انجمن های ادبی شناسنامه دار می‌شوند --------- فراخوان بزرگ جشنواره شعر شاهنامه منتشر شد---------- انتشار دکلمه ای از احسان افشاری ----------------- گزارش تصویری اختتامیه شعر انقلاب

در پی اتهام بی اساس و دروغ محمدرضا حاج رستم بگلو به شاعران سرشناس معاصر و افرادی چون استاد محمدعلی بهمنی و علیرضا بدیع و... مبنی بر سرقت ادبی این شاعران از اشعار وی، تارنا مقاله علمی حمید چشم آور که 4 سال پیش در آسیب شناسی سرقت در ادبیات و بررسی سرقت های ادبی  محمدرضا حاج رستم‌بگلو از متن شاعران معاصر  در فیسبوک منتشر کرده بود را بازنشر کرده است:

 

اصولن هیچ ادبیات دیگری به اندازه فارسی به موضوع سرقت اهمیت نداده و این همه عبارات برای انواع آن نساخته:
(اقتباس، تقلید، نسخ، انتحال، مسخ، المام، نقل، ترجمه، استقبال، مناظره، مجاوبه، تغییر وضع، تبدیل اصطلاح، نوکردن جامه انشا، شیادی و دغل کاری، اقتراض، اقتفا، استعانت، تضمین، عقد، توارد، حل، تتبع، و...) اصطلاحات دیگری که احتمالن هدف تمامشان توجیه بعضی شعرای کشوری و لشکری! می باشد.


«تی اس الیوت» می گوید: شاعران نابالغ تقلید می کنند، اما شاعران بالغ می دزدند!
خود او نمونه یک شاعر کاملن بالغ است که بخش بزرگی از شعر «سرزمین هرز» خود را از فردی به نام «مدیسون کاوین» دزدیده و این علاوه بر مصراع هایی از همین شعر است که از «ادموند اسپنسر» و حتا از «شکسپیر» عینن یا با تغییر ظاهر دزدیده است.وقتی که تاریخ ادبیات را از نظر سرقت های ادبی بررسی می کنید، نویسنده صحیح و سالم کم پیدا می کنید.

 

«محمدرضا حاج رستمبگلو» امروزه از جمله همان شاعران بالغ است که خوب اقتباس می کند، اما در کل حیات ادبی او را اگر بنگریم می بینیم که هم مقلدی بالغ هست و هم نابالغ، چرا که در کتاب اولش «دختری با کلکسیون کبریت هایش» به شدت تحت تأثیر و تقلید از شاعران همنسل خود است و در کتاب دوم خود «آخرین تانگو در مهتاب» به فردیت ها و خلاقیت های خود توجه کمی می کند و سعی می کند به طور نامحسوس تری از اندیشه ها و ایده ها ی دیگران استفاده کند و کشفیات آنها اعم از (تصویر، ترکیب، تکنیک، عبارات، فکرها، لحن و طرح داستان و ...) اقتباس کند و به طور دلخواه خود با اندک تغییری در فرم ظاهری آنها در شعرهایش به کار گیرد. (در ادامه موارد اقتباس شده توسط جناب رستمبگلو از شعرهای محمد سعید میرزایی، مجید معارف وند، هادی خوانساری، محمدعلی پورشیخ علی، علی کریمی کلایه، علیرضا عاشوری، امیر مرزبان، غلامرضا طریقی، صالح سجادی، سید مهدی موسوی، امیر ارجینی، حسین منزوی، نصرت رحمانی،  بکتاش آبتین، و... را با ذکر شاهد مثال و متون مراجع اصلی و متون مسروقه، مرور خواهیم کرد)

 

بعضی تحقیقات و بررسی ها تا به امروز نشان داده که متقلب ترین نویسنده ای که تاریخ ادبیات سراغ دارد «جک لندن» است. او مانند رستمبگلو اهل آفتابه دزدی های ادبی نبوده که مثلن یک کشف شاعرانه و یا یک تکنیک یا یک تصویر را از هومن عزیزی، سعید میرزایی و یا... بدزدد، بلکه او کل کار را بر می داشت و به نام خود می زد.


به عنوان مثال درگذشته ای نه چندان دور درشهر کرج دوست شاعرنمایی به نام «مهدی شکری» همیشه غزلی با مطلع«انار شو که تمام لب تورا بمکم/ به بغضم این همه سوزن مزن که می ترکم» از محمد سعید میرزایی را به نام خود می خواند و با افتخار می گفت که این شعر من است، در حالی که 10 سال قبل در کتاب «مرد بی مورد»آقای میرزایی این شعر منتشر شده بود، و همچنین غزلی با مطلع «همین که آینه ی چشم آبی ات تر شد/ به هر کویر که کردی نگاه بندر شد» که در انجمن های ادبی شهر کرج این شعر را همه به نام ایشان می شناختند و از قضا پس از 2-3 سال یکی از شاعران گفتند که این غزلی ست از غلامرضا طریقی و در کتاب «هر لبت یک کبوتر سرخ است» به چاپ رسیده .پس از مشاهده آن کتاب توسط بنده و بسیاری از دوستان دیگر و اعتراضمان و در نتیجه رسوا شدنشان دیگر ایشان تا سالها در ادبیات این شهر رویت نشد. البته این نوع سرقت هرگز در جناب «رستمبگلو» سابقه نداشته و همانا ایشان بیشتر به آفتابه دزدی در شعر روی خوش نشان داده اند.
اشاره کردن به داستان خیلی جالب دختری کانادایی به نام «فلورانس دیکس» را نیز در اینجا واجب می دانم که بی ارتباط با بحث مورد نظر نیست:
«دیکس» کتابی را برای چاپ به انتشارات «مک میلان» می دهد، و این انتشارات پس از مدتی اعلام می کند که حاضر به چاپ این کتاب نمی باشد، اما 2سال بعد همین انتشارات کتابی را از «هربرت جورج ولز» را با عنوان «مروری بر تاریخ» چاپ می کند که شباهت بسیاری با داستان کتاب «فلورانس دیکس» دارد. «جورج ولز» که خودش می داند چه کار کرده برای اعتراض «فلورانس دیکس» آماده است، و نه تنها حرفش را به کرسی می نشاند، بلکه از او شکایت می کند و «فلورانس دیکس» را با خسران سنگین آبرویی و پولی لِه می کند و اصل ماجرا سالها پس از مرگ این دو معلوم می شود.

 

حالا حکایت همین حکایت جناب «رستمبگلو»است که خودش می داند چه کرده و از هر که هرچه می توانسته زده و بی ذکر منبع و مرجع و حتا دریغ از گیومه منتشر کرده، وحالا دست پیش گرفته که پس نیفتد و پیش از آنکه با اعتراض صاحبان مال مواجه شود، این جماعت (محمد علی بهمنی، محمد سعید میرزایی و...) را به سرقت از آثار خود متهم کرده است.
این برهمگان واضح و روشن است که جناب «محمدرضا حاج رستمبگلو»در شعر، سالها (10الی12 سال) تحت تأثیر- تقلیدِ بسیاری از شاعران همنسل خود بوده (که به نظر من تاثیرش عیب نمی تواند باشد و تأثیرپذیری و تأثیرگذاری در ادبیات هماره بوده، هست و خواهد بود  اما پس از یک دهه تنفس جناب «رستمبگلو» در اتمسفر ادبیات محمد سعید میرزایی، دعوی مرجعیت و انگ سرقت زدن به صاحب مال، کاری به شدت غیر حرفه ای است.
او قصد دارد که با متهم کردن صاحبان مال، از سرقت هایی که طی این 10-12 سال انجام داده است چشم پوشی کند و با هوچیگری و به خدمت گرفتن چندی از مریدان ناشاعر، بحث علمی سرقت را منحرف کند و در یادداشت هایی کاملن غیر حرفه ای و غیر علمی، با مغلطه و سفسطه های همیشگی شان دیگری را به این امر متهم کند، تا دیگران  را تهدید کرده باشد که رسم عدوت علمی برداشته و در طریق دوستی گام سکوت بردارند.
اما زهی خیال عبث. چرا که ادبیات حرفه ای این حرف ها را بر نمی تابد. گویا در این خرابکده که بازار آفتابه دزدانی داغ است که مرید پروری و نوچه پروری را پیشه کرده اند، قلم ها همه در قلمدان به بند اند، و به موجب احتیاط و حفظ حریم روابط و تحریم ضوابط، دم فرو بسته اند و به لایک های دوستی دل خوش کرده اند، و از قضا «قرعه ی کار به نام من دیوانه زدند».

 

 در این مقاله (به علت کثرت موارد) نیمی از سرقت های ادبی ایشان را خواهید خواهند و الباقی در یک فصل دیگر، منتشر خواهد شد.
البته پیش از اشاره به موارد مسروقه، ناگزیرم در چند سطر به اجمال انواع شایع شعر دزدی را شرح دهم تا برخورد صحیح و علمی با مقوله ی سرقت و بررسی آن ذکر شود و چیستی و چگونگی علمی آن آشکار شود تا دوستانی که ناگهان خود را بزرگترین زبان شناس فارسی  دریافتند! و حالا محمدعلی بهمنی را متهم می کنند به سرقت شعری از خودشان که کاملن جعلی است و نسخه بدل و سرقت را فریاد می زند و از ب بسم الله اش جزو سرقت های اعجاب انگیز ایشان است تا به ساختار زبانی و بافتارنحوی  و متن روایت و بازی با اعداد و کارکرد های تصویری از حروف الفبا و به یغما بردن اندیشه های دیگران و پس و پیش کردن ابیاتی از دیگران و...(که در مقاله ی بعدی خواهید خواند)، نیز بد نیست بدانند که به چه چیزی در ادبیات سرقت می گویند، و صرف مشترک بودن یک واژه در دو شعر، و همچنین مشترک بودن وزن عروضی در دوشعر نمی توانیم انگ سرقت را به متنی بزنیم و از قضا تازه اگر انصاف داشته باشیم تا تقدم و تأخر متون را مدنظر قرار بدهیم

انواع سرقت ادبی:

1-دزدی کل اثر :

اثر را بی دردسر به نام خود می خوانیم و در صورت وقیحانه تر آن را به نام خود چاپ می کنیم

مثال: در بالا دو نمونه از جناب شکری (سارق کل اثر از سعید میرزایی و غلامرضا طریقی) را ذکر کردیم
------------------------------

2-ایده دزدی:

مثلن «فرانک شاتزینک» ایده رمان علمی-تخیلی اش به نام «شوارم» را از یک سایت علمی  دزدیده. به فرض  شاعر می آید ایده شعرخود را از دیگری می دزدد و در پرداخت آن رنگی  ازخود بر آن می افزاید، حالا این ایده دزدی می تواند مضمون شعر، نوع داستان، شیوه روایت با دست بردن به ساختار بیرونی و درونی اثر باشد.


--------------------------------------

3-سرقت کشفیات و نوع آوری های دیگران
این نوع سرقت ادبی شامل ناخنک زدن به خلاقیت ها و کشف  و شهودهای شاعرانه دیگران اعم از:  تصویر، ترکیب، تکنیک و فردیت های شخصی در ساختار زبانی و بافتار نحوی و...می باشد
(این مورد در متون آقای رستمبگلو شیوع فراوانی دارد و هرکجای متنشان را بنگرید، کافیست که ادبیات دو دهه اخیر را خوب مطالعه کرده باشید و به ادبیات کلاسیک و معاصر کمی اشراف داشته باشید تا از هرکسی چیزی در آن بیابید که در ادامه بخشی از آنها را ذکر خواهیم کرد)

 

----------------------------------------

 

4-پختن آش شله قلم کار ادبی:

مثلن «آناروسا کویینتانا»ی اسپانیایی در کتاب خود به نام «طعم صفرا» برای بهتر شدن طعم کارش قطعاتی از آثار «آنخلس ماسترتا»ی مکزیکی، «دانیل استیل»و «کالین مک کالو» را عینن آورده
در این نوع سرقت ادبی که یکی از روش های جالبی است که می توان با توجیه (ارجاع بیرون متنی) از زیر بار آن گریخت، شاعر همانند گردآورنده ای از اندیشه ها و تفکرات دیگران عمل می کند. و با لفاظی و بازی های زبانی و (همان سفسطه خودمان) سعی دارد که طوری وانمود کند که می خواسته استفاده ای دیگرگون از این سطرها داشته باشد و لذا مخاطب آگاه سر بزنگاه مچ شاعر را می گیرد و می فهمد که اگر سطرهای کولاژ شده از دیگران را از این متن کسر کند دیگر چیزی باقی نمی ماند و از قضا اندیشه شاعر عقیم است و حرفی برای گفتن ندارد و با لفاظی و حرافی قصد دارد مخاطب را بفرستد پی نخود سیاه.
البته اگر این اتفاقات مشاهده شود و شاعر در پاورقی ها به متون اصل اشاره کرده باشد و امانت داری خود را ثابت کرده باشد چندان اشکالی ندارد و دست کم می توانیم بگوییم او شاعری مقلد است که در پاورقی ها اعتراف کرده است.
اما نکته ی جالب متون آقای رستمبگلو اینجاست که هیچ یک از این موارد را اشاره نمی کند و ضمنن با گذشت مدتی آنها را مرجع، و متون اصلی  که متعلق به دیگر شاعران است را سرقتی معرفی می کند.
البته لازم به ذکر است مواردی که از سطرهای «برجسته» شاعران به نام معاصر مثل اخوان، شاملو، منزوی، نیما، سهراب، نصرت و... می باشد در این بخش مورد بررسی قرار نگرفته است و در فصل دوم در بخشی مجزا با عنوان «ادبیات چرخِ گوشتی» مورد بررسی قرار خواهد گرفت (که بسیار هم جالب است!)

 

گویا آقای رستمبگلو آش شله قلم کار را با ارجاع بیرون متنی اشتباه گرفته است. چرا که ارجاعات بیرون متنی و ایجاد ارتباط بینامتنی به منزله ی دستبرد زدن به اندیشه و گفته های دیگران نمی باشد بلکه استفاده (با ذکر پاورقی) از متونی ست  که با دغدغه شاعر و اندیشه وی در آن قطعه همخوانی دارد و لذا آوردن این فکت ها به مخاطب کمک می کند که به لطف ایجاد حس نوستالژی در مواجهه با متون ارجاعی، راحت تر و همچنین با جذابیت و لذت بیشتری به مقصود شاعر برسد. اما متاسفانه بعضی از دوستان از جمله رستمبگلو فکر می کنند ارتباط بینامتنی یعنی اینکه ما هر چیزی را که می خواهیم بنویسیم و چند بیت هم بدون ذکر منبع از دیگر شاعران بیاوریم و تعداد ابیات را بالا ببریم و ادعا کنیم که شعر گفتیم! آن هم شعر مرجع!
مثال:

در این مثال خواهید دید که ارجاعات بیرون متنی و ارتباط بینامتنی بین یک اثر با آثار دیگر یعنی چه، و اصلن چرا این اتفاق گاهی در اشعار بزرگانی همچون « حسین منزوی» حادث می شود (حالا صرف نظر از اینکه این بزرگان هرگز به متن خویش و دیگر هم نوعان خیانت نکرده و پاورقی هایش را نیز درج می کردند)
 بخوانید و قیاس کنید رابطه بینامتنی این غزل از حسین منزوی و منابع مذکور در پاورقی اش را با کولاژ بی هدف و بی مفهوم و بی ذکر منبع و مرجع (در نتیجه سرقت) در اشعاری همچون مونالیزا، هزار، اجی، چه مثل مار، یک، ماه و پلنگ وآهو، آب و هوا شناسی و...

شاعر! تو را زین خیل بی دردان، کسی نشناخت
تو مشکلی و هرگزت آسان، کسی نشناخت
………

گفتند : این دون است و آن والا، تو را، اما
ای لحظه ی دیدار جسم و جان! کسی نشناخت(1)
با حکم مرگت روی سینه، سال های سال
آن جا تو را در گوشه ی یمگان، کسی نشناخت(2)
فریاد نایت را و بانگ شکوه هایت را
ای طالع و نام تو نا هم خوان، کسی نشناخت (3)
بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور
با آن دریده سینه ی عرفان، کسی نشناخت (4)
ای جوهر شعر تو، چون نام تو برّنده
ذات تو را، ای جوهر برّان! کسی نشناخت (5)
روزی که می خواندی: «مخور می محتسب تیز است»
لحن نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت (6)
وقتی که می کندند از تن پوستت را نیز
گویا تو را زان پوستین پوشان، کسی نشناخت(7)
چون می شدی مخنوق از آن مستان، تو را، ای تو
خاتون شعر و بانوی ایمان! کسی نشناخت(8)
آن دم که گفتی، «باز گرد ای عید از زندان»
خشم و خروشت را در آن زندان، کسی نشناخت(9)
چون راز دل با غار می گفتی تو را هم نیز
ای «شهریار شهر سنگستان»! کسی نشناخت(10)
حتــّا تو را در پیش روی جوخه ی اعدام
جز صبحگاه خونی میدان، کسی نشناخت (11)

هرکس رسید، از عشق ورزیدن به انسان گفت
امّا تو را، ای عاشق انسان! کسی نشناخت

از شوکران و شکر/ص257-259

توضیحات این غزل در صفحه 261 همان کتاب:

1-بیتی از سنایی غزنوی
مکن در جسم و جان منزل، که این دون است و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه، نه اینجا باش، نه آنجا

2-ناصرخسروقبادیانی/3-مسعود سعدسلمان/4-عطار نیشابوری/5-سیف فرغانی/6-حافظ:
 اگرچه باده فرحبخش و با گلبیز است
به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است
7-عمادالدین نسیمی از پیروان نهضن حروفیه که به دستور یکی از اعقاب تیمور ظاهرن پوست از تنش زنده زنده برکندند.
8-طاهره/9-فرخی یزدی:
سوگواران را مجال بازدید و دید نیست

بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست

10-مهدی اخوان ثالث و قصه ی شهر  سنگستان:

سخن می گقت سر در غار کرده/شهریار شهر سنگستان...

11-خسرو گلسرخی
-------------------------------

5-سرقت مال و مال باخته:

این مورد که شیوع کمتری دارد سرقت توامان مال و مال باخته است که معروفترینش سر «انوری» شاعر آمده. تا آنجایی که در روایات آمده است که روزی «انوری» به شهری می رود و می بیند مردم در میدان جمع شده و به شعری گوش می کنند که عینن مال اوست.
انوری به شاعر می گوید: دروغگو این شعر از انوری ست نه از تو.
شاعر می گوید: بله، بنده انوری هستم دیگر!!
و انوری مات و مبهوت و حیران می گوید شعر دزد دیده بودیم اما شاعر دزد دیگر نوبر است. به هر حال این هم از آن دست بلاهایی است که شاید هر چند قرن یک بار در جهان رخ دهد و چندان بیراه هم نیست این دو بیت از «انوری» که در آسیب شناسی این بلاها سروده:

هر بلایی کز آسمان آید
گرچه بر دیگری قضا باشد
به زمین نارسیده می پرسد
خانه ی انوری کجا باشد

-------------------------

6-استخدام نویسنده پشت پرده:

 استخدام نویسنده هایی که به اسم شما بنویسند مثل کتاب ها و مقالات «هنری هودینی» شعبده باز معروف، یا کتاب خاطرات اکثر رییس جمهورهای امریکا،یا رساله های تالیفی پاپ ها، یا سمفونی نوشتن «موتزارت» به نام بچه پولدارها، یا موسیقی فیلم نوشتن «دیوید راکسین» به اسم «چارلی چاپلین» و در نهایت خرید فکر های نازک با قیمت خوب از ملت، توسط شاعران سبک هندی خودمان.

----------------------

 

اقتباس های ادبی آقای رستمبگلو

با این مقدمه مفصل و شرح چگونگی و چیستی سرقت در شعر، می رویم به سراغ شعرهایی از آقای رستمبگلو که با اشعار بسیاری از شاعران همنسل خود که دارای تقدم هم هستند تواردی احتمالی! دارند که در پاورقی کتاب هایشان نیز فراموش کرده اند که اشاره کنند و از این پس انشاالله جبران مافات خواهند کرد و در چاپ های بعدی در پاورقی ها اشاره خواهند کرد.
اما پیش از ارائه اسناد اقتباس ایشان چند نکته را یادآور می شوم:

 

1-تقدم و تأخر آثار را به عنوان یک اصل در نظر گرفته و سپس سرقت های ادبی را برمی شمارم. و هرگز آثاری راکه احتمالن متقدم هستند را متهم به سرقت نمی کنم، و تمام شعر هایی که به عنوان «متن مرجع» نوشته شده است زمان سرایش آنها متقدم است به شعرهایی که به عنوان «متن مسروقه» نوشته شده است که می توانید با بررسی این کتب و آدرسی که داده شده است (نام کتاب نام مولف صفحه شعر) از صحت آن اطمینان حاصل کنید. مثلن شعر های به یغما رفته ی محمد سعید میرزایی (که بسیار هم تعدادش زیاد است) همه اغلب سروده 1373 الی 1378می باشد که در کتاب های «درها برای بسته شدن آفریده شد» چاپ 1376 و «مرد بی مورد» چاپ1378 منتشر شده است که البته در این مقاله همه ی این فکت ها از کتاب «دیروز می شوم که بیایی» برگزیده شعر میرزایی از دو دفتر مذکور است که همه شعر ها دارای تاریخ می باشد در آن کتاب.

حالا با این مقدمه نسبتن مفصل و تشریح چیسیتی و چگونگی سرقت در ادبیات، فعلن نیمی از اقتباس های بدون ذکر مرجع و پاورقی اشعار آقای رستمبگلو با دیگر شاعران را بر می شماریم.

-------------------------------

متون مرجع و متون مسروقه:

1-متن مرجع: محمد سعید میرزایی، کتاب«دیروز می شوم که بیایی» ص 220

اتاق من پر گنجشک می شود کافی ست

کنار هم بکشم ریزه ریزه ی نان را

نوع سرقت: مضمون دزدی با تبدیل نان به گندم

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص18

سه چهار دانه ی گندم نوشته ام اینجا

مگر توجه گنجشک های چشمت را

--------------------------------------------

2-متن مرجع: محمد سعید میرزایی، کتاب«دیروز می شوم که بیایی» ص 144

مصرع به مصرع از پی هم بیت شو  مرا

بیتی که از ازل متبادر دوچشم ناز

و

هی حرف می زنم همه ی جمله ها سکوت

باز آن دوچشم قهوه ای و آن لب و دهن...

نوع سرقت: تشبیه دوچشم معشوقه به دومصرع شعر، همراه با سطری از شعر دیگر بدون درج گیومه

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص17

باز آن دوچشم قهوه ای تو نشسته اند

مثل دومصرع متوالی به جای بیت

----------------------------

3- متن مرجع: سید مهدی موسوی «اینها را فقط به خاطر شما چاپ می کنم» سخن گستر ص74

از شعر مستطیل:

 خانم خفه که شعر فقط تک صدایی است

نوع سرقت: مضمون دزدی با همان محور جانشینی و همنشینی در متن مرجع

کتاب «آخرین تانگو...» ص26

از شعر تراژدی نشر:

آقا گرفتید مارا شعر شما تکصدایی است

----------------------------------

4- متن مرجع: هومن عزیزی 1374

غزل شروع شد و ساعتت به راه افتاد

و ساعتت عدد پنج را نشان می داد

تو پنج و پنج دقیقه به راه افتادی

بدون چتر دویدی به سوی او در باد

قرار ساعت شش بود و ساعتت آرام

تو را به سمت شش و ایستگاه هل می داد...

نوع سرقت: ایده دزدی یا همان تقلید از هومن عزیزی که برای اولین بار در قالب غزل از اعداد کارکردهای تصویری کشیده و با مضمون ساعت قرار... که روایت به همراه نوع پردازش از ایشان تقلید شده

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص23

چار فصل سال من به چهار ساعت قرار

ابتدای فصل ها درست ساعت چهار...

باز ساعت شش است و چشم هات مضطرب

باز ساعت شش است و شاعری که بی قرار

----------------------------------
5-متن مرجع: هادی خوانساری «هاوانا، بیروت، آبادان» ص116

از شعر بیروت:

که نام سرخ تو بیروت نیست باروت است

نوع سرقت: بازی زبانی و تقابل بیروت و باروت که 10 سال پیش از ایشان اقای خوانساری انجام دادند

کتاب «آخرین تانگو...» ص26

 از شعر باروت:

بی روی تو باروتم و با روی تو بیروت

--------------------------------
6-متن مرجع: مهدی شفیعی

مردی که جلالش را حتا جبروتش را

می خواست بسوزاند در شعله ی کبریتش

نوع سرقت: چه بگویم؟؟

کتاب «آخرین تانگو...» ص26

کبریت بکش زیر جلال و جبروتم

شن های روان را بدوان در برهوتم...

-----------------------------------

7-متن مرجع: امیر مرزبان کتاب «سمفونی رنگ ها» ص 24

و چشم های تو را من چگونه وصف کنم؟

چگونه وصف کنم اصفهان زیبا را؟

و محمد سعید میرزایی، کتاب«دیروز می شوم که بیایی» ص 244

می-قهوه خانه های سر راه توامان

دوچشم خوش، دوچشم مخدر، دوچشم ناز

نوع سرقت: تشبیه چشم به اصفهان از مرزبان و میخانه در چشم از میرزایی (یه تیر دو نشون)

کتاب «دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص111

هرچشم تو شهری ست پر از میخانه

شیراز کنار اصفهان ساخته ای

----------------------------------
8-متن مرجع: هادی خوانساری «هاوانا،بیروت،آبادان» ص110

کدام کوچه ؟خیابان؟ کدام پنجره؟ در؟

کدام خانه ی ویران؟ اتاق بی بستر؟

کدام ظهر زمستان؟ کدام عصر بهار؟

کدام راه دبستان و کیف پر دفتر-

تورا به خلوت خاموش خود کشانده؟ بگو

کدام خاطره از چشم های یک دفتر...

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص78

کدام مرد تو را زیر پر گرفته مگر؟

که دست می کشی از من؟ کدام مرد مگر؟

کدام بیت؟ چه حرفی تو را مردد کرد؟

کدام شاید و اما؟ کدام گرچه اگر؟

-----------------------------------

9-متن مرجع: مهدی کاظمی(بکتاش آبتین) کتاب «و پای من که قلم شد نوشت برگردیم» چاپ اول 1378

به چنگ عکس پلنگ پتو گرفتاری

متن مسروقه: رستمبگلو کتاب «آخرین تانگو...» ص20

از شعر مونالیزا:

که تنها از پلنگ این ماه عکسی بر پتو دارد

----------------------------

10-متن مرجع: صالح سجادی «تشنج کلمات» ص77

یک میز کج دوصندلی کهنه فنجان سرد چای پلاسیده

یک داستان شروع زن و مردی لای کتاب های پلاسیده

وص26 همان کتاب

غروب قهوه ی تلخی بود که فکر کن که خدا می خورد

نشسته بودی و این اوهام دوباره مغز تو را می خورد

دوصندلی پلاستیکی دوچهارپایه ی بی پایه...

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص73

دوصندلی قرینه میز هوای شرجی و مه باران

و این نشست غم انگیزی است ...

---------------------------
11-متن مرجع: امیر مرزبان کتاب «سمفونی رنگ ها» ص71-سروده 1373

شبی که دخترک توی قصه پرپر شد

دوتا فرشته پریدند و قصه از سر شد...

و رفت داخل یک سالن بزرگ و خواند

بلند خواند، دوتا گوش آسمان کر شد

نوع سرقت: در پاورقی همین شعر، شاعر (امیر مرزبان)نوشته است که: اولین تجربه روایت داستانی در شعر خودم سال 1373حاصل یک خواب به مضمون همین غزل بود،که البته پس از 5 سال؛ در سال (1378) نه تنها  نوع روایت و ساخت این داستان به سرقت رفت  و در همان وزن و قافیه و ردیف مورد استفاده قرار گرفت، بلکه گویا آقای رستمبگلو از خواب های شاعران همنسل خود نیز به طور «جادویی» تقلید می کنند!!!

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص29

نشست نیمه شب و چشم بسته بر در شد

که خواب جادویی اش ناگهان مصور شد...

کشید نعره و گوش جهان از آن کر شد

----------------------------

12- متن مرجع: نغمه مستشار نظامی

 کبریت می کشم که بسوزانم هر عاشقانه ای که برای تو...

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص87

از شعر سیگارها:

این شعر را به عشق تو کبریت می کشم

-----------------------------

13-متن مرجع: محمد سعید میرزایی، کتاب «دیروز می شوم که بیایی» 256

که چرخ می خورم از خون... که چرخ می خورم از...

که می خورم خون... از چرخ می شود خون رد

که می خورم خون از... چرخ می خورم از چرخ

که می خورم از... «از»...می خورم اضافه ی بد

نوع سرقت: تکنیک دزدی از ساختار زبانی و بافتار نحوی متن و تقلید واضح از محور جانشینی کلمات و تقلب از روی دست میرزایی

کتاب «دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص65

سهم من از تو بی تو...خون...بی تو خون...توبی

از تو فقط بدون تو بی...«از»...عز....یز من

------------------------

14-متن مرجع: سید مهدی موسوی

بیهوده خروس لعنتی می خواند

شب می رود و دوباره شب می آید

کتاب «آخرین تانگو...» ص80

از شعر خوابم نمی برد:

جانم به لب رسید شب رفت و شب رسید

----------------------------------
15-متن مرجع: حسین منزوی

همین نه رقص دو بره به سینه ات حتا

سر بریده ی یحیا به سینی ات زیباست

نوع سرقت:تشبیه سینه های معشوقه به دو بره.گویا این شاعر مقلد بیشتر در پی تقلید از روی دست دیگران است تا به تکیه به خلاقیت های خویش.

کتاب «آخرین تانگو...» ص85

با دکمه های پیرهنت سختگیر باش

وقتی دو بره را به چراگاه می بری

------------------------------

16-متن مرجع: مجید معارف وند

اگر چه رود ولی در خودم فرو ریزم

به چاه سر به گریبان شبیه تر هستم

نوع سرقت:مضمون دزدی

کتاب «آخرین تانگو...» ص19

از شعر مونالیزا:

بترس از کینه ی چاهی که عمری سر به تو دارد

-------------------------------

17-متن مرجع: نصرت رحمانی/ دیوان کامل اشعار/نشر نگاه/ص52

...که او با تو؟

ولی من خوب می دانم

نه او با من

نه من با او

کتاب «آخرین تانگو...» ص36

از شعر ماه و پلنگ:

پلنگ و ماه و آهو پر نه من با تو نه تو با او

--------------------------

18-متن مرجع : علی کریمی کلایه

در خواب هایم

یک نفر مرا تعقیب می کند

یک نفر که وقتی به من می رسد من است

و

پنجره یک فرار بزرگ است من که برخاسته من که تنهام

هر طرف می گریزم من آنجاست بسته با چهار من چهارسویم

نوع سرقت:مضمون دزدی.که البته این نگاه پارانویایی و شیزوفرنی، در داستان ها و شعر های علی کریمی بسامد بسیار بالایی دارد و در اینجا به نقل دو نمونه از او اکتفا کردم و جناب رستمبگلو هم که بارها در جمع های کوچک، معترف بوده اند به متاثر بودن از متن علی کریمی، اما دریغ که در پاورقی ها هرگز نامی از ایشان نمی آورند

کتاب «آخرین تانگو...» ص82

با یک تپانچه به سوی خود تحت تعقیب بودم

من در هوای فرار و من در هوای فراری

--------------------------

19-متن مرجع: مجید معارف وند

و برف برف به ویرانه برف می بارید

و روی برف دوتا رد پا نمایان بود

دو رد آمده از ناکجا رسیده به هیچ

که در مجادله ی آه و برف پنهان بود

نوع سرقت: تصویرسازی پوشاندن جای پا توسط برف

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص71

بگذار بنشینم میان دست های تو...

هی برف می زد پاک می شد رد پای تو

---------------------------

21-متن مرجع: هومن عزیزی 1376

صدای واژه ی تو بین واژه ها گم بود

که سطرهای غزل غرق در تلاطم بود

درست سطر یکم روی واژه ی آخر

زنی به فکر فرار از نگاه مردم بود

تو سطر پنجم خود را نوشته بودی نه؟

صدای سرد....

نوع سرقت: تکنیک دزدی، توجه کنید به اشاره هومن به« سطر پنجم» در مصراع پنجم شعر که در مصراع ششم این شاعر مقلد...

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص36

وجفت ماهی قرمز دوتا نر اخمو...

چه می شد آه اگر مصرع ششم قایق

چه می شد آه اگر...

-----------------------------

22- متن مرجع: علیرضا عاشوری

گل میز، صندلی و بخاری، تخت و کتاب و یک چمدان رخت

قوطی قرص و ساعت دیوار تسکین مرگ مسخره آمیز

سیگار می کشی؟

نه عزیزم!

 مشروب؟ غیر الکلی و سرد

 بودش اگر برام بیارید....

نوع سرقت:نوع روایت و دیالوگ بین دو کاراکتر در شعر و تقلید در فضاسازی و...

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص74

دوصندلی قرینه میز هوای شرجی و مه باران...

یکی برای خودم از آن نگاه ارمنی ات ودکا

یکی برای شما قهوه چه فرق می کند این با آن

شما از اینکه نمی نوشید؟

نخیر حضرت آقا نه!...

-----------------------------

23- متن مرجع: نصرت رحمانی

بگشای بند موی و بیفشان

شب را میان شب...

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص86

از شعر سیگارها:

سیگارهای رنگ شب از موی تو سیاه

------------------

24- متن مرجع: محمد سعید میرزایی، کتاب«دیروز می شوم که بیایی» ص 100

بانویِ «بی چه اسم»! چرا؟ «بایدم چه کرد»؟

با اشتیاقِ «بی چه کنم» عشقِ «بی چرا»

نوع سرقت: تکنیک دزدی و باز هم تقلب از روی دست میرزایی، با تقلیدی آشکار

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص104

خاتونِ مردِ «نیست، نبوده است هیچ وقت»

خاتونِ قهرمانِ «نمی داندش کجا»

---------------

25- . متن مرجع: محمد سعید میرزایی، کتاب«دیروز می شوم که بیایی» ص 19 (1373)

هزار تن ز درختی تناور آویزان

هزار سر و بدن های بی سر آویزان

نوع سرقت: تقلید در فضا و ساخت روایت سورئال یا همان غزل سیاه یا وحشت که مرجعش سعید میرزایی است  وهمچنین اقتباس مضمون، گویا این شاعر مقلد برای ایجاد روایت سورئال نتوانسته خلاقیتی به خرج دهد و به ناچار با تشخص به تن بی سر در شعر خواسته است از قافله جا نمانده باشد و در این جریان سهمی داشته باشد

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص30

تن بدون سر از آینه برون آمد

سرش در آینه تکثیر شد مکررشد

تن بدون سر زن به سوی آیینه...

و ضعف های دیگری در شعر دیده می شود مانند استفاده کردن دو شکل ساختاری از یک واژه (آینه/ آیینه) در دو مصراع متوالی به اجبار وزن!

-------------------------
26- متن مرجع: امیر مرزبان کتاب «سمفونی رنگ ها»ص 19

آه دردم گرفت بانوجان لب من زخم شد به جای لبت

حیف شاتوت های قرمز تو خون من می چکد بر این چانه

نوع سرقت:تشبیه سرخی لب به شاه توت

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص91

شاه توتی است پاره ی دهنت

---------------------------
27- متن مرجع: محمد سعید میرزایی، کتاب«دیروز می شوم که بیایی» ص 144

مصرع به مصرع از پی هم بیت شو  مرا

بیتی که از ازل متبادر دوچشم ناز

نوع سرقت:باز هم تشبیه دوچشم به دو مصراع شعر، گویا ایشان به شدت از این کشف سعید میرزایی خوششان می آید و به یکبار دستبرد زدن اکتفا نکرده اند و اینبار درشت تر از قبل...

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص91

بگذار بنشینم میان دست های تو...

از آن دو مصراع درشت چشم های تو

-----------------------------
28- متن مرجع: محمد سعید میرزایی، کتاب«دیروز می شوم که بیایی» ص 233

انارشو که تمام لب تو را بمکم

به بغضم این همه سوزن مزن که می ترکم

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص102

یکی دو بوسه کمت بود که آسمان شد زمینم

بمک نمک می مکیدم نمک بمک می مکیدم

-------------------------
29- متن مرجع: هادی خوانساری «هاوانا،بیروت،آبادان» ص19

و بی گمان که در این شهر رفته شاعر تو

که زیر این غزلش را تو کرده ای امضا

نوع سرقت:این هم که نیاز به توضیح ندارد و خود شاعر در مصراع اول بیت اعتراف کرده است به سرقت

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص19

دو چشم با دو نگاه موازی از بالا

مرا به سرقت این بیت متهم کرده

وپای شعر به جای تو می کنند امضا

---------------------
30- متن مرجع: زنده یاد عباس صادقی (پدرام) کتاب «غزل خون» چاپ 1350

از تن رها شدم که تو را پیرهن شوم

می ترسم ای دریغ که خود را کفن شوم

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص107

آیا شما تنی که به پیراهن منید

یا پیرهن منم که درونش تن شماست

البته پس از سالها خوانش و انتشار این شعر به همین شکل توسط ایشان، و اعتراض چند تن از دوستان مبنی بر اقتباس مضمون این غزل از پدرام، و اشاره نکردن به آن، ایشان با تغییر در شکل  ظاهری این غزل خواستند  از زیر بار سرقت این مضمون بگریزند و البته چندان هم موفق نشدند چون هر دو متن توارد و تقلید را فریاد می زند:
آیا شما تنی که به پیراهن منید

یا این منم تنی که به پیراهن شماست

-----------------
31- متن مرجع: غلامرضا طریقی «هر لبت یک کبوتر سرخ است»

یک جفت قلب تپنده یک جفت رنگ پریده

بر گونه هامان ولی اشک یک جفت نه دسته دسته

سهم من از هستی تو...سهم تو از هستی من...

متن مسروقه: رستمبگلو، کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص64

سهم من از تو هستی خود را گریستن...

-----------------
32-30متن مرجع: نصرت رحمانی

نوشتم (5)

گفتم شعری برای تو

...و(5) شعر عددهاست شکل قلب

(55) بیتی ز تک غزل عاشقانه ای است...

و

(غزل55) از هومن عزیزی که در نام شعر هم دو عدد پنج، دو قلب را به تصوير مي كشند

و

هدا قریشی که در مصراعی از شعرش زحمت وارونه کردن عدد 5 را کشیده اند : که پنج برگشته: 5 صفر پشت یکان

نوع سرقت: استفاده تصویری از اعداد که نصرت رحمانی نخستین بار انجام داده است و استفاده تصويري از اعداد در غزل که برای نخستین بار توسط هومن عزیزی در سال 1374 انجام گرفته که البته آقای رستمبگلو  سعي كرده با اشاره به نصرت رحماني لزوم نام بردن از هومن را انكار كند، در حالي كه نصرت اين كار را در قالب نيمايي و هومن در غزل انجام داده -كه حتي در نام شعر هم دو عدد پنج، دو قلب را به تصوير مي كشند و هدا قریشی هم زحمت برگرداندن این 5 را در متن کشیده و ایشان از راه رسیده و امان نداده به هرسه متن

پنجاه و پنجش را از نصرت زده و فرم شعر را و پرداخت را از هومن و برگشته ی هدا قریشی را نیز به واروونه تبدیل کرده:

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص39

(55) یک عدد گرم گرم گرم

حتا از ازدج دو خورشید گرم تر

اما به شرط اینکه تو وارونه اش کنی...

-------------------
33- متن مرجع: مجید معارف وند

چه تابلوی قشنگی کشیده این شاعر

دوتا پرنده دوچشم سیاه با گل سرخ

نوع سرقت: استفاده استعاری از دوپرنده به جای دوچشم که البته خود شاعر به سرقت معترف است در شعر

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص19

دوتا پرنده که دارند دانه می چینند

دو چشم با دونگاه موازی از بالا

مرا به سرقت این شعر متهم کرده

و پای شعر به جای تو می کنند امضا (مصراع آخر هم که از هادی خوانساری ست و بالاتر اشاره شد)

-----------------

34- متن مرجع: محمد سعید میرزایی، کتاب «دیروز می شوم که بیایی» ص37

شبی می آید از شب های ماتم خیز بغض آلود...

فقط زندان پی زندان و دیوار از پی دیوار

 

کتاب «آخرین تانگو...» ص92

شعر اوین:

اوین دیو و اوین دار و اوین دیوار در دیوار

----------------------------
35- متن مرجع: نصرت رحمانی

نصرت چه می کنی لب این پرتگاه ژرف

با پای خویش تن به دل خاک می کشی

گم گشته ای به پهنه ی تاریک زندگی

نصرت شنیده ام که تو تریاک می کشی

هرشب که مست دست به دیوار می کشی

از خواب می جهد پدرت آه می کشد

نجواکنان به ناله سراید که این جوان

گردونه ی امید به بیراه می کشد

 توجه کنید که راوی در شعرمرجع، مادر شاعر (نصرت رحمانی) می باشد و از قضا این شعر سروده 1333است.  گویا پس از قریب به 60سال تواردی در مسایل شخصی زندگی دو شاعر و دیالوگ مادرانشان پیش می آید و بین پدرها نیز گاهی ( توارد است دیگر)

کتاب «آخرین تانگو...» ص82

مادر مرا دید و مثل هربار دیگر تشر زد

یا نشئه پای بساطی یا مست این زهرماری

بابا نگاه مورب با اخمش از جنس هرشب...
----------------------------

36-متن مرجع:رباعی «اهلی شیرازی» که به شدت هم مورد علاقه ایشان بود و همیشه زیر لب زمزمه می کردند و لطف کرده و دینشان به این شعر را ادا نموده و دود تنباکو را به دود تریاک، و قلیان را به وافور تبدیل کرده و جای قمر نیز از ماه استفاده کرده اند و ایده شعر را هوتوتو:
قلیان زلب تو بهره ور می گردد
نی در دهن تو نیشکر می گردد
بر گرد رخ تو دود تنباکو نیست
ابریست که بر گرد قمر می گردد

متن مسروقه:

ماه از دم وافور تو در ابر مکرر

--------------------
37-متن مرجع: ترانه ای معروف از امیر ارجینی، با صدای محسن چاووشی

رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها

همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها

نوع سرقت: سرقت ترکیب (همیشه در هنوزها) که خیلی بی انصافی است شاعری بکوشد و خلاقیت به خرج دهد و ترکیب ادبی بسازد و دیگری بدون ذکر منبع و مرجع و حتا دریغ از گیومه به نام خود بزند.  مثل این می ماند که ترکیب «شیرآهنکوه»شاملو را اخوان به نام خود  منتشر می کرد

کتاب «آخرین تانگو...» ص24

شعر مونالیزا 2:

یا که مثل همیشه های هنوز با لب خشک و تشنه سیراشکی

----------------
38-متن مرجع: شیدای نیشابوری

انبوه زلف او شده بازیچه ی نسیم

تفریح باد با دم سنجاب دیده اید؟

نوع سرقت:  تشبیه موی معشوقه به دم سنجاب و البته این تشبیه چنان تشبیه لب به غنچه نیست که صاحب نداشته باشد، صاحبش مشخص است و آقای رستمبگلو نیز از همه بهتر می شناسند ایشان را و شعرهایش را نیز

کتاب «آخرین تانگو...» ص9

به تو ای آینه از خسته ترین قاب سلام...

پرقوی سر مویت دم سنجاب سلام

---------------
39-متن مرجع: علی کریمی کلایه

و بعد دید تماشاگران دو دسته شدند

به دیدن زن آتش گرفته ای در باد

و شعری سپید از پروانه ایزد یار: چوب کبریت ها با موهایی آتش گرفته...

نوع سرقت: سرقت تصویر زن آتش گرفته از کریمی و موهای آتش گرفته از ایزدیار

متن مسروقه: رستمبگلو، کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص61

در شعر من دختری با گیسوی آتش گرفته...

تا از اتاقش بیاید بانوی آتش گرفته

البته سالها قبل از سرودن این شعر توسط آقای رستمبگلو، شعری معروف از هادی خوانساری هم داریم در توصیف موهای آتش گرفته که البته این غزل را آقای رستمبگلو نیز از بر هستند:

 اسبان وحشی در دل آتش رها عشق

آتش گرفته یالشان در بادهاعشق

--------------------

40- متن مرجع: هومن عزیزی-کتاب پرونده برزخ

غزل عکس:

زن در لباس تور سفيد انگار يك كوه مه گرفته ي پر برف است...

نوع سرقت: تشبیه زن به کوه پر از برف و مه

کتاب«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص49

تو اي پري كه نه در شعرها سراغت را...

نه كوه هاي پر از برف عطر خيست را

----------------------
و بیش از دو برابر مواردی که ذکر شد، از کولاژ کردن سه شعر تقویم میرزایی (باید چه کرد هفته ی بی چهارشنبه را...) در یک غزل به نام تقویم تا به سرقت تکنیک هایی از هومن عزیزی (در روایت دو نفر پشت میز) و هادی خوانساری (سوزاندن بیت آخر و نقظه چین گذاشتن...) استفاده تصویری از حروف الفبا سعید میرزایی (وآب جاری شد «آی با کلاه» آمد) تبدیل کردن (پیراهنندت) مهدی شفیعی به (بگلاویزم) و سکانس بعد محمد علی پورشیخعلی و تا دلتان بخواهد سرقت تصویرسازیها و اکتشافات دیگران و مصادره آنها که دیگر در این مقاله مجال برای ذکر آنها نبود.

...............................................

مشکلات وزنی شعرهای منتشر شده ی رستم بگلو

1-«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص57/  غزلی با مطلع: پری کوچکم ای پاره ی تنم بابا..

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن/ نمایه ی وزن: (U- U-/ U U--/ U- U-/ U U-)

ایراد وزنی:

مرا ببخش اگر از نحوست بخت

به زیر پای تو هم چاله می کنم بابا

در قوانین عروض ما همیشه می توانیم در انتهای مصرع به جای هجای بلند هجایی کشیده بیاوریم (در واقع یک هجای کوتاه اضافی)، نه اینکه هجا از آن کسر کنیم و بگوییم که آخر مصراع یا بیت است!! در مصراع نخست در بیت مذکور شاعر یک هجا کم آورده و از قضا پیشنهاد بنده این است: مرا ببخش اگر از نحوست بختم

--------------------

2- «آخرین تانگو...» غزلی با عنوان «یک» با مطلع: از این هزار و سیصد و هشتاد و چهار عدد...

وزن: مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلُن/ نمایه ی وزن:(--U- U/-/ U U--U- U/-)

متاسفانه در یک بیت از این غزل باز هم از روی ناآگاهی شاعر و به واسطه ی علم نداشته ی عروض، یک ایراد وزنی قابل مشاهده است که البته اینبار فاحش تر از قبلی است چرا که دوهجا کم دارد، و البته علاوه بر منتشر شدن در  چاپ کتابشان این ایراد همچنان دیده می شود ، و از آنجایی که این ایراد وزنی متعلق به شعری ست که ایشان ادعا کرده بودند استاد محمد علی بهمنی از آن سرقت کرده اند

ایراد وزنی:

یاد گذشته های نپوچیده ام بخیر

من هم از این همه اعداد یک عدد
 این مصراع از لحاظ وزنی اینگونه صحیح است به طور مثال:  (من هم میان این همه اعداد یک عدد)

-------------------------

3-«آخرین تانگو...» شعری به نام «اجی» با مطلع: بگو اجی بگو از شانه هایم در بیاید پر...

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن/نمایه ی وزن (U---/ U---/ U---/ U---)

حالا بگذریم که ایده این غزل شاعر مقلد ما، از یک رباعی قدیمی از جلیل صفربیگی (ای عشق بیا اجی مجی لاترجی) اقتباس شده است.

 اضافه بودن چهار هجا در مصراع نخست! که در شاعران مبتدی تازه آغازیده که وزن را نمی شناسند هم به ندرت دیده می شود.

ایراد وزنی:

مونا شاید خیابانی ترین شلوار و ژاکت پوش تر اما

فقط بوی تو صد ها بار جوی مولیانی تر

 باز هم که یک مفاعیلن اضافه آورده، و اما پیشنهاد بنده برای این بیت :

مونا شاید خیابانی ترین شلوار و ژاکت پوش

ولی بوی تو صد ها بار جوی مولیانی تر

----------------

4-«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص 102

غزلی با مطلع: چه بی تفاوت چه بی یاور و چه بی همنشینم...

وزن: مفاعلن فاعلاتن مفاعلن فاعلاتن/ نمایه ی وزن(U- U-/- U--/ U- U-/- U--)

ایراد وزنی:

دریدم از هم تنت را سرین آبستنت را

که ناگهان ناخنت را کشیدی بر جبینم
خب همانطور که می بینید در نیم مصراع پایانی بیت، یک هجا کم است و باید به طور مثال اینگونه باشد: (که ناگهان ناخنت را کشیده ای بر جبینم)

---------------

5-«آخرین تانگو...» شعری با عنوان (ماه و پلنگ و آهو) با مطلع: سرکوه بلند آمد پلنگ از زیر ماه از رو...

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن/نمایه ی وزن (U---/ U---/ U---/ U---)

حالا بگذریم که این شعر کلن کولاژی ست از غزل ماه و پلنگ حسین منزوی، قصیده ای از عطار، شعری از اخوان(سرکوه بلند آمد عقابی/ نه هیچش ناله ای نه پیچ و تابی...) و.... که همگی در یک چرخ گوشت ادبی چرخ خورده اند و در نهایت نامردی و کمال پر رویی  و بی چشم و رویی بدون پاورقی، گیومه، اشاره و... به خورد مردم داده شده اند، که از همه بیشتر خود آقای رستمبگلو به این تقلید ها واقفند  و می دانند که این غزل چیزی نیست جز ادای آپ شده ی چند شاعر دیگر(که در مقاله بعدی می خوانید)

ایراد وزنی:

سر کوه بلند امشب چه ماهی زیر سر دارد
پلنگی تازه سر بر کرده از قنداقه ی نَنو

 واژه نَنو طبق فرهنگ لغات دهخدا به معنی (قسمی از گهواره که از پارچه یا چرم دوزند و از دو طرف آن را با دو طناب و یا دو درخت...) تلفظش اینگونه است: (نَ ن و) و از یک هجای کوتاه و یک هجای بلند تشکیل می شود (U-)
بارها دیده ام و همه دیده اند که شاعر برای اینکه از زیر بار این مشکل وزنی بگریزد هنگام خوانش آن را اینگونه می خوانید: ((پلنگی تازه سر بر کرده از قنداقه ی نعنو)) !!! که البته در آلبوم تهران نیز همینگونه خوانده و منتشر کرده و حرف (ع) به آن اضافه کرده البته به اشتباه

------------------
6-«دختری با کلکسیون کبریت هایش» ص 34/ غزلی با عنوان آکواریوم1/با مطلع:شاید شبیه دریا اما نه آنچنان...

وزن: مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلُن/ نمایه ی وزن:(--U- U/-/ U U--U- U/-)

اکثر ابیات این غزل در یکی از زحافات این بحر (بحر مضارع) می باشد که با اختیار «تسکین» و با تبدیل دو هجای کوتاه به یک هجای بلند پدید می آید. همانند مصراع نخست و یا همان مطلع که در بالا به آن اشاره شد. زحاف وزن: مفعولُ فاعلاتُن مفعولُ فاعلُن (--U-/ U--/ -- U-/ U-)

که این  اختیار شاعری در اشعار بزرگانی همچون استاد حسین منزوی و خیلی از دوستان دیگر بارها قابل مشاهده است و حتا خود بنده هم این کار را کرده ام (بی من چه می کنی تو، حالا که هیچ کس...؟)و جالب اینکه آقای رستمبگلو بسیار زیاد از این اختیار استفاده کرده اند (ازگوش هام حتا، از لای ناخنم/از گونه هام، از ابروم از جیب پیرهن/من برکف خیابان می ریزم و تو نیز...) اما غزل موسوم به آکواریوم از مجموع 16  مصراع، 8 مصراع بر وزن اصلی شعر (مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلُن) می باشد و 8 مصراع در زحاف این وزن (مفعولُ فاعلاتُن مفعولُ فاعلُن) می باشد اما متاسفانه آقای رستمبگلو با ایراد فاحشی که در دو مصراع از این شعر دارند و در هر کدام یک هجا اضافه آورده اند، ثابت کرده اند که این اختیار شاعری که به کار برده اند نیز از روی علم و آگاهی نمی باشد و صرفن یه چیزی شنیده اند و خواسته اند که ادا در بیاورند.

ایراد وزنی:

یک سفره می اندازد در حد وسع خویش

می گوید از این بهتر دیگر نمی توان

 در دو واژه ی مشخص شده یک هجای کوتاه اضافه است. به طور مثال این بیت اینگونه از نظر وزنی درست است:

یک سفره می انازد در حد وسع خویش

 «دال» ساقط است از وزن است

می گوید از که بهتر دیگر نمی توان (هجای بلند «این» باید تبدیل به هجای کوتاه شود) که من به طور مثال حرف اضافه «که» را نوشتم. حال با تبدیل زمان افعال دو مصراع از مضارع استمرای به حال ساده و با اندک تغییری در ساختار جمله می توانست مشکلش را برطرف کند
 پیشنهاد بنده برای این بیت این است:

یک سفره پهن کرده در حد وسع خویش

و گفته بهتر از این دیگر نمی توان

-----------------

وحدودن20 مورد ایراد قافیه و ... که جزء اولین موارد ساختاری ست

 نکته ی بعدی این که (هبوط) صحیح می باشد و(هبوت) اشتباه است،

 از دفتر تانگو...

آواره و مستم که قدح نوشم و شبگرد

پیغمبری از دوره ی ماقبل هبوطم!

همچنین واژه ی (غلتان)، با (ت) دونقطه به معنای: چیزی که می غلتد، غلتنده، در حال غلتیدن، می باشد و بنابراین در کتاب تانگو:

پلنگ از ماه خود با رونما تا روبگیرد ماه

دو مروارید غلطان زیر لفظی می گرفت از او

 
(غَلط) به معنای اشتباه کردن، خطا کردن،نادرست... با (غَلت) به معنای غلتیدن، غلت خوردن...
البته شاید شاعر بگوید که اشتباه تایپی بوده و یحتمل انگشتی به اشتباه مرتکب چنین خطایی شده است. اما متاسفانه باید بگویم نه  چرا که چند برگ آن طرف تر نیز دوباره این اشتباه فاحش رخ داده :

 دوسال و چند جهنم دوسال و چند بهشت

دوسال و چند زمستان به برف غلطیدن

 

 

با سلام _ حمید چشم آور

شهریور ماه 1392/کرج

.............................................

تارنا/ اسفند ماه 96

منتشرشده در یادداشت هفته

آنچه می تواند یک جشنواره ادبی را از جشنواره های دیگر متمایز کند نوع برگزاری و تاثیرگذاری اش درجامعه است. موضوعی که امروز ادبیات راآزار می‌دهد سردرگم شدن درفضای نامحدود و نامتعارف مجازی وسلیقه گرایی درشکل برگزاری جشنواره‌های ادبی است. از این رو تنها ادبیات است که در حاشیه تصمیمات نادرست سیستمی و دخالت ناآگاهانه بخش دولتی متضرر شده است. اینکه دولت تصمیم می گیرد و خودش هم اجرا می‌کند خطرناکترین شیوه ای است که دامنگیر جشنواره های فرهنگی وادبی شده است. در این میان جشنواره شعر فجر که عنوان بین المللی را بردوش می کشد! وحتی در قامت جشنواره ای ملی حرفی برای گفتن ندارد، نه تنها فرصتی برای ارتقا ایجاد نکرده بلکه خود به تهدیدی ساختاری ومحتوایی برای ادبیات تبدیل شده است‌.


این جشنواره به دلایل مختلفی نمی تواند پررمق وهدفمند باشد.


اولین دلیل ناکارآمدی‌اش این است که طیف محدود وخاصی از شاعران را دربرمی گیرد و همه سلیقه های شعر امروز را نمی تواند پوشش دهد در واقع تقسیم بندی سیاسی و فکری شاعران و سیاه و سفید نگریستن، اتفاق ناگواری است که در این جشنواره وجشنواره های مشابه می افتد وهمین دلیل بس تا جشنواره انعکاس دهنده تفکری خاص باشد واین یعنی انحصارگرایی ادبی!


علتی دیگر که بی رونقی این جشنواره را می نمایاند؛ شاید دخالت های بخش دولتی باشد این حرف به این معنی نیست که‌ دولت حمایت نکند، بلکه این واقعیت رانشان می دهد که دولت می بایست طبق وظیفه اش صرفا پشتیبان و ناظر باشد و از تصدی گری در این بخش‌دست برداشته و از طریق موسسات توانمند خصوصی جشنواره را برگزار کند و به صورت شفاف دست از تصدی‌گری در این امور بردارد.


شکل برگزاری این جشنواره شاید اصلی ترین دلیل کم رونقی این جشنواره است که در ذهن مخاطبان واقعی ادبیات ابهام آفریده است. روش انتشار فراخوان، نوع تبلیغات، معیارهای گزینش وسبک داوری چیزی فراتر ازجشنواره های محلی و منطقه‌ای نیست وحتی آنقدر بی صدا این جشنواره برگزار می شود که بسیاری از اهالی ادبیات از آن مطلع نیستند.


باید بپذیریم که جشنواره های دیگر فجر مانند فیلم، تأتر، موسیقی و... به سطحی از پذیرش عمومی رسیده اند که حداقل ها درآنها رعایت می شود.


به هر روی جشنواره فجر بدون داشتن برنامه، هدف وساختاری جدی نمی تواند تاثیرگذار باشد و با دعوت ازچند شاعر از تاجیکستان، افغانستان، هند و...نمی تواند اعتباری بین المللی کسب نماید. بهتر است برای برگزاری مطلوب‌تر این جشنواره از تمام سلیقه ها وطیف های ادبی کشور دعوت بعمل آید و آنها برای ادبیات تصمیم گیرند و نه تفکری کانالیزه شده...

 

پیمان سلیمانی/ بهمن ماه 96

 

 

 

منتشرشده در یادداشت هفته

فائزه عبدی از شاعران و غزلسرایان روزگار ماست که از نوجوانی فعالیت ادبی خود را آغاز کرده است. وی یادداشتی در خصوص گروتسک در شعر و تفاوت آن با کاریکاتور، طنز، مضحکه و... نگاشته و آن را در اختیار تارنا قرار داده است. شما را به خواندن آن دعوت می‌کنیم:

 

گروتسک (Grotesque) از کلمه ی گروت (grote) به معنای حفره، اشاره به حفاری در غارها در زمان رم باستان دارد.

گروتسک یک مکتب نیست،ایجاد فضا و یا شخصیت است.

گزوتسک یا ابزورد؟؟!

گروتسک معمولا در فضای ابزورد (Absurd) اتفاق می افتد.

چون توان آن در ارائه ی تناقضات و کاستی های زندگی آن را به ابزاری قدرتمند برای به تصویر کشیدن جهانی ابزورد تبدیل کرده است. برای مثال شخصیت های لاکی و پوزو ،نمونه ای از این دسته هستند و کل نمایش نامه نیز در کل جهانی خنده اور را به تصویر می کشد اما خنده ای تلخ و سیاه!

به طور کلی می توان گفت ابزورد یک فضا است ولی گروتسک شخصیت پردازی است.

چرا گروتسک؟؟!

در اینجا باید به این نکته اشاره کرد که در باب گروتسک در ادبیات ایران بسیار کم کار شده است و تحقیق بیشتر در این زمینه بی شک درهای جدیدی را در ادبیات بر ما خواهد گشود و همچنین باعث رفع ابهامات در مورد مفهوم گروتسک خواهد شد.

گروتسک در  سینما،نقاشی،عکاسی،ادبیات،تئاتر و نمایشنامه آمیزش و تضادی میان انزجار ،خنده و اضطراب است و با نوعی ترس همراه است و در واقع وضعیتی هست که می تواند هم شخص را بخنداند و هم برانگیزاند و در آن چرایی مشخص نیست.

گروتسک دارای طبع افراطی،اغراق و زیاده روی است.

گروتسک در ادبیات با داستان های فانتزی و خیال انگیز و سورئال تفاوت دارد چرا که در دنیای حقیقی و به صورت خود آگاه و ارادی اتفاق می افتد و همچنین در فضای خیال انگیز ،فضا به گونه ای است که مخاطب از همان ابتدای کار آماده ی پذیرش چیزهای غیر ممکن می شود.

 

مثلا، درفیلم مرد فیل نما(the Elephant man) به کارگردانی دیوید لینچ که در سال ۱۹۸۰ساخته شده،شخصیت مرد فیل نما یک شخصیت گروتسک است.

از جمله مهم ترین داستان های گروتسک در ادبیات جهان،داستان مسخ کافکا و  داستان گوژ پشت نتر دام هستندو همینطور از اشعار رابرت براونینگ و دنیای تلخ چارلز دیکنز تا مسخ کافکا و منطق گریزی دادائیست ها از نمونه های دیگر گروتسک اند.

و شناخته شده ترین نمونه های گروتسک در داستان ایران نیز آثار صادق هدایت همچون "بوف کور" و "سه قطره خون" هستند.

برای درک بهتر گروتسک به بررسی چند نمونه در ادبیات داستانی و شعر انگلیس و ایران می پردازیم.

 

 اشعار رابرت براونینگ که از بهترین نمونه های گروتسک در ادبیات انگلیس هستند به دنبال ایجاد احساسات متناقض و متضاد در مخاطب اند؛ برای مثال در شعر “عاشق پورفیریا” ابتدا گوینده رسیدن معشوق خود و زیبایی او را توصیف می کند

پورفیریا نرم نرمک به درون پرواز و بلافاصله

طوفان و سرما را تبعید کرد،

بر زانوان نشست و آتش بی جان

و کلبه بی روح را برافروخت.

ولی به سرعت تبدیل به وصف قتل او می شود. راوی با موهای طلایی پورفیریا او را خفه می کند.

کاری برای انجام دادن یافتم،

همه موهای طلاییش را همچون طنابی زرد

سه بار دور گردن ظریفش پیچیدم

در این شعر با استفاده از تناقض، اثر گروتسک شده است. ابتدای شعر وعده اثری عاشقانه را می دهد ولی با تبدیل شدن آن به توصیف قتل معشوق، مخاطب با تصویری عجیب و دلهره آور روبرو می شود که قرار گرفتن آن در کنار توصیفات ابتدای کار ویژگی گروتسکی به اثر می بخشد.

 

برای بررسی نمونه دیگری از گروتسک به سراغ شعری از اِیمی لووِل (Amy Lowell) می رویم با عنوان “گروتسک”:

 

چرا سوسن ها زبانشان را برای من در می آورند

وقتی که آنها را می چینم

و بهم می پیچند و می چرخند

و در بین انگشتان من خود را خفه می کنند

تا من به سختی بتوانم تاج گل تو را ببافم؟

چرا نام تو را جیغ می زنند

و وقتی آنها را به هم دسته می کنم

بر من تف می اندازند؟

آیا باید آنها را بکشم

تا که آرام بگیرند

و برای تو تاجی از اجساد سوسن بفرستم

که هنگام رقص

بر پیشانی تو فاسد و متعفن شوند؟

 

همانطور که در این شعر می بینید تاثیر گروتسک بار دیگر از طریق تناقض ایجاد شده است. کاری زیبا همچون درست کردن یک تاج گل به تراژیک ترین حالت توصیف شده است.

 

فرق این شعر با قبلی در این است که در شعر براونینگ گروتسک از کنار هم قرار دادن دو عنصر متناقض تشکیل شده است ولی در این شعر گروتسک در مجاز و استعاره اتفاق افتاده است.

 

 با نگاهی اجمالی می توان دید که حالت اول یعنی رخ دادن گروتسک در یک موقیت یا سلسله حوادث بیشتر در نثر رخ می دهد ولی در دومی یعنی ایجاد گروتسک در مجاز و استعاره بیشتر در شعر زیرا که حالت نثر نیازمند بسط بیشتری است.

* نمونه دیگری از تصاویر گروتسک را می توان در شعر “حالا که آمدی” سروده رویا زرین یافت:

که به دست هر که نگاه می کنی

بمب ساعتی بسته است؟

در این جا نیز با جابجایی در محور جانشینی و قرار دادن بمب ساعتی به جای ساعت مچی، دوباره با تصویری عجیب و دلهره آور روبرو می شویم. یا در شعری از فراز بهزادی از مجموعه “بگو در ماه خاکم کنند” داریم:

وقتی من به دنیا آمدم

مادرم داشت سیب زمینی پاک می کرد

در اینجا این برخلاف دو نمونه قبل، گروتسک در حالت اول رخ می دهد و از کنار هم قرار گرفتن دو اتفاق متنافر (زاییدن و سیب زمینی پوست کندن) تشکیل و سبب ایجاد ایجاد تصویری تکان دهنده و مضحک می شود. * *

"گروتسک"،"طنز"،"کاریکاتور" !

گروتسک با :

۱.ابزورد

۲.فراشگفت

۳.کاریکاتور

۴.طنز

۵.طعنه

۶.مضحکه

تفاوت دارد که در اینجا به طور خلاصه به تفاوت های آن با طنز و کاریکاتور می پردازیم:

 

هرگاه اغراق در کاریکاتور به سر حد افراط برسد تبدیل به گروتسک میشود.

فرض کنیم تصویری از ژنرال دوگل داریم که در آن بینی او بیش از اندازه ی معمولی اش بزرگ ترسیم شده باشد؛ این کاریکاتور است اما اگر این بینی آنقدر بزرگ باشد که بقیه ی صکرت را تحت الشعاع قرار دهد و تابع خود کند این دیگر صرفا کاریکاتور نیست. بلکه "کاریکاتور_گروتسک" است چرا که باعث انزجار و وحشت می شود.

 

و اما طنز!

زمانی که  یک طنز پرداز میخواهد بیشترین حس ریشخند و انزجار را در مخاطب ایجاد نماید ، قربانی خود را به گونۀ گروتسک به نمایش در می آورد . عامل اساسی که گروتسک را از طنز متمایز میسازد ، آمیزش تضادها در عمل و تاثیر است . گروتسک برخلاف طنز ، درست و غلط ، و راست و دروغ را معین نمیکند و درس اخلاق نمیدهد ؛ بلکه میکوشد تفکیک ناپذیری آنها را ارایه دهد . خنده ، عصبانیت یا احساس انزجار ی که طنز در مخاطب خود ایجاد میکند کاملاً تفکیک شده و جدا از هم است حال آنکه گروتسک می کوشد با تلفیق این حس ها ، مخاطب خود را درگیر پاسخها و واکنشهای مختلف کرده و نوعی گیجی و تشتت فکری ایجاد نماید.

 

اهداف گروتسک:

در  پایان می توان گفت که هدف گروتسک خنداندن نیست بلکه وا داشتن به تفکر است.

و در واقع سلاحی برای حمله و پرخاش، گیج کردن خواننده و تغییر جهان بینی او و روبرو کردنش با محیطی کاملا متفاوت و نامانوس است.

و در آخر اینکه عمیق ترین معنای گروتسک را شاید بتوان چنین گفت :

هر  تراژدی به طریقی خنده آور و کمدیک است و تمام کمدی ها به طریقی تراژیک و غمبار هستند .

 

 

فائزه عبدی شاعر و از علاقمندان به شعر کلاسیک است. از نوجوانی به شعر و ادبیات علاقه داشت و در 10 سالگی موفق به دریافت لوح تقدیر از انجمن شاعران جوان هیئت رزمندگان اسلام شد. در برنامه های تلویزیونی و رادیویی مشاعره شرکت کرده و سالهاست به صورت تخصصی به کار ادبی روی آورده است. وی دانشجوی دانشگاه تهران جنوب است و سابقه عضویت در شورای مرکزی فرهنگسرای هنگام و همکاری با کانون ادبی دانشگاه شریف از سوابق ادبی اوست. عبدی هم اکنون مسئولیت روابط عمومی جلسات استاد محمدعلی بهمنی را عهده دار است.

 

 

کد خبر: 776

منتشرشده در گزارش

 

سهل و ممتنع جریان شعری بود که نام آن در چند مرحله دچار دگردیسی های غیر موجهی شد آنگونه که به انحرافی مخرب در جریان شعر سپید انجامید!

 

محمد افندیده شاعر سپیدسرای روزگار ما یادداشتی با موضوع ساده نویسی در شعر سپید را در اختیار تارنا قرار داده است. در ادامه شما را به مطالعه آن دعوت می‌کنیم:

 

«سهل و ممتنع جریان شعری بود که نام آن در چند مرحله دچار دگردیسی های غیر موجهی شد آنگونه که به انحرافی مخرب در جریان شعر سپید انجامید! مراحل این دگردیسی شامل سهل و ممتنع سپس ساده نویسی و پس از آن سهل انگاری است. حال به تعریف سهل و ممتنع می‌پردازیم.

 

سهل و ممتنع استفاده از زبانی ساده و سلیس (وجه بیرونی زبان) با توجه به پیچش های درونی یا ذاتی زبان (وجه درونی زبان) جهت چینش و ساخت بدیهیات معنایی است.

 

یک مثال عینی: خودرویی حرکت می کند.این ظاهراً یک اتفاق ساده است.اما با اندکی نگرش به جزئیات متوجه می شویم به واسطه ی استارت میل لنگ شروع به حرکت می کند که به واسطه ی شاتون ها به سوپاپ ها متصل است همچنین میل سوپاپ توسط تسمه ی تایم با حرکت میل لنگ شروع به حرکت می کند و ...

می بینیم که با اندکی دقت و داشتن دانش پیش فرض به چه پیچیدگی هایی خواهیم رسید.

 

رعایت این نوع رویکرد در برخورد با زبان شعر منجر به شعری با مختصات ”سهل و ممتنع“ خواهد شد. آنچه کمتر دیده می شود و بیشتر سهل انگاری و ساده انگاری برداشتی بوده که از نام این جریان یا شبه جریان شعری صورت گرفته است.

 

به دلیل ضیق فضا در یادداشتی دیگر وضعیت شعر سپید در چند دهه ی اخیر و دلالت های چگونگی تغییر آن تا رسیدن به شعر سهل و ممتنع را بررسی خواهم کرد که لازمه ی درک تولد این جریان است.

 

اما می خواهم کوتاه و موجز بپردازم به انحرافی مخرب که در این جریان به راه افتاد.برداشتی غلط از سر بی دانشی و شاید در برخی مغرضانه و با نیّات سوء.تغییر نام یک جریان شعری از سهل و ممتنع به ساده نویسی و در ادامه ساده نویسی را سهل نویسی یا سهل انگاری پنداشتن و تبعات منفی آن که گریبان گیر شعر سپید شد آنگونه که امروز تن جریح و فگار سپید از این تخطی و کوته نظری به ما رسیده و چه باید کرد؟

 

سهل و ممتنع یا ساده نویسی از اواسط دهه ی هفتاد (البته آنچه مورد نظر ماست به عنوان جریان شعری یا وضعیتی مشابه) آغاز و در دهه ی هشتاد قسمت اعظم جریان شعری سپید ایران شد.

نام های بزرگی از ذهن می گذرند که هر کدام مهره های ارزشمند با آثار ارزشمندی هستند.

اما آنچه غرض ما از نگارش این یادداشت است آن دسته از شاعرانی هستند که هرچه دهه ی هشتاد پیش تر می رفت تعدادشان بیشتر می شد.طیفی که وضعیت یکسان بانیان آن معمولاً بر این منوال بود که یک مجموعه ی شعر خوب منتشر و سپس در منجلاب سهل انگاری فرو رفتند.

می خواهم به بیان دلالت هایی بپردازم که شاید کمتر مورد بحث منتقدین و مفسرین بوده اما از دلایل عمده  هستند.چه که نقدهای تئوریک را مکرراً خوانده ایم و آنچه بیشتر اوقات مستتر مانده اینجاست.

در دهه ی هفتاد به دلیل نبود یا کم بود فضا و دسترسی مجازی ، مجلات و نشریات جای ثابتی در سبد خرید خانواده ها داشتند و مردم از این امکان با ادبیات کشور در ارتباط و با آثاری برخورد و مطالعه می کردند.

باید توجه داشت در هر صورت نشریات و مجلات در قیاس با فضای مجازی امروز فضایی بسیار محدود همچنین فیلترهایی برای چاپ آثار موجود بود.

با پیشروی دهه ی هشتاد به سمت هشتاد و رقم های درشت تر دسترسی به اینترنت همگانی تر شد و شبکه های اجتماعی نیز در اختیار همگان و از جمله قشر شاعر قرار گرفت.

 

ناگهان بیشمار کاربر مجازی (عموماً جوان و نوجوان) به این شبکه ها اضافه شده که می توانستند مخاطب شعر و ادبیات باشند.

جوان و نوجوان که خواه ناخواه پر از عواطف و احساسات خواهند بود.به وضعیت ذکر شده ی اخیر اضافه کنید ”افت دانش عمومی جامعه“ را،به دلایلی که در اینجا امکان توضیح نیست!

این مخاطبِ کم دانش و پرشور و پرعاطفه سهواً وضعیت بسیار نامطلوبی را در بازار شعرهای سپید جعلی به راه انداخت.

 مخاطب مذکور به دلیل شرایط و ضوابط اجتماعی و حکومتی برخلاف نسل های گذشته از عشق منع شده و محکوم بود تقوای الهی روز افزون پیشه کند.

هرآینه تقوا در مقام صفت برای آدمی از صفات ”علیاي مستخلف عنة“ شمرده شده ست و به قطع و یقین نافع خواهد بود.

با این حال اگر در خصوص این مخاطب بازبینی و تتبع روانشناختی صورت گیرد رسیدن به نتیجه ی آتی دور از ذهن نخواهد بود.

او تا حدی خالی وقایع و ماجراهای عاطفی و عشقی در زیست خود را تا حدی با همذات پنداری در متن و روایت شعر جایگزین می کرد که با رجوع به نظریه ی جایگزینی زیگموند فروید وضعیتی محتوم و به استناد ادله ی علمی خواهد بود.

پرسش :شعری که مناسب ذائقه ی این مخاطب باشد دارای چه ویژگی هایی خواهد بود؟

شعری عاشقانه، با محتوای سطحی، گزارشی، شخصی و کلیشه زده.

 

مطرح شدن این درخواست از سوی دانش و بینش تضعیف شده ی مخاطب، آنهم نه برپایه ی گفتمان بلکه براساس بازخورد ها شعر سپیدِ اخیراً برقرار و برپا شده ی آن سال ها را محکوم به افولی تلخ و گزنده کرد که بزرگی نیز فرمود : دانشِ کم خطرناک است.

 

تعداد زیادی از مولفین که متآسفانه به دلایل کاملاً روشن از ذکر نام آنها اجتناب خواهم کرد ، شروع به انتشار آثاری انبوه با این خصوصیات در صفحات مجازی و شبکه های اجتماعی خویش کردند.

 

روشن این اشعار خوراک خوبی برای گمراهی و به دام انداختن این مخاطب خواهد بود.کرداری کریه با نیت سوءاستفاده از شرایط و تصاعب درصد و تعدادِ بالاتری از مخاطب و تبعات آن.

 

این عارضه منجر به ظهور غول های مجازیِ پوشالی و طبل های توخالی ادبی با آثار متعدد و بی کیفیت در بازار ادبیات کشور شد.

ناشاعرانی پرده در بی اعتنا به اینکه این نابسامانی چه ضربه ای به شعر سپید وارد خواهد کرد.

اینان تا ندای اعتراض به گوششان می رسید ساده نویسی را دستمایه کرده روی شان را بر می گرداندند.

بی توجه به اینکه با گذشت کمتر از یک دهه آنقدر مولف و اثر چاپ شده با این مشخصات در بازار ادبیات زیاد می شود که آثار با ارزش و معتبر هم زیر بار سنگین تعداد و حجم آثار ضعیف خفه می شوند چه بسا آثار بی اصل و اساسِ خودشان.

اینان با چنان حرص و ولع بی پایانی اقدام به جمع آوری و مکش کثیری مخاطب ناآگاه و جوان با دانش کم ادبی کردند که حاصلی جز فاجعه برای شعر سپید به بار نیامد و بزودی برخوردی به سان کالا با شعر کردند.

برخوردی ناشایست که به هیچ وجه در شأن شعر و شاعر نبود.

 

اغلب به سالی چند مرتبه چنان دلالان سر از دفتر کار ناشران درآورده و اقدام به اخذ قرار داد کتب جدید و چاپ های مجدد و متعدد کتب قبلی می نمودند با صراحت و صداقت باید چنین گفت: ناشران نیز عموماً سودجو و انگشت شماری هنرشناس و هنر دوست بودند لذا با نشر این آثار دانسته به این بازار نامبارک به نام فعالیت فرهنگی اما تنها به قصد تجمع ریال های بیشتر در حساب های بانکی، دامن می زدند.

 

 

پس به زودی اشعاری با حضور مفاهیم سطحی، تکرار مکررِ تعابیر و تصاویر ضعیف، دایره ی واژگانی محدود و فضایی در انحصار سانتی مانتالیست کلیشه ای و چنین شد که این اشعار و کتب چاپ و منتشر شده با این مختصات شعری به زودی بازخوردی نامتعارف و غیر منطقی در فروش و توضیع کم سابقه ی شعر سپید دریافت کردند.

 

مخاطبان مجازی طرفداران پروپاقرصی شده بودند و برای خرید چنین آثاری جلوی غرفه ی برخی از ناشران به انتظار سلبریتی خود صف می کشیدند که گویا در مجازآباد حضورشان را رأس فلان ساعت اطلاع رسانی کرده بودند.

 

فراموش نکنیم تمام علم اقتصاد را می توان در دو واژه خلاصه کرد؛ عرضه و تقاضا.

 

در این نابسامانی درخواست کننده مخاطبی بود ناآگاه و عرضه کننده شاعر و ناشری آگاه.

اتخاذ رای در جهت تبرئه یا اتهام افراد هم به عهده ی خواننده ی عزیزِ متن.

 

بیماری دهشتناکی که هنوز هم گریبان شعر سپید را رها نکرده است.به گونه ای که با شرکت در جلسات و نشست های متعدد شعر از سپید جدی و ارزشمند چندان خبر یا اثری نیست و این در حالی ست که شاعر و شعر سپید خوب هم کم نیستند.

اما پذیرفته و پسندیده ترجیح می دهند در خانه بمانند تا اینکه خود و آثارشان را در جلسات هم تراز و همسطح چنین سروده هایی قرار بدهند.

در اغلب نشست های شعر پایتخت مکرر با متونی چنین برخورد می کنیم که شعرِ سپید معرفی شده اما کیفیت شان از کیفیت نثرهای ساده و ضعیف قرون گذشته نیز بسیار پایینتر است.

آنچه در متن نگارش و بیان شد تنها زخمی از هزار و یک زخمِ تنِ جریحِ شعر سپید بود.

 

حال آیا سپید سرا و در رأس نگارنده بازهم نوع نگاه اغلب منتقدین، کلاسیک سرایان همچنین تعلق و پیگیری مخاطب که آگاهی اش در وضعیت درخورتری قرار دارد را نسبت به شعر سپید غیر منصفانه می بیند؟که مغرضانه و از سر عداوت است؟

 

شعر سپید به غایت ساختارمند تر و دارای اصول و قوائد تئوریک سخت گیرانه و منسجم تری از شعر کلاسیک است.

پس چرا امروزه روز چنان کودک یتیمی ملبس به رختی مندرس و سیمایی پریشان و عارض در بستر و بازار ادبیات مشاهده می شود!؟

 

گناه به گردن کیست؟

شاید آنانی که در آن سال ها داعیه ی جریان سازی داشتند اما حتی بر نامی که برای اشاره ی لفظی به جریان خود معرفی کردند، راسخ نماندند.

 

برای اعاده ی حیثیت شعر و جریان شعری خود پایمردی شایسته و بایسته ای از خود نشان نداده و سوءاستفاده کنندگان از این جریان را معرفی نکردند.

بی گمان گناه کاران اصلی اینانند.

 

متهمان ردیف بعدی نمی توانند تاریخ واضح ادبیات چند دهه ی اخیر را تحریف و در وقوع انبوه جرائم به وقوع پیوسته ، پیوسته خویش را از نظرها و گزارشات و عکس ها و نشریات و...  پنهان کنند.

 

چراکه آنها خود هویت و شناسه ی تاریخی این جرائم و تخطی های عامدانه و سودجویانه خواهند بود که سروده های مورد بحث ایشان در قالب کتب با عناوین کتاب و مولف و ناشر و تاریخ چاپ و شماره ی شابک همچنین قیمت پشت جلد مستند و موجود مُهرِ بطلان هر تزویری خواهند بود.

 

پاینده شعر

پاینده شاعر»

 

محمد افندیده/ آذر ماه 96

 

کد خبر: 746

منتشرشده در گزارش

سانسور یا ممیزی ساخته‌ی فرهنگستان زبان، موضوعی است که در وجود زبان و نگاه بشری وجود داشته و دارد و از به زبان نیاوردن خواست‌ها، احساسات و نظرات شخصی در روابط خصوصی و جامعه تا بحث عمده‌تر به شکل سیاسی و ایدئولوژیکی امری عادی و در طی تاریخ بوده است که گاه سلیقه و تشخیص  فرد را در پشت خود دارد و گاه تحمیل و زور و قانون حکومت‌ها و سیستم‌های دولتی را در... خود احساس می‌کند.

 

اما آیا سانسور مساله‌ی مورد نیازی است یا نه مساله‌ای است که همیشه مورد بحث بوده است و بعضی که انسان را آزاد آزاد می‌دانند سانسور را مردود می‌دانند و آن‌ها که قواعد تایید شده‌ی اجتماعی، اخلاقی و ایدئولوژیک را ارجح می‌دانند سانسور را نیاز مبرمی دانسته و ده‌ها و صدها نظر گوناگون.

 

 سانسور در جاهایی منفعت سیستم‌های حکومتی و خبری را درپی دارد و گاهی منافع اخلاقی یا اجتماع را که موارد مثال آن‌چنان زیاد است که نیازی به آوردن مثال نمی‌بینم. اما جدی‌ترین سانسورها را در دوره‌ی کلاسیک و رنسانس در حوزه‌ی مذهبی و کلیسا شاهد بوده‌ایم و سپس در حوزه‌ی سیاست و حکومت‌ها و در جاهایی و مسایل علمی گالیله و محاکمه‌ی معروفش را پیش رو داریم. هم‌چنین به دستگاه سانسور عظیم دوران روسیه‌ی تزاری و آلمان نازی و دوران جنگ‌سرد نیز می‌توانیم اشاره کنیم.

 

به هر جهت گمان و اشاره‌ی ما در این متن بیش‌تر و خواه ناخواه کشوری که ما زندگی می‌کنیم و شاخه‌ی ما معطوف هنر است که هم در قبل از انقلاب و هم دوران بعد از انقلاب با شدت بر هنرمندان فشار آورده است. اما مثالی که الان به ذهن‌ام می‌آید که هنرمندان قبل از انقلاب می‌گفتند که دستگاه سانسور وزارت فرهنگ و ارشاد، لیستی از کلمات یا موضوعی را پیش روی ما می‌گذاشت و می‌گفت در این حوزه و... وارد نشوید و سایر موضوعات آزاد بود. اما بعد از انقلاب هرگز چنین نبوده و چه بسیار آثار سینمایی، ادبی، هنری که حتی پس از کسب موجوز و تولید دچار تیغ سانسور و توقیف و تنبیه شده‌ اند.

 

می‌توانیم بگوییم سانسور ما به بیش‌تر کشورها سور زده است و شاید نهایتا سه چهار کشور از ایران جلوتر و پیشرفته‌تر در امر سانسور باشند. وضعیتِ معلقی و بلاتکلیفی که هنرمندان دارند، نویسندگان، شاعران،‌ فیلم‌سازان و نقاشان و غیره... حال بماند که کلا بخش‌هایی یا ژانرهایی زیرمجموعه کلا ممنوع می‌باشند مثلا هنر اروتیک. هرچند من خودم در این حوزه کار نمی‌کنم اما طراحی، نقاشی و آناتومی هم در ایران دچار مشکل است، طراحی از مدل زنده و... که بماند.

 

موردی بوده است که کتاب شعری جایزه‌ی جشنواره‌ی فجر را گرفته است و در نوبت دوم چاپ غیرمجاز اعلام شده است. به درستی این چه معنا دارد؟ اما معنایش را بگویم که عدم خط و مشی‌ِ مشخص و سیاست‌گذاری و اجرای سلیقه‌ای و اتفاقی که کدام اثر به کدام ممیز یا سانسورچی برخورد کند و در بسیاری از موارد عدم تخصص فنی به حوزه‌ای که ممیز در آن مشغول به کار است و گاه حساسیت یا عدم حساسیت و عنایت به ناشری که گرایش دوستی دارد یا ندارد...

به جرات می‌توانم بگویم که تندترین شعرها و حرف‌ها را ناشران دولتی و بدون سانسور به چاپ رسانده‌ند‌اند که البته این ماجرا می‌تواند سیاستی در پشت خود داشته باشد و آن این است که به نوعی هنرمندان حرفه‌ای‌تر را جذب کرده و از تریبون و تبلیغات خود در هنرمندسازی و الگوسازی فعالیت کنند. هرچند در همه جای جهان سانسور وجود دارد و در هیچ کجا حتی آمریکا هم این‌گونه نیست که هر گروهی هر اثری بخواهد تولید ‌کند یا اگر تولید کند و قواعد خاص حکومتی اخلاقی را زیرپا بگذارد مورد مواخذه قرار نمی‌گیرد که بی‌شک مورد پی‌گیری قرار خواهد گرفت هرچند شیوه‌اش اندکی با ایران متفاوت باشد و ازطریق دادگاه پی‌گیری شود، ازمنظر دیگری می‌بینیم که ناشران، توقیف یا معلق می‌شوند و هم‌زمان چند ناشر دیگر با پشتوانه‌ی مالی و تبلیغاتی سر و کله‌شان پیدا می‌شود و فرصت را برای معرفی و جریان‌سازی مهیا می‌بینند که به گمان حضور این ناشران بسیار مشکوک است و سعی در جریان‌سازی و فرافکنی و تمرکززدایی را پی‌گیری می‌کنند.

 

هادی خوانساری/ آذرماه 96

منتشرشده در یادداشت هفته

اول

بیخ گوش درختهای پاییزی نشسته ام و به سالهایی فکر می کنم که پشت سر گذاشته اییم.

روزها بی رحمانه گذشته اند و حالا بیشتر از شش سال است که می شناسمت. شش سال است که دوستت داشته ام و درباره ات فکر کرده ام. نمی دانم دیگران چه تصوری از تو در ذهن دارند اما من تو را با کودک سرزنده ای میشناسم که هیچ وقت پشت آن سیبیل ها کمرنگ نمی شود. تو را با خنده هایی می شناسم که تمام عضلات صورتت را منقبض می کند و گاهی وسط خنده ها مرا به این فکر وا می دارد که چطور می شود اینطور از ته دل به چیزی خندید. بله شش سال گذشته است و این رفاقت دارد کهنه می شود اما تو در هیچ دیداری برایم کهنه نیستی.

فکر می‌کنم این خاصیت رفاقتی است که ریشه هایش را در بی نیازی پیدا می کند نه در توقع. شعر به قدری در دوستی ما عقب نشینی کرده که خاطرم نیست آخرین باری که برایت شعری از خودم خوانده ام کی بوده ؟ نمی دانم نکته ی معناداری پشت این موضوع می بینی یا نه. ما خود را در شعر به هم تذکر دادیم اما محدود نکردیم که اگر اینطور بود شاید به آدم های موقت زندگی هم تبدیل می شدیم.

 

دوم

در این مدت بارها و بارها از رفاقت آشکار و رقابت پنهان شنیده ام اما شاید خیلی ها ندانند که ما پیشنهادهای بهتری نسبت به شعر برای رقابت با هم پیدا کردیم. بازی. چیزی که ما را تبدیل به دو کودک لجباز می کند. آنجاست که تا نفس آخر حاضرم با تو رقابت کنم. از قدیم ترین نسخه ی فوتبال پلی استیشن تا هر مدل بازی دیگری، مافیا، منچ، پانتومیم، اسم فامیل و .. هر چند که در این آخری باید اعتراف کنم یک بی استعداد تمام عیارم. درست که است که مشترکات فراوانی داریم اما من به تفاوت ها خوشبین ترم. ممنونم که پرسپولیسی هستی . ممنون که گاهی فیلم هایی را دوست داری که مورد علاقه ی من نیست و گاهی موسیقی‌ای را نمی پسندی که من با تمام وجود دوست دارم.

 

 

سوم

از رفت و آمدهای بی شمار چه بنویسم . می توانم این آلبوم را از همین دیروز باز کنم و به پریروز و ماه قبل و سالهای قبل برگردانم. آلبومی که عکس های روز اولش با عکس های امروز مو نمی زند. فقط تو چند تار مو بیشتر سفید کردی و من کمی چهره ام جا افتاده تر شده. می توانم آلبوم را از نیمه هایش باز کنم  و خودم را با تو در پارک ساعی ببینم که زیر باران قدم می زنیم  تو از گذشته ات می گویی و من با درنگ و علاقه می شنوم. می توانم آلبوم را ببندم دوباره باز کنم و به روزی برسم که پشت درهای ارسباران بی آنکه حواسمان به جلسات پنج شنبه ی خانه ترانه باشد، برایت اولین سطرهای دو در یک را می خوانم.

 

می توانم آلبوم را چند صفحه به عقب برگردانم و به روزی برسم که برای اولین بار میزبانت بودم و متناتت در غذا خوردن برایم تازگی داشت. کمی آنورتر در تراس مجاور حیاط پاییزی کنار هندوانه های قاچ شده شعر اتاقت را می خوانی و من با چشم بسته تمامش را تجسم می کنم. کمی جلوتر تو در اتاقک چرخ و فلک شهربازی نشسته ایی و می خواهی ترست را با تزریق ترس به دیگران جبران کنی و دیگران فقط می خندند.

من به نیروی خاطره ایمان دارم . خاطره می تواند همه چیز را مثل روز اول کند و ما آنقدر خاطره داریم که هیچ چیز تاکید می کنم هیچ چیز تصویر ما را برای هم مخدوش نکند .

 

چهارم

این متن هیچ چیز تازه ای برای تو نداشت اما گفتنش چیزهایی را در من سبک می کرد. تو دنیا و تحمل آن را برای خیلی ها آسان کرده ای و تا همینجا بی آنکه بر طبل ادعا ضرب بگیری و غره شوی کارت را انجام داده ای و بر شعر روزگارت تاثیر گذاشته ایی. قطار هزارساله ی شعر فارسی منظره های فراوانی را به خود دیده و مسافران زیادی را سوار و پیاده کرده. امیدوارم همقطارانت با تو مهربان تر باشند و اجازه بدهند ایستگاه بعدی درباره ی ماندن یا رفتن مسافرانش تصمیم گیری کند. تصمیم هر چه باشد تردیدی ندارم ایستگاه بعدی عیارشناس و زمان سنج قابل اعتمادی است و ما را بر اساس مسیری که پیش رفته اییم قضاوت خواهد کرد نه مسیری که بازگشته اییم.

و اما صادقانه ترین آرزویی که می توانم در روز تولدت برایت داشته باشم این است که همچنان هوای خودت، زندگی ات، شعرت و دوستان واقعی ات را داشته باشی.

قربانت

 

احسان افشاری/  آبان ماه 96

منتشرشده در یادداشت هفته

محمد بیگی در یادداشت تازه خود به جدیدترین آلبوم فرشید اعرابی نگاهی ویژه داشته است: اگر بخواهیم دربارۀ موسیقی متال در کشورمان صحبت کنیم نمی‌توانیم از کارنامۀ فرشید اعرابی چشم بپوشیم؛ او از نخستین هنرمندانی است که توانست در ژانر هوی‌متال از وزارت ارشاد مجوز بگیرد و راه را برای بسیاری از هنرمندانی که به این ژانر از موسیقی علاقه‌مند هستند، باز کند. فرشید اعرابی سا‌ل‌ها است که به تدریس گیتار الکتریک مشغول است، شاگردان بسیاری را پرورش داده و در میان هواداران این ساز از احترام خاصی برخوردار است. وی با موسیقی سنگین، خشن و پرهیاهو که جزو بدنۀ اصلی هوی‌متال است به پیش می‌رود و کلام فارسی را به‌خوبی در دل این ژانر جای داده است.

 

در همین راستا وی تازه‌ترین آلبوم خود را تحت عنوان «مرگ خاموش» منتشر کرد؛ اثری که در ساختار موسیقی خود در راستای آلبوم‌های گذشتۀ وی پیش می‌رود و در آن از اشعار عباس روشن‌زاده، محمد مفتاحی و مولانا بهره برده است. در این آلبوم نیما نواپور نوازندۀ درامز، محمد نیک نوازندۀ گیتار باس، آوا اعرابی نوازندۀ ویلن‌سل، هادی کیانی ضبط، میکس و مستر و در قطعۀ «به‌رقص آ» علی مؤمنیان به‌عنوان خواننده، وحید سلیمانی‌نژاد نوازندۀ کمانچه و افشین علوی نوازندۀ تار با وی همکاری کرده‌اند.

 

 طرح جلد آلبوم یکی از نکات منفی این اثر است که به‌چشم می‌خورد؛ طرح جلدی که می‌خواهد درک و دریافت مخاطب از اندیشه‌ای که در آلبوم نهادینه شده است را قبل از گوش دادن به موسیقی برای او فراهم آورد. نام آلبوم از مرگی سخن می‌گوید که به‌صورت تدریجی جهان ما را به سمت نابودی می‌کشد؛ اما این حس با نگاه کردن به این طرح به‌خوبی نمایان نمی‌شود و البته خود طرح هم از نظر تکنیکی برای این آلبوم ضعیف کار شده است.

 

آهنگ اول «رها کن» نام دارد که فرشید اعرابی یکی از معروف‌ترین اشعار مولانا را در آن خوانده است. اعرابی در آلبوم‌های قبلی خود نیز از کلام این شاعر نام‌آشنا بهره برده است و علاقۀ وی نسبت به مولانا بر کسی پوشیده نیست. بسیاری از کارشناسان ادبیات معتقدند که این شعر هنگامی سروده شده است که مولانا در بستر مرگ بوده و او با رضایت تمام از مرگ استقبال می‌کند و مرگ را نوعی رهایی از زندانی می‌داند که در آن گرفتار هستیم.

 

 ابتدای آهنگِ «ساز کهنه» ما را به‌یاد قطعۀ «بگذار تا فریادت را بشنوم» از آزی آزبورن می‌اندازد. (بیان این توضیح لازم است که در دنیای ادبیات، مفهومی به نام توارد وجود دارد؛ به این معنا که دو شاعر بدون آگاهی از حال و سخن یکدیگر شعری را شبیه به‌هم سروده‌اند) حال ابتدای قطعۀ نام‌برده در موسیقی اعرابی با آهنگی که از آزبورن به‌یاد آوردیم شبیه به‌هم است و اعرابی بدون آنکه قصدی داشته باشد ریتم آهنگی را ساخته است که تصویر اثر نام‌برده از آزبورن برای شنونده تداعی می‌شود. این شباهت‌ها گاه هنگامی روی می‌دهند که فردی قبلاً آهنگی را گوش کرده و آن ملودی در حافظه‌اش مانده است و به‌صورت ناخودآگاه آن را عرضه می‌کند. بدون شک فرشید اعرابی آن‌قدر اعتبار دارد که این مسئله به‌صورت اتفاقی روی داده است؛ رویدادی که در دنیای هنر برای بسیاری اتفاق می‌افتد و امری طبیعی به‌حساب می‌آید.

 

 در این آهنگ فرشید اعرابی به‌زیبایی از تکنیک Artificial Harmonic استفاده کرده است. فضای ابتدایی آهنگ «باز غروب و خستگی» بسیار مناسب با شعر است و کاملاً تداعی‌کنندۀ واژگانی همچون دلهره، تکرار و بغضی است که در متن شعر جاری ا‌ست. آهنگ «کرۀ خاکی» یکی از زیباترین قطعات این آلبوم است که با ریف بسیار زیبایی آغاز می‌شود و گیتار سولوی بسیار جذابی دارد. قطعۀ «ماه شرمسار» با ترکیب ساز کی‌برد فضای زیبایی را برای مخاطب پدید می‌آورد؛ حسی که در آلبوم‌های قبلی اعرابی هم به‌چشم می‌خورد و هادی کیانی با تسلطی که به ساز کی‌برد دارد فضاهای زیبایی را برای مخاطب پدید آورده است.

 

آهنگ «شب‌زده» را می‌توان یکی از ترانه‌های سیاسی خوبی دانست که فرشید اعرابی در تمام آثارش خوانده است؛ جایی که او فریاد می‌زند:

 

از ستاره‌های شب وقتی بی‌خبر شدیم

دیوارا قد کشیدن ما غریبه‌تر شدیم

 

فرشید اعرابی از‌جمله هنرمندانی است که از مسیری که از ابتدا به آن اعتقاد داشته خارج نشده و همواره این تعهد را داشته است که اثر هنری جدی و درخور تأمل تولید کند؛ اما به‌داوری نگارنده واکنش وی نسبت به انتخابات درست رو‌در‌روی تفکر موسیقی اعتراضی قرار گرفت که وی سال‌ها در این حوزه فعالیت داشته است؛ چرا که هم‌صدا شدن با ایدئولوژی که «جهان‌نگری و همانا نگریستن در جهان، انسان، اندیشیدن بر بنیاد و اصولی ویژه»3 را دارد؛ واکنشی است که شما را خواه‌ناخواه در مسیر حمایت از هژمونی سیاسی‌ای قرار می‌دهد که نتایج مطلوبی برای جامعۀ ما نداشته است.

 

 یادمان نرود که حمایت از سیاست‌مداری خاص اشکالی ندارد؛ اما به‌شرطی‌که تفکر و کنش آن فرد سیاسی در راستای ارائۀ حقوق مردم حرکت کند و در‌این‌بین هنرمند باید با درک صحیح از شرایط موجود تشخیص دهد که حمایت از آن فرد شما را در راستای حمایت از آزادی یا رو‌در‌روی آن قرار می‌دهد.

 

دیوید هیوم پرسشی ساده، اما جدّی را مطرح می‌کند. او می‌گوید چطور انسان‌ها از تراژدی‌ای لذت می‌برند که در دل خود با غم و اندوه همراه است؟ برای مثال وقتی به تابلوی نقاشی نگاه می‌کنیم که فقر و درماندگی بشر را تداعی می‌کند چطور غمگین می‌شویم و در‌عین‌حال از نگاه به آن نقاشی لذت می‌بریم؟ از نگاه نگارنده پاسخ این‌گونه است که ما از آن اثر لذت می‌بریم، چرا که واقعیت موجود جهان ما را به‌یاد می‌آورد و این واقعیت ما را به‌سوی اندیشه و در نهایت حقیقت راهنمایی می‌کند. تفاوتی است میان واقعیت و حقیقت؛ واقعیت آن چیزی که هست را نشان می‌دهد و حقیقت آن چیزی که باید باشد. فرشید اعرابی در ارائۀ کار هنری، واقعیت موجود و جهان خود را به‌نمایش می‌گذارد و از بازگویی واقعیت لذت می‌برد؛ زیرا به دنبال حقیقت و زیبایی است.

 

فرشید اعرابی در جلسۀ رونمایی آلبوم خود گفت: «اگر آلبوم "پنهان" را بهار زندگی من بدانیم، "مرگ خاموش" زمستان زندگی من است».

 

با امید به اینکه فرشید اعرابی مانند سال‌های گذشته به فعالیت خود ادامه دهد، همواره بهاری باشد و شاهد نشر آلبوم‌های تازه‌ای از وی در کشورمان باشیم.

 

منتشر شده در 166 شماره‌ی ماهنامه‌ی هنر موسیقی

 

کد خبر: 692

 

منتشرشده در گزارش

هایکو به فرم خاصی از شعر کوتاه ژاپنی گفته می شود . هایکوی ژاپنی  5.7.5 سیلابی بوده که در زبان ژاپنی سرودن بااین تعداد سیلاب دست شاعر را بازو راحت تر  شعربسراید. 

هایکو در سه سطر اتفاق می افتد .

هایکو تقریبا سرگذشتی مثل غزل را دارد که از دل قصید به وجود امده است.

هیکو نیز از دل هایکایی که خود هایکایی از کوها تشکیل شده و هر کوی که داری فصل واژه است . هایکو نامیده می شود .

فصل واژه می تواند نماد یک فصل باشد نه مشخصا خود فصل مثلا ume  در زبان ژاپنی به معنای الوی وحشی که تداعی فصل بهار می باشد .

بلیث (1396-1394 ) از مترجمین سرشناس هایکو در تعریف هایکو می گوید هایکو در بازی است که بسته به نظر می رسد .

الن واترز می گوید هایکو شعر بدون واژه است هایکو نویسان انگلیسی  زیان به سه سطر بودن اکتفا می کنند . که در زبان فارسی نیز چنین اتفاقی در خصوص هایکو افتاد

هایکو بر خلاف واگا که نوعی از شعر ژاپنی است جویای زیبایی نیست .

هایکو می خواهد معنایی را در خود ببرد در این میان خود به خود نوع خاصی از زیبایی در پیرامون اش دیده می شود .

حمیدرضا شکار سری در خصوص تعریف هایکو می گوید:. هایکو فریز یک لحظه که خود تصویر می تواند تخیل داشته باشد ولی شاعر حق دخالت در جهان وطزریق تخیل به متن ندارد .

سرودن شعر در زبان باستان نشانه با سوادی و طبقه ممتاز فرد در جامعه بوده افراد مهم جامعه در ان زمان سعی می کردند به سرودن هایکو بپردازند .

سرودن شعر کوتاه و سه سطری از زمان سلسله ساسانی در ایران رواج داشته به نام خسروانی ها معرف بوده .

یکی دیگر از از شعرهای گهن سه سطری کهن لیکو بوده شعری جوششی است که در قسمت سیستان بلوچستان رواج دارد .

با موضوع همدردی اتحاد و همبستکی است .

 

چند نمونه  هايكو:

 از حميدرضا شكارسري

 

1)

دست نگه دار شاعر !

پروانه اي

روي مدادت نشسته است

2)

سال تحويل

ساعتم

هفت سين ناقص شد

 

3)

ويلچر

از پله هاي موزه ي جنگ

بالا نمي رود

 

4)

ميان آن همه گل

پروانه بر آن پوتين پوسيده

نشسته است

 

 

 

5)

پرنده

بي هيچ ترسي

نشسته بر روي مين

 

 

چند هیکو از صابر سعدی پور

  • جلو افتاده

لاک پشت پیر

از تکه نوری

افتاده پای درخت

 

  • ناگهان

سایه ام

ماهیها را ترساند

 

  • بی هوده

دست پا می زند

مگسی در دام

عنکبوتی مرده

 

  • خیره به خود

از لابه لای شاخ و برگ ها

ماه افتاده بر اب

 

 

هایکویی از افسانه حسنیه

 

  • هردو اماده پرواز

 

پرنده نشسته

 

بر بال هواپیما

 

 

 

                            

چند هایکو امریکایی

 

  • ماه

وهندوانه

با ما در رودخانه خنک می شود

 

  • سر سرخ خروس

جوانه می زند

در میان لاله های سرخ

 

 

  • بازرسی گذر نامه

سایه ام ان سوی مرز

پابه پا می کند

 

  • زن می رود

عطر روی بالش گرم

می ماند

 

چند هایکوی ژاپنی

 

  • راه می روم

سایه ام در کنارم

به تماشای ماه

 

                            سودو

 

 

  • برف نو

برگ های نرگس زرد

خم می شوند

 

 

                                      باشو

 

  • مثل گل نیلو فر

چه به سرعت می گذرد زندگی ام

امروز ...

 

               مورتاکه

 

 

  • اه ای پروانه

رویایت چیست

وقت بال زدن

               چیو- نی

 

 

 صابر سعدی پور / تیر ماه 96

 

 

منتشرشده در یادداشت هفته

محمد بیگی در یادداشت تازه خود به جدیدترین آلبوم راجر واترز نگاهی ویژه داشته است:

هنر گاه از ضوابط اخلاقی فاصله می‌گیرد و ویرانگر می‌شود. خود منتقد اصلی خویش است و کنشی راستین است به جامعه‌ی پیرامونش. حال «راجر واترز»  پس از 25 سال با تازه‌ترین آلبوم خود به دنیای موسیقی بازگشته است. او در تازه‌ترین آلبوم خود همچنان پویا و متعهد عمل می‌کند؛ آلبومی با مدت زمان 54 دقیقه که تهیه‌کننده‌ی آن را «نیگل گادریچ» برعهده داشته است.

می‌توان گفت آهنگ «واقعاً این همان زندگی است که می‌خواهیم؟» در ابتدا نوعی موسیقی مینی‌مالیستی را تداعی می‌کند که ویژگی آن ضرب یکنواخت، تنالیته‌ی واضح و نیز تکرار دائم الگوهای کوتاه ملودیک است. این تکرار را گیتار الکتریک که به‌صورت آرپژ نواخته می‌شود و در قسمت بعدی پیانو بر‌عهده گرفته است. ترانه‌ی این آهنگ یکی از سیاسی‌ترین قطعاتی ا‌ست که راجر واترز در طول فعالیت هنری خود نوشته است. او در قسمتی از این ترانه از ترسی که گریبان بشر را فرا‌گرفته است، سخن می‌گوید:

 

ترس ما را در خط فکری خودمان نگه داشته است

ترس از تمام بیگانه‌ها

ترس از تمام جنایت‌ها

واقعاً این همان زندگی است که می‌خواهیم؟

سپس از رنج‌ها و دردهایی که او را آزار می‌دهد سخن می‌گوید و این بار با زبانی سرخ‌تر «دونالد ترامپ»، رئیس‌جمهور امریکا را احمق می‌خواند:

هر لحظه دانش‌آموزی به زیر تانک می‌رود

خانم‌های روسی به‌فروش می‌رسند

روزنامه‌نگاری در زندان می‌پوسد

زندگی دختری جوان به قهقرا می‌رود

و هر لحظه یک احمق رئیس‌جمهور می‌شود

در ادامه‌، اقشار مختلف جامعه را تک‌به‌تک صدا می‌زند و آن‌ها را تماشاچیانی بی‌حس می‌خواند که تنها جلوی تلویزیون نشسته‌اند و نگاه می‌کنند:

سیاه‌پوست و سفیدپوست

مکزیکی، آسیایی، از هر گونه و نژادی

مردمی از جزیره‌ی گوادلوپ، پیر و جوان

عجوزه‌ها، مدل‌ها، بازیگران، خدمتکاران، دلیر‌مردان

ستاره‌های فوتبال، مردان در دادگاه، زنان رخت‌شوی، خیاط‌ها، هرزه‌ها

مادربزرگ‌ها، پدربزرگ‌ها، دایی‌ها و عمه‌ها

دوستانمان، معشوقه‌مان، بی‌خانه‌مان‌ها

روحانیان، رانندگان کامیون، خانم‌های کارمند

چرا چیزی نمی‌بینیم و احساسی نداریم؟

و تنها به تماشاگران بی حسی تبدیل شده‌ایم که روبه‌روی تلویزیون نشسته‌اند و تنها نگاه می‌کنند

 

 

آهنگ «در انتظار او» از کارهای عاشقانه‌ای است که در این آلبوم به‌چشم می‌خورد. به‌کار‌بردن سازهای زهی در آهنگ «Déjà Vu» که بیشتر به قطعه‌ی «اگر من خدا بودم» مشهور است، کاملاً بر صدای واترز می‌نشیند. «گاون میلر» در نقد خود درباره‌ی این آلبوم می‌نویسد: «سازهای زهی که در این آلبوم به‌گوش می‌رسد یادآور آلبوم «تحول دریا» از «بک» است که آنجا هم نیگل گادریچ تهیه‌کنندگي آن آلبوم را در دست داشته است.

 

تنظیمی که در آلبوم جدید راجر واترز به‌گوش می‌رسد آن را بسیار خاص جلوه می‌دهد. به‌کارگیری پیانو، درامز و سازهای زهی هم‌زمان با هم این آلبوم را بسیار زیباتر کرده است. این یک اثر بزرگ و حماسی است. هنگامی که در این آلبوم به صدای واترز گوش می‌دهید انگار که او روبه‌روی شما نشسته است و برای یک ساعت به تو می‌گوید که «دنیای ما در حال رفتن به‌جای نادرستی است».

 

اکثر منتقدان این آلبوم را در مسیر دهه‌ی هفتاد آثار «پینک فلوید» قرار داده‌اند و همین امر موفقیت این اثر را تضمین می‌کند. حال با مقایسه‌ی آلبوم واترز و آلبومی که در سال 2014 از گروه پینک فلوید با عنوان «رودخانه‌ی بی‌پایان» منتشر شد، مخاطب به فکر فرو می‌رود که آیا پینک فلوید بدون واترز حرف تازه‌ای برای گفتن داشته است؟ آلبوم شخصی واترز بدون اعضای پینک فلوید مسیری جدی، آن هم با موسیقی بی‌تکرار دوران طلایی پینک فلوید را تداعی می‌کند. راجر واترز با یک تیر دو نشان زده است. او پس از 25 سال همچنان مانند یک خواننده‌ی سرکش راک اعتراض می‌کند. او به‌تنهایی صدایی از موسیقی شگفت‌انگیز پینک فلوید را ارائه می‌دهد.

 

«منتشر شده در ۱۶۵ شماره ی ماهنامه ی هنر موسیقی»

 کد خبر: 564

 

منتشرشده در گزارش

 

«آواز کرگدن» تازه‌ترین دفتر شعر لیلا کردبچه است که توسط نشر نیماژ منتشر شده است. اصولاً کردبچه را باید درطول زیست شاعرانه‌اش ارزیابی کرد و کارنامه او را در میان شاعران هم‌نسلش واکاوی نمود، اما در این مجال باید گفت اندیشه شاعر درپی ترسیم جهانی زنانه با کارکردهای عاطفی است. زبان شعر کردبچه کاملاً بی‌نقص است و شاعر برای اجرای ایده ذهنی خود و پردازش آن، رفتاری مؤثر دارد و با چنین رهیافت معنایی در یک نمای کلی می‌توان او را شاعری موفق دانست، زیرا از ساختن مفاهیم کلی و انتزاعی دوری می‌جوید و آمیزه‌های عاطفی را در مکانیزم نوشتاری او به‌تکرار می‌توان لمس کرد.

کردبچه نمونه بارز یک زن ایرانی را به تصویر می‌کشد؛ زنی که عاشق می‌شود و حس مادرانه را تجربه می‌کند و همواره ضمیر ناخودآگاه او درپی اثبات یک حقیقت شگفت‌انگیز است تا فارغ از جنبه‌های دیگر زندگی، ماهیت زن امروز را به تصویر بکشد، نمونه شاخص زنی که مدینه فاضله‌اش، فداکاری و شب‌زنده‌داری برای به حرکت درآوردن چرخ‌های زندگی است.

اما درونمایه راستین شعر کردبچه، کلنجار رفتن با الگوهای عاطفی و ترسیم چشم‌انداز رمانس در بافت زبان است. گاه شاعر در آمیزش کارکردهای عاطفی در متن افراط می‌کند که این آسیب هنوز هم در شعرهای او مشهود است. مبادرت کردبچه به ساختن جلوه‌های بصری با بسامد یک‌نواخت مؤلفه‌های زیباشناختی، به تکرار در بارقه سبکی و نوشتاری او به چشم می‌خورد و این فرایند در گسترۀ متن، گاه از مؤلفه‌های زندگی معاصر فاصله می‌گیرد.

 

زندگی با جماعت کوران/ کورم نکرد/ چشم‌هایم را اما بی‌تفاوتی عادت داد/ و یک‌شب که ستاره‌های آسمان را تشبیه کردم به ستاره‌های آسمان/ گفتند/ نیازی به خالی‌کردن چشم‌خانه‌هایت نیست/ و گذاشتند با چشم‌های خودم ببینم/ که دیگر چیزی نمی‌بینم...

 

کردبچه در مجموعه «آواز کرگدن» می‌کوشد نسبت به پیشینۀ شاعری خود، رفتاری متمایز داشته باشد و گاه نتایج مؤثری در آفرینه‌های او روی می‌دهد که نباید از کنار آن بی‌اعتنا گذر کرد و این مسخ‌شد¬گی زنی را نشان می‌دهد که نسبت به جهان پیرامونش بی‌تفاوت نیست.

«کافکا» در مصاحبۀ خود با «گوستاو یانوش» به نکته‌ای ظریف اشاره می‎کند؛ او بر این باور بود که وقتی انسان در دنیای متلاطم خویش با آدمیان بیگانه می‌شود، به دوستی با حیوانات پناه می‌برد و کردبچه شاید به‌صورت غریزی در تشخص‌بخشیدن به اصالت انسان و عوالم درونی خود، به دنیای غریزی حیوانات نزدیک می‌شود و چگونگی این گفتمان در گسترۀ متن، تأثیر به‌سزایی برجای می‌گذارد.

با یک نگاه کلی به عنوان کتاب، باید اذعان کرد که شاعر می‌خواهد از ماهیت شکننده زن در عصر آهن و دود، کرگدنی بسازد تا دربرابر ناملایمات زندگی دوام بیاورد و این بالندگی نوعی گاردگرفتن صریح دربرابر سیلان زندگی می‌تواند باشد و چنین رفتاری بی‌شک در چیدمان متن بسیار مدرن است.    

 

این شب‌ها روی پیشانی‌ام/ جای روییدن شاخ  می‌خارد و/ پوستم این‌روزها زبر و خشن شده است/ و تو از شکوه کرگدن‌شدن چه می‌دانی؟

 

کردبچه برای اثبات جهان زنانه خود به چنین ابزار غیرمتعارف در نوشتن نیازمند است تا خود را از گزینش واژه‌های یکدست رهایی بخشد، به‌خصوص هنگامی‌که در ساخت برخی شعرها رفتاری تصنعی دارد و شعرش جنبه کوششی می‌یابد و ارجاعات زبانی با تلازم الگوهای روزمره نیز کارساز نیست. 

کردبچه گاه با ورودی درخشان شعرش، چنان زیبایی را در چشم‌انداز متن جاری می‌سازد که با قرائتی نو با او همراه می‌شویم، اما در ادامه، این حرکت بی‌نظیر در شعرش فروکش می‌کند، گویی شاعر وحدت ارکانیگی متن را از نقطه اوج شکافته است.

 

چگونه بدانم کجایی/ در شهری که نیستی/ تا از تو چیزی بپرسم/ یا از تو چیزی نپرسم/ چگونه باور کنم نیستی/ در خانه‌ای که مثل روز روشن است/ که تاریک است/  و مگر ندیدنت اصلاً نیاز به دیدن دارد؟

 

از دیگر بارقه‌های قابل‌توجه در اسلوب نوشتاری کردبچه، می‌توان به ساخت مفاهیم کلی اشاره کرد. بی‌تردید یکی از مؤلفه‌های مهم در هنر امروز، نگاه جزیی‌نگر و تقریر جنبه‌های پنهان زندگی است. شاعر از دور به پدیده‌ها می‌نگرد و نقش متکلم وحده در بسامد متن با آن لحن تخاطبی قامت شعر را تحلیل می‌برد. از این‌رو بایسته است کردبچه با زبان سالم و شناخت هنر نویسش خود چشم‌هایش را دیگربار به سوی هستی بچرخاند. البته باید خاطرنشان کرد که در «آواز کرگدن» شاعر به‌دنبال روزنه‌ای ست تا شعرش را نجات دهد، اما باید با تدبیر و ایده‌ای نو به‌سوی متن بشتابد.

لیلا کردبچه در مجموعه «آواز کرگدن» نسبت به هم‌نسلان خود آگاهی نویی در نوشتن دارد و باید در شعر امروز زنان ایران، او را یکی از شاعران موفق قلمداد کرد، زیرا او با انتشار هر کتاب، سرفصل تازه‌ای را آغاز می‌کند.

 

نیلوفر شریفی/ تابستان 96

 

منتشرشده در یادداشت هفته
صفحه1 از3

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد