به گزارش خبرگزاری شعر ایران-تارنا: پابلو نرودا، شاعر، دیپلمات و نویسنده نامدار شیلیایی، از تأثیرگذارترین شاعران قرن بیستم به شمار میرود. او در سال ۱۹۰۴ در شیلی متولد شد و با شعرهایی درباره عشق، تنهایی، طبیعت، سیاست و رنج انسان، جایگاهی جهانی پیدا کرد. نام اصلی او نفتالی ریکاردو ریس باسوالتو بود و «پابلو نرودا» نامی ادبی بود که بعدها در سراسر جهان شناخته شد.
نرودا شاعری بود که زندگی شخصی و تحولات سیاسی زمانهاش را در شعر به یکدیگر پیوند زد. از مشهورترین آثار او میتوان به «بیست شعر عاشقانه و یک ترانه نومیدی» و «سرود همگانی» اشاره کرد. او در سال ۱۹۷۱ جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد و در سال ۱۹۷۳، اندکی پس از کودتای شیلی، درگذشت؛ شاعری که شعرش از مرزهای کشورش عبور کرد و به یکی از صداهای ماندگار ادبیات جهان تبدیل شد.
.webp)
میان کاخها با سنگ های خسته،
کوچههای پراگ با زیباییهایش،
میان خندهها و جلادان سیبری،
میان کاپری و آتش روی دریا،
میان عطر تلخ اکلیل کوهی،
عشق، عشق نهایی و اصلی
در آرامشی سخاوتمند
به زندگیام بسته شد
در حالی که
بین دو دست دوست
و در سنگِ روحم
سوراخ سیاهی کنده میشد
و آنجا در دوردست، میهنم میسوخت
صدایم میزد، انتظارم را میکشید
وامیداشت تا زنده باشم
حفظ کنم خودم را و رنج بکشم.
تبعید گرد است
دایرهای است، حلقهای،
پاهایت دور تا دور میگردند،
زمین را میپیمایی
اما این زمین، زمینِ تو نیست،
روز بیدارت میکند و این روزِ تو نیست،
شب فرا میرسد، اما ستارگانت پیدا نیست،
برادرانی مییابی، اما خون تو را ندارند.
همچون شبحی هستی که سرخ میشود
چرا که نمیتوانی دوست بداری
آنانی را که صمیمانه دوستت دارند،
از این رو شگفتآور نیست
اگر نیازمند خار دشمنان میهنت باشی
و درماندگی اندوهبار مردمت،
و اندوههایی در انتظارت باشند
و درست در آستانهی دَر دندانهایشان را نشانت بدهند.
با این حال، با قلبی درمانناپذیر
هر نشانهی اضافی را تداعی میکردم
چونان که تنها یک عسل دلپذیر
در درخت زمین من لانه کرده باشد،
و من از هر پرنده میشنیدم
دور دستترین آواها را،
ترانهای را که مرا از زمان کودکیام از خواب بیدار میکرد
زیر نور مرطوب باران.
من، زمین فقیر میهن
دهانهی آتشفشانها
ماسهها و چهرهی کانی پوش صحراها را
ترجیح میدادم
بر این جام نوری که عطایم میشد.
خود را تنها در باغی یافتم، گمگشته،
خصم خشن مجسمهای شدم
دشمنِ آن چیزی که طی قرنها تصمیم میگرفت
میان زنبورهای نقره و تقارن.
تبعید!
فاصله پهنتر میشود،
با زخمی بر گرده نفس میکشیم،
زیستن حکمی ناگزیر است،
روحِ ریشهکن شده بیداد را تجربه میکند،
نمیپذیرد زیبایی عطا شده را،
سرزمین تیرهبخت خود را میجوید
و بر روی آن، شهادت یا آرامش را.
**********-سایت شعر-**********
صبح
سرشار از طوفان است.
در قلب تابستان.
ابرها
چون دستمالهای سپید وداع
عبور میکنند.
و باد، در دستهای روندهی خود
تکان میدهدشان.
قلب باد
بر فراز سکوت عاشقانهی ما
بیشمار میکوبد.
باد
نغمهخوان و آسمانی
چنان چون زبانی سرشار از نبردها و آوازها
میان درختان زمزمه میکند
با هجوم بیامان
برگهای مرده را
می برد با خود
و دور میکند از راه
پیکانهای تپندهی پرندگان را.
که باد درختان را در موجی بیکف
و مادهای بیوزن و آتشهای خمیده
واژگون میسازد.
انبوه بوسههایش
از تاختوتاز باد تابستان
میشکند و غرق میشود در آب.
************** زندگی نامه پابلو نرودا --*************
آنها تفنگهای پر از باروت را آوردند
آنان دستور این کشتار وحشیانه را صادر کردند
آنها اینجا با خلقی مواجه شدند
گردآمده به حکم عشق و وظیفه
که سرودی میخواندند.
دخترک با پرچمش فرو افتاد
و پسر، خندان، زخمی، در کنارش
مردم وحشتزده، با درد و خشم
دیدند آنان را که بر خاک میافتادند
و همانجا که کشتگان افتاده بودند
مردم پرچمهایشان را در خون زدند
تا آن را رو به دژخیمان دوباره بر پا دارند.
به خاطر این مردگان، به خاطر مردگانمان
مجازات میخواهم!
برای آنها که بر خاک میهن خون ریختند
مجازات میخواهم!
برای جلادی که حکم این کشتار را داد
مجازات میخواهم!
برای خیانتکاری که به قیمت خون دیگران بالا رفت
مجازات میخواهم!
برای آنکه فرمان مرگ داد
مجازات میخواهم!
برای آنان که از این جنایت دفاع کردند
مجازات میخواهم!
نمیخواهم دست خونآلودهشان را به سمتم دراز کنند
من مجازات میخواهم!
نمیخواهم سفیر من باشند،
نمیخواهم حتی در خانهشان راحت بنشینند
مجازات میخواهم!
میخواهم در همین مکان، همین میدان، محاکمه شوند
من مجازات میخواهم!
من مجازات میخواهم!
*************************
این شفق را هم از دست دادهایم.
هیچکسی ما را
دست در دست هم نمیدید این عصر
وقتی شب نیلگون بر دنیا میافتاد.
من از پنجرهام
جشن غروب را دیدهام سرِ تپههای دور.
گاه مثل یک سکه
یک تکه آفتاب میان دستهای من میسوخت.
تو را از ته دل به یاد میآوردم،
دلی فشرده به غم، غمی که آشنای توست.
پس تو کجا بودی؟
پس که بود آنجا؟
گویای چه حرف؟
چرا تمامی ِ عشق یکباره بر سرم خواهد تاخت
وقتی حس میکنم که غمگینام و حس میکنم که تو دوری؟
میافتاد کتابی که همیشه در شفق، زنگاریست.
و چون سگی زخمی
شنلام روی پای من میغلتید.
همیشه، همیشه عصرها دور میشوی.
روبه آنجا که شفق میشتابد و از پس او
پیکرهها محو میشوند.
■
اتمام اشعار/
برچسب ها: شعر پابلو نرودا