مکتب سازی، فرصت سوزی ---------- انتشار دکلمه ای از منوچهر آتشی ----------------- گزارش تصویری اختتامیه سومین دوره جشنواره نیاوران --------- فیلم شعرخوانی محمدعلی بهمنی

 

سهل و ممتنع جریان شعری بود که نام آن در چند مرحله دچار دگردیسی های غیر موجهی شد آنگونه که به انحرافی مخرب در جریان شعر سپید انجامید!

 

محمد افندیده شاعر سپیدسرای روزگار ما یادداشتی با موضوع ساده نویسی در شعر سپید را در اختیار تارنا قرار داده است. در ادامه شما را به مطالعه آن دعوت می‌کنیم:

 

«سهل و ممتنع جریان شعری بود که نام آن در چند مرحله دچار دگردیسی های غیر موجهی شد آنگونه که به انحرافی مخرب در جریان شعر سپید انجامید! مراحل این دگردیسی شامل سهل و ممتنع سپس ساده نویسی و پس از آن سهل انگاری است. حال به تعریف سهل و ممتنع می‌پردازیم.

 

سهل و ممتنع استفاده از زبانی ساده و سلیس (وجه بیرونی زبان) با توجه به پیچش های درونی یا ذاتی زبان (وجه درونی زبان) جهت چینش و ساخت بدیهیات معنایی است.

 

یک مثال عینی: خودرویی حرکت می کند.این ظاهراً یک اتفاق ساده است.اما با اندکی نگرش به جزئیات متوجه می شویم به واسطه ی استارت میل لنگ شروع به حرکت می کند که به واسطه ی شاتون ها به سوپاپ ها متصل است همچنین میل سوپاپ توسط تسمه ی تایم با حرکت میل لنگ شروع به حرکت می کند و ...

می بینیم که با اندکی دقت و داشتن دانش پیش فرض به چه پیچیدگی هایی خواهیم رسید.

 

رعایت این نوع رویکرد در برخورد با زبان شعر منجر به شعری با مختصات ”سهل و ممتنع“ خواهد شد. آنچه کمتر دیده می شود و بیشتر سهل انگاری و ساده انگاری برداشتی بوده که از نام این جریان یا شبه جریان شعری صورت گرفته است.

 

به دلیل ضیق فضا در یادداشتی دیگر وضعیت شعر سپید در چند دهه ی اخیر و دلالت های چگونگی تغییر آن تا رسیدن به شعر سهل و ممتنع را بررسی خواهم کرد که لازمه ی درک تولد این جریان است.

 

اما می خواهم کوتاه و موجز بپردازم به انحرافی مخرب که در این جریان به راه افتاد.برداشتی غلط از سر بی دانشی و شاید در برخی مغرضانه و با نیّات سوء.تغییر نام یک جریان شعری از سهل و ممتنع به ساده نویسی و در ادامه ساده نویسی را سهل نویسی یا سهل انگاری پنداشتن و تبعات منفی آن که گریبان گیر شعر سپید شد آنگونه که امروز تن جریح و فگار سپید از این تخطی و کوته نظری به ما رسیده و چه باید کرد؟

 

سهل و ممتنع یا ساده نویسی از اواسط دهه ی هفتاد (البته آنچه مورد نظر ماست به عنوان جریان شعری یا وضعیتی مشابه) آغاز و در دهه ی هشتاد قسمت اعظم جریان شعری سپید ایران شد.

نام های بزرگی از ذهن می گذرند که هر کدام مهره های ارزشمند با آثار ارزشمندی هستند.

اما آنچه غرض ما از نگارش این یادداشت است آن دسته از شاعرانی هستند که هرچه دهه ی هشتاد پیش تر می رفت تعدادشان بیشتر می شد.طیفی که وضعیت یکسان بانیان آن معمولاً بر این منوال بود که یک مجموعه ی شعر خوب منتشر و سپس در منجلاب سهل انگاری فرو رفتند.

می خواهم به بیان دلالت هایی بپردازم که شاید کمتر مورد بحث منتقدین و مفسرین بوده اما از دلایل عمده  هستند.چه که نقدهای تئوریک را مکرراً خوانده ایم و آنچه بیشتر اوقات مستتر مانده اینجاست.

در دهه ی هفتاد به دلیل نبود یا کم بود فضا و دسترسی مجازی ، مجلات و نشریات جای ثابتی در سبد خرید خانواده ها داشتند و مردم از این امکان با ادبیات کشور در ارتباط و با آثاری برخورد و مطالعه می کردند.

باید توجه داشت در هر صورت نشریات و مجلات در قیاس با فضای مجازی امروز فضایی بسیار محدود همچنین فیلترهایی برای چاپ آثار موجود بود.

با پیشروی دهه ی هشتاد به سمت هشتاد و رقم های درشت تر دسترسی به اینترنت همگانی تر شد و شبکه های اجتماعی نیز در اختیار همگان و از جمله قشر شاعر قرار گرفت.

 

ناگهان بیشمار کاربر مجازی (عموماً جوان و نوجوان) به این شبکه ها اضافه شده که می توانستند مخاطب شعر و ادبیات باشند.

جوان و نوجوان که خواه ناخواه پر از عواطف و احساسات خواهند بود.به وضعیت ذکر شده ی اخیر اضافه کنید ”افت دانش عمومی جامعه“ را،به دلایلی که در اینجا امکان توضیح نیست!

این مخاطبِ کم دانش و پرشور و پرعاطفه سهواً وضعیت بسیار نامطلوبی را در بازار شعرهای سپید جعلی به راه انداخت.

 مخاطب مذکور به دلیل شرایط و ضوابط اجتماعی و حکومتی برخلاف نسل های گذشته از عشق منع شده و محکوم بود تقوای الهی روز افزون پیشه کند.

هرآینه تقوا در مقام صفت برای آدمی از صفات ”علیاي مستخلف عنة“ شمرده شده ست و به قطع و یقین نافع خواهد بود.

با این حال اگر در خصوص این مخاطب بازبینی و تتبع روانشناختی صورت گیرد رسیدن به نتیجه ی آتی دور از ذهن نخواهد بود.

او تا حدی خالی وقایع و ماجراهای عاطفی و عشقی در زیست خود را تا حدی با همذات پنداری در متن و روایت شعر جایگزین می کرد که با رجوع به نظریه ی جایگزینی زیگموند فروید وضعیتی محتوم و به استناد ادله ی علمی خواهد بود.

پرسش :شعری که مناسب ذائقه ی این مخاطب باشد دارای چه ویژگی هایی خواهد بود؟

شعری عاشقانه، با محتوای سطحی، گزارشی، شخصی و کلیشه زده.

 

مطرح شدن این درخواست از سوی دانش و بینش تضعیف شده ی مخاطب، آنهم نه برپایه ی گفتمان بلکه براساس بازخورد ها شعر سپیدِ اخیراً برقرار و برپا شده ی آن سال ها را محکوم به افولی تلخ و گزنده کرد که بزرگی نیز فرمود : دانشِ کم خطرناک است.

 

تعداد زیادی از مولفین که متآسفانه به دلایل کاملاً روشن از ذکر نام آنها اجتناب خواهم کرد ، شروع به انتشار آثاری انبوه با این خصوصیات در صفحات مجازی و شبکه های اجتماعی خویش کردند.

 

روشن این اشعار خوراک خوبی برای گمراهی و به دام انداختن این مخاطب خواهد بود.کرداری کریه با نیت سوءاستفاده از شرایط و تصاعب درصد و تعدادِ بالاتری از مخاطب و تبعات آن.

 

این عارضه منجر به ظهور غول های مجازیِ پوشالی و طبل های توخالی ادبی با آثار متعدد و بی کیفیت در بازار ادبیات کشور شد.

ناشاعرانی پرده در بی اعتنا به اینکه این نابسامانی چه ضربه ای به شعر سپید وارد خواهد کرد.

اینان تا ندای اعتراض به گوششان می رسید ساده نویسی را دستمایه کرده روی شان را بر می گرداندند.

بی توجه به اینکه با گذشت کمتر از یک دهه آنقدر مولف و اثر چاپ شده با این مشخصات در بازار ادبیات زیاد می شود که آثار با ارزش و معتبر هم زیر بار سنگین تعداد و حجم آثار ضعیف خفه می شوند چه بسا آثار بی اصل و اساسِ خودشان.

اینان با چنان حرص و ولع بی پایانی اقدام به جمع آوری و مکش کثیری مخاطب ناآگاه و جوان با دانش کم ادبی کردند که حاصلی جز فاجعه برای شعر سپید به بار نیامد و بزودی برخوردی به سان کالا با شعر کردند.

برخوردی ناشایست که به هیچ وجه در شأن شعر و شاعر نبود.

 

اغلب به سالی چند مرتبه چنان دلالان سر از دفتر کار ناشران درآورده و اقدام به اخذ قرار داد کتب جدید و چاپ های مجدد و متعدد کتب قبلی می نمودند با صراحت و صداقت باید چنین گفت: ناشران نیز عموماً سودجو و انگشت شماری هنرشناس و هنر دوست بودند لذا با نشر این آثار دانسته به این بازار نامبارک به نام فعالیت فرهنگی اما تنها به قصد تجمع ریال های بیشتر در حساب های بانکی، دامن می زدند.

 

 

پس به زودی اشعاری با حضور مفاهیم سطحی، تکرار مکررِ تعابیر و تصاویر ضعیف، دایره ی واژگانی محدود و فضایی در انحصار سانتی مانتالیست کلیشه ای و چنین شد که این اشعار و کتب چاپ و منتشر شده با این مختصات شعری به زودی بازخوردی نامتعارف و غیر منطقی در فروش و توضیع کم سابقه ی شعر سپید دریافت کردند.

 

مخاطبان مجازی طرفداران پروپاقرصی شده بودند و برای خرید چنین آثاری جلوی غرفه ی برخی از ناشران به انتظار سلبریتی خود صف می کشیدند که گویا در مجازآباد حضورشان را رأس فلان ساعت اطلاع رسانی کرده بودند.

 

فراموش نکنیم تمام علم اقتصاد را می توان در دو واژه خلاصه کرد؛ عرضه و تقاضا.

 

در این نابسامانی درخواست کننده مخاطبی بود ناآگاه و عرضه کننده شاعر و ناشری آگاه.

اتخاذ رای در جهت تبرئه یا اتهام افراد هم به عهده ی خواننده ی عزیزِ متن.

 

بیماری دهشتناکی که هنوز هم گریبان شعر سپید را رها نکرده است.به گونه ای که با شرکت در جلسات و نشست های متعدد شعر از سپید جدی و ارزشمند چندان خبر یا اثری نیست و این در حالی ست که شاعر و شعر سپید خوب هم کم نیستند.

اما پذیرفته و پسندیده ترجیح می دهند در خانه بمانند تا اینکه خود و آثارشان را در جلسات هم تراز و همسطح چنین سروده هایی قرار بدهند.

در اغلب نشست های شعر پایتخت مکرر با متونی چنین برخورد می کنیم که شعرِ سپید معرفی شده اما کیفیت شان از کیفیت نثرهای ساده و ضعیف قرون گذشته نیز بسیار پایینتر است.

آنچه در متن نگارش و بیان شد تنها زخمی از هزار و یک زخمِ تنِ جریحِ شعر سپید بود.

 

حال آیا سپید سرا و در رأس نگارنده بازهم نوع نگاه اغلب منتقدین، کلاسیک سرایان همچنین تعلق و پیگیری مخاطب که آگاهی اش در وضعیت درخورتری قرار دارد را نسبت به شعر سپید غیر منصفانه می بیند؟که مغرضانه و از سر عداوت است؟

 

شعر سپید به غایت ساختارمند تر و دارای اصول و قوائد تئوریک سخت گیرانه و منسجم تری از شعر کلاسیک است.

پس چرا امروزه روز چنان کودک یتیمی ملبس به رختی مندرس و سیمایی پریشان و عارض در بستر و بازار ادبیات مشاهده می شود!؟

 

گناه به گردن کیست؟

شاید آنانی که در آن سال ها داعیه ی جریان سازی داشتند اما حتی بر نامی که برای اشاره ی لفظی به جریان خود معرفی کردند، راسخ نماندند.

 

برای اعاده ی حیثیت شعر و جریان شعری خود پایمردی شایسته و بایسته ای از خود نشان نداده و سوءاستفاده کنندگان از این جریان را معرفی نکردند.

بی گمان گناه کاران اصلی اینانند.

 

متهمان ردیف بعدی نمی توانند تاریخ واضح ادبیات چند دهه ی اخیر را تحریف و در وقوع انبوه جرائم به وقوع پیوسته ، پیوسته خویش را از نظرها و گزارشات و عکس ها و نشریات و...  پنهان کنند.

 

چراکه آنها خود هویت و شناسه ی تاریخی این جرائم و تخطی های عامدانه و سودجویانه خواهند بود که سروده های مورد بحث ایشان در قالب کتب با عناوین کتاب و مولف و ناشر و تاریخ چاپ و شماره ی شابک همچنین قیمت پشت جلد مستند و موجود مُهرِ بطلان هر تزویری خواهند بود.

 

پاینده شعر

پاینده شاعر»

 

محمد افندیده/ آذر ماه 96

منتشرشده در گزارش

سانسور یا ممیزی ساخته‌ی فرهنگستان زبان، موضوعی است که در وجود زبان و نگاه بشری وجود داشته و دارد و از به زبان نیاوردن خواست‌ها، احساسات و نظرات شخصی در روابط خصوصی و جامعه تا بحث عمده‌تر به شکل سیاسی و ایدئولوژیکی امری عادی و در طی تاریخ بوده است که گاه سلیقه و تشخیص  فرد را در پشت خود دارد و گاه تحمیل و زور و قانون حکومت‌ها و سیستم‌های دولتی را در... خود احساس می‌کند.

 

اما آیا سانسور مساله‌ی مورد نیازی است یا نه مساله‌ای است که همیشه مورد بحث بوده است و بعضی که انسان را آزاد آزاد می‌دانند سانسور را مردود می‌دانند و آن‌ها که قواعد تایید شده‌ی اجتماعی، اخلاقی و ایدئولوژیک را ارجح می‌دانند سانسور را نیاز مبرمی دانسته و ده‌ها و صدها نظر گوناگون.

 

 سانسور در جاهایی منفعت سیستم‌های حکومتی و خبری را درپی دارد و گاهی منافع اخلاقی یا اجتماع را که موارد مثال آن‌چنان زیاد است که نیازی به آوردن مثال نمی‌بینم. اما جدی‌ترین سانسورها را در دوره‌ی کلاسیک و رنسانس در حوزه‌ی مذهبی و کلیسا شاهد بوده‌ایم و سپس در حوزه‌ی سیاست و حکومت‌ها و در جاهایی و مسایل علمی گالیله و محاکمه‌ی معروفش را پیش رو داریم. هم‌چنین به دستگاه سانسور عظیم دوران روسیه‌ی تزاری و آلمان نازی و دوران جنگ‌سرد نیز می‌توانیم اشاره کنیم.

 

به هر جهت گمان و اشاره‌ی ما در این متن بیش‌تر و خواه ناخواه کشوری که ما زندگی می‌کنیم و شاخه‌ی ما معطوف هنر است که هم در قبل از انقلاب و هم دوران بعد از انقلاب با شدت بر هنرمندان فشار آورده است. اما مثالی که الان به ذهن‌ام می‌آید که هنرمندان قبل از انقلاب می‌گفتند که دستگاه سانسور وزارت فرهنگ و ارشاد، لیستی از کلمات یا موضوعی را پیش روی ما می‌گذاشت و می‌گفت در این حوزه و... وارد نشوید و سایر موضوعات آزاد بود. اما بعد از انقلاب هرگز چنین نبوده و چه بسیار آثار سینمایی، ادبی، هنری که حتی پس از کسب موجوز و تولید دچار تیغ سانسور و توقیف و تنبیه شده‌ اند.

 

می‌توانیم بگوییم سانسور ما به بیش‌تر کشورها سور زده است و شاید نهایتا سه چهار کشور از ایران جلوتر و پیشرفته‌تر در امر سانسور باشند. وضعیتِ معلقی و بلاتکلیفی که هنرمندان دارند، نویسندگان، شاعران،‌ فیلم‌سازان و نقاشان و غیره... حال بماند که کلا بخش‌هایی یا ژانرهایی زیرمجموعه کلا ممنوع می‌باشند مثلا هنر اروتیک. هرچند من خودم در این حوزه کار نمی‌کنم اما طراحی، نقاشی و آناتومی هم در ایران دچار مشکل است، طراحی از مدل زنده و... که بماند.

 

موردی بوده است که کتاب شعری جایزه‌ی جشنواره‌ی فجر را گرفته است و در نوبت دوم چاپ غیرمجاز اعلام شده است. به درستی این چه معنا دارد؟ اما معنایش را بگویم که عدم خط و مشی‌ِ مشخص و سیاست‌گذاری و اجرای سلیقه‌ای و اتفاقی که کدام اثر به کدام ممیز یا سانسورچی برخورد کند و در بسیاری از موارد عدم تخصص فنی به حوزه‌ای که ممیز در آن مشغول به کار است و گاه حساسیت یا عدم حساسیت و عنایت به ناشری که گرایش دوستی دارد یا ندارد...

به جرات می‌توانم بگویم که تندترین شعرها و حرف‌ها را ناشران دولتی و بدون سانسور به چاپ رسانده‌ند‌اند که البته این ماجرا می‌تواند سیاستی در پشت خود داشته باشد و آن این است که به نوعی هنرمندان حرفه‌ای‌تر را جذب کرده و از تریبون و تبلیغات خود در هنرمندسازی و الگوسازی فعالیت کنند. هرچند در همه جای جهان سانسور وجود دارد و در هیچ کجا حتی آمریکا هم این‌گونه نیست که هر گروهی هر اثری بخواهد تولید ‌کند یا اگر تولید کند و قواعد خاص حکومتی اخلاقی را زیرپا بگذارد مورد مواخذه قرار نمی‌گیرد که بی‌شک مورد پی‌گیری قرار خواهد گرفت هرچند شیوه‌اش اندکی با ایران متفاوت باشد و ازطریق دادگاه پی‌گیری شود، ازمنظر دیگری می‌بینیم که ناشران، توقیف یا معلق می‌شوند و هم‌زمان چند ناشر دیگر با پشتوانه‌ی مالی و تبلیغاتی سر و کله‌شان پیدا می‌شود و فرصت را برای معرفی و جریان‌سازی مهیا می‌بینند که به گمان حضور این ناشران بسیار مشکوک است و سعی در جریان‌سازی و فرافکنی و تمرکززدایی را پی‌گیری می‌کنند.

 

هادی خوانساری/ آذرماه 96

منتشرشده در یادداشت هفته

اول

بیخ گوش درختهای پاییزی نشسته ام و به سالهایی فکر می کنم که پشت سر گذاشته اییم.

روزها بی رحمانه گذشته اند و حالا بیشتر از شش سال است که می شناسمت. شش سال است که دوستت داشته ام و درباره ات فکر کرده ام. نمی دانم دیگران چه تصوری از تو در ذهن دارند اما من تو را با کودک سرزنده ای میشناسم که هیچ وقت پشت آن سیبیل ها کمرنگ نمی شود. تو را با خنده هایی می شناسم که تمام عضلات صورتت را منقبض می کند و گاهی وسط خنده ها مرا به این فکر وا می دارد که چطور می شود اینطور از ته دل به چیزی خندید. بله شش سال گذشته است و این رفاقت دارد کهنه می شود اما تو در هیچ دیداری برایم کهنه نیستی.

فکر می‌کنم این خاصیت رفاقتی است که ریشه هایش را در بی نیازی پیدا می کند نه در توقع. شعر به قدری در دوستی ما عقب نشینی کرده که خاطرم نیست آخرین باری که برایت شعری از خودم خوانده ام کی بوده ؟ نمی دانم نکته ی معناداری پشت این موضوع می بینی یا نه. ما خود را در شعر به هم تذکر دادیم اما محدود نکردیم که اگر اینطور بود شاید به آدم های موقت زندگی هم تبدیل می شدیم.

 

دوم

در این مدت بارها و بارها از رفاقت آشکار و رقابت پنهان شنیده ام اما شاید خیلی ها ندانند که ما پیشنهادهای بهتری نسبت به شعر برای رقابت با هم پیدا کردیم. بازی. چیزی که ما را تبدیل به دو کودک لجباز می کند. آنجاست که تا نفس آخر حاضرم با تو رقابت کنم. از قدیم ترین نسخه ی فوتبال پلی استیشن تا هر مدل بازی دیگری، مافیا، منچ، پانتومیم، اسم فامیل و .. هر چند که در این آخری باید اعتراف کنم یک بی استعداد تمام عیارم. درست که است که مشترکات فراوانی داریم اما من به تفاوت ها خوشبین ترم. ممنونم که پرسپولیسی هستی . ممنون که گاهی فیلم هایی را دوست داری که مورد علاقه ی من نیست و گاهی موسیقی‌ای را نمی پسندی که من با تمام وجود دوست دارم.

 

 

سوم

از رفت و آمدهای بی شمار چه بنویسم . می توانم این آلبوم را از همین دیروز باز کنم و به پریروز و ماه قبل و سالهای قبل برگردانم. آلبومی که عکس های روز اولش با عکس های امروز مو نمی زند. فقط تو چند تار مو بیشتر سفید کردی و من کمی چهره ام جا افتاده تر شده. می توانم آلبوم را از نیمه هایش باز کنم  و خودم را با تو در پارک ساعی ببینم که زیر باران قدم می زنیم  تو از گذشته ات می گویی و من با درنگ و علاقه می شنوم. می توانم آلبوم را ببندم دوباره باز کنم و به روزی برسم که پشت درهای ارسباران بی آنکه حواسمان به جلسات پنج شنبه ی خانه ترانه باشد، برایت اولین سطرهای دو در یک را می خوانم.

 

می توانم آلبوم را چند صفحه به عقب برگردانم و به روزی برسم که برای اولین بار میزبانت بودم و متناتت در غذا خوردن برایم تازگی داشت. کمی آنورتر در تراس مجاور حیاط پاییزی کنار هندوانه های قاچ شده شعر اتاقت را می خوانی و من با چشم بسته تمامش را تجسم می کنم. کمی جلوتر تو در اتاقک چرخ و فلک شهربازی نشسته ایی و می خواهی ترست را با تزریق ترس به دیگران جبران کنی و دیگران فقط می خندند.

من به نیروی خاطره ایمان دارم . خاطره می تواند همه چیز را مثل روز اول کند و ما آنقدر خاطره داریم که هیچ چیز تاکید می کنم هیچ چیز تصویر ما را برای هم مخدوش نکند .

 

چهارم

این متن هیچ چیز تازه ای برای تو نداشت اما گفتنش چیزهایی را در من سبک می کرد. تو دنیا و تحمل آن را برای خیلی ها آسان کرده ای و تا همینجا بی آنکه بر طبل ادعا ضرب بگیری و غره شوی کارت را انجام داده ای و بر شعر روزگارت تاثیر گذاشته ایی. قطار هزارساله ی شعر فارسی منظره های فراوانی را به خود دیده و مسافران زیادی را سوار و پیاده کرده. امیدوارم همقطارانت با تو مهربان تر باشند و اجازه بدهند ایستگاه بعدی درباره ی ماندن یا رفتن مسافرانش تصمیم گیری کند. تصمیم هر چه باشد تردیدی ندارم ایستگاه بعدی عیارشناس و زمان سنج قابل اعتمادی است و ما را بر اساس مسیری که پیش رفته اییم قضاوت خواهد کرد نه مسیری که بازگشته اییم.

و اما صادقانه ترین آرزویی که می توانم در روز تولدت برایت داشته باشم این است که همچنان هوای خودت، زندگی ات، شعرت و دوستان واقعی ات را داشته باشی.

قربانت

 

احسان افشاری/  آبان ماه 96

منتشرشده در یادداشت هفته

محمد بیگی در یادداشت تازه خود به جدیدترین آلبوم فرشید اعرابی نگاهی ویژه داشته است: اگر بخواهیم دربارۀ موسیقی متال در کشورمان صحبت کنیم نمی‌توانیم از کارنامۀ فرشید اعرابی چشم بپوشیم؛ او از نخستین هنرمندانی است که توانست در ژانر هوی‌متال از وزارت ارشاد مجوز بگیرد و راه را برای بسیاری از هنرمندانی که به این ژانر از موسیقی علاقه‌مند هستند، باز کند. فرشید اعرابی سا‌ل‌ها است که به تدریس گیتار الکتریک مشغول است، شاگردان بسیاری را پرورش داده و در میان هواداران این ساز از احترام خاصی برخوردار است. وی با موسیقی سنگین، خشن و پرهیاهو که جزو بدنۀ اصلی هوی‌متال است به پیش می‌رود و کلام فارسی را به‌خوبی در دل این ژانر جای داده است.

 

در همین راستا وی تازه‌ترین آلبوم خود را تحت عنوان «مرگ خاموش» منتشر کرد؛ اثری که در ساختار موسیقی خود در راستای آلبوم‌های گذشتۀ وی پیش می‌رود و در آن از اشعار عباس روشن‌زاده، محمد مفتاحی و مولانا بهره برده است. در این آلبوم نیما نواپور نوازندۀ درامز، محمد نیک نوازندۀ گیتار باس، آوا اعرابی نوازندۀ ویلن‌سل، هادی کیانی ضبط، میکس و مستر و در قطعۀ «به‌رقص آ» علی مؤمنیان به‌عنوان خواننده، وحید سلیمانی‌نژاد نوازندۀ کمانچه و افشین علوی نوازندۀ تار با وی همکاری کرده‌اند.

 

 طرح جلد آلبوم یکی از نکات منفی این اثر است که به‌چشم می‌خورد؛ طرح جلدی که می‌خواهد درک و دریافت مخاطب از اندیشه‌ای که در آلبوم نهادینه شده است را قبل از گوش دادن به موسیقی برای او فراهم آورد. نام آلبوم از مرگی سخن می‌گوید که به‌صورت تدریجی جهان ما را به سمت نابودی می‌کشد؛ اما این حس با نگاه کردن به این طرح به‌خوبی نمایان نمی‌شود و البته خود طرح هم از نظر تکنیکی برای این آلبوم ضعیف کار شده است.

 

آهنگ اول «رها کن» نام دارد که فرشید اعرابی یکی از معروف‌ترین اشعار مولانا را در آن خوانده است. اعرابی در آلبوم‌های قبلی خود نیز از کلام این شاعر نام‌آشنا بهره برده است و علاقۀ وی نسبت به مولانا بر کسی پوشیده نیست. بسیاری از کارشناسان ادبیات معتقدند که این شعر هنگامی سروده شده است که مولانا در بستر مرگ بوده و او با رضایت تمام از مرگ استقبال می‌کند و مرگ را نوعی رهایی از زندانی می‌داند که در آن گرفتار هستیم.

 

 ابتدای آهنگِ «ساز کهنه» ما را به‌یاد قطعۀ «بگذار تا فریادت را بشنوم» از آزی آزبورن می‌اندازد. (بیان این توضیح لازم است که در دنیای ادبیات، مفهومی به نام توارد وجود دارد؛ به این معنا که دو شاعر بدون آگاهی از حال و سخن یکدیگر شعری را شبیه به‌هم سروده‌اند) حال ابتدای قطعۀ نام‌برده در موسیقی اعرابی با آهنگی که از آزبورن به‌یاد آوردیم شبیه به‌هم است و اعرابی بدون آنکه قصدی داشته باشد ریتم آهنگی را ساخته است که تصویر اثر نام‌برده از آزبورن برای شنونده تداعی می‌شود. این شباهت‌ها گاه هنگامی روی می‌دهند که فردی قبلاً آهنگی را گوش کرده و آن ملودی در حافظه‌اش مانده است و به‌صورت ناخودآگاه آن را عرضه می‌کند. بدون شک فرشید اعرابی آن‌قدر اعتبار دارد که این مسئله به‌صورت اتفاقی روی داده است؛ رویدادی که در دنیای هنر برای بسیاری اتفاق می‌افتد و امری طبیعی به‌حساب می‌آید.

 

 در این آهنگ فرشید اعرابی به‌زیبایی از تکنیک Artificial Harmonic استفاده کرده است. فضای ابتدایی آهنگ «باز غروب و خستگی» بسیار مناسب با شعر است و کاملاً تداعی‌کنندۀ واژگانی همچون دلهره، تکرار و بغضی است که در متن شعر جاری ا‌ست. آهنگ «کرۀ خاکی» یکی از زیباترین قطعات این آلبوم است که با ریف بسیار زیبایی آغاز می‌شود و گیتار سولوی بسیار جذابی دارد. قطعۀ «ماه شرمسار» با ترکیب ساز کی‌برد فضای زیبایی را برای مخاطب پدید می‌آورد؛ حسی که در آلبوم‌های قبلی اعرابی هم به‌چشم می‌خورد و هادی کیانی با تسلطی که به ساز کی‌برد دارد فضاهای زیبایی را برای مخاطب پدید آورده است.

 

آهنگ «شب‌زده» را می‌توان یکی از ترانه‌های سیاسی خوبی دانست که فرشید اعرابی در تمام آثارش خوانده است؛ جایی که او فریاد می‌زند:

 

از ستاره‌های شب وقتی بی‌خبر شدیم

دیوارا قد کشیدن ما غریبه‌تر شدیم

 

فرشید اعرابی از‌جمله هنرمندانی است که از مسیری که از ابتدا به آن اعتقاد داشته خارج نشده و همواره این تعهد را داشته است که اثر هنری جدی و درخور تأمل تولید کند؛ اما به‌داوری نگارنده واکنش وی نسبت به انتخابات درست رو‌در‌روی تفکر موسیقی اعتراضی قرار گرفت که وی سال‌ها در این حوزه فعالیت داشته است؛ چرا که هم‌صدا شدن با ایدئولوژی که «جهان‌نگری و همانا نگریستن در جهان، انسان، اندیشیدن بر بنیاد و اصولی ویژه»3 را دارد؛ واکنشی است که شما را خواه‌ناخواه در مسیر حمایت از هژمونی سیاسی‌ای قرار می‌دهد که نتایج مطلوبی برای جامعۀ ما نداشته است.

 

 یادمان نرود که حمایت از سیاست‌مداری خاص اشکالی ندارد؛ اما به‌شرطی‌که تفکر و کنش آن فرد سیاسی در راستای ارائۀ حقوق مردم حرکت کند و در‌این‌بین هنرمند باید با درک صحیح از شرایط موجود تشخیص دهد که حمایت از آن فرد شما را در راستای حمایت از آزادی یا رو‌در‌روی آن قرار می‌دهد.

 

دیوید هیوم پرسشی ساده، اما جدّی را مطرح می‌کند. او می‌گوید چطور انسان‌ها از تراژدی‌ای لذت می‌برند که در دل خود با غم و اندوه همراه است؟ برای مثال وقتی به تابلوی نقاشی نگاه می‌کنیم که فقر و درماندگی بشر را تداعی می‌کند چطور غمگین می‌شویم و در‌عین‌حال از نگاه به آن نقاشی لذت می‌بریم؟ از نگاه نگارنده پاسخ این‌گونه است که ما از آن اثر لذت می‌بریم، چرا که واقعیت موجود جهان ما را به‌یاد می‌آورد و این واقعیت ما را به‌سوی اندیشه و در نهایت حقیقت راهنمایی می‌کند. تفاوتی است میان واقعیت و حقیقت؛ واقعیت آن چیزی که هست را نشان می‌دهد و حقیقت آن چیزی که باید باشد. فرشید اعرابی در ارائۀ کار هنری، واقعیت موجود و جهان خود را به‌نمایش می‌گذارد و از بازگویی واقعیت لذت می‌برد؛ زیرا به دنبال حقیقت و زیبایی است.

 

فرشید اعرابی در جلسۀ رونمایی آلبوم خود گفت: «اگر آلبوم "پنهان" را بهار زندگی من بدانیم، "مرگ خاموش" زمستان زندگی من است».

 

با امید به اینکه فرشید اعرابی مانند سال‌های گذشته به فعالیت خود ادامه دهد، همواره بهاری باشد و شاهد نشر آلبوم‌های تازه‌ای از وی در کشورمان باشیم.

 

منتشر شده در 166 شماره‌ی ماهنامه‌ی هنر موسیقی

 

کد خبر: 692

 

منتشرشده در گزارش

هایکو به فرم خاصی از شعر کوتاه ژاپنی گفته می شود . هایکوی ژاپنی  5.7.5 سیلابی بوده که در زبان ژاپنی سرودن بااین تعداد سیلاب دست شاعر را بازو راحت تر  شعربسراید. 

هایکو در سه سطر اتفاق می افتد .

هایکو تقریبا سرگذشتی مثل غزل را دارد که از دل قصید به وجود امده است.

هیکو نیز از دل هایکایی که خود هایکایی از کوها تشکیل شده و هر کوی که داری فصل واژه است . هایکو نامیده می شود .

فصل واژه می تواند نماد یک فصل باشد نه مشخصا خود فصل مثلا ume  در زبان ژاپنی به معنای الوی وحشی که تداعی فصل بهار می باشد .

بلیث (1396-1394 ) از مترجمین سرشناس هایکو در تعریف هایکو می گوید هایکو در بازی است که بسته به نظر می رسد .

الن واترز می گوید هایکو شعر بدون واژه است هایکو نویسان انگلیسی  زیان به سه سطر بودن اکتفا می کنند . که در زبان فارسی نیز چنین اتفاقی در خصوص هایکو افتاد

هایکو بر خلاف واگا که نوعی از شعر ژاپنی است جویای زیبایی نیست .

هایکو می خواهد معنایی را در خود ببرد در این میان خود به خود نوع خاصی از زیبایی در پیرامون اش دیده می شود .

حمیدرضا شکار سری در خصوص تعریف هایکو می گوید:. هایکو فریز یک لحظه که خود تصویر می تواند تخیل داشته باشد ولی شاعر حق دخالت در جهان وطزریق تخیل به متن ندارد .

سرودن شعر در زبان باستان نشانه با سوادی و طبقه ممتاز فرد در جامعه بوده افراد مهم جامعه در ان زمان سعی می کردند به سرودن هایکو بپردازند .

سرودن شعر کوتاه و سه سطری از زمان سلسله ساسانی در ایران رواج داشته به نام خسروانی ها معرف بوده .

یکی دیگر از از شعرهای گهن سه سطری کهن لیکو بوده شعری جوششی است که در قسمت سیستان بلوچستان رواج دارد .

با موضوع همدردی اتحاد و همبستکی است .

 

چند نمونه  هايكو:

 از حميدرضا شكارسري

 

1)

دست نگه دار شاعر !

پروانه اي

روي مدادت نشسته است

2)

سال تحويل

ساعتم

هفت سين ناقص شد

 

3)

ويلچر

از پله هاي موزه ي جنگ

بالا نمي رود

 

4)

ميان آن همه گل

پروانه بر آن پوتين پوسيده

نشسته است

 

 

 

5)

پرنده

بي هيچ ترسي

نشسته بر روي مين

 

 

چند هیکو از صابر سعدی پور

  • جلو افتاده

لاک پشت پیر

از تکه نوری

افتاده پای درخت

 

  • ناگهان

سایه ام

ماهیها را ترساند

 

  • بی هوده

دست پا می زند

مگسی در دام

عنکبوتی مرده

 

  • خیره به خود

از لابه لای شاخ و برگ ها

ماه افتاده بر اب

 

 

هایکویی از افسانه حسنیه

 

  • هردو اماده پرواز

 

پرنده نشسته

 

بر بال هواپیما

 

 

 

                            

چند هایکو امریکایی

 

  • ماه

وهندوانه

با ما در رودخانه خنک می شود

 

  • سر سرخ خروس

جوانه می زند

در میان لاله های سرخ

 

 

  • بازرسی گذر نامه

سایه ام ان سوی مرز

پابه پا می کند

 

  • زن می رود

عطر روی بالش گرم

می ماند

 

چند هایکوی ژاپنی

 

  • راه می روم

سایه ام در کنارم

به تماشای ماه

 

                            سودو

 

 

  • برف نو

برگ های نرگس زرد

خم می شوند

 

 

                                      باشو

 

  • مثل گل نیلو فر

چه به سرعت می گذرد زندگی ام

امروز ...

 

               مورتاکه

 

 

  • اه ای پروانه

رویایت چیست

وقت بال زدن

               چیو- نی

 

 

 صابر سعدی پور / تیر ماه 96

 

 

منتشرشده در یادداشت هفته

محمد بیگی در یادداشت تازه خود به جدیدترین آلبوم راجر واترز نگاهی ویژه داشته است:

هنر گاه از ضوابط اخلاقی فاصله می‌گیرد و ویرانگر می‌شود. خود منتقد اصلی خویش است و کنشی راستین است به جامعه‌ی پیرامونش. حال «راجر واترز»  پس از 25 سال با تازه‌ترین آلبوم خود به دنیای موسیقی بازگشته است. او در تازه‌ترین آلبوم خود همچنان پویا و متعهد عمل می‌کند؛ آلبومی با مدت زمان 54 دقیقه که تهیه‌کننده‌ی آن را «نیگل گادریچ» برعهده داشته است.

می‌توان گفت آهنگ «واقعاً این همان زندگی است که می‌خواهیم؟» در ابتدا نوعی موسیقی مینی‌مالیستی را تداعی می‌کند که ویژگی آن ضرب یکنواخت، تنالیته‌ی واضح و نیز تکرار دائم الگوهای کوتاه ملودیک است. این تکرار را گیتار الکتریک که به‌صورت آرپژ نواخته می‌شود و در قسمت بعدی پیانو بر‌عهده گرفته است. ترانه‌ی این آهنگ یکی از سیاسی‌ترین قطعاتی ا‌ست که راجر واترز در طول فعالیت هنری خود نوشته است. او در قسمتی از این ترانه از ترسی که گریبان بشر را فرا‌گرفته است، سخن می‌گوید:

 

ترس ما را در خط فکری خودمان نگه داشته است

ترس از تمام بیگانه‌ها

ترس از تمام جنایت‌ها

واقعاً این همان زندگی است که می‌خواهیم؟

سپس از رنج‌ها و دردهایی که او را آزار می‌دهد سخن می‌گوید و این بار با زبانی سرخ‌تر «دونالد ترامپ»، رئیس‌جمهور امریکا را احمق می‌خواند:

هر لحظه دانش‌آموزی به زیر تانک می‌رود

خانم‌های روسی به‌فروش می‌رسند

روزنامه‌نگاری در زندان می‌پوسد

زندگی دختری جوان به قهقرا می‌رود

و هر لحظه یک احمق رئیس‌جمهور می‌شود

در ادامه‌، اقشار مختلف جامعه را تک‌به‌تک صدا می‌زند و آن‌ها را تماشاچیانی بی‌حس می‌خواند که تنها جلوی تلویزیون نشسته‌اند و نگاه می‌کنند:

سیاه‌پوست و سفیدپوست

مکزیکی، آسیایی، از هر گونه و نژادی

مردمی از جزیره‌ی گوادلوپ، پیر و جوان

عجوزه‌ها، مدل‌ها، بازیگران، خدمتکاران، دلیر‌مردان

ستاره‌های فوتبال، مردان در دادگاه، زنان رخت‌شوی، خیاط‌ها، هرزه‌ها

مادربزرگ‌ها، پدربزرگ‌ها، دایی‌ها و عمه‌ها

دوستانمان، معشوقه‌مان، بی‌خانه‌مان‌ها

روحانیان، رانندگان کامیون، خانم‌های کارمند

چرا چیزی نمی‌بینیم و احساسی نداریم؟

و تنها به تماشاگران بی حسی تبدیل شده‌ایم که روبه‌روی تلویزیون نشسته‌اند و تنها نگاه می‌کنند

 

 

آهنگ «در انتظار او» از کارهای عاشقانه‌ای است که در این آلبوم به‌چشم می‌خورد. به‌کار‌بردن سازهای زهی در آهنگ «Déjà Vu» که بیشتر به قطعه‌ی «اگر من خدا بودم» مشهور است، کاملاً بر صدای واترز می‌نشیند. «گاون میلر» در نقد خود درباره‌ی این آلبوم می‌نویسد: «سازهای زهی که در این آلبوم به‌گوش می‌رسد یادآور آلبوم «تحول دریا» از «بک» است که آنجا هم نیگل گادریچ تهیه‌کنندگي آن آلبوم را در دست داشته است.

 

تنظیمی که در آلبوم جدید راجر واترز به‌گوش می‌رسد آن را بسیار خاص جلوه می‌دهد. به‌کارگیری پیانو، درامز و سازهای زهی هم‌زمان با هم این آلبوم را بسیار زیباتر کرده است. این یک اثر بزرگ و حماسی است. هنگامی که در این آلبوم به صدای واترز گوش می‌دهید انگار که او روبه‌روی شما نشسته است و برای یک ساعت به تو می‌گوید که «دنیای ما در حال رفتن به‌جای نادرستی است».

 

اکثر منتقدان این آلبوم را در مسیر دهه‌ی هفتاد آثار «پینک فلوید» قرار داده‌اند و همین امر موفقیت این اثر را تضمین می‌کند. حال با مقایسه‌ی آلبوم واترز و آلبومی که در سال 2014 از گروه پینک فلوید با عنوان «رودخانه‌ی بی‌پایان» منتشر شد، مخاطب به فکر فرو می‌رود که آیا پینک فلوید بدون واترز حرف تازه‌ای برای گفتن داشته است؟ آلبوم شخصی واترز بدون اعضای پینک فلوید مسیری جدی، آن هم با موسیقی بی‌تکرار دوران طلایی پینک فلوید را تداعی می‌کند. راجر واترز با یک تیر دو نشان زده است. او پس از 25 سال همچنان مانند یک خواننده‌ی سرکش راک اعتراض می‌کند. او به‌تنهایی صدایی از موسیقی شگفت‌انگیز پینک فلوید را ارائه می‌دهد.

 

«منتشر شده در ۱۶۵ شماره ی ماهنامه ی هنر موسیقی»

 کد خبر: 564

 

منتشرشده در گزارش

 

«آواز کرگدن» تازه‌ترین دفتر شعر لیلا کردبچه است که توسط نشر نیماژ منتشر شده است. اصولاً کردبچه را باید درطول زیست شاعرانه‌اش ارزیابی کرد و کارنامه او را در میان شاعران هم‌نسلش واکاوی نمود، اما در این مجال باید گفت اندیشه شاعر درپی ترسیم جهانی زنانه با کارکردهای عاطفی است. زبان شعر کردبچه کاملاً بی‌نقص است و شاعر برای اجرای ایده ذهنی خود و پردازش آن، رفتاری مؤثر دارد و با چنین رهیافت معنایی در یک نمای کلی می‌توان او را شاعری موفق دانست، زیرا از ساختن مفاهیم کلی و انتزاعی دوری می‌جوید و آمیزه‌های عاطفی را در مکانیزم نوشتاری او به‌تکرار می‌توان لمس کرد.

کردبچه نمونه بارز یک زن ایرانی را به تصویر می‌کشد؛ زنی که عاشق می‌شود و حس مادرانه را تجربه می‌کند و همواره ضمیر ناخودآگاه او درپی اثبات یک حقیقت شگفت‌انگیز است تا فارغ از جنبه‌های دیگر زندگی، ماهیت زن امروز را به تصویر بکشد، نمونه شاخص زنی که مدینه فاضله‌اش، فداکاری و شب‌زنده‌داری برای به حرکت درآوردن چرخ‌های زندگی است.

اما درونمایه راستین شعر کردبچه، کلنجار رفتن با الگوهای عاطفی و ترسیم چشم‌انداز رمانس در بافت زبان است. گاه شاعر در آمیزش کارکردهای عاطفی در متن افراط می‌کند که این آسیب هنوز هم در شعرهای او مشهود است. مبادرت کردبچه به ساختن جلوه‌های بصری با بسامد یک‌نواخت مؤلفه‌های زیباشناختی، به تکرار در بارقه سبکی و نوشتاری او به چشم می‌خورد و این فرایند در گسترۀ متن، گاه از مؤلفه‌های زندگی معاصر فاصله می‌گیرد.

 

زندگی با جماعت کوران/ کورم نکرد/ چشم‌هایم را اما بی‌تفاوتی عادت داد/ و یک‌شب که ستاره‌های آسمان را تشبیه کردم به ستاره‌های آسمان/ گفتند/ نیازی به خالی‌کردن چشم‌خانه‌هایت نیست/ و گذاشتند با چشم‌های خودم ببینم/ که دیگر چیزی نمی‌بینم...

 

کردبچه در مجموعه «آواز کرگدن» می‌کوشد نسبت به پیشینۀ شاعری خود، رفتاری متمایز داشته باشد و گاه نتایج مؤثری در آفرینه‌های او روی می‌دهد که نباید از کنار آن بی‌اعتنا گذر کرد و این مسخ‌شد¬گی زنی را نشان می‌دهد که نسبت به جهان پیرامونش بی‌تفاوت نیست.

«کافکا» در مصاحبۀ خود با «گوستاو یانوش» به نکته‌ای ظریف اشاره می‎کند؛ او بر این باور بود که وقتی انسان در دنیای متلاطم خویش با آدمیان بیگانه می‌شود، به دوستی با حیوانات پناه می‌برد و کردبچه شاید به‌صورت غریزی در تشخص‌بخشیدن به اصالت انسان و عوالم درونی خود، به دنیای غریزی حیوانات نزدیک می‌شود و چگونگی این گفتمان در گسترۀ متن، تأثیر به‌سزایی برجای می‌گذارد.

با یک نگاه کلی به عنوان کتاب، باید اذعان کرد که شاعر می‌خواهد از ماهیت شکننده زن در عصر آهن و دود، کرگدنی بسازد تا دربرابر ناملایمات زندگی دوام بیاورد و این بالندگی نوعی گاردگرفتن صریح دربرابر سیلان زندگی می‌تواند باشد و چنین رفتاری بی‌شک در چیدمان متن بسیار مدرن است.    

 

این شب‌ها روی پیشانی‌ام/ جای روییدن شاخ  می‌خارد و/ پوستم این‌روزها زبر و خشن شده است/ و تو از شکوه کرگدن‌شدن چه می‌دانی؟

 

کردبچه برای اثبات جهان زنانه خود به چنین ابزار غیرمتعارف در نوشتن نیازمند است تا خود را از گزینش واژه‌های یکدست رهایی بخشد، به‌خصوص هنگامی‌که در ساخت برخی شعرها رفتاری تصنعی دارد و شعرش جنبه کوششی می‌یابد و ارجاعات زبانی با تلازم الگوهای روزمره نیز کارساز نیست. 

کردبچه گاه با ورودی درخشان شعرش، چنان زیبایی را در چشم‌انداز متن جاری می‌سازد که با قرائتی نو با او همراه می‌شویم، اما در ادامه، این حرکت بی‌نظیر در شعرش فروکش می‌کند، گویی شاعر وحدت ارکانیگی متن را از نقطه اوج شکافته است.

 

چگونه بدانم کجایی/ در شهری که نیستی/ تا از تو چیزی بپرسم/ یا از تو چیزی نپرسم/ چگونه باور کنم نیستی/ در خانه‌ای که مثل روز روشن است/ که تاریک است/  و مگر ندیدنت اصلاً نیاز به دیدن دارد؟

 

از دیگر بارقه‌های قابل‌توجه در اسلوب نوشتاری کردبچه، می‌توان به ساخت مفاهیم کلی اشاره کرد. بی‌تردید یکی از مؤلفه‌های مهم در هنر امروز، نگاه جزیی‌نگر و تقریر جنبه‌های پنهان زندگی است. شاعر از دور به پدیده‌ها می‌نگرد و نقش متکلم وحده در بسامد متن با آن لحن تخاطبی قامت شعر را تحلیل می‌برد. از این‌رو بایسته است کردبچه با زبان سالم و شناخت هنر نویسش خود چشم‌هایش را دیگربار به سوی هستی بچرخاند. البته باید خاطرنشان کرد که در «آواز کرگدن» شاعر به‌دنبال روزنه‌ای ست تا شعرش را نجات دهد، اما باید با تدبیر و ایده‌ای نو به‌سوی متن بشتابد.

لیلا کردبچه در مجموعه «آواز کرگدن» نسبت به هم‌نسلان خود آگاهی نویی در نوشتن دارد و باید در شعر امروز زنان ایران، او را یکی از شاعران موفق قلمداد کرد، زیرا او با انتشار هر کتاب، سرفصل تازه‌ای را آغاز می‌کند.

 

نیلوفر شریفی/ تابستان 96

 

منتشرشده در یادداشت هفته

 

 وقتی حرف‌های اضافه ی شاعر تظاهرات می کنند.

«تظاهرات حرف‌های اضافه» مجموعه شعر حمیدرضا شکارسری است که به تازگی  توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده و نخستین بار سی‌امین نمایشگاه کتاب تهران ارایه شده است.

 

جهان بینی شاعر از روی جلد کتاب تا آخرین حرف از آخرین شعر همه جا مشغول خودنمایی است. مطابق دستور زبان فارسی «حرف اضافه یکی از پاره‌های سخن است که برای بیان رابطه‌ای یا برای ساختِ ساختارهای دستوری به‌کار می‌رود. حرف اضافه معنای مستقل ندارد و کاربرد آن در زبان فارسی گاهی در بنده برای نقش نماییِ کلمات پیش و پسِ خود است.» اما حروف اضافه در این مجموعه نه تنها معنای مستقل دارند، بلکه نقش اصلی و قهرمان درونی برخی از شعرها نیز هستند. به عنوان نمونه شعر زیر:

 

«با» دست «به» را گرفته بود و

پا بر زمین می کوبید

«تا» مشت هایش را در هوا تکان می داد

«جز» روی کول «از» نشسته بود و شعار می داد

«در» پلاکاردی را بلند کرده بود:

«معنای ما چه شد؟

مفهوم ما کجاست؟»

ناگهان «بر» گلوله خورد

سرش ترکید

و حرف های

همچنان بی معنا گریختند ...(ص11)

 

همانطور که خواندید «حرف های اضافه» نقشی فرادستوری در شعر گرفته اند و بخاطر معنای از دست رفته شان تظاهرات می کنند. در کنار این معنا، ترکیب «حرف اضافه» معنای کنایی دیگری دارد و آن حرف بی پایه و اساسی است که معمولا گوینده را به نگفتن آن دعوت می کنند و اصطلاحا می گویند : «حرف اضافه نزن!». تظاهرات نیز در کنار معنای اصلی خود، یعنی راهپیمایی دسته جمعی در اعتراض به یک پدیده اجتماعی ، معنای دیگری دارد و آن جمع سالم «تظاهر»‌به معنای خودنمایی است و با در نظر گرفتن معنای دوم میبینیم از یک اعتراض و از سوی دیگر دهن کجی به اعتراض در گستره ذهنی و زبانی این مجموعه وجود دارد. از این زاویه با شاعری تیزهوش سروکار داریم که با کارکردهای دوپهلوی کلمات آشناست و این رویکرد از روی جلد کتاب آغاز کرده است.

 

دیگر قهرمان های شعرهای این مجموعه اسامی اشاره هستند. چنانچه یک شمارش و بررسی آماری در میان کلمات این مجموعه قرار بگیرد، اسامی اشاره و به ویژه «این» اشاره به نزدیک بیشترین کارکرد را نسبت به واژگان دیگر در این مجموعه دارند. شکارسری با نگاه به دنیای پیرامون و جستجو در میان عناصر بی شمار آن یک باره یک عنصر را در مرکز توجه خود می یابد و با اشاره به آن نگرش شاعرانه خود را بیان می کند. به عنوان مثال:

 

این چشم مال دختر نابینای همسایه

  
 
این دستها مال برادر جانبازم

  
 
این پاها مال گدای قدیمی محل

  
 
حتی این جگر مال قناری ترسویم

  
 
این دل

  
 
اما این دل

  
 
حتی پس از مرگ

  
 
فقط مال توست

  
 
به هیچ کس اهدا نمیکنم ...(ص7)

 

در واقع شاعر یکایک موضوعات شعرش را از میان گزینه های بی شمار دیگر جداکرده و با حرف اشاره دور یا نزدیک، آنها را در کانون توجه قرار می دهد و چنین رویکردی در اکثر شعرهای مجموعه به چشم می خورد. به نمونه های پراکنده زیر و کاربرد اسامی اشاره در آنها توجه کنید:

 

این جاده به سمت پایان

یک طرفه است (ص9)

 

در اولین صفحه

این کیست؟

در دومین صفحه

این ها کیستند؟(ص18)

 

در این آسمان اگر پرنده ای پر نزند

با این همه آبی بیهوده چه کند؟ (ص 21)

 

بی تو این لاک پشت کهن سال

هر ثانیه را هفته ها می کشد (ص 27)

 

این کلاغ چرا باید از من بترسد(ص 37)

آن تکه ابر شبیه پرنده بود

یا آن پرنده شبیه تکه ابر؟ (ص 51)

 

از دیگر رویکردهای شکارسری در این مجموعه برانگیختن احساس اشمئزاز و حال به هم خوردگی در مخاطب با استفاده از تصاویر نامطلوب است که با آنها نگاه خواننده را به جزئیات جلب میکند. به عنوان مثال:

 

در انتهایی ترین

در گم ترین سیب درخت

آرزوی دندان کرم خورده ای

در دل کرم تنها شکفته بود (ص 23)

 

در ادامع این رویکرد با شعرهای بسیاری روبرو هستیم که واژگانی نظیر : فضله، کرم و سوسک در آنها به کار رفته است و شاعر با ارائه تمثیل های کوچک و ساده ای که هر روز بی هیچ توجهی از کنارشان می گذریم ، ما را از خطر پوسیدن و فرو ریختن دنیای پیرامون مان آگاه می کند. به بیان دیگر شکارسری شاعری ساده نویس است که با بیان ساده و دور از پیچیدگی های ذهنی و زبانی، مسائل عمیق زندگی و جامعه را مورد موشکافی و توجه قرار می دهد.

 

«تظاهرات حرف‌های اضافه» تولید مرکز آفرینش‌های ادبی است که در شمارگان 2500نسخه منتشر شده و در این کتاب 100 شعر در قالب سپید گرد هم آمده است که مضامین و موضوعات مختلفی چون اجتماعی، سیاسی، عاشقانه و مذهبی را شامل می‌شود.

  
 
حمیدرضا شکارسری در خصوص این مجموعه و اشعاری که در آن گردآوری کرده است، می گوید: «در چند سال اخیر بیشتر کتاب‌های شعری که چاپ کرده‌ام وحدت موضوعی یا شخصیتی داشتند ولی یک سری کار هم داشتم که شامل حال این نقاط مشترک نمی‌شد که آن ها را در این اثر گردآوری کرده‌ام.»

 

 در پایان شعری از این مجموعه می خوانیم:  
 
دستا بالا!
 اطاعت
 اصلا با این دست‌های خالی 
 مگر کاری جز دعا از ما بر می آید؟!

 

اصغر علی کرمی/ خرداد 96

 

 

منتشرشده در یادداشت هفته

رفتارهای مناسبتی!

 به عنوان یک شاعر نمی‌توانم به مسائل اجتماعی کم توجه باشم که البته نیستم، اما برای نوشتن متن پیش رو این کافی نیست. بهتر بود روانشناس اجتماعی، جامعه شناس یا چیز دیگری از این دست باشم تا کلام من بر پایه های علمی استوار شکل بندد.

اما دیدن حضور خورشید در ظهر تابستان بدون تلسکوپ هم میسر است و چه بسا بهتر!

 

شنیده ایم که پیشینیان ما همیشه گوشزد کرده اند:

رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود

رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

که البته من حتی با کلمه ی آهسته در مصرع دوم چندان موافق نیستم

اما گویی جامعه امروز ایرانی کاملا معکوس عمل می‌کند

در تمامی عرصه های اقتصادی اجتماعی سیاسی فرهنگی و حتی انسانی عملکرد ما گه تند و بسی خسته است!

ما نه تنها تند و پیوسته نمی‌رویم (مثل کشور آفتاب تابان در آن دهه های آغاز پیشرفتش) بلکه حتی آهسته و پیوسته (مثل گذشتگان خودمان ) هم نمی‌رویم.

در مواردی حتی برای گه تند و بسی خسته رفتنمان نامی زیبا هم دست و پا کرده ایم: عملکرد جهادی !

ما حتی برای پرداختن به دوستی ها وابسته به عملکرد به اصطلاح جهادی! در مناسبت ها هستیم.

حتی یک پیامک ساده به دوستان قدیمی محدود شده به عملکرد جهادی در ایامی چون نوروز!

آیا رفتار مناسبتی رفتار مناسبی است ؟

 

باری نمایشگاه کتاب هم شده مصداق همین معضل در عرصه ی کتاب و کتابخوانی و نشر.

 

جامعه ی ایرانی که تقریبا تهی از مطالعه و باالطبع سواد است، ( به نظر این حقیر مدرک تحصیلی معیار مناسبی برای سواد نیست ! ) در مدتی چند روزه در اردی بهشت ماه طی عملکردی جهادی بار روانی ناشی از این فقر مطالعه  را از دوش خود برمیدارد یا بهتر بگوییم خودش را گول می زند.

هر کس با اندوخته ای از کتابهای خریداری شده به خانه بر می‌گردد تا قفسه ی کتابهای نخوانده اش سنگین تر شود.

در این میان صنعت نشر نیز به فراخور همین رویه، در بسیاری موارد تبدیل به یکی از مشاغل فصلی شده و قابلیت ها و ارزش هایش نیز به طبع سقوط کرده اند.

حتی مولفان عرصه های مختلف (خصوصا جوان ترها) نیز فعالیتی بسیار وابسته به ایام نزدیک به نمایشگاه دارند و در بسیاری موارد حتی به قیمت افت شدید کیفی آثارشان سعی در رساندن کتابی تازه به نمایشگاه دارند.

البته به گمان من رویدادهایی چون نمایشگاه بین المللی کتاب که در تمام دنیا هم مرسوم هستند به عنوان آوردگاهی برای تعامل و ارتقای کیفیت در اصناف مرتبط با کتاب و نیز محلی مناسب برای انتخاب بهتر از میان گزینه های موجود بسیار سودمند هستند و در این نوشته بیش از آنکه به دنبال نقد چنین رویدادی باشم در پی نقد نوع نگاه جامعه به این رویداد و نیز در پی نقد عملکرد مناسبتی جامعه در قبال مقوله ی کتاب و کتاب خوانی هستم.

کلام را اینگونه بسط می‌دهم که مقوله ی کتاب هم برای ما شده چیزی شبیه مقوله ی گور خواب ها چند صباحی  نقل همه ی محافل حقیقی و مجازی می‌شوند و بعد هم به ناگاه از یاد می‌روند و در قفسه ها به سرنوشت همان گورخواب ها دچار می‌شوند که با عملکردی جهادی چند صباحی مورد توجه قرار گرفتند و بعد به دست فراموشی سپرده شدند تا مناسبت بعدی!

 

و السلام علی من اتبع الهدی

کیانوش خان محمدی/ اردیبهشت 96

منتشرشده در یادداشت هفته

اصولاً شعری که خوانده می شود، شنیده می شود، دیده می شود و مورد پسند مخاطب (از هر قشر و با هر نگرشی ) قرار می گیرد. قطعا به پویش شعر و پویایی ادبیات در جامعه راه می پوید و از این نظر دارای اهمیت بسیاری است و قابل توجه.

در برخورد تحلیلی با شعر امروز ابتدا باید رویکرد آن شعر در حوزه محتوا، زبان و ساختار مورد بررسی قرار بگیرد تا نگرشی کلی از آن به دست آید و از پی، ارزش کاربردی آن اثر مشخص شود. به عنوان مثال در شعر امروز باید ابتدا نقش یک اثر را در جامعه ادبی و مدنی مشخص کرد تا با توجه به کارکردی که دارد ارزش گذاری شود و بر اساس معیارهای زیباشناختی متناسب با آن نگرش و ارزش ها مورد بررسی قرار گیرد.

همانطور که در موسیقی تنها با یک سبک نمی توان پاسخ گوی تمامی نیازهای موسیقایی جامعه بود و در کنار موسیقی سنتی ما نیاز به تولید آثاری در سبک های پاپ، راک، رپ و... داریم در شعر نیز صداهای متفاوت و رویکردهای مختلف و نگرش های متفاوت لازم است که به نوعی  بیانگر موضوع مهمی به عنوان فردیت در شعر است است که البته متاسفانه شعر امروز فارسی از فقدان این مسئله بسیار مهم(فردیت) رنج می برد. آنچه قابل ذکر است و برای ادامه موضوع ما مفید است و دارای اولویت، دسته بندی تقریبی رویکردهای شعری است که به عنوان مثال به 3گزینه از آنها  اشاره می کنیم:

شعر آوانگارد و جریان ساز که مخاطبانش بیشتر خود شعرا هستند و اغلب در بین خواص این حوزه خوانده و بررسی می شوند و  تاثیراتشان بیشتر در جوامع حرفه ای شعر است و ارتباط کمتری با لایه های دیگر جامعه دارد. این نوع شعرها از جهات مختلفی مهم و ارزشمند هستند که به دلیل دامنه ی گسترده این بحث از توضیح آن صرف نظر کرده و تنها به چند دغدغه این رویکرد شعری به طور تیتروار می پردازیم:

1-حضور پررنگ روایت در شعر به منزله ایجاد هرچه بیشتر ارتباط عمودی در کلیت اثر و عدم رعایت استقلال در ابیات و تلاش برای فاصله گرفتن از بیت محور بودن شعر و رسیدن به هویت کلی شعر به عنوان یک اثر واحد با تمامی اجزا.

ایجاد محتوای تازه و بکر و بی سابقه در شعر با ترفندهای مختلف از جمله ایجاد ارتباط بینامتنی با ارجاع های خارج از متن با به کارگیری ابزار سینمایی، فیلمنامه نویسی، گرافیکی، موسیقایی و ... یا حضور دست اورده های تکنولوژی و به کاربستن مبانی، اصطلاحات و تفکرات  فلسفی، جامعه شناختی، روانشناختی و توجه به موضوع های تازه برای جایگزین کردن تغزل و امتناع از شعر غنایی به منظور عدم کلیشه زدگی.

دست بردن به ساختار در فرمت بیرونی و درونی شعر و ایجاد اختیار در قطعیت های قوالب کلاسیک از جمله توازن، تقارن، قوافی، تساوی، ردیف و... همچنین بالابردن بسامد استفاده از اختیارات در وزن از جمله تسکین و اشباع و... برای عدول از یکنواختی موسیقی شعر که بسیاری از بزرگواران هنوز به تأسی از قواعد شعر قدیم آن را مجاز ندانسته و اشکال وزنی می خوانند!! و....

 

2- در رویکردهای دیگر نیز می توان به شعر تقلیدی اشاره کرد که معمولا به دنبال نوآوری نیست و به پیروی از ساختار زبانی و بافتار نحوی ادبیات گذشته (خراسانی، عراقی، هندی و..) و همچنین سیر در مضامین دیروزی و رعایت اصول نوشتاری قدیم سعی در ثابت نگهداشتن معیارهای زیباشناختی شعرقدیم در مخاطب دارد و هنوز هم در بین عوام با اقبال مواجه است و حتی در برخی از موارد آن (نئوکلاسیک که به پیوست می آید) می توان گفت ذائقه جمع کثیری از شعردوستان امروز اعم از خاص و عام را در بر می گیرد و به نوعی جریان غالب است در شعر کلاسیک امروز.

گاهی مضامینی امروزی و نحو کلامی و لحن بیان شاعر با معاصریت در این دسته از شعرها همراه می شود و رنگ و لعابی تازه تر به خود می گیرد که  آن را نئوکلاسیک می نامند و فی الواقع این نوع شعر نیز  در ادامه جریان اصیل شعرفارسی قرار دارد که دارای اهمیت فراوانی هست و در دهه پنجاه و شصت راهگشایی های فراوانی در شعر کلاسیک ( منظور شعر در قوالب کلاسیک است) ما داشته و حتی جریان هایی که در دسته اول با عنوان شعر آوانگارد عنوان شد همگی وامدار آن هستند به نوعی.

 

3- رویکردی دیگر نیز در بین شعرهای معاصر هست که به پیروی از تفکر هنر برای مردم بیش از آنکه به فکر نوآوری و کشف زوایای پنهان و نقاط بکر در ساختار و فرم زبان شعر باشد سعی دارد که با توجه به موتیف های شعر معاصر، و تعهد به شاخص های زیباشناختی شعر فارسی به زبان مردم عام (غیر شاعر) نزدیک شود و در قشرهای مختلف جامعه نفوذ کرده و شعر را چنان گذشته به محفل ها و خانه های غیرشاعران بازگرداند تا در راستای نجات کلمه در  بحران مخاطب در شعر فارسی امروز نسبت به پیشینه آن، گامی بزرگ بردارد تا به همان تعریف مشهور و مهم استاد شفیعی کدکنی از شعر برسد که شعر خوب آن است که عام بفهمد و خاص تایید کند. ترانه هایی که با تلفیق موسیقی نقش یکی از پل های مهم ارتباطی بین شعر امروز و عوام را ایفا می کنند نیر در این نوع شعرها جای دارند.

شعرهای بی پایه و بی اصل و نسبی که به اسم شعر عام گرا به خورد مردم داده می شود و اغلب مولفان آن با تقصیر عضوی از بدن و به لطف عینکی دودی و صدایی نسبتاً جانسوز و جانگداز از بینش ضعیف عام از شعر امروز بهره برده و بر طبل توخالی شهرت می کوبند، هرگز در این دسته بندی و این تحلیل ، جایی ندارد و به دلیل عدم استانداردهای بوطیقایی شعر حرفه ای در آن، نویسنده این سطور این آثار را شایسته بررسی نمی داند.

 

 

البته لازم یه ذکر است که تقسیم بندی سه گانه شعر کلاسیک در عصر حاضردر این مقال با کمی سخت گیری می تواند فراز و نشیب های فراوانی را طی کند و دستخوش تغیرات بسیاری شود و رویکردهای دیگری بدان مضاف شود. گفتنی است که در همین حالت هم هر کدام از آن بخش ها خود به چندین و چند شاخه تقسیم می شود که در حال حاضر در حال تامل پیرامون  آن در مقاله ای جداگانه هستم و  تنها به دلیل ضرورت مقدمه شدن آن بر این نوشته سنجاق گردید، فلذا این تفکیک و تقسیم بندی در اینجا با نگاهی اجمالی و گذرا آمده است و در آینده به این موضوع به طور مبسوط خواهیم پرداخت و همچنین ترتیب قرار گرفتن این سه ژانر در زیر یکدیگر از هیچ قانون نوشته و نانوشته ای پیروی نکرده و گفتنی است که نویسنده هیچ  مبنای ارزشگذاری شده در این سه رویکرد ندارد و هیچ یک را ارجح تر از آن یک نمی داند، بلکه هر سه را مهم، لازم و حتی مکمل یکدیگر می خواند.

شاید سوال پیش بیاید که برای بررسی شعر علیرضا آذر چه نیازی به تحلیل و تفکیک رویکردهای مختلف شعر معاصر است و دلیل اصرار نویسنده برای جدا کردن آنها چیست؟

اما آنچه مد نظر این متن است و می توان از آن به عنوان هدف اصلی نام برد، تفاوت معیارهای زیباشناختی انواع رویکردهای شعری است و آنچه در روزگار ما غریب و ناآشناست تفکیک این تفاوت هاست. یعنی به طور حتم نمی توان با اتکا به شاخصه های زیباشناختی شعر نئوکلاسیک تمامی زوایای شعر آوانگارد (یا به اصطلاح فرم، خودکار، پیشرو، پست مدرن، فراغزل، غزل صدا و...) را بررسی کرد و به عدل ادبیات و به فضل ادب آن را به صلیب نقد کشید و از هیچ بُعد آن غافل نبود. و یا برعکس، و یا...

یکی از مشکلات بزرگ این روزهای ادبیات ما که باعث ایجاد دره های عمیق بین شاعران شده است و وارث اختلاف نظرهای علمی است، همین نادیده گرفتن اصول زیباشناختی و معیارهای متفاوت در نگرش های گروهی و شخصی و جریانی به چگونگی شعر است، که بسیار مهم است.

البته بسی جای خرسندی است که در چیستی شعر و تعاریف کلی از مبانی شعر تا حد بسیاری بین دسته ها ،گروه ها، گروهک ها، گروهان ها و گردان های شعری امروز وحدت نظر وجود دارد تا فی المثل شاعران  این دسته در راستای انگ انحرافی زدن و تهمت یاوه سررایی بستن به شاعران آن دسته  آنها را به ناشاعری متهم نکرده و ایشان را به مطالعه مبانی اولیه شعر از جمله وزن و قافیه و تخیل و تصویر و... توصیه نکنند. (که اغلب می کنند!)

اگر با درک صحیح، دقیق، علمی، عادلانه و نگاهی فراجناحی -منتقدانه نه مغرضانه- به این ژانرها بنگریم و نقش کاربردی آنها در جامعه را بدانیم، قسمت زیادی از راه را طی کرده ایم و با شناخت کافی و وافی از مولفه های آن، می توانیم با تعیین شاخصه هایی تعریف شده به عنوان رفرنس به بررسی آن بنشینیم.

 

در زمانه ای که تعریف درستی از جریان شناسی شعر معاصر در دست نیست و شاخصه های مشخصی برای ارزیابی اشعار در رویکردها و رویه های مختلف وجود ندارد طبیعی است که هر شاعری که به ابعادی از زبان و محتوا وساختار و... توجه بیشتری می کند و مطلق های یکی از عناصر شعری را در متن خود به بسامد می رساند دعوی جریانسازی داشته باشد و متن خود را بدعتی برای ایجاد سبک بداند.

گرچه ایجاد سبک آنچنان فضلی نیست و با بسامد دادن به برخی از تمهیدات ادبی می توان خبط و ربط خود را از دیگر شاعران جدا کرد و به زبانی فردی دست یافت اما اینکه این فردیت ها به چه مقداری در اختیار متن قرار دارد معیار ارزش است.

حال به عناصر به بسامد رسیده در شعر آذر می نگریم و بدون اینکه اصراری بر فردیت های زبانی و ساختاری متنش داشته و این رویکرد را یک سبک بدانیم تنها به برشمردن آنها بسنده می کنیم.

نکته ای که قابل تأمل است این است که در برهه ای که اشعار بلند و طویل با اقبال چندانی مواجه نمی شود و مخاطب شعر بیشتر در حال روی آوردن به اشعار کوتاه است (البته در داستان هم با چنین معضلی مواجه هستیم و دیگر نسبتاً رمان های چندین و چند جلدی جای خود را به داستان های کوتاه و کوتاه تر داده اند و در موسیقی امروزی دیگر خبری از آن درآمدهای طویل و تکنوازی های پیش درآمدی نیست  که البته این اساساً از ویژگی های عصر ارتباطات و تکنولوژی به حساب می آید) بارها شنیده شدن یک اثر 70 یا 80 بیتی از علی آذر نشان دهنده شناخت ذهنیت

 او از مکانسیم های روایت و بیان است. تسلط او در بکارگیری درست از قوالب مثنوی و چهارپاره در روایت گری، تطبیق ساختاری فرم با معنی، تناسب آوایی کلمات و گاهاً دگرگونی در نحو زبان و تصویگری (ایماژیسم) که همگی در یک نظام ارگانیک در خدمت خلق یک درام عاشقانه است باعث ایجاد آثاری شده که مخاطب کم حوصله شعر امروز را نه اینکه تا انتها در کنار خود نگه می دارد، بلکه به خواندن  دوباره خود برای کشف تازه های دیگری دعوت می کند.

در شعر تاریکخانه همانند اکثر آثار آذر با روایتی داستانی مواجه هستیم که اتفاقات پیرامون آن برای شخص راوی و معشوقه ی او اتفاق می افتد. اما این ظاهر روایت است، چرا که این روایت به ظاهر عاشقانه است، روایتی  که در چند بعد زمانی سیر می کند و از زمان حال آغاز می شود و به گذشته  رجوع می کند و باز به زمان حال بر می گردد و... و با آحاد فرمی و زبانی این روایت را از شکل تغزلی و توصیفی صرف خارج می کند.

تاریکخانه به چهار اپیزود قابل تقسیم است اما نکته مهم دراشعار آذر این است که به طور مطلق اپیزود محور نیست و روایتی که در شعر پیش می گیرد گاهی در ابیاتی دچار تغیراتی در لحن و بیان و ضمیر مورد خطاب می شود اما ابیاتی در بین این _به ظاهر اپیزود ها_ هستند که کارکردی مفصلی دارند و زمینه این تغییرات را فراهم می آورند (در ادامه به آن می پردازیم). اما ما برای بررسی تاریکخانه با توجه به تغییرات فرمیک، آن را به چهار بخش یا چهار اپیزود تقسیم می کنیم.

اپیزود اول که از بند چهارم به بعد آغاز می شود و سه بند آغازین پیش از آن بیش از آنکه مطلع یا ورودیه ای به متن روایت باشد چنان مقدمه ای بر آغاز شعر سنجاق شده که در پایان به یک نکته درمورد این سه بیت اشاره می کنیم.

 

از تو باید بنویسم که تو تعبیر منی

پس که در خواب من انقدر تقلا کرده؟

هرچه در خواب طلب کرد به دستش دادم

چه کنم شمش طلا خرج مطلا کرده

 

از چه باید بنویسم که قبولش بکنی

از چه باید بنویسم که مسافر نشوی

به چه سوگند دهم، تا که بمانی در من

چه بگویم که گل فصل مجاور نشوی

 

 

در این اپیزود به دو نکته اشاره  می کنیم و آن هم حضور دو کلیدواژه در آغاز روایت است: تاب و دوربین که رابطه ی تنگاتنگی با متن  دارند و البته دوربین تا انتهای شعر یکی از عناصر مهم این روایت است و با چرخش خود چرخش زاویه دید راوی و مخاطب شعر و تغییر لحن و بیان روایت را نیز به همراه دارد و حتی پایان بندی اثر به طور خیلی شاعرانه ای حضور پررنگ آن را توجیه می کند.

تا تو بر تاب نشستی نوسان من را بُرد

شب جلو رفتی و فردا به عقب برگشتی

و تو هر بار رسیدی، پسِ گوشَت گفتم

عشق مو بافته من، چه عجب برگشتی

...

تا که این تاب جلو رفت و جلو رفت و جلو

از من و عاقبت و هستی من دور شدی

من به پشت سر این واقعه محکوم شدم

تو به آن دورترین دامنه مجبور شدی

...

دوربین را وسط باغ نشاندم که اگر

روی حرفت ننشستی، سندی رو بکنم

بنشینم تک و تنها، سر خلوت سر صبر

توی تنهایی خود نقل هیاهو بکنم

همه چیز از تاب شروع می شود اما پس از ورود دوربین به متن که به عنوان یک عامل بیرونی از روایت به شکل و نحوه ی روایت دخل و تصرفی کامل دارد، شعر درگیر چند بند توصیف می شود که با تکرار (ما دوتا...) در آغاز اکثر مصراع ها به شرح و بیان های متفاوتی از یک وضعیت می پردازد تا اینکه مجدداً متن به حضور دوربین و چرخش آن اشاره می کند که به مثابه چرخش زاویه دید راوی نیز هست.

 دو بند زیر نمونه ای از کاربرد ابیاتی است که از جداشدن کامل اپیزودهای این روایت جلوگیری می کند و اصرار شاعر بر ارتباط کلی اجزاء شعر را بیان می کند که در بالا آن را کاربرد مفصلی نامیدیم:

نه در این شعر، که من در همه گفتن هام

عاجز از رفتن و ماندن متحیر ماندم

و تو هربار در این بیت، به پایان رفتی

دوربین را به فراسوی تو می‌چرخاندم

 

دوربین را به فراسوی تو می‌چرخاندم

همچنان دور تورا، دور تورا می‌دیدم

ماه من بودی و در دشت که می‌چرخیدی

ماه من بودی و دنبال تو می‌چرخیدم

 نکته مهم در اینجا فاصله ای است که بی دلیل بین چرخش دوربین و چرخش زاویه دید راوی در متن روایت اتفاق افتاده و پس از دو بندی که در بالا آورده شد سه بند اضافه، مزاحم ایجاد این شکل ساختاری است که یا با حذف آن یا استفاده از آن در جایی مناسب تر می توانست به فرم اثر کمک کند و بلافاصله بعد از چرخش دوربین به اپیزود دوم برسد و مونولوگ راوی در آینه اتفاق بیفتد ضمن اینکه این سه بند کاربرد مفصلی را هم ندارد و زمینه ساز چرخش زاویه دید راوی نیست و به نوعی به یک شکست در روایت منجر شده:

 آه ناجور کشیدی نگذارم بروی

قسمم دادی و من مانع رفتن نشدم...

 

اپیزود دوم با سه بند تاخیر در متن اتفاق می افتد و دوربین راوی کمی دیرتر از دوربین روایت می چرخد.

خرده روایت هایی که در این اثر چنان پازلی در کنار هم به قاطعیت معنی شناختی روایت کلان تبدیل می شود یکی از بهره بری های تکنیکی مولف از امکاناتت داستان نویسی است که البته باید آن را به زیور پتانسیل های موجود برای این اتفاق در قالب این اثر (چهارپاره) آراسته دید. به عنوان مثال در بند 22  و 23 یا از بیت چهل و سوم تا چهل و ششم اثر، راوی از اتفاقی غیر معمول در ابیات پیشین سخن می گوید:

تازه بعد از تو به خود آمدم و فهمیدم

که چه اندازه به دنیای تو وابسته شدم

آینه فحش بدی بود مرا می فهمید

که چقدر از خودم و سوختنم خسته شدم

 

پس از این بیت من و آینه در یک قابیم

او همه ریزترین زیر و بمم را بلد است

آینه حرف بزن، حرف بزن برزخی ام

من ندانسته بدم آینه دانسته بد است

 

 

 

 از اینجا با تغییر مخاطب (که  با تغییرات در لحن و فضای شعر می توانیم آن را به عنوان یک اپیزود جدا کنیم) راوی خود را با آینه روبه رو می بیند و بندهای بعدی را با مونولوگ (حدیث نفس) به توصیف می پردازد و چرخش ضمیر مورد خطاب از دوم شخص مفرد به اول شخص مفرد مانند پاگردی در روایت کلی شعر ایجاد تنفس می کند و اپیزود دوم شعر شروع می شود و در 6 بند ادامه می یابد.

در این 6بند (12بیت) تغیراتی را شاهدیم و آن بعد عاطفی و احساسی از لحن و بیان که در 42 بیت آغازین اثر دیده می شد جای خود را به لحنی پرخاشگرانه و گاهی واژگان ناسزا-وار می دهند و با ایجاد تتابع اضافات و کسره های پی در پی وصف ها، نوعی رخوت و خستگی و در نتیجه اعتراضی به خویش را به تصویر می کشد.

به تعدادی از ترکیب ها و نوع انتخاب واژگان این 12بیت دقت کنید:

 دهان دره یِ بی حالِ کسالت آور/ بعدظهر سگی/ لحظه یِ بی حوصلگی/ خشم بیخود به خود/ جمله های مرض آلود/ شب نفرت/ /شب زنجیر به دست/ تکاپوی سر هیچ/ جمله های پس و پیش / جن زده / شهر زبان بسته / فروخورده یِ بغضِ همه یِ ثانیه ها

و...

همانطور که می بینید نه تنها ضمیر مورد خطاب شعر بلکه حتی لحن و کلمات شعر به کلی جای خود را به رویکردی دیگر می دهد تا با ایجاد فضایی تازه در اثر از یکنواختی روایت مانع شود تا آنجایی که آینه می شکند و راوی به پشت پنجره ای دیگر کوچ می کند تا در زاویه ای دیگر دوربین خود را بکارد:

 

چند نکته کلی درباره اشعار علیرضا آذر:

یکی  دیگر از نکاتی که نباید از قلم انداخت فضاسازی هایی است که آذر نشان داده در تمامی آثار خود به آن علاقه زیادی دارد و البته این فضاسازی ها وقتی با شکل روایتی خاص ترکیب می شود و با تناسب زبانی، تصویری و محتوایی همراه می شود یک هماهنگی و همخوانی ای به وجود می آورد که یک منطق نحوی را به ارمغان می آورد که می توان از آن به عنوان یک فردیت در شعر آذر نام برد.

دایره واژگانی آذر یک دایره واژگانی رهاست و از هیچ بایدها و نبایدهایی نشأت نمی گیرد و هرکجا که واژه ای بخواهد به شعرش ورود کند بی هیچ معطلی مجوزش در ناخودآگاه او صادر می شود و گاهی در کنار هم قرارگرفتن واژگانی که همجنس هم نیستند نیز به تناسب زبانی او لطمه نمی زند و این شاید به دلیل درونی بودن این منطق است نه تصنعی بودن آن. به طور مثال در اوج عاشقانه سرایی و نگاه لطیف و شاعرانه از واژه هایی همچون پتیاره استفاده می کند و هیچ از بار احساسی آن سطر کاسته نمی شود و بلکه به انتقال آن بار احساسی کمک می کند:

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند

این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

یا شاهدمثال هایی که در بالا در شعر تاریکخانه به آنها اشاره شد و...

اجرای ماهرانه شعر نیز یکی از ویژگی های مثبت در روزگار ما به شمار می رود که آذر به شکل استادانه ای بر آن مسلط است و به عنوان یک شاعر خیلی بهتر و گاه حرفه ای تر از گویندگان رسانه های شنیداری شعر می خواند و به فنون بیان و ادای صحیح کلمات و حروف پایبند است، که قطعا این یک امتیاز است هرچند بار شعری به متن نیفزاید اما به انتقال درست آنچه که هست می کوشد.

 

داشتیم از غزلی دور به هم می‌گفتیم

در دل قاب دو همراه، دوتا دست به دست

پشت گوشش همه سیزدهم را گفتم

قصه را آه کشیدم دل آیینه شکست

 

از اینجای شعر به بعد راوی باز هم مخاطب خود را تغییر داده  و بدون اشاره به چرخش دوربین در روایت (که چندان التزامی هم نداشت) اینبار رو به عشق سخن می گوید و اپیزود سوم شعر آغاز می شود:

 

با توام عشق ببین باز تو را می‌خوانم

با توام دور نشو شعر پدر سوخته ام

تو به فحشم بکشی یا نکشی حرفی نیست

من در این  مرحله دندان به زبان دوخته ام

 

غم روراست ترین رابطه ها در من بود

با توام عشق، مرا دست خیانت نسپار

بین این مردم عاشق کش معشوقه فروش

مگذارم، مگذارم، مگذارم، مگذار

 

و دوباره دوربین راوی می چرخد و به مخاطب اول شعر که همان معشوقه است باز می گردد که البته خودش به وضوح این اتفاق را شرح می دهد :

 

دوربین داشت به هر سمت تو سر می‌چرخاند

دوربین داشت تو را از همه دورت می‌کرد

عمق تنهایی تو، از تو به تو بیشتر است

دوربین داشت تو را زنده به گورت می‌کرد

 

اما باز هم رویکرد فرمی شعر تغییر می کند و علی رغم اینکه با یک چرخش مدور کلی در متن باز هم لحن و بیان و ضمیر شعر به نقطه آغاز و اپیزود اول اثر باز می گردد، شاعر با بکارگیری شکل دیگری از قالب چهارپاره و مقفی کردن هر چهار مصراعِ پاره ها تا پایان شعر، با استفاده از ظرفیت های موسیقایی بیشتر و آهنگین کردن کلام در ناخودآگاه ذهن مخاطب از اثربخش ترین و آخرین اپیزود شعر رونمایی می کند و در پایان با تاریک کردن خانه و انتظار ظاهر شدن معشوق، علی رغم رقم زدن یک لحظه ی شاعرانه و تصویرسازی، ارتباطی مشترک با دوربین حاضر در روایت ایجاد می کند تا بهره ی لازم را برای پایان بندی اثر ببرد

خانه تاریک شده، تا که تو ظاهر بشوی

بلکه این بار نخواهی که مسافر بشوی

باعث هجرت مرغان مهاجر بشوی

و کمی دورتر از فصل مجاور بشوی

...

وقت ظاهر شدنت بود، هلاکم کردی

تازه فهمیدم از این عکس مرا کم کردی

مصلحت بود، از این خاطره پاکم کردی

پای آن تاب مرا زنده به خاکم کردی

...

خنده ای داغ، زدی و بدنم سوخت که سوخت

دکمه تا دکمه تن و پیرهنم سوخت که سوخت

واژه تاول شد و لحن و سخنم سوخت که سوخت

عکس ها را چه کنم؟ فکر کنم سوخت که سوخت

 

با توجه به پایان بندی بسیار زیرکانه شاعر برای این روایت که نقش مهمترین واژه این شعر(دوربین) را به سرانجام می رساند شاید جای سوال باشد که هدف وی از سه بند آغازین شعر که با هیچ یک از عناصر این روایت همخوانی نداشت و به طبع هیچ نقشی را در کلیت متن ایفا نمی کرد چه بود؟ و اصلا صحبت از سیزده و نحسی آن در ابتدای متن که بایدی برای روایت نداشت، و تنها مزیتش وامی بی بهره از شعر استاد شهریار بود چه کمکی به این متن کرده است؟ البته اشاره ای در بند 29 شعر به سیزدهم شده بود که شاید به  ایجاد منطقی برای شکستن آینه و پایان یافتن آن هذیان نامه کوشیده بود:

 

پشت گوشش همه سیزدهم را گفتم

قصه را آه کشیدم دل آیینه شکست

 

اما با نگاهی به کلیت روایت، دلیل منطقی برای حضور این سه بند در پیشانی شعر کمرنگ می نماید:

 

شهریارم که تب سیزدهم کشت مرا

در نمایی خفه از پنجرهء پشت سرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر

من خود آن سیزدَهَم کز همه عالم به درم

 

نحسی سیزدَهَم از منِ من دور شوید

با من انگار فقط خانه به دوشی مانده

چه کسی بود مرا در رگ خط‌ها نشنید

و مهم نیست که من آن ور گوشی مانده

 

غربت سیزدهُم یاد من و یاد تو هست

اشک دریاچه شد اما قدش از سر نگذشت

هرکسی رفت و به ناحق به قضاوت برگشت

بگذارید بفهمند که اینگونه گذشت

 

 

حمید چشم‌آور/ بهار 96

 

 

منتشرشده در یادداشت هفته
صفحه1 از3

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد

طراحی سایت توسط نونگار