به قلم محسن باقری اصل؛
به گزارش خبرگزاری شعر ایران-تارنا:گاهی شعر، راهی است برای بازگشت به چیزهایی که فراموش کردهایم؛ به مهربانیِ یک گلدان یا سکوتِ یک پنجره. محسن باقریاصل در یادداشتی تکاندهنده و ظریف، به کالبدشکافی شعر سعیده هاشمی میپردازد. او روایت میکند که چگونه در شعر این شاعر، اشیا بیش از انسانها میبینند و طبیعت، آخرین قلمروی حقیقت است. این متن، دعوتی است به خواندنِ شعرهایی که در آنها مرگ، آرام و بیصدا وارد روزمره شده و تنها کودک است که میتواند با تخیل خود، جهان را از نو بسازد.
بعضی شاعران جهان را با انسان آغاز میکنند؛ با عشق، با فقدان، با خاطره یا با زبان. اما شعر سعیده هاشمی از جای دیگری آغاز میشود؛ از لحظهای که جهان دیگر به انسان اعتماد ندارد. در این جهان، اشیا زودتر از آدمها میبینند، درختان بیشتر از شاهدان به یاد میآورند، پنجرهها طولانیتر از تاریخ دوام میآورند و یک عروسک، گاه دقیقتر از یک گزارش جنگ را روایت میکند. انسان در مرکز این جهان نیست؛ یکی از موجودات آن است. شاید زخمیترینِ آنها. همین جابهجایی آرام اما بنیادین، نخستین اتفاق مهم شعر سعیده هاشمی است. او جهان را از چشم انسانی نمیبیند که بر اشیا مسلط است؛ جهان را از میان شبکهای از موجودات میبیند که هر کدام سهمی از حافظه، رنج و معنا را بر دوش میکشند.
به همین دلیل، شعر او بیش از آنکه بر استعاره بنا شده باشد، بر «نسبت» بنا شده است. هیچ چیز در جهان او تنها نیست. گنجشک، پنجره، لیوان، گلدان، برف، بلوط، شناسنامه، روسری، قطار، سیب و حتی رنگها، مدام در حال گفتوگو با یکدیگرند؛ نه گفتوگویی زبانی، بلکه گفتوگویی وجودی. اشیا در شعر او مصرف نمیشوند؛ زندگی میکنند. آنها زخمی میشوند، شهادت میدهند، سکوت میکنند، به یاد میآورند و گاه از انسان نیز مهربانترند. اگر بخواهیم برای این شعر یک تعبیر مرکزی پیدا کنیم، شاید بتوان گفت سعیده هاشمی شاعر «اشیای زنده» است؛ اشیایی که حافظه دارند و درست به همین دلیل، نمیتوان از کنارشان بیتفاوت عبور کرد.
از همین جاست که مرگ نیز در شعر او معنای دیگری پیدا میکند. مرگ حادثهای نیست که در انتهای زندگی رخ دهد؛ اقلیمی است که زندگی در آن جریان دارد. شخصیتهای این شعرها پیش از آنکه بمیرند، با مرگ همسایه شدهاند؛ نه از سر یأس، بلکه از آن رو که جهان معاصر، مرگ را از یک رویداد به یک وضعیت تبدیل کرده است. در چنین جهانی، زیستن دیگر به معنای نجات یافتن نیست؛ به معنای حفظ کردن آخرین نشانههای انسان بودن است. شعر سعیده هاشمی دقیقاً در همین نقطه میایستد؛ نه مرثیه مینویسد و نه موعظه میکند. تنها نشان میدهد چگونه مرگ، آرام و بیصدا، وارد بافت روزمره شده است؛ آنقدر طبیعی که دیگر کسی از حضورش تعجب نمیکند. اگرچه مرگ اقلیم این جهان است، کودک مهمترین تبلور تا آن است. کودک در شعر سعیده هاشمی نماد معصومیت نیست؛ آخرین امکان بازسازی جهان است. او هنوز رنگها را مطابق قرارداد بزرگسالان نمیشناسد، هنوز طبیعت را به مالکیت تبدیل نکرده و هنوز میان خیال و واقعیت دیوار نکشیده است. کودک در این شعرها، جهان را اصلاح نمیکند؛ جهان را دوباره اختراع میکند. به همین دلیل، هر جا کودکی حضور دارد، زبان نیز تغییر میکند. جملهها نرمتر میشوند، اشیا جان میگیرند و واقعیت از خشکی معمول خود فاصله میگیرد. این همان لحظهای است که شعر از گزارش رنج عبور میکند و به امکان نجات نزدیک میشود.
طبیعت نیز در این جهان، منظره نیست. درخت، برف، گندم، رودخانه، پرنده یا انار، برای زیبایی نیامدهاند. آنها حامل نوعی اخلاقاند. طبیعت در شعر هاشمی آخرین قلمرویی است که هنوز دروغ را نیاموخته است. هرچه تمدن پیش میرود، طبیعت بیشتر بار حقیقت را بر دوش میکشد. شاید به همین دلیل است که انسانهای این شعرها بارها به سمت درخت، پرنده، کوه یا باغ بازمیگردند؛ نه برای فرار از جهان، بلکه برای پیدا کردن معیاری که هنوز آلوده نشده باشد. طبیعت در این شعرها پناهگاه نیست؛ شاهد است.
از این منظر، جنگ نیز در آثار سعیده هاشمی صرفاً یک رخداد تاریخی نیست. جنگ، شیوهای از دیدن جهان است؛ منطقی که حتی پس از خاموش شدن اسلحهها، در خانه، زبان، حافظه و روابط انسانی باقی میماند. آنچه شاعر را نگران میکند، پایان نیافتن جنگ در ذهن انسان است. جنگ، وقتی خطرناکتر میشود که دیگر صدای انفجار ندارد و به شکل عادت، خبر، سکوت یا فراموشی ادامه پیدا میکند. شعر سعیده هاشمی علیه همین عادی شدن میایستد. او نمیگذارد فاجعه به خبر تبدیل شود.
در این میان، اسطوره و دین نیز کارکردشان گونهای دیگر است. شاعر به سراغ روایتهای کهن نمیرود تا آنها را تکرار کند؛ آنها را به اکنون فرا میخواند تا میزان زخمهای امروز را بسنجد. شخصیتهای اسطورهای و دینی، در شعر او، از گذشته نیامدهاند؛ از آینده بازگشتهاند تا از ما بپرسند با میراث انسان بودن چه کردهایم. این برخورد، شعر را از ارجاعهای فرهنگی صرف دور میکند و به نوعی بازاندیشی اخلاقی بدل میسازد.
آنچه این دو دفتر، مرگ چه ساده شروع میشود و النگوهای دختر نمرود، را به هم پیوند میدهد، تغییر تدریجی زاویه دید شاعر است. در دفتر نخست، جهان هنوز از منظر زخمی فردی دیده میشود؛ هرچند نشانههای بیرون مدام وارد آن میشوند. اما در دفتر دوم، این زخم شخصی آرامآرام به زخمی تاریخی و جمعی تبدیل میشود. شاعر دیگر تنها از رنج خود شاعر دیگر تنها از رنج خود سخن نمیگوید؛ از رنج جهانی حرف میزند که کودک، زن، مهاجر، جنگ، ایمان، خانه و طبیعت را همزمان از دست میدهد. این گسترش افق، مهمترین تحول شاعرانه سعیده هاشمی است؛ حرکتی از اندوه شخصی به سوی مسئولیت اخلاقی.
شاید به همین دلیل، عنوان «غریق نجات» برای جهان او مناسبتر از هر تعبیر دیگری باشد. در این شعرها، هیچکس بر ساحل نایستاده است. شاعر نیز خود در آب است؛ خیس، زخمی و گرفتار همان امواجی که دیگران را با خود میبرد. با این همه، دست از جستوجوی دیگری برنمیدارد. او قهرمان نیست، ناجی نیست، پیامبر نیست؛ غریقی است که هنوز دستش را به سوی انسان دراز میکند. شاید شعر، دقیقاً از همین نقطه آغاز شود؛ از لحظهای که کسی، در میانه غرق شدن، هنوز به نجات دیگری فکر میکند. این، جهان شعری خانم سعیده هاشمی است؛ جهانی که امید را نه در پیروزی، که در امتناع از رها کردن انسان جستوجو میکند.
اتمام یادداشت/
برچسب ها: سعیده هاشمی محسن باقری اصل