به گزارش خبرگزاری شعر ایران-تارنا:وقتی از مهرداد اوستا صحبت میکنیم، در واقع از شاعری سخن میگوییم که اجازه نداد غبار فراموشی بر چهره قصیده فاخر فارسی بنشیند. او که در سال ۱۳۰۸ در بروجرد متولد شد، خیلی زود نشان داد که حافظه ادبیاش فراتر از همنسلان اوست؛ تا جایی که در نوجوانی بسیاری از متون کهن را از بر داشت.
اوستا را باید پاسدار «سبک خراسانی» در عصر جدید دانست. در روزگاری که تب شعر نیمایی و سپید همهجا را فرا گرفته بود، او با صلابت ناصرخسرو و ظرافت خاقانی، قصیدههایی میسرود که از نظر استواری کلام و گزینش واژگان، با شاهکارهای سدههای پنجم و ششم هجری پهلو میزد. اما هنر اصلی او در این بود که «فرمت» قدیمی را برای بیان «محتوای» امروز به کار میگرفت. او ثابت کرد که میتوان در قالب قصیده، از دردهای اجتماعی و فلسفی انسان مدرن نیز سخن گفت.
۱. احیای قالبهای فراموششده: او به نسل جوانتر آموخت که نوآوری لزوماً به معنای شکستن ظرفهای قدیمی نیست، بلکه میتوان در همان ظرفهای قدیمی، می می ناب و تازه ریخت.
۲. تربیت نسل ادبی: اوستا تنها یک شاعر نبود؛ او به عنوان استاد دانشگاه و منتقدی تیزبین، نقش مهمی در هدایت جریانهای ادبی پس از انقلاب و صیانت از زبان فارسی در برابر واژگان بیگانه و ساختارهای سست ایفا کرد.
آثاری همچون «از کاروان رفته»، «پالیزبان» و «تیرانا» گواهی بر تسلط بیچونوچرای او بر نثر و نظم فارسی است. اوستا شاعری بود که حتی در منتقدترین حالاتش، اخلاق و شکوه زبان را فدا نکرد. او در سال ۱۳۷۰، در حالی که در شورای شعر وزارت فرهنگ مشغول تصحیح شعری بود، در همانجا دچار عارضه قلبی شد و درگذشت؛ گویی سرنوشت او با کلمه و شعر گره خورده بود تا آخرین لحظه زندگی.
باید گفت اوستا پلی بود میان شکوه گذشته و تلاطم امروز؛ پلی که هنوز هم برای کسانی که میخواهند استواری زبان فارسی را بیاموزند، بهترین مسیر عبور است.
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم
وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم
کی ام؟ شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم
مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم
چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم
بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم
نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم
جوانیام به سمند شتاب میشد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم
به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم
وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟
**************
ای پرده دار آتشِ غم! هر نفس بسوز
یک عمر بس نبود تو را، زین سپس بسوز
با آرزوی خنده گل در بهار عمر
ای مرغ پرشکسته! به کنج قفس بسوز
میسوختی به حسرت و دیدی که عاقبت
بر حال تو نسوخت دل هیچ کس؟ بسوز
چون غنچه باش پردگی درد خویشتن
زین غم که نیستت به گلی دسترس بسوز
یک عمر همچو شمع همه شب گریستی
یعنی هوای سوختنت هست، پس بسوز
هر گوشهای ز دامن آه سفر فتاد
در دست نالهای، دگر ای هم نفس! بسوز
*************
با کاروان تا ماه من محمل به محمل میرود
سرگشته از پی آه من، منزل به منزل میرود
اشکم به دامان میرود، آهم به کیهان میرود
دل از بر جان میرود، جان از پی دل میرود
محمل نشین ماه من، دلدار دلخواه من
از بخت گمراه من، رفت از برم ماه من
تا کی بگردد حکم ستاره،
بینم به کامش شاید دوباره
با من بگویید ای ریگ صحرا،
با من بگویید ای سنگ خارا، کین ره ندارد غم را کناره
از داغت ای آیینه خون میجوشد از مینای دل
جان میطراود همچو می، از چشم خون پالای دل
شب میخرامد بی طرب، دل میتپد با تاب و تب
اینک نوای پای شب، آنک نوای پای دل
ای دلبر عشوه گر، دلدار شیرین شکر
از بزم یاران سفر، کردی چرا بیخبر
ما را نهادی، بی ما دریغا
تا چون سرآید، هجر تو بر ما
ای زاهل غافل، مرغ خوش آوا
درمان ندارد داغ اوستا
...
اتمام خبر/
برچسب ها: مهرداد اوستا