گزیده اشعار علی باباچاهی؛
به گزارش خبرگزاری شعر ایران-تارنا:علی باباچاهی، شاعر و نظریهپرداز برجسته معاصر، با رویکردی نوآورانه به زبان و فرم، سبکی متمایز در شعر فارسی بنیان نهاده است. او با جسارت در بازیهای زبانی و استفاده از واژگان غیرمتعارف، زبان را به عنصری فعال در خلق معنا تبدیل میکند. طنز تلخ و گزنده، ابزاری کلیدی در آثار اوست که ضمن گریز و نقد، مفاهیم جدی را نیز به چالش میکشد. باباچاهی با نگاهی پستمدرن، معناهای مسلّم را دگرگون ساخته و از این رهگذر، درک مخاطب را از واقعیت وسعت میبخشد. او شاعر گذار از سنت به مدرنیته و پسا-مدرنیته است، که تخیل را در ساحت زبان به کار میگیرد و با خلق آثاری چندوجهی، جایگاهی منحصر به فرد در ادبیات امروز ایران یافته است.
در مه پیدا نیستند
بیآنکه به سفر بروم
از دهها کشتی همزمان پیاده شده/میشوم
در بندرگاههای مختلف و
در غروب معمولاً!
لوند نیست قدبلند است و به دخترسالی میزند این سایه!
در مه پیدا نیست اگرچه صورت و چشمهای،
صورت و چشمهاشان همه!
حدس برای زدن (حدسزدن) رقم زده شده در ممکنات!
ممکن است مرا ببرند به خانههاشان
در بندرگاههای مختلف و همزمان
نان و نمکی هم شاید!
هر بندری غروب بهخصوصی دارد که به دخترسالی میزند و زنسالی
من مخصوصِ غروبهایِ بندرگاههای
مختلفاندرمختلفی هستم!
به سفر نرفته و نمیروم و
اصلاً و اصلاً/ صفر!
گهوارهام از از بیست پر است!
کشتیهای کاغذی و قطارهای کودکی دارد
اماکن سیار دارد
و جنگندههای فرضی هیجانآورترند!
دلم به تو تو تو به شین و م و الف
بله! قدری خوش است!
به شمایی که میشناسمتان خوب
خوبید آنقدر که غروبید آنقدر!
نصف کالبدم اینجا باشد و
ده جا باشد و هم همزمان!
رفت ولی همزمان به پنجشش و ده جا رفت!
به غروبهای نوبهنو که به دیدار میآیند
بگویید که
و همان
از منظر دیگر نیز همین است و همان
با عینکی که به پیشوازش میبرد مرا
سوارکاران و یکی دیگر
پشتسر انداخته بودند مسافتها را
جدا کرد مرا از بقیه (با لب پایین شمرد و یکصد و چندین نفر میشدم
گفت تو همان یکنفری) با هر دو لب
بده گفت و گرفت
و آه گرفتن گرفت!
شعر معاصر نرینهسالار بود!
آزادی هم خودش را انداخت وسط
نفس میکشید با سوراخهایی که بر تن داشت
جایی برای سکناگزیدنش پیدا میکردم باید!
دیگر سه نفر بودیم و
شب قبل از اعدام بود و
شُرشُر آب بود و شُر شُر شُر آب!
**********************************
آتش پشتسرش راه افتاد بود
آب
آب را از کف دست خودش نوشید
تغزل پلاک خانهام را کنده بود و
محزون بود و متفکر!
و یکلیا کنار رود ابانه قدم میزد*
تو او یا...
پاشید آب پشتسرِ سرباز وظیفهای
که زود برگردد
از جنگی دوسه بُعدی که بر صفحهی تلویزیون
صورتکی بر چهره داشت
و میرقصید با فاحشهای که فقط
کودکان گرسنه میزاید!
تا بودریار را بخنداند در آکواریومی
که فلاسفه سرگرم حل معما بودند!
و کودک مرده گفت: من گرسنهام
پس هستم!
ـ سلام مادر!
اما اینجا
آن که میکروفن را بهدست گرفتهست
قصد بهنیشکشیدن ذرت را دارد
فلز براقیست ذرت که میبرقاند
صورت آدمهای بر در حلقهی داروندار را
و خیابانها خواب ندارند!
«حالا مرا پنهان کن
لابهلای دفتر شعرت
که خانهی مخروبهی ساحلی رو به خزرم
خیره در رفتوآمد موجها»
دید که روسریاش را انداخت در
آتشِ قرمزِ آبیرنگ
ـ دوستت دارم با این دو رنگِ به یکرنگیها!
محبوب مرا ندیدهاید ای... ای دختران اورشلیم؟
رنگ به رنگ شدند
یک دوسه رنگی که به غروب پیوستند!
شیطان کنار یکلیا نشسته بود*
و رود ابانه در خودش قدم میزد!
دید که دست بر ماشه گذاشت
به غروبا غروب او
دیوار روبهرو «تن» من بود
و بهعلاوهی منِ «من» بود
و شاعرانی که «با شمشیر آخته بر میانگیختند
قرنی وحشتزده را»
مالارمه بود و یک «دیگر»ی که
رگباری مینوشت سطرهای درخشان را درخشانترانی که
زمان ایستاده بود با نوک پستانهاش!
**********************************
غوطهور گسیختگیهای امواجی تو
در سر من امکان شناورشدن استخوان ماهیها
هست!
میبلعید ستارههای شبرو گم کرده
راه را
کوچ کردیم به ارض ناموعود
عاقلان آب پاشیدند پشتسرمان
دیوانهی دیوانگانِ سنگ پرانی هستم
ـ هدف معلوم است!
نعلین سوزان بود
دور آتش جمع شده بودند خندان لب
ولبالب از (به تو چه!
دهن کجی من به یاقوتپرستی بود
که دقمرگ میشود از ( مثلاً) افراط درخوشبختی
و خیره شدهست به قاتل و مقتولی که
در نگین انگشتریاش خواب رفتهاند ـ ابد
کشرفتنِ از بورخس لذتی دارد فرا ـ ابد
**********************************
پشت گردنم راگرفت
با دوسر انگشت نشاند مرا
روی کاناپهای که مرا نشاند!
(هنگام وداع عاشقان بر سر دار!
یک، دو، سه مثقال سناتور را
گذاشت ته جیبم و دویدم و دیدم دوید
پیچید که بپیچد و پیچیدم جلوش
آبشدنش در زمین حفره باز کرد
گم شد در دهنِ عنکبوتی که
پسرک ترسید!
(چون لالهی سرخ خاصه در فصل بهار!
گفتوشنفت تو با گلهای سرخ بافته شده
قیچیِ کاغذبری
رابطهها دارد با پروانه!
دنبالم بیا
رفتم وکورانه بود و زمان سیال
اسکلتهای زنان و مردان جوان را دیدم
مکان سیال
زوال را به جهان نمیآورند
دختر و پسر گلگون!
درخت گردو چندین دختر و پسر دارد
انتظارش را نداشتم تصادفاً آمد!
**********************************
دنیای اندیشهوران است این و
این است و چنین و چنان است و بعد
از ششجهت حملهور شدند گاوهای چرایی و بعد
درمستی دست زن کوری به قصد صواب گرفتم و بعد
درجهان معماهای حلنشده حل شدن آسان نبود و بعد
خورشید و ماه وقتشناسند و این ربطی به کلمات قصارندارد
ستمدیدگان قابلیت انفجارشان زایل شده
بیوطنی وطن وطن میکرد و
فرامرز بودم من و خواب سلولهای عمومی میدیدم
متجلی شدن آسان است بهویژه در شهر آدمهای یک چشم
متفرعنم و پشت می کنم به آینهها که
شعبدهبازم من!
اتصال و استمرار!
شب و روز تکراریتر شده مخصوصاً روی کاغذ
کوچهی ما این اواخر به چندین و چند بنبست گره
می خورد
در عطاری ما همهچیز هست :
سهساله هستم و هفتساله و سیوهفشت
کودکم و نوجوان و گرانسال
ضربهی آخر ارتعاشبرانگیز تر است
در رباعی و تعزیرات و
خداحافظی هم دیگر دلخراش وجانگداز نیست !
اثباتش؟
**********************************
برچسب ها: شعر علی باباچاهی