درجه هشت شده بود. ارشاد واقعا به کتابم لطمه زد. من خیلی دوست دارم با مسئولان ارشاد وقت صحبت کنم و بدانم میزانشان برای حذف اشعارم چه بوده، چرا یک شعر در کتاب مانده و شعر دیگر حذف شده اما با تمام این مسائل و بدون حضور من در نمایشگاه کتاب سال نود و یک در عرض شش ماه هزار و سیصد نسخه از کتابم به فروش رسید.

 

 

میری در ادامه دلیل چاپ کتاب خود را با وجود حجم زیادی از اصلاحیه ها اینطور بازگو کرد: کتاب در حال چاپ یک بار سنگینی روی دوش شاعر میگذارد من چهار سال کتابم در حال چاپ بود. دیگر از این همه انتظار خسته شده بودم خیلی ها به من ناسزا می‌گفتند که چرا کتابت را چاپ نمیکنی و باید بگویم من بدون کتابم مطرح نمی‌شدم. دوازده سال بود کار می‌کردم و کتاب نداشتم اما در مورد این حجم از اصلاحیه من هیچگاه فکر نمی‌کردم این فاجعه قرار است در کتابم رخ دهد. کتابی که ارشاد قبل چاپ به من داد نقطه چین نداشت و من نمیدانستم چه بیت هایی حذف شده.

وی ادامه داد: میدانید درد من کجاست؟ وقتی که غزل من بیت ندارد وقتی که شاه بیت غزلم حذف شده به طور مثال بیت انتهایی این غزل را حذف کردند:

پر کشیدی رفتی و گم کردمت گم کردیم

ابر های تیره آمد آسمانم را گرفت

آمدم دنبال تو تا آسمان اما خدا

مثل یک دیوانه آمد نردبانم را گرفت

من نمی‌دانم چرا بیت آخر حذف شده است. اگر یک شاعر در ارشاد نشسته و این بیت را حذف کرده می‌فهمد که این بیت کفر نیست بلکه درد است و می‌فهمد که من قصد توهین نداشتم. اما با این همه کج سلیقگی ها و نا ملایمتی ها از چاپ کتاب راضی هستم چون سالهای زیادی بود که منتظر چنین اتفاقی بودم واین را از نیازهای مخاطبم می‌دانستم. من این کتاب را به علیرضا آذر تقدیم می‌کنم که مانند یک معلم حقوق بگیر شبانه روز برایم زحمت کشید.

 

این غزلسرا در ادامه در خصوص چاپ کتاب جدیدش که مجموعه ای از چهار پاره های اوست توضیح داد: من بعد از مدتی از غزل جدا شدم و به سراغ چهارپاره رفتم چون دنیای متفاوتی دارد و عاشقانه های دردناکی را می‌توان نوشت.

حال و روزم شبیه ماهی هاست

تنگم اندازه ی دلم تنگ است

با غرور تو تن به تن شدم

جنگ در هر شرایطی جنگ است

اسم کتاب جدیدم (این همه ی من نیست) نامگذاری شده است و به احتمال زیاد دوباره با نشر نیماژ همکاری خواهم کرد، البته از پخش کتابم راضی نیستم. دلیل آن هم نیماژ نیست بلکه مقصر اصلی ارشاد است که دیر به ما غرفه داد و ما سه روز به نمایشگاه دیر رسیدیم وگرنه من در همان سه روز تمام کتاب هایم به فروش می‌رفت. البته امسال تمام تلاشم را میکنم تا کتابم را به نمایشگاه برسانم از طرفی هم از ارشاد میترسم که به کتابم مجوز ندهد چون ارشاد واقعا نامعلوم است من از هر چیز نامعلومی می‌ترسم. برای اولین بار این را می‌گویم. اگر ارشاد نجنبد فیسبوک مرا ارضاء میکند. فیسبوک هم من را مطرح می‌کند و هم سرشناس. اگر ممیزی در چاپ و پخش کتابم اتفاق بیفتد من فضای مجازی را ترجیح میدم مانند علی آذر که وقتی کتابش مجوز نگرفت در فیسبوک شناخته شد.

 

عمران میری در مورد تیم جدید وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز  اظهار داشت: من همیشه دوست داشتم نماینده مجلس شوم و به مردم کمک کنم اما متاسفانه فضای سیاسی حاکم بر جامعه طوری است که اگر من نماینده شوم در فضای بد خلقی ها و پشت گوش اندازی ها مردم را فراموش می‌کنم. اگر وزیر ارشاد در ممیزی ها و درون ستاره دار کردن شاعرها حل نشود در این فضای مخوف ادبی می‌تواند موفق باشد اگر قدم اشتباه بردارد خاطره ی کتاب دلبرکان غمگین اثر مارکز دوباره تکرار میشود که متاسفانه در ایران به چاپ شانزدهم رسید و اثرات خوب ایرانی پشت این مجموعه پنهان ماندند مانند تمام گلزن های ایرانی که پشت علی دایی سوختند و ما در حال حاضر یک مهاجم خوب نداریم.

 

کد خبر: 104

 

منتشرشده در گفتگو

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد

طراحی سایت توسط نونگار