انجمن های ادبی شناسنامه دار می‌شوند --------- فراخوان بزرگ جشنواره شعر شاهنامه منتشر شد---------- انتشار دکلمه ای از احسان افشاری ----------------- گزارش تصویری اختتامیه شعر انقلاب
شنبه, 13 آبان 1396 ساعت 10:48

یادداشت احسان افشاری به مناسبت سالروز تولد علیرضا آذر؛
اختصاصی تارنا

کد خبر: 945

اول

بیخ گوش درختهای پاییزی نشسته ام و به سالهایی فکر می کنم که پشت سر گذاشته اییم.

روزها بی رحمانه گذشته اند و حالا بیشتر از شش سال است که می شناسمت. شش سال است که دوستت داشته ام و درباره ات فکر کرده ام. نمی دانم دیگران چه تصوری از تو در ذهن دارند اما من تو را با کودک سرزنده ای میشناسم که هیچ وقت پشت آن سیبیل ها کمرنگ نمی شود. تو را با خنده هایی می شناسم که تمام عضلات صورتت را منقبض می کند و گاهی وسط خنده ها مرا به این فکر وا می دارد که چطور می شود اینطور از ته دل به چیزی خندید. بله شش سال گذشته است و این رفاقت دارد کهنه می شود اما تو در هیچ دیداری برایم کهنه نیستی.

فکر می‌کنم این خاصیت رفاقتی است که ریشه هایش را در بی نیازی پیدا می کند نه در توقع. شعر به قدری در دوستی ما عقب نشینی کرده که خاطرم نیست آخرین باری که برایت شعری از خودم خوانده ام کی بوده ؟ نمی دانم نکته ی معناداری پشت این موضوع می بینی یا نه. ما خود را در شعر به هم تذکر دادیم اما محدود نکردیم که اگر اینطور بود شاید به آدم های موقت زندگی هم تبدیل می شدیم.

 

دوم

در این مدت بارها و بارها از رفاقت آشکار و رقابت پنهان شنیده ام اما شاید خیلی ها ندانند که ما پیشنهادهای بهتری نسبت به شعر برای رقابت با هم پیدا کردیم. بازی. چیزی که ما را تبدیل به دو کودک لجباز می کند. آنجاست که تا نفس آخر حاضرم با تو رقابت کنم. از قدیم ترین نسخه ی فوتبال پلی استیشن تا هر مدل بازی دیگری، مافیا، منچ، پانتومیم، اسم فامیل و .. هر چند که در این آخری باید اعتراف کنم یک بی استعداد تمام عیارم. درست که است که مشترکات فراوانی داریم اما من به تفاوت ها خوشبین ترم. ممنونم که پرسپولیسی هستی . ممنون که گاهی فیلم هایی را دوست داری که مورد علاقه ی من نیست و گاهی موسیقی‌ای را نمی پسندی که من با تمام وجود دوست دارم.

 

 

سوم

از رفت و آمدهای بی شمار چه بنویسم . می توانم این آلبوم را از همین دیروز باز کنم و به پریروز و ماه قبل و سالهای قبل برگردانم. آلبومی که عکس های روز اولش با عکس های امروز مو نمی زند. فقط تو چند تار مو بیشتر سفید کردی و من کمی چهره ام جا افتاده تر شده. می توانم آلبوم را از نیمه هایش باز کنم  و خودم را با تو در پارک ساعی ببینم که زیر باران قدم می زنیم  تو از گذشته ات می گویی و من با درنگ و علاقه می شنوم. می توانم آلبوم را ببندم دوباره باز کنم و به روزی برسم که پشت درهای ارسباران بی آنکه حواسمان به جلسات پنج شنبه ی خانه ترانه باشد، برایت اولین سطرهای دو در یک را می خوانم.

 

می توانم آلبوم را چند صفحه به عقب برگردانم و به روزی برسم که برای اولین بار میزبانت بودم و متناتت در غذا خوردن برایم تازگی داشت. کمی آنورتر در تراس مجاور حیاط پاییزی کنار هندوانه های قاچ شده شعر اتاقت را می خوانی و من با چشم بسته تمامش را تجسم می کنم. کمی جلوتر تو در اتاقک چرخ و فلک شهربازی نشسته ایی و می خواهی ترست را با تزریق ترس به دیگران جبران کنی و دیگران فقط می خندند.

من به نیروی خاطره ایمان دارم . خاطره می تواند همه چیز را مثل روز اول کند و ما آنقدر خاطره داریم که هیچ چیز تاکید می کنم هیچ چیز تصویر ما را برای هم مخدوش نکند .

 

چهارم

این متن هیچ چیز تازه ای برای تو نداشت اما گفتنش چیزهایی را در من سبک می کرد. تو دنیا و تحمل آن را برای خیلی ها آسان کرده ای و تا همینجا بی آنکه بر طبل ادعا ضرب بگیری و غره شوی کارت را انجام داده ای و بر شعر روزگارت تاثیر گذاشته ایی. قطار هزارساله ی شعر فارسی منظره های فراوانی را به خود دیده و مسافران زیادی را سوار و پیاده کرده. امیدوارم همقطارانت با تو مهربان تر باشند و اجازه بدهند ایستگاه بعدی درباره ی ماندن یا رفتن مسافرانش تصمیم گیری کند. تصمیم هر چه باشد تردیدی ندارم ایستگاه بعدی عیارشناس و زمان سنج قابل اعتمادی است و ما را بر اساس مسیری که پیش رفته اییم قضاوت خواهد کرد نه مسیری که بازگشته اییم.

و اما صادقانه ترین آرزویی که می توانم در روز تولدت برایت داشته باشم این است که همچنان هوای خودت، زندگی ات، شعرت و دوستان واقعی ات را داشته باشی.

قربانت

 

احسان افشاری/  آبان ماه 96

تماشا 2305 دفعه

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این وب سایت برای تارنا محفوظ می باشد