انجمن های ادبی شناسنامه دار می‌شوند --------- فراخوان بزرگ جشنواره شعر شاهنامه منتشر شد---------- انتشار دکلمه ای از احسان افشاری ----------------- گزارش تصویری اختتامیه شعر انقلاب

محمد افندیده از شاعران سپیدسرای کشور است که با همکاری دوتن از شاعران دیگر مجموعه شعری را گرداوری و به چاپ رسانده است.

در ادامه یادداشت وی را میخوانید:

 

«از آثار منتشر شده ی امسال مجموعه شعر راویان مویه های زاگرس است.

راویان مجموعه ای مشترک از سه مولف، محمد افندیده، محمد نیازی و آریا معصومی است که شامل سی و هفت شعر به ترتیب ده ؛ ده و هفت اثر از هر مولف در این مجموعه منتشر شده است.

 

ناشر این مجموعه انتشارات فصل پنجم تهران است که از ناشران موفق و خوشنام حوزه ی شعر کشور به حساب می آید.

 

گزینش آثار و گردآوری مجموعه را محمد افندیده عهده دار بوده است که از شاعران و مفسرین یک دهه ی اخیر ادبیات کشور محسوب می شود و پیش تر با مجموعه شعر برادرکشی همکاری دیگری با این انتشارت داشته است.

 

افندیده در خصوص این مجموعه می گوید: در خصوص این مجموعه حرف های زیادی برای گفتن وجود دارد که کوتاه و مختصر خواهم گفت چرا که اطمینان دارم خود مجموعه بهتر و رساتر حرف های خودش را خواهد زد. چرا که به آن غره ام و البته همگان می دانند در خصوص شعر به هیچ عنوان تعارفی ندارم چه بسا شعر خودم باشد و هماره در خصوص دفاع از شعر خود همه چیز را به عهده ی شعر وانهاده ام چرا که شعر خود ناطق است و مکتوب و موثق.

 

 با این همه اطمینان دارم مجموعه ی راویان انتظارات مخاطبین و همچنین منتقدین حوزه ی شعر را برآورده خواهد کرد و در بازار ادبی و به خصوص حوزه ی شعر سپید حرف های زیادی برای گفتن خواهد داشت این را از منظر مولف و گردآورنده ی اثر نه که از منظر یک مفسر ادبی که پیش تر مجموعه را مطالعه کرده است می گویم و چون همیشه بر آنچه در مصاحبه ها و گفتمان ها و حتی کمتر از آن و جمع های خصوصی بر زبان جاری کرده ام راسخ ام.

 

با این حال خرید این مجموعه را در صفحات مجازی خود نیز و به مخاطبین خود نیز توصیه نکرده ام و کتاب و ناشر را به رسم شعر و دوستی تنها معرفی کرده ام چرا که شعر خود ناطق است و یا حق.

 

در این مجموعه آثار برگزیده ی چندین جشنواره و کنگره ی ملی و استانی را خواهیم یافت که عناوین شماری از این جشنواره ها در زیر آمده است.

 

اثر برگزیده ی جشنواره ی ملی شعر جوان

اثر برگزیده ی جشنواره ی شعر نیاوران

اثر برگزیده ی جشنواره ی شعر بهار

اثر برگزیده ی جایزه ی شعر کویر ابرکوه

اثر برگزیده ی جشنواره ی آیینه مهر

اثر برگزیده ی جشنواره ی ملک ملکوت

اثر برگزیده ی کنگره ی دوکوهه ی اندیمشک

اثر برگزیده ی جشنواره ی ملی شعر فجر بخش جوانان»

 

محمد افندیده/ تیرماه 97

منتشرشده در یادداشت هفته

 

چهره‌ی حسین منزوی، صورت نوعی شاعر بود. صورتی با تمام محاسن و معایبی که می‌توانیم به یک شاعر متصل کنیم. با این یادآوری که هم محاسن او ممکن است به چشم همگان حسن نیاید و هم معایب او ممکن است به چشم همگان عیب نیاید.

آنچه این روزها جامعه از یک شاعر توقع دارد این است که مطابق میل او زندگی کند. مثل مردم غیرشاعر جامعه، راس ساعت شش بیدار شود، به محل کارش برود، کارمندی منظم و مرتب باشد، وظایف شهروندی‌اش را به بهترین نحو ممکن انجام بدهد، شب چند کیلو میوه و خواروبار بخرد و به خانه برود.

 

ماجرا البته به همین اندازه محدود نمی‌شود. شاعر موظف است مطابق با سلیقه‌ی مخاطبانش لباس بپوشد، در شعرخوانی‌های بی مزد و منت حاضر شود، در همه‌ی کمپین‌های حمایتی عضو باشد، در گوشی‌اش مدام به پیامهای شاعران نوپا جواب بدهد و البته به‌طور مداوم آنها را ستایش کند. از طرفی دیگر سیگار نکشد، خط ریشش را بلند نکند، برای مناسبت‌های مختلف شعر داشته باشد و دل همه‌ی اقشار جامعه را راضی نگه دارد.

 

این‌ها که شمردم فقط بخش کوچکی از خواستهای جامعه‌ی امروز از شاعر است. اگر بخواهم جزیی بنویسم ماجرا بسیار طولانی‌تر و البته فاجعه‌بارتر از این می‌شود. همه‌ی ما که لقب شاعر را کم و بیش یدک می‌کشیم، کم و بیش به این خواسته‌ها تن داده‌ایم. به اقتضای غم نان و جان و هزار غم دیگر، کم‌کم به آدمهایی تبدیل شده‌ایم که دیگران را از خودمان راضی نگه داشته‌ایم اما خودمان از خودمان متنفر اگر نباشیم ناراضی هستیم.

 

چرایی اینکه جامعه به چنین وضعی دچار شده در حوصله‌ی این یادداشت نیست. شاید وقتی دیگر و شاید در جایی دیگر.... آنچه اکنون باید بنویسم این است که تعداد شاعرانی که در دام این پروسه‌ی رنج‌آور نیفتاده‌اند و به هر دلیل از آن جان سالم به در برده‌اند بسیار اندک است. اندک که می‌گویم به معنای واقعی کلمه از اندک صحبت می‌کنم.

 

حسین منزوی – به گمان من – سر سلسله‌ی این جمع اندک شمار بوده است. شاعری که (خوب یا بد، پسندیده یا ناپسند) به هیچ یک از قواعد وضع شده‌ی محیط‌های ادبی تن نداد و چوب این تن ندادن را نیز در لحظه لحظه‌ی عمرش خورد.

حاصل این تن ندادن چیزی نبود جز طرد شدن از طرف کسانی که جریان‌های عمومی ادبیات را قبضه کرده بودند ( و هنوز هم قبضه کرده‌اند) از روشنفکر و مدرس و محقق گرفته تا شاعران متعهد و صاحب نفوذ. نه روشنفکران این مملکت حاضر بودند از شاعری که در جرگه‌ی آنها نیست حمایت کنند و نه شاعرانی که همه‌ی رسانه‌های جمعی را در اختیار داشتند. چنین بود که منزوی تا روز درگذشت‌اش منزوی ماند. هنوز هم البته این انزوا به پایان نرسیده و به شکلی دیگر ادامه دارد.

 

از سویی دیگر منزوی هم به جامعه اجازه نداد که برای او تکلیف تعیین کند. زیرا معتقد بود جامعه‌ای که در زیستن و سرودن او را همراهی نمی‌کند حق ندارد به او سفارش بدهد. جامعه‌ای که برای شاعر در زمان حیاتش تره خرد نمی‌کند چگونه به خودش اجازه می‌دهد به شاعر بگوید اینگونه لباس بپوش، اینگونه زندگی کن و اینگونه بنویس؟

 

بی اعتنایی جامعه نیز دوسویه و دوگانه است. نخستین نوع که به گمان من بسیار فجیع است این است که برای علاقه‌مندترین گروه جامعه نیز کوچکترین اهمیتی ندارد که شاعر چگونه نان و آبش را درمی‌آورد، چگونه از پس هزارجور سنگ اندازی برمی‌آید، اما به خودش حق می‌دهد درباره‌ی جزییات زندگی او قضاوت کند. به خودش حق می‌دهد که به شاعر بگوید چگونه باید زندگی کند. در نهایت وقتی زندگی شاعر نابود شد در دنیای مجازی آهی از سر شکم‌سیری بکشد و بگوید که افسوس. بی‌آنکه لحظه‌ای حتی احساس تاسف کرده باشد.

 

نوع دیگر بی‌اعتنایی، بی‌اعتنایی عامه‌ی مردم به فرهنگ است. بی‌اعتنایی مردمی که هر روز در یکی از کمپین‌های حمایت از حیوانات و گیاه‌خواری و هزارجور کمپین سرگرم کننده‌ی دیگر عضو می‌شوند اما برایشان اهمیتی ندارد که "مهدی اخوان ثالث" یا "حسین منزوی" در نزدیک‌ترین مکان ممکن نسبت به محل زندگی آنها چگونه بهای منش شخصی‌‌اش را می‌پردازد. تصور و توقع این گروه از "شاعر"، چیزی است در مایه‌های شخصیت "بگوری" در سریال "شب‌های برره". شاعری که به دلخواه آنان اتل متلی بخواند و بعد بگوید: "خوب بید؟"

 

بگذریم که گذشتن سزاوارتر است. در چنین شرایطی "شاعر" ماندن و شاعرانه زیستن مردی می‌خواهد مرد. زنی می‌خواهد زن. به همین دلیل است که تعداد چنین شاعرانی در تاریخ ادبیات چندان زیاد نیست.

در پایان کلام این را هم اضافه کنم که آنچه برخی خودبزرگ‌پنداران انجام می‌دهند با منشی که درباره‌اش صحبت کردم فرق دارد. شاعران و شاعرنمایان جوانی که توهم حافظ بودن گرفته‌اند از منزوی هم چیزی را برداشت می‌کنند که خود می‌خواهند. بی‌آنکه بدانند اولا برای مثل منزوی رفتار کردن باید به بزرگی او در شعر شده باشی. ثانیا منزوی هزار رفتار دیگر نیز داشته که باید به تمامی از پس همه‌ی آنها بربیایی.

 

جوانهایی که خودشان را قاضیان و بزرگان محق شعر امروز می‌پندارند غافلند از اینکه منزوی بودن کم و بیش ندارد. تو نمی‌توانی سالها در دارودسته‌ای حضور داشته باشی و بعد به محض اینکه نانت قطع شد ژست آزادگی بگیری و علیه همان دارودسته بیانیه صادر کنی. یا باید رومی باشی یا زنگی. نمی‌توانی بگویی تا وقتی دیگ برای من می‌جوشد خوب است و وقتی برای من نجوشد باید آن را به فضاحت بکشم.

 

از سویی دیگر نمی‌توانی منزوی گونه رفتار کنی و این را مثلا نفهمی که او در همه حال برای کسوت حرمت قائل بود. کم نیست برخوردهای او با کسانی که مثلا به "مهرداد اوستا" یا شاعران پیشکسوت دیگر بی‌احترامی کرده بودند. گیرم که در زمان قیاس اثر ممکن بود هیچ کدام از آنها را نپسندد. دوستان منزوی‌نما وقتی پیشکسوتی برایشان نام و نان می‌آورد می‌کوشند که او را مرکز عالم ادبیات نشان بدهند و وقتی چرخ آن پیشکسوت مطابق میل‌شان نچرخید هرگونه اهانتی را که فکرش را بکنید در حق او روا بدارند و بعد بگویند که ما مثل منزوی بی‌پرواییم.

 

منزوی پای هرچیزی که می‌گفت به صراحت می‌ایستاد. پای هرچیزی را که به آن اعتقاد داشت با سینه‌ای سپر کرده امضا می‌کرد و برای اظهارنظر پشت نامهای مجازی و حقیقی قایم نمی‌شد.

 

منزوی هیچ گاه جزو هیچ دارو دسته‌ای نبود. دقت کنید، عرض کردم هیچ گاه. هیچ حزب و گروه و دسته‌ای.

می‌بینید که مانند منزوی زندگی کردن چندان آسان نیست. آداب و اسلوبی دارد که به جا آوردن آنها بزرگی کوه می‌خواهد و بخشندگی دریا. هیچ کدام از ما نمی‌توانیم مانند او باشیم. هیچ کداممان...

 

غلامرضا طریقی/ پاییز 96

 

منتشرشده در یادداشت هفته

آخرین اخبار

محل تبلیغات

 

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد