ایمان به زبان کفر؛
به گزارش خبرگزاری شعر ایران-تارنا:-در دنیای شعر معاصر، چهرههایی هستند که حضورشان بیش از آنکه در آثارشان باشد، در منش و منزلهشان است؛ «میم موید» یکی از این شخصیتهای اثرگذار است. مردی که پلی میان سنت و مدرنیته، و میان عرفان و ادبیات است. در این گفتوگو، استاد جواد محقق، شاعر و نویسنده، ما را به سفری میبرد تا از دریچه آشناییهای قدیمی، از لاهیجان تا نجف و از شبهای شعر طلاب تا روضههای خانگی استاد موید بگوییم. روایتی از تلاقی دو روح شاعرانه که در آن، از رمز و رازهای شعر معاصر تا کرامات عجیب و خاطرات فراموششدهای از بیژن الهی و حلاج سخن میرود.
از آشناییتان با استاد موید بگویید؛ از کجا و چگونه پیش آمد؟ با توجه به اینکه شما اهل همدان هستید و ایشان اهل لاهیجان؟
نخستین آشنایی من با استاد حسین مهدوی به سال ۱۳۴۸ و با مطالعهی کتاب مصور و اسباب در شعر امروز نوشتهی اسماعیل نوریعلا برمیگردد. البته آن زمان با نام شعریشان، «میم. موید» آشنا شدم که دیگران نامش را معمولاً، به تصور صفت فاعلی، مکسور میخوانند؛ اما خودش آن را به نیت صفت مفعولی مفتوح تلفظ میکند.
در آن زمان من پانزده ـ شانزده سال بیشتر نداشتم و دانشآموز دبیرستان بودم. چون اهل شعر و شاعری و مطالعه هم بودم و جریانهای مدرن شعر را دنبال میکردم، با کتاب یادشده زیاد سروکله میزدم تا نحلههای ریز و درشت شعر معاصر را بشناسم. البته شعری از استاد در آن کتاب نبود و تا چند سال دیگر هم اثری از ایشان ندیدم، اما میدانستم که در زمره شاعران موج نو محسوب میشود. تک شعرهایی از او دیدم و با فضای کلی آثارش آشنا شدم.
این آشنایی ماند تا بعد از انقلاب اسلامی و برگزاری شبهای شعر شاعران مسلمان در شهرهای مختلف، که دوباره نامش را از زبان بعضی از دوستان شاعر شمالیام شنیدم. اولین بار از عبدالرضا رضایینیا، و بعد به ترتیب از سید ضیاء شفیعی، امیر فخر موسوی، بهمن صالحی و دیگران ــ که خدایشان بیامرزد ــ چند باری خواستم تا ترتیب دیداری یا مراسمی با حضرتش را فراهم کنند. بهویژه وقتی شنیدم یک روضهی هفتگی یا ماهانه هم در خانهاش دارد که خودش پای سماور مینشیند و برای اهل روضه چای میریزد. دوستان میگفتند در این روضهها، علاوه بر در و همسایه و دوستان مسلمانش، بعضی از چهرههای چپ روسی و چینی هم شرکت میکنند و استاد نیز مثل بقیه از آنها پذیرایی میکند!
همین چیزها بود که مرا به این شخصیت خاص جذب کرد، اما باز چند سالی توفیق دیدار حاصل نشد، تا اینکه به کمک بعضی از دوستان، کنگرهی شعر طلاب را راه انداختیم و آنجا بود که متوجه شدم طلبهی شاعر جوانی که در بیشتر جلسات حضوری نرم دارد، فرزند نازنین استاد است. بعد از آن بود که توفیق دیدارهای فردی و جمعی متعددی را در تهران و لاهیجان با حضرتش پیدا کردم؛ دیدارهایی که دو ـ سه دهه است ادامه دارد.
از آخرین دیدارهایتان بگویید؟
دو ـ سه دیدار بهیادماندنی در این اواخر داشتم. یکی رونمایی مجموعه آثارشان بود که توسط انتشارات ایلیا منتشر شد. دعوتم کرد بروم و چند کلمهای هم حرف بزنم که رفتم و انجام وظیفه کردم. دیدار دیگر، سفری بود که به اتفاق دوست قدیمیاش مرحوم محمدعلی بهمنی و چند تن دیگر برای شب شعر به یکی از استانهای جنوبی رفتیم. آخریاش هم دیدار مفصلی بود که حاصلش گفتوگویی شیرین و خواندنی شد که در کتابی با عنوان محافل شعر ایران ــ که انشاءالله بهزودی منتشر میشود ــ آمده است. در این گفتوگو، که با بیستودو گفتوگوی دیگر همراه است، استاد بسیاری از ماجراهای سیاسی، مذهبی، ادبی و دوستانش را که نشنیده یا کمتر شنیده شدهاند، نقل کرده که بسیار خواندنیاند. همچنین از پدرش که عالمی بزرگ، نجف درسخوانده، شاعر و ادیب بود، و از سالهای کودکیاش در کوچههای نجف، مدرسه رفتنش در عراق، و دیدارهایی که همراه پدر با بزرگان حوزه داشتهاند، سخن گفته. از دوستانش نیز بیش از همه «بیژن الهی» و سیر و سلوکش در عرصهی ایمان و عرفان گفته است. اینکه زبان فرانسه و انگلیسی را خوب بلد بود و به آن زبانها میخواند و مینوشت و ترجمه میکرد، اما عربی بلد نبود. استاد میگفت: «این اواخر گاهی به من زنگ میزد و بعضی سوالات سخت عربی میپرسید. یکبار گفتم میخواهی چه کار؟ گفت دارم حلاج را ترجمه میکنم! گفتم تو عربی بلد نیستی! گفت بلدم! یعنی گرفتم! »
گفتم: «چی داری میگی؟ از کی؟ چجوری؟ مگر زبان کالاست که از جایی یا کسی بگیری؟»
گفت:«یک شب که دراز کشیده بودم، به خدا گفتم: خدایا پنجاه سال از عمر من گذشته. الان دیگر نمیتوانم بروم مدرسهی مروی و عربی یاد بگیرم. میدانی که فرانسه و انگلیسیام خوب است، میخوانم و ترجمه میکنم، ولی دلم میخواهد عربی بدانم. تو که به همه چیز احاطه داری، اگر صلاح میدانی به من زبان عربی بده. بعد خوابم برد. صبح که بیدار شدم دیدم عربی بلدم! بعد هم شروع کرد به ترجمهی حلاج از عرب!»
استاد موید برایم نقل میکرد: بیژن الهی میگفت: «من از ده ـ دوازدهسالگی که بچه بودم، چون خانواده با نمازخوانیام مخالف بودند، میرفتم توی پستوی خانهی بزرگمان در فرمانیه و دور از چشم پدر و مادرم نماز میخواندم. مادرم حاضر بود من معتاد شوم اما نمازخوان نه! ولی این کشش به سمت معنویت از همان سالها با من بود. از کجا و چرا، نمیدانم.»
این خاطره را هم بشنوید که جالب و جذاب است. استاد موید نقل میکرد: «بیژن سید بود. سید عجیبی هم بود. تعریف میکرد مدتی احساس سرگردانی داشتم. دنبال پیر و راهنمایی میگشتم و نمییافتم. یکبار که داشتم میرفتم مشهد، سر راه در خرقان پیاده شدم و رفتم زیارت شیخ ابوالحسن خرقانی. برایش زیارت عاشورا خواندم. بعد گفتم: حضرت آقا! روزی اینجا نوشتی: هر که آمد، نانش دهید و از ایمانش نپرسید! حالا من آمادهام، اما نان نمیخواهم. فقط یک خواهش دارم؛ تو فقط آمین بگو. بعد گفتم: خدایا! همین امسال یک نفر از اولیای خودت را به من معرفی کن که از
گیجی و سرگردانی دربیایم!»
استاد موید میفرمود: دو ماه طول نکشید که آن مرد خدا با شیخ جعفر مجتهدی آشنا و رفیق شد. از آن به بعد، آن عالم عارف که کمتر کسی را تحویل میگرفت، هر وقت به تهران میآمد، زنگ میزد به بیژن که همدیگر را ببینند.
شما شعرهای استاد موید را میپسندید؟
راستش را بخواهید، نه! یعنی اصلاً نمیفهمیدم چه میگوید تا برسم به پسندیدن یا نپسندیدن. یکبار که با جمعی از دوستان خدمتشان بودیم، این را به خودشان هم گفتم.
عرض کردم اگر شعر شما را من، شاعر و معلم ادبیاتی که پدرجدم هم اهل شعر و شاعری بودهاند، نفهمم، مشکل از من است یا شما؟ فرستندهی شما اشکال دارد یا گیرندهی من؟ مدتی بعد از گرفتن جایزهی شعر کارنامه بود. کمی توی فکر رفت و بعد با خنده پرسید: «پس چرا آنطرفیها میفهمند و جایزه هم بهش میدهند؟»
گفتم: به خدا آنها هم نمیفهمند! اگر میفهمیدند که همهاش آیه و حدیث است، انتخابش نمیکردند! شکل و شمایل ظاهری کارتان به پسند شبهروشنفکری غربزده نزدیکتر است و چون صراحت ایدئولوژیک هم ندارد، هرکس از ظن خود میتواند یار آن شود! مگر ندیدید بعد از فهمیدن نوع سلوک و مواضع اعتقادی شما ـ که ظاهراً با شیطنت خودتان هم اتفاق افتاد ـ چطور بهم ریختند!؟ همان اعلام مسافر حج بودنتان در جلسهی اختتامیه.
گفتم همین نشان میدهد که آنها هم فقط تظاهر به فهمیدن میکنند.
این گذشت تا دو سه کتابی را که بعد از آن چاپ کرد؛ متوجه شدم که زبان شعرشان خیلی سادهتر، عامهفهمتر و خلاصه روشنتر شده است.
راستش خوشحال شدم از اینکه باعث روشنتر شدن زبان شعرهای جدیدشان شدهام.
اما چند سال بعد، در خلال همان مصاحبهی مفصل، متوجه شدم که استاد، شعر موزون و مقفی هم مرتکب شدهاند! با همان گرایشهای زبانیِ فارسی پالوده، اما با اندکی مسامحه که حتی فردوسی بزرگ هم در شاهنامهاش چارهای جز قبولش نیافته، مثل این بیت:
چون فرو افتاد عباس رشید / طمع تلخ بیکسیِ مولا چشید
که چندتایی واژهی عربی دارد.
و این هم نشانهی پالودگیاش:
بر سر آنند، کز راست ندانند
باره ستم کرده، تند و تیز برانند
آنچه که خودکامشان بگفت، بجویند
وانچه خداوندشان بگفت، نخوانند
دست بریدند و سینه هم بدریدند
تا که صدای خدای را بنشانند
سینهی بشکسته، آه خویش فرو خورد
آهِ فروخوردگان بین چه کسانند؟
گاه همیناند، تشنهی جان بسپارند
گاه هماناند، آن به این بستانند
وقتی استاد اینها را برایم خواند، چون فکر میکردم اینها هم ادامهی تأثیر همان حرفهای من است، گفتم:
«پس شیطانِ وسوسههای ما بالاخره پای شما را هم از راه به در کرد و غلتیدید طرف ما؟! چشم دشمن کور، فضای شعرتان حسابی روشن شده است!»
خندیدند و گفتند:
«خدا شاهد است هیچ قصد و تلاشی برای سادگی آن شعرها و سرودن این کلاسیکها نکردم؛ خودش اینطور میآید و مینویسم. دقیقاً هم بعد از آن حادثهی سقوط از بلندی و بیهوشی و ضربهای که به سرم خورد، اینطور شدهام...»
خندیدم و گفتم:
«استاد! من خیال میکردم تأثیر جر و بحثهای من است این زلالی و روشنیِ شعرهای اخیر و این موزونیات! حالا میفهمم که کارِ آن “یکی بر سر شاخ و بن میبرید” است و افتادن از بالای درخت به خانهی همسایه! همین که سرتان به سنگ نخورده است، جای شکرش باقی است!» (با خنده)
از کتاب حسین علی (ع) بگویید؟
این کتاب، که ظاهراً تنها اثر منثور جناب مهدوی است، حاکی از همان وسواس زبانی و تعصب غریبیست که او نسبت به زبان فارسی در بیان مفاهیم اسلامی دارد؛ با این تفاوت که به دلیل شعر نبودن، کمتر سختیِ فهم شعرهایش را دارد.
اگرچه بخشی از آن همچنان شعرهاییست بیارجاع در متن که چند سالی پس از چاپ کتاب حسین علی، خود استاد جدایشان کرد و به صورت مجموعهشعری با نام نیمروز دهم توسط همان نشر بینالملل منتشر شد.
دربارهی این کتاب هم خاطرهای از او شنیدهام که نقلش برای فهم بیشتر عشق و علاقهی استاد به استفاده از واژگان فارسی، جالب است.
خودش میفرمود:
«در همین کتاب حسین علی وقتی رسیدم به نوشتن شب تاسوعا، که امام (ع) به برادر رشیدش، قمر بنیهاشم (سلامالله علیه) میگویند: “بِأبی أنتَ و أمی”، یعنی “پدر و مادرم فدایت!” تا با اینها صحبت کند که امشب را به ما مهلت بدهند...
یادم آمد از عارفی شنیده بودم که میگفت: خیلی شگفت است که “صد” به “نود” بگوید پدر و مادرم فدایت! معلوم میشود که این نود، خیلی هم نود نیست؛ یعنی خود هم نوعی “صد” است.
ولی برای من مسئله این بود که واژهی فدای عربی را چه معنا کنم که فارسی باشد. گشتم و گشتم تا دیدم هزار سال پیش، وقتی کسی میخواسته دختر و پسر یا خواهر و برادرش را نوازش زبانی کند، میگفته: بر خِی تو شوم!
دیدم این، از “قربانت” و “فدایت شوم” خیلی بهتر است. چون اگر من قربان او بشوم، چیزی گیر او نمیآید، من هم از دستش میروم؛
«اما بر خِیِ کسی شدن، یعنی اضافه شدن به او در نتیجه از همین واژه استفاده کردم.» میبینید حساسیت استاد را در انتخاب کلمات برای ترجمهی متن عربی به فارسی...
از آن موجبازیهای شعری هم بگویید. نظر خودتان و استاد در آن زمینه چیست؟
بیست سال پیش در مصاحبهای گفته بودم که دریای شعر بیموج نمیشود، ولی موجها میآیند و میروند؛ اما گوهر معمولاً در اعماق یافت میشود، نه در میان موجها. هنوز هم بر همین عقیدهام. در گفتوگوی مورد اشارهام با استاد دیدم ایشان هم از این موجسواریها پرهیز دارند و معتقد بودند این اسمها را دیگران روی آثار جوانی ما گذاشته بودند، وگرنه هیچکدام از ما مثل هم نبودیم. میفرمودند اینها بازیهای جوانی است که در آغاز راه، جاذبهی کاذبی هم دارد؛ ولی بعد که انسان با تجربه و تأمل پختهتر میشود، اگر صادق باشد اعتراف میکند که آن ادعاها و تصورات، محصول جوانی و کمدانی است. میگفتند: «من اعتراف میکنم، خدا گواه است، هنوز هم نمیدانم این نامگذاریها یعنی چه؟!»
به من هم میگفتند شاعر حجم، هم موج نو، هم شعر دیگر! اما من حالیام نیست چرا و برای چه جزو کدامشان هستم.
البته استاد انصاف میدهند که در میان این جماعت هم آدمها و استعدادهای خاصی بودند که گمشدههایی هم داشتند و دنبال راه میگشتند. استاد مؤید میگفت: «مثلاً ضمن اینکه چپ یا لائیک بودند، به درس قرآن و تفسیر سید مرتضی جزایری که امام جماعت مسجد فرشته بود، هم میرفتند، و آن مرد بزرگ روی بعضی از اینها خیلی اثر گذاشت. بعضی از اینها رسماً مارکسیست لنینیست بودند، اما امام حسین را هم دوست داشتند و روضههای خانگی من هم میآمدند و برای امام حسین (ع) حتی شعر هم گفته بودند. ولی این جمع، کمتر خوشعاقبت شدند. یکیشان کشته شد، دیگری معتاد شد، آن یکی به مشکلات خانوادگی رسید، یکی دیگر در غربت و مهاجرت درگذشت، و آن یکی هم به درویشی و دورهگردی پرداخت و بعد هم تقریباً گموگور شدند و سامان نگرفتند. اما در میان این جماعت، بیژن الهی چیز دیگری بود و به راه و رفتاری غبطهبرانگیز رسید. حیف که او هم رفت.»
من این بیاعتقادیها به این موجسواریهای ادبی را، علاوه بر استاد مؤید، از مرحوم احمدرضا احمدی هم شنیده بودم. او هم میگفت: «من هیچوقت نفهمیدم موج نو چیست و چه میگوید؛ این اسم را آنها روی من گذاشتند. وگرنه من شعر خودم را میگفتم و کار خودم را میکردم و اعتقادی به این دستهبندیها نداشتم.»
در حالیکه او را هم جزو همین موج نوییها میدانستند. استاد مؤید هم به صراحت معتقد است که: «موج نو یعنی دفتر اسماعیل نوریعلا و پذیراییهای آن خانم برجسته و باسواد یعنی مریم جزایری که همسر اسماعیل بود، و آمریکای لعنتی اینها را از هم جدا کرد! بقیه، پروپاگاندای تبلیغاتی بود و سروصدای رسانهای که با تعطیلی آن دفتر و پراکندگی آن آدمها از بین رفت.»
با این حرفها، مطالعهی شعر استاد را به مخاطبان تارنا توصیه میکنید یا نه؟
اگر مخاطب، جدیِ شعر باشد، شاید؛ ولی برای عامهی شعرخوان مذهبی نه، چون شعرهای استاد به گونهای نبوده و نیستند که مخاطب عام و تفننیِ شعر را جذب کنند، و بیشتر مطلوب جریانهای شبهروشنفکری چپ و لائیک است.
اگرچه محتویاتش مبتنی بر آیات و روایات است، و وقتی خودش توضیح میدهد، از آن همه پیوستگی به مبانی دینیاش تعجب میکنی! اما لایههای فرم و زبان، چون دیواری بین متن و معنا حائل شده است و کمتر کسی را به خود راه میدهد. البته پرهیز استاد از حضور در مجامع و محافل عمومی شعر هم به این فاصله دامن میزند.
حضرتشان با متون فارسی و عربی کاملاً آشنا هستند و توصیه میکنند که جوانها هم باید کتابهایی مثل تفاسیر فارسی قرآن و نهجالبلاغه و همچنین تاریخ سیستان و بیهقی و بلعمی و امثال آنها را به جد بخوانند و حتی درس بگیرند. ایشان عقیده دارند چنانکه ادبیات اروپا مبتنی بر کتب قبلی آسمانی، عهد عتیق و عهد جدید است و متکی بر آنهاست، ادب عربی هم آسمانش قرآن و نهجالبلاغه است؛ اما ادبیات فارسی، آسمانش متون فارسیست که عموماً ادامه و آمیخته با همان آسمان است.
البته از دست سعدی، که استاد سخنش هم میخوانند، عصبانی هم هستند؛ برای اینکه کلمات عربی را چنان راحت میآورد و داخل فارسی جا میاندازد و خوش مینشاند که اگر معنای لغات را بلد باشی، اصلاً حس نمیکنی عربی است. یعنی بلبل گوینده بر منابر غضبان! سه کلمه از پنج کلمه عربی است؛ اما چنان نرم و راحت و محکم آورده که هیچ کاریاش نمیشود کرد. از بس که به هر دو زبان مسلط است.
سعدی را که میخوانم، هم حیرت میکنم از قدرت بیانش و هم حرص میخورم از معجونِ سازگارش. البته بر خلاف استاد، این اختلاط و آمیختگی را دوست دارم و همین را عامل بروز و ظهور اینهمه شاعر بزرگ و ادبیات غنی در فارسیِ بعد از اسلام میدانم. صدعا، و بلکه هزاران، نمیبینم! چون ظرفیت زبان فارسی بعد از اسلام در همین همآغوشی و یگانگی اوج و اعتلا پیدا کرده است.
با این همه وسواس و حساسیت، جناب مؤید را هم میفهمم و درک میکنم. این خاطره که ختم کلاممن است، و انشاءالله سوالات شما، شاید دلیل نگاه استاد را به این موضوع تا حد زیادی روشن کند. میفرمودند: «وقتی تاریخ سیستان را میخواندم، به ماجرای ماکان دیلمی و سردار خراسانی که رسیدم، این جمله توجهم را جلب کرد: (به سازی نو فرا گرفت راه راه). دیدم مرحوم ملکالشعرای بهار در پاورقی توضیح داده است که: یعنی اسباب و لوازم جدیدی را برای سفر تهیه کرد. به خدا همانجا گریهام گرفت! گفتم واقعاً جای افسوس دارد که آدمی مثل بهار، برای درک یک جملهی فارسیِ نسبتاً کوتاه، یک جملهی طولانیترِ تقریباً عربی مینویسد تا مخاطب بفهمد. واقعاً اشکم درآمد. دیدم باید خیلی تلاش کنیم تا بچههایمان زبان ملیِ خودشان را یاد بگیرند و به همان زبان بنویسند.»
دعا میکنم به قول آن بزرگ: دیر زیَد این بزرگوار خداوند، که معلم ادب و اخلاق دینی و انسانی ما بود و هست.
اتمام گفتوگو/
برچسب ها: جواد محقق میم موید حسین علی