traffic analysis

  1405/3/7   ادبیات داستانی   کدخبر: 23422   نظر: 0   بازدید: 1542   خبرنگار: محسن باقری اصل چاپ

حاشیه نگاری نشست انجمن نویسندگان کودک و نوجوان؛

جنگ علیه جنگ؛ روایت لبخندها در سالن نویسندگان کودک

حاشیه نگاری نشست انجمن نویسندگان کودک و نوجوان

در روزگاری که تلخی جنگ، راهِ نفس را می‌بندد، نویسندگان کودک و نوجوان راه دشوار را برمی‌گزینند. گزارشی از نشست انجمن نویسندگان کودک و نوجوان؛ جایی که میان گلدان‌های رنگارنگ و صدای لرزانِ سخن، تلاش می‌شود تا با «زیبایی»، بر ویرانیِ «جنگ» پیروز شود.

به گزارش خبرگزاری تارنا:- محسن باقری اصل_ پُر وقت است چیز میزی حِسابی پِسابی ننوشته‌ام. کتاب «زبان زنده» منوچهر انور را هِی خوانده‌ام و کمی جُستار ـ پُست‌ار و در این پوینت تَعَلُّل و تَأمل کرده‌ام و سپس تَعَمُّل که جُستار خودش جَستار است و جَست و شیرجه در دریایِ دنیای پیرامون، و تفاوت فُرمیکِ ضَمّه و فتحۀ جستار، و کَسر شأنِ داشتنِ کسره و اینگونه چیزمیزها؛ که بگذریم. دستْ گرم کرده بودم با «ها ها» کردن‌های مکرر، آن‌هم در اردیبهشتِ ماهْ. و باز هم بگذریم. 


قُدمایِ متأخِّر گفته‌اند: انرژی، جریان دارد. انرژیِ زندگیِ ذیلِ سایۀ جنگ! و سایه دوست دارم همیشه ابتهاج باشد، و خُنک. و لبِ جوی آب، و بگذریم که اینجور حرف‌ها این‌روزها، بکار نمی‌آیند، که نمی‌آیند!


کوچه را می‌پیچم و همین که پا می‌گذارم توی خانۀ انجمن و چشمانم را در چشم‌خانه می‌چرخانم، کسی را نمی‌شناسم، که نه، آره؛ می‌شناسم. سید علی کاشفی خوانساری. والا من اگر این اسم و فامیلی پُرطمطراق را داشتم نصفِ ادبیات ایران را «قبضه» کرده بودم تا الان لابد! حالا اگر دکتر سروش بود می‌گفت: « قبضه و بستۀ تئوریکِ ادبیات». دست راست، اتاق پذیرایی می‌شود و چپ‌ِدست مستقیم پله‌ها می‌برند آدم را به سالن همایش‌ و نشست‌ها ( و بیش‌تر برخاست‌ها) و خواست‌هایِ اعضای محترمۀ و محترمِ انجمن نویسندگان کودک و نوجوان.


پا رو تنِ پله‌های خانۀ انجمن می‌گذارم و بالا می‌رویم. یک استاد دانشگاه هم همراهم است سربه‌زیر که همه‌ش سرش توی گوشی‌ش است و توی مسیر در فاصلۀ خانۀ هنرمندان تا این خانۀ لابد نویسندگان، چندباری نزدیک بود ماشین‌ها زیرش بگیرند به نیابت از هم. استاد، کودک است؛ اساسا «کودکِ برون». از آن‌هایی که همین چندی پیش نزدیک بوده حین تقلب رساندن به شاگردان خودش، در امتحان درس خودش، مچ دست خودش را بگیرند؛ و به تعبیر دکتر سید جواد طباطبایی در کتاب‌های «تامّلی درباره ایران»ش؛ کذا! 


سالن دارد کَم‌کَم پُرپُر می‌شود. جوان‌ها و پیرها، پیرها پیر میکده و جوان‌ها جوانِ نمی‌دانم چی‌چی! صداها به تعبیر احمد محمود «درهم می‌شود» و جمله‌بندی‌ها از روی دستِ محمود زند مقدمِ کتاب درخشانِ «حکایتِ بلوچِ» ستایش‌شدۀ شاهرخِ مسکوب، شکسته‌بسته. سریع روی یک صندلی وسطِ اواسط که می‌قاپم‌ش می‌نشینم. آقای استاد دانشگاه می‌خواهد معرفی‌ام کند که گوش‌کَری می‌دهم. چند دقیقه که می‌گذرد پیرها و جوان‌هایی را می‌بینم که همه یک وجه مشترک دارند؛ «کودکانه‌گی!» درست بودن تعبیر را باید از داریوش آشوری پیگیر شوم. نیک‌بختانه همه کودک‌اند و درباره کودک می‌نویسند و یکی‌شان هم که به تازگی کودکانه قهر و تهر کرده و روغن ریختۀ ماشین اسباب‌بازی‌ش را به تعبیر رضا امیرخانی، کرده، نذر «امامزادۀ گالوانیزه» کرده است. ویکی می‌گوید نویسنده معاصر متولد ۵ فروردین ۱۳۴۹، و دلم می‌گوید نویسندۀ دوست داشتنی. 


زیرچشمی صورت‌ها را می‌پایم. عینک‌ها، انگار بخشی از هویتِ «چهره به چهره»؛ مو به موی این نویسندگان است. همان‌قدر که عِین‌ک روی صورتِ خودم، ذهن‌ک است، زائد به نظر می‌رسد. مثل ساعت که زائدم است و انگشتر و دست‌بند، و خدایی‌نکرده در آینده‌ای نزدیک پابند، و هر اکسسوری دیگری! الی ماشاالله ...


چشم‌بسته غیب بگویم، همه هستند؛ با همهمه. استاد دانشگاه پی عکس است و بندۀ حقیر فقیر سراپا تقصیرِ کم‌تر از قِطمیر، پِیِ جملات. خودم را در پیشاافتتاحیه که وقتِ خوش و بش است عَلّاف کرده‌ام و چشم می‌چرخانم و هیچ‌کس را نمی‌شناسم. اِاِ؛ شناختم. دکتر اسمعیل امینی. با آن کتِ همیشگیِ آبی، و حرکات و سکناتِ اِسلو و گردنِ متواضع بی‌ادعا و زبان قویِ طنزیک. توی سه‌کنجِ جنوبِ غربیِ سالن گعده کرده‌اند. اگر سالن، که خودش لغت‌ی انگلیسی‌ست، ایران باشد، سه‌کنج، هرمزگان است. گردن‌م را تا آنجا که ممکن بوده بدون تکانِ تَن چرخانده‌ام و گعده‌شان را تماشا می‌کنم. آقایی از رَدِّ موزاییک‌های روبه‌رویم رَد می‌شود خوش‌رو و سلامی حواله‌ام می‌کند. و اضافه بر سازمان می‌پرسد حالت چطور است؟ دم‌ش گرم و سرش خوش! همین‌که می‌نشیند، کیفِ بغل‌دستی‌اش می‌افتد و همه باهم توی کرمانشاه کِیف‌شان کیفور می‌شود. 


خانوم‌ها، که الحق و الانصاف از معدل زیبایی زن‌های ایرانی بهره برده‌اند عطرهایشان سالن را قُرُق کرده، اصلا تو بگو فتح کرده؛ و روایت‌ حضورشان روایتِ فتح است. همه ذیل جنگ شاداب و سرپا و لبخندهای زیبایشان استوار روی لب‌ها. عطر زده‌اند، و من همین پریشب یاد گرفته‌ام اُدکُلُن مال زن‌ها نیست و مال مردهاست و پرفیوم خاص‌الخاص خانوم‌ها. اُدکُلُن‌های سالن، منظم کنار عطرهای سالن، در نسبتی مساوی و موازی زیر سقف، سقف‌ی ساخته‌اند؛ نه از آن کاذب‌ها !سقف، صادق است. جعفر و صادق؛ جویبارِ صادقِ پرآب. آقایی اجرای برنامه را عهده گرفته که صورتی مُوَسَّع و ریش‌ی فوق‌دکترا دارد. قدیم بهش می‌گفتند ریش پروفسوری؟ و بجای مُهر، مِهر بر لب دارد. 



همه لَب‌خند به لب، ذِیل جنگ‌ییم. چشم می‌چرخانم و می‌بینم جنگ خودش اندازۀ کافی و وافی و لافی و تا فیها خالدون تلخ است که نیاز نباشد رو تُرش کنیم. خُب، تلخ و زهرمار باشیم که چی‌چی بشود؟! اِاِ! قاسمعلی فَراست؛ با همان شلوار همیشگیِ جین آبی. و کماکان آستین‌کوتاه و بی جین‌آستین. پس تا الان دو نفر را شناختم.  آقای شاعرِ مجری می‌گوید تشریف بیاورید صندلی‌های جلو، حرفش را روی زمین و هوا  می‌قاپم. بر می‌دارم کیف و پلاسم را و یک رِدیف می‌خزم جلو.

جلو که می‌روم تازه چشم‌م باز می‌شود. یک گلدان از گل‌های سفید و قرمز می‌بینم که هم‌دیگر را در آغوش گرفته‌اند، و ساقه‌هایشان هم که بای‌دیفالت سبز است؛ ناخواسته تمثیلِ پرچم مملکت تکمیل شد دیگر؛ نه؟ نیاز به شُعار نیست، شَعر کافی‌ست. شعار، زائد. زائدالوصف است و بَس.


چندتایی از  آبشار موها باز است؛ هرگاه موهای زیبا بازند و کمی باد هم می‌وزد یا نمی‌وزد یاد عطاملک‌جان جوینی می‌افتم که گفته بود: «بادِ بی‌نیازی خداوند وزیدن گرفته»، و راستش توی این ایام، بدجور هم وزیدن گرفته! و همین باد باعث شده مثلا دیدار نوروزی اعضای انجمن از ۱۵ فروردین بیافتد اوائل اردیبهشت. فقط این دیوارهای قدیمی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان نمی‌توانم بفهمم چه رنگی هستند! گاهی فکر می‌کنم ما مُذکرها در چشم و بینی، کم‌بینا و شَل‌بو هستیم. آخر باور کنید شاید ده‌تا رنگ قرمز وجود داشته باشد، ولی منِ مذکر چشم‌م قرمزِ کمرنگ نه، «قرمزِ کمرنگ‌تر از قرمز کمرنگ می‌بیند»؛ تازه اگر درست دیده باشم و خواننده این متن، بنا به فکت در لحظه نگوید، پِسِر جان، دِسِر جان، این، نارنجی پررنگ است. و چه اهمیتی دارد رنگ، وقتی که جنگ هست. 

بیخته به دیوار هم گُله به گُله، فانوس‌های دریایی است که در پاریس ندیده‌ام و در لندنِ خانوم دلوی  دیده، که شاعر می‌گوید: ای بهار! منتظرِ، پشت پیچ‌های آخر مسیر/ از پس تمام روزهای تلخ سال / بازهم شکوفه‌هات، روی شاخه‌هات، روشن و سفید و ناگزیر ... این لباس روشن‌ت ... ای بهار بی‌گناه؛ شرم کرده‌ای چرا! ... و قس علی‌هذا و کذا و الخ و اینجور چیز و میزها و صدای کف‌ها، نه کف‌های روی آبِ دریاها، صدای کف‌های دست‌های اعضای انجمن نویسندگانی که با همین دست‌ها برای کودکان، چیز  نوشته‌اند، و می‌نویسند؛ و خواهند نوشت. 

کف‌ها دست می‌شوند و دست‌ها کف. جنگ دیدار را شکسته و دورهمی کرده؛ اعضای انجمن نویسندگان کودک و نوجوان را می‌گویم. و مغز منِ دائم‌الرئال را نه سیّال که سیّارِ ذهن کرده و رفته دنبالِ خودش!


مجری مجزی بسادگی تمام می‌گوید: همدیگر را ببینیم و باهم حرف بزنیم. یکهو با این جمله، همۀ گره‌های ذهنی‌ام رها می‌شوند. رییس هیئت‌مدیره دعوت می‌شود می‌آید پشتِ بلندگو؛ فقط اسمش را شنیده بودم. رسم‌ش را ندیده و نکشیده بودم. مردی‌ست کِشیده. می‌گوید: «ماجرا، سخت، تلخ؛ و بُغ‌رنج است». استاد کلاس حافظ‌مان چیترا همین چند هفته پیش بود که در دلِ غزلی تَغَزُّلی ماجرای «ماجرا کردن» در سُنَّت فارسی را برایمان تعریف کرد که چه میزانسن‌ی دارد و چه دکوپاژی. آقای عموزادۀ خلیلی که نه هیچ عموزادگی باهاش دارم و نه هیچ پدرکشته‌گی، می‌گوید: آنقدر سخت که تردید داشتیم برای برنامه کردن. دو‌ راه پیش پاهایمان بود، برگزار نکردن؛ که آسان بود، و برگزار کردن که سخت بود؛ و ما راه سخت را برگزیدیم. چرا؟ چون‌ راهِ سخت مالِ شرایط سخت است. سالی که با غم‌ها و سوگ‌ها نو شده است. و این دورهمی ذیل جنگ است. و من توی دلم می‌گویم جنگی علیه جنگ. العهده علی الراوی ایضا. گُل‌دانی می‌آید روی میز کنار چیزها. منظورم استعاری نیست، صریحْ گلدان است؛ با گل‌های زردِ فلفل‌نمکی! حالا چون زرد است بفرمایید بگویید زردچوبه‌نمکی. از آن گل‌های ریزِ زیادِ زرد. گل‌دانی خوش‌گل. آقای رئیس دارد ادامه می‌دهد که نویسندگی صِنف دارد؛ و اینطور می‌شنوم که این فَردها هستند که فُرادا برای فَردا می‌نویسند و مسالۀ جذاب فلسفیِ «فُرم گرفتنِ کُلّ از اجزا». آقای رئیس سخن‌ور است و سخن‌ورز. صدایش به تعبیر یزدی‌ها و تهرانی‌ها هم خَش است و هم خَش دارد. صدای خش‌ش از خویش است؛ نه خیش. مثل رییس مجلس سِنا بدون هیچ ثنایی، جلسه را مدیریت می‌کند و پیش می‌برد که می‌برد. اسم «انجمن» برایم دیگر تداعی جلسات چندسال پیش است در نهادی ادبی که آن اتاق بزرگ را کمتر از چند روز پُر کردم از پرینت‌های کُپه‌کُپه که تبارِ کانسپتِ انجمن را تاریخا دربیاوریم و بشناسیم و «انجمن‌های ادبی کشور!» را بدهیم تاسیس‌ش کنند. اتاق که پُر شده بود، رفیق‌الرفقا میثم امیری برنده جایزه جلال، همراه با «مشاور اعظم» می‌نشستند و صدای قهقهه‌ها و کارها و بارها... مشاور اعظم مردی بود بلند قد و پهن‌شانه. سیگارهای برگ رمئو ژولیتِ اصل و قیچی خوردن سیگارهایی که دخان می‌شدند و نوشیدنی‌های حلال و حلّال‌. 


آقای رییس دارد ادامه می‌دهد که بِنا براین بَنا، هیئت‌مدیره به روحیۀ عمومی جامعه نگاه کرده و من می‌شنوم دست گذاشته روی نبض اجتماعِ جامعه. سر که می‌چرخانم اِاِ!، آقای شاه‌آبادی را می‌بینم و می‌شناسم که کماکان مرتب و منظم است و این را از موهای یکطرفه‌ش و سگگِ توپُر و تنظیمِ کمربندش می‌شود دریافت. لحظه‌ای به خودم نهیب می‌زنم، اسم آدم‌ها لزوما ربطی به رسم و طرح آدم‌ها ندارد. مثلا ایشان شاه‌آبادی است و آن یکی آخوندزاده. این یکی آبادیِ شاه است و آن دیگری زادۀ آخوند. این هم از اسم و اَسما.


آقای رییس می‌گوید: «ما نویسنده‌ایم!». می‌گوید دوچیز در زندگی بلد است فقط، نویسندگی و رانندگی؛ که اگر نتوانست چیزی بنویسد بتواند مسافرکشی کند. شنیده‌ام آقای صمد طاهری شاگرد ولی‌فقیه نویسندگان، جناب هوشنگ گلشیری، و برندۀ جایز [جمال و] جلالِ دولت پزشکیان، که البته خیلی، خیلی از نوشته‌هایش را هم دوست دارم، مسافرکشی می‌کرده، می‌کند، یا خواهد کرد. داستان می‌نویسد کوتاه و معرکه.  سر می‌چرخانم، موهای قهوه‌ای شبیه آبشار نیاگاراست. جنگ، رنج است. هنوز نمی‌توانم بفهمم این جمله، فعالانه است یا منفعلانه یا مخنثانه. هرچه هست خیانتکارانه به نظر نمی‌رسد لابد. «ما نویسنده‌ایم و با نوشتن از رنج‌ها سرپا می‌مانیم» این را رییس‌ می‌گوید. به نظرم می‌زند وسط خال و حال با این جُستار و جَستار. ۱۳ یا ۱۴ اسفند بیانیه منتشر کرده‌اند در خبرگزاری‌ها؛ جماران و ایرنا و جامِ جم. هنوز هم مساله همان مساله‌ای‌ست که رضا جان امیرخانی که هنوز برنخاسته از «خوابِ سالِ سقوطِ عاطفه، تا بی‌نهایت زیر صفر؛ قبیله یعنی یه نفر، هم‌خونی معنا نداره، همبستگی خوابیه که تعبیر فردا نداره» در افتتاحیه سفرنامۀ جذاب‌ش «جانستان کابلستان» بالای کوه نوشته، پروبلمِ «اعلامِ موضع!». حرف‌های آقای خلیلی که خُلیّت‌ش برایم محرز شده بسرعت، تمام شده ، در حال پایین آمدن از سنِ یک پله‌ای است که در غرب سالن آقای برآبادی، پیرمردی خوشرو با سبیلی قشنگ پاسخگویش می‌کند. می‌گوید بفرمایید در این مدت هیئت مدیره چیکار کرده؟ آقای رئیس چیزهایی می‌گوید نامفهوم. آقای سیدآبادی که اوشون هم سبیل قشنگ و اندام‌ی به قاعده دارد می‌گوید آقای عموزاده یکم ریا کنید بد نیست، هِی نمی‌گویید، آدم‌ها هم نمی‌دانند. مثل اینکه دادخواستی نوشته‌اند و رفته‌اند دم دربِ ورودی یا نمی‌دانم پارکینگِ شعبۀ ایران سازمانِ ملل با ۱۴۰۴تا امضا. و ادامه می‌دهد جنگ است دیگر، جنگ آدم می‌کُشد، و قربانیان اصلی جنگ «بچه‌ها» هستند؛ و ما بزرگسالان مجرم اصلی.


مشخصۀ آقای اسدالله شعبانیِ شاعر که موهای بزنم به در و تخته پُرپُشت و بشدت با کیفیت و صورتِ  یکدست تراشیده‌ش است، در جایگاهِ یک جهان‌وطن‌ی تمام عیار، علیه «تمامیّتِ جنگ» صحبت می‌کند. فشردۀ صحبت‌ش اینست که جنگ در همه حال مذموم است. و من به تفاوت ضمنیِ ضَمّه و ذِمّه می‌اندیشم! و اسدالله از  تجربۀ تلخ‌ش در هفت‌ساله می‌گوید که تلخ است و تلخ است و تلخ است. آقای  شهرام اقبال‌زاده نویسنده که چهره‌یی سمپاتیک و سبیل دارد، در خراسان جنوبی یا جایی در سیستانِ شمالیِ سالن به آقای شعبانیِ شش‌تیغه اعتراض می‌کند و تقریبا با صدایی بلند می‌گوید: «آقا! غیرقابل تحمل است!». خودکار را ناخواسته مثل خنجر در دست گرفته‌ام و نُت برمی‌دارم. سریع این جمله و این لحن را برای استفاده در جلسات مشابه، مُتقَلِّبانه برمی‌دارم می‌گذارم توی جعبه‌ابزارِ زبانی‌ام. 


بحث روی حَدّ و‌ حدود و مشروعیت و غیر مشروعیت جنگ است و دعوی‌ها بین آقایان شهرام و اسدالله که می‌بینم آقای فَراست خم شده و سرش را مثل نخل‌‌ی بی‌سر گرفته توی دستانش. شلوارش جین است، و پیراهنش کاغذی، ببخشید پارچه‌یی بی‌آستین. گیج و ویج و درهم پیچ و نمی‌دانم جنگ را باید محکوم کنیم یا محبوب؟! آقای اکبرپور نمایش‌نامه نویس که چهره‌ای ازش نمی‌بینم و در سواحل مَکُران است درباره نمایشنامه‌ای که نوشته می‌گوید و می‌گوید می‌شود کارهای خوبی کرد و البته پیِ پشت‌پرده است. رییس می‌گوید ببینید؛ بحث روشن است. پردۀ هئیت‌مدیره پُشت ندارد. روشن است که موضوع بچه‌ها شوخی‌بردار نیست. اولویتِ ما اوّل بچه‌هاست، بعد وطن. جناح‌جناح نیست؛ موجودیتِ کل مملکت است. پرسیدید هیئت‌مدیره چجوری فکر می‌کردند؟ پاسخ اینست که هئیت‌مدیره بدیهی فکر می‌کردند. یادِ ساموئل بِکِت می‌افتم و سالگردِ اخیرِ ۱۲۰سالگی‌اش. مشکل موضع ما نبود، مشکل این بود که انجمن در این بی‌اینترنتی چکار می‌تواند بکند! مساله، کُنش است.


یکی می‌گوید با این حجمِ هجمه‌ها عجب شد انجمن‌ی که پول آب و برق و جاریاتِ ذاریات‌ش را خودش می‌پردازد را دیدند! توی این حیص‌و‌بیص‌ییم که آقای مجری نقب می‌زند به جامعه‌شناسان مکتب انتقادی که در مقابل این پرسش قرار گرفتند که وظیفۀ شعر بعد از آشویتس چیست که؟ پاسخ آمد اتفاقا وظیفۀ شعر پاس‌داشتِ عدم فراموشی این رخداد است. نیم‌رخِ خانم شاعری را می‌بینم که خودش را برای شعر خواندن آماده می‌کند. کناردست‌ش نشسته‌ام. هی جایم را به بهانه‌های مختلف عوض می‌کنم تا آدم‌های بیشتری را از نزدیک‌تر ببینم. آقای اسمعیل امینی دعوت می‌شود به سخن گفتن. می‌گوید «وقتی جنگ می‌شود همان چیزهای ساده حسرت‌مان می‌شوند». «فقدان، مساله می‌شود». «لحظه‌ها و کارهای معمولی مغتنم می‌شوند». منظورش همان غنیمت جنگی است دیگر نه؟! نه.  می‌گوید «آدم فکر می‌کند همیشه هست، ولی همیشه نیست». « مجازی مضحکۀ اهل سیاست است». حتما منظورش «سَیّاسیّت» است. می‌گوید « اهل سیاست فرقی نمی‌کنند، همه مثل هم حرف هم را می‌فهمند؛ قاعده را بلدند: زندگی، حقوق، جنگ، صلح، بازی، قرارداد، لغو‌».


خانوم لعیا شیرازی، که قدش ازم بلندتر است پشت تریبون می‌گوید: دلم‌ دم‌نوش  می‌خواهد / کنارش چندتا خرما / بنوشم با خیال تخت / کنارِ مادر و بابا / همه در امنیت باشیم، نه جنگی نه پدافندی؛ بگوید باز مادر جان، «چه خوشحالم که می‌خندی». 


بالکن انجمن، خاکستری‌ست، درِ کشویی‌‌ش نیمه‌باز، و درختی نصفه‌نیمه قَد کشیده. لاجان. جنگ با فنومن نشود، با نومن می‌شود من‌هایی که «نو» می‌شوند. خدا را شاهد می‌گیرم اگر خودم هم فهمیده باشم چی گفته‌ام. تحلیل‌های شبه‌فلسفی! 


امروز نمی‌دانم چرا در وضعیت فروپاشی روانی بودم؛ هرچی سعی کردم چهارتا خط داستان فارسی از برۀ گمشدۀ گلشیری بخوانم، همه‌ش غلط شد و غلوط شد و تُپُق شد و توپوق شد و تحلیل‌ش با روانکاوان پُست‌مدرن لابد! شاعرِ شیرازی، لعیای بی‌لعابِ انجمن می‌خواند: زیرِ رگبارِ جنگ می‌لرزیم، وضعیت قرمز است و می‌لرزیم، پای اجبار جنگ می‌رقصیم ... این طرف ما و‌ آن‌طرف دشمن، پشتِ دیوار جنگ می‌رقصیم؛ تیر، ترکش، تفنگ، خمپاره، بین ابزار جنگ می‌رقصیم، ... مثل حلاج از اشتیاق وصال، بر سر در دارِ جنگ می‌رقصیم، بر سر جنازه‌های شهید، ما عزادار جنگ می‌لرزیم. 


یاد دائو دِ جینگ می‌افتم و ساختارِ تضادِ حاکم بر جهان و حال‌م خوب می‌شود، که بجای جنگ می‌رقصیم. دارم کم‌تر فرو می‌پاشم که آقای سیدآبادی می‌آید روی سن تا «چیز» بخواند؛ یادداشت. یادداشت‌هایی که هر روزه نوشته. سیمپاتیک است. هرچه می‌خواند طنز موقعیت است و ماجراجویی‌ش در فیسبوکِ به‌قول خودش مثبتِ پنجاه‌ساله‌ها. که کسی از ته سالن به قاعدۀ جُکِ « آیا سمنان واقعیت دارد؟!» می‌پرسد، فیسبوک هم مگر هست؟ [ هنوز]. آقای سیدآبادی که علی‌النقد، فرم و محتوایش پسندم افتاده، واردِ اینترنت سفید، و کانفیگ  می‌شود و مَظَنِّه به دست می‌دهد که گیگ‌ی ۵۰۰هزارتا، و با ضرب و تقسیم و جمع و تفریق گیگ‌ی یک پُست و اینکه نوشتن در آن لحظات برایش تراپی‌درمانی بوده [ و نه ترامپی‌درمانی] و یادداشت‌های روزمرۀ ضد جنگ [ و نه زیدِ جنگ] و ضد خشونت. و ماجرای بامزه‌ای که رفته میوه‌فروشی میوه بخرد که میوه‌فروش بنا به استقرا گفته امشب می‌زند و از قضا و عدل آنشب زده. و مشغول قصه‌گویی بود که فکر می‌کردم با خودم آن عصر حجری که ترامپ گفته چه ربطی به حُجره داشته و مهم‌تر از آن به «عهدِ عتیق» و نه انگشتر عقیق، و اگر کتابِ مقدس! سندِ مِلکی است، پس چرا صدا و سیمایش شبیه گلشیری است؟ و صدایش و سِبیل‌ش؛ و نه یحتمل سَبیل‌ش.


گیر داده به هِت‌سِت، ببخشید! پیت هِگِست [ وزیر دفاع آمریکا که اسم وزارتخانه‌ش بصورتی معنادار از وزارت دفاع شد وزارت جنگ] که شده کراشِ «دختران جنگ‌طلب» و فِکّ کنم بخاطر آن ژل موهایش یک «بچه‌مزلّف» هم می‌بندد بیخ ناف این بچه‌خوشگل. و فحش می‌دهد و برای اولین‌بار به ذهن‌م می‌آید «فحش حَشو است» و سالی که نکوست از بهارش پیداست و ذهن‌م پیداست را می‌خواند «پِیِ داس!» و آن‌هایی که توی رمان خون‌خوردۀ آقای مهدی یزدانی‌خرم بتازگی خواندم پِیِ رویای داس و چکش‌اند. و‌ دفعۀ قبلی که انجمن آمدم آقای مهدی یزدانی‌خرم دعوت بود و نتوانسته بود بیاید و «در سوگ و عشق یار[ ان]» شاهرخ مسکوب و دوست داریم «در سوگ مریم» را او بخوانیم که اگر ننویسدش کاتارسیس رخ نمی‌دهد. و سپس خانومی غزل می‌خواند که این خاکِ پیرمانده ... مالِ ماست. و می‌بینم چندتایی از اعضای انجمن زانوهاشان را بغل کرده‌اند و گهواره شده‌اند و تاب می‌دهند خودشان را و غصه می‌خورند و آه می‌کشند، و چندتایی آن ته‌ها پوف می‌کشند. عطرها و ادکلن‌ها توی هوا با این تاب‌های گهواره‌ها تاب می‌خورند. حرفی می‌افتد وسط، عمیق و تاریخی که بپاییم در نبرد با هیولا تبدیل به هیولا نشویم! و این به‌نظرم می رقصیم بر سر دار جنگ می رقصیم. بحث رسیده به «نئولیبرالیسم و اینها» که می‌روم طبقه پایین هوایی تازه کنم و نفس‌ی چاق، که عکس مهدی آذر یزدی را می‌بینم کنار اتاق‌ی، که سرزندگیِ پذیراییِ بعد جلسه به تکاپویش انداخته. روبروی آیینه قدی کنار مهدی می‌ایستم، روبروی آیینه کنار تصویر مهدی آذر یزدی‌ام که صدای آقای علی کاشفی خوانساری را می‌شنوم. دارد بیانیه انجمن را قرائت می‌کند: «به‌ نام پروردگار کودکی». صدا رساست، اما جنگ، شنوایی من را قطع و وصل کرده، کار همیشگی جنگ است: «کلمه‌ها کودکان را سوار بربال خود به  سفرهای ناممکن می‌برند ... اگرچه ... همچنان به معجزه کلمه‌ها ایمان داریم ...  عهد می‌بندیم در کتاب‌هایمان جهان بهتری برای زندگی کودکان خلق کنیم ...  کنار مهدی آذر یزدی ایستاده‌ام و می‌گویم چقد الکی الکی به شما شباهت پیدا کردم. من هم متولدم آذرم من هم متولد یزدم. بیش‌باد؟ آره؛ بیش‌باد.



اتمام گزارش/


اخبار پیشنهادی

برچسب ها: تارنا داستان کودک انجمن نویسندگان کودک و نوجوان

اشتراک گذاری :

اخبار مرتبط

    نظرات


    لطفا نظرات خود را به فارسی بنویسید و از الفبای لاتین خودداری کنید.