به بهانه نوبل ادبیات ۲۰۲۶؛
به گزارش خبرگزاری شعر ایران-تارنا: آن کارسون، شاعر، نویسنده و کلاسیکپژوه کانادایی، از چهرههای متفاوت و تأثیرگذار شعر معاصر جهان است. او با پیوند دادن شعر، اسطورههای یونان، فلسفه، ادبیات کلاسیک و تجربههای روزمره انسان، مرزهای میان شعر و روایت را گسترش داده است. آثار کارسون اغلب با زبانی موجز، تصویری و تجربهگرا، به عشق، فقدان، تنهایی و حافظه میپردازند. در این پرونده، منتخبی از آثار او را به فارسی میخوانیم:
یک
در خوابم
صدای تقتقهای کوچکی میآید.
شب
شیرِ نقرهایاش را
پشت گردنم
آرام باز میکند.
چهار صبح است
بیدار میشوم
و به مردی فکر میکنم
که سپتامبر
ترکم کرد.
نامش عشق بود
در آینهٔ حمام
رگههای سفیدی
روی صورتم کشیده شده.
صورتم را میشویم
و دوباره به تخت برمیگردم.
فردا
میروم مادرم را ببینم.
**********************************
او
مادرم
در دشتی بادخیز
در شمال زندگی میکند.
تنها
بهار آنجا
مثل تیغهای
از دل زمین باز میشود
تمام روز با قطار میروم
و یک عالمه کتاب با خودم میبرم؛
چندتایی برای مادرم
چندتایی برای خودم
از جمله
مجموعهٔ آثار امیلی برونته
نویسندهٔ محبوب من است
و بزرگترین ترس من
ترسی که میخواهم
روبهرویش بایستم
هر بار که به دیدن مادرم میروم
حس میکنم دارم
امیلی برونته میشوم؛
زندگی تنهاییام
دورم گسترده،
مثل یک دشت،
و بدن زمخت و دستوپاچلفتیام
در گلولای پیش میرود،
با حالتی از دگرگونی
که همین که از در آشپزخانه میگذرم
محو میشود.
امیلی،
ما به چه گوشتی نیاز داریم؟
*************************

سه
سه زن خاموش
دور میز آشپزخانه
آشپزخانهٔ مادرم
تاریک و کوچک است
اما آن سوی پنجره
دشت یخ زده
خشک و بیحرکت
تا جایی که چشم میرسد
زمین صاف است
و بعد
در سفیدیِ یک آسمان بیچراغ
تمام میشود
من و مادر
آهسته کاهو میجویم
ساعت دیواری
وزوزی خسته و پارهپاره دارد؛
هر دقیقه
یکبار
از روی دوازده میپرد.
صفحهٔ ۲۱۶ امیلی را
روی قندان باز گذاشتهام،
اما یواشکی
مادرم را نگاه میکنم
هزار سؤال
از پشت چشمهایم
به درونشان میکوبند
مادر
به کاهوی خودش خیره است
برمیگردم به صفحهٔ ۲۱۷
«در گریزم از آشپزخانه
هارتن را نقش زمین کردم،
همانطور که داشت
تولههای سگی را
از پشتی صندلی
در آستانهٔ در
آویزان میکرد...»
انگار همهٔ ما
در هوایی از شیشه
حبس شدهایم
گاهی جملهای
از میان شیشه عبور میکند:
مالیات زمین پشتی
خربزهٔ خوبی نیست
برای خربزه هنوز زود است.
آرایشگر شهر
خدا را پیدا کرده؛
سهشنبهها مغازهاش را میبندد.
باز هم موشها
در کشوی دستمالها
گلولههای کوچک
اگر میدانستند
دستمال کاغذی این روزها
چقدر گران است،
گوشههای دستمالها را
میجویدند
امشب باران
فردا هم باران
آن آتشفشان فیلیپین
باز شروع کرده
اسمش چه بود؟
اندرسون مرده—
نه، شرلی—
خوانندهٔ اپرا.
سیاهپوست.
سرطان.
تزئین غذایت را نمیخوری؟
فلفل دوست نداری؟
از پنجره نگاه میکنم.
برگهای مرده
روی زمین صاف
تیکتیککنان میدوند.
تکههای باقیماندهٔ برف
با کثافت کاجها
خط افتادهاند.
در میانهٔ دشت،
آنجا که زمین
آرام فرو میرود،
یخ
دارد باز میشود
آب سیاه
از زیر آن بالا میآید،
آبِ باز،
که مثل خشم
قل میزند.
مادرم ناگهان میگوید:
این رواندرمانی
خیلی کمکت نکرده، نه؟
هنوز از او نگذشتهای.
مادرم
بلد است همهچیز را
در یک جمله خلاصه کند.
هیچوقت لاو را دوست نداشت،
اما دوست داشت
من مردی داشته باشم
و زندگیام را ادامه بدهم.
بعد از اولین دیدارش با او
فقط گفت:
«خب، او گیرنده است
و تو دهنده.
امیدوارم کارتان بگیرد.»
آن روزها
«دادن» و «گرفتن»
برای من فقط دو کلمه بودند.
هنوز عاشق نشده بودم.
همهچیز
مثل چرخی بود
که در سراشیبی
راه افتاده باشد.
اما صبح زود،
وقتی مادر خواب بود
و من پایین
نشسته بودم و
بلندیهای بادگیر میخواندم،
رسیده بودم به جایی
که هیثکلیف
در دل طوفان
به نردههای پنجره چسبیده
و برای روحِ محبوبش
گریه میکند:
«بیا تو!
بیا تو!»
من هم
روی فرش زانو زدم
و گریه کردم.
امیلی خوب بلد است
چطور تولهها را
آویزان کند.
گفتم:
«میدانی،
سوگ که آسپرین نیست
بخوری و تمام شود.»
با صدایی بیجان.
دکتر هاو میگوید
سوگ
فرایندی طولانی است.
مادرم اخم میکند.
«این همه
زیرورو کردن گذشته
چه چیزی را عوض میکند؟»
آه—
دستهایم را باز میکنم.
«من پیروز میشوم.»
نگاهش میکنم
لبخند میزند.
«بله.
میشوی.»
*************************
واچر
«واچر».
املای عجیب و همیشگی امیلی
برای این کلمه
خیلیها را سردرگم کرده است.
اما امیلی نوشته بود:
whacher
و او
همان بود.
او خدا را واچ میکرد،
آدمها را،
بادِ دشت را،
شبِ گشوده را.
چشمها را،
ستارهها را،
درون را،
بیرون را،
هوای واقعی را.
میلههای زمان را
واچ میکرد؛
میلههایی
که سرانجام شکستند.
هستهٔ بیپناه جهان را
واچ
میکرد،
جهانی
دهانگشوده
واچر بودن
انتخاب نیست.
جایی برای گریختن نیست
لبهای نیست
که بتوانی از آن بالا بروی،
مثل شناگری
که هنگام غروب
از آب بیرون میآید،
آب را از تنش میتکاند
و ناگهان
همهچیز
در برابرش گشوده میشود.
واچر بودن
نه غم است
نه شادی
اگرچه امیلی
در شعرهایش
از این کلمات استفاده میکند،
همانطور که در رمانش
از زبانِ عشق و تن
برای اشاره به آمیزش استفاده میکند،
با احتیاط
با کنایه
در حالی که از کنار
خودِ واچ کردن
میگذرد
اما این چیز
نامی ندارد
شفاف است
گاهی امیلی
آن را
«تو» مینامد
«امیلی در اتاق پذیرایی است
و فرش را جارو میکند.»
شارلوت
در سال ۱۸۲۸ نوشته است
حتی در خانه
گوشهگیر بود،
و وقتی بیرون میرفت
نمیتوانست
به چشم غریبهها نگاه کند.
امیلی
راه خودش را رفت
از میان روزها
و سالهایی
که برهنگیشان
زندگینامهنویسان را
متحیر میکند.
یکی میگوید:
زندگیای غمگین
و ناقص
دیگری:
بیحادثه،
بیاهمیت،
زخمی از نومیدی
و شکست
سومی میگوید:
اگر مرد بود
میتوانست دریانورد بزرگی شود
و در همین حال
امیلی
همچنان پرسش را
در فرش فرو میبرد:
چرا جهان را
دور بیندازیم؟
برای کسی
که به «تو» بسته است،
جهان شاید
جملهای نیمهتمام باشد.
اما میان همسایهای
که به یاد میآورد
امیلی را دیده
که از دشت برمیگشت
با صورتی
«روشن از نوری الهی»،
و خواهری
که میگوید
امیلی
در تمام زندگیاش
حتی یک دوست نداشت،
فضایی هست
که روحِ کوچک و خام
از میانش میلغزد.
مثل مرغ طوفان
که روی آبهای عمیق
سُر میخورد،
و از چشم ناپدید میشود.
آن روح کوچک و خام
به دست هیچکس نیفتاد.
نه دوست داشت،
نه بچه،
نه همبستری،
نه مذهب،
نه ازدواج،
نه موفقیت،
نه حقوق،
و نه حتی
ترس از مرگ
در تمام عمرش
فقط شش ماه کار کرد؛
در مدرسهای
در هلیفکس
و در سیویکسالگی،
ساعت دو بعدازظهر
یک روز زمستانی،
روی مبل خانه
مرد...
بیشتر ساعتهای عمرش را
صرف جارو کردن فرش کرد
قدم زدن در دشت،
یا واچ کردن
میگوید:
این کار
به من آرامش میداد.
«همهچیز
تنگ و درست است،
و امید است
همهٔ ما
چهار سال دیگر
در همین روز
در همین وضعیت باشیم.»
این را در یادداشت روزانهاش
در سال ۱۸۳۷ نوشت
بااینهمه
شعرهایش
از ابتدا تا انتها
پر است از زندان:
سردابه،
قفس،
میله،
بند،
افسار،
زنجیر،
پنجرههای قفلشده،
قابهای تنگ،
دیوارهایی
که درد میکنند.
یکی از منتقدان میپرسد:
«این همه هیاهو برای چیست؟
او آزادی میخواست.
خب،
مگر آزادی نداشت؟
خانهای
نسبتاً رضایتبخش،
زندگیای
بسیار رضایتبخش در رؤیا—
پس این همه بالزدن
برای چیست؟
این چه قفسی بود،
چه قفس نامرئیای
که ما نمیدیدیم
اما او
خودش را در آن زندانی میدانست؟»
خب،
راههای زیادی هست
برای زندانی بودن.
این را فکر میکنم
در حالی که
از روی دشت میگذرم.
معمولاً بعد از ناهار
مادر میخوابد،
و من
برای قدم زدن
بیرون میروم.
درختان برهنه و آبی،
آسمان چوبی و رنگپریدهٔ آوریل،
با چاقوهای نور
در من فرو میروند.
چیزی در این نور
مرا به کودکی برمیگرداند.
این همان نورِ زمانِ ایستاده
بعد از ناهار است،
وقتی ساعتها
تیکتاک میکنند،
قلبها
بسته میشوند،
پدرها میروند
سر کار،
و مادرها
کنار سینک آشپزخانه
میایستند
و به چیزی فکر میکنند
که هیچوقت
به زبان نمیآورند.
مادرم اخیراً گفت:
«تو زیادی
چیزها را به یاد میآوری
چرا این همه را
ول نمیکنی؟»
گفتم:
«کجا
بگذرمشان؟»
او موضوع را عوض کرد.
از فرودگاهها گفت
یخها
دور و برم
دارند به گل تبدیل میشوند
و من
از میان دشت پیش میروم،
گرمشده
از بادهای کمرنگِ
خورشید آبی.
لبهٔ دشت،
کاجهای ما
در نسیمی
که از جایی دیگر آمده،
خم میشوند،
سُر میخورند،
و دور میشوند.
شاید سختترین بخشِ
از دست دادن یک معشوق
این باشد:
دیدنِ اینکه
سال
روزهایش را
دوباره تکرار میکند
انگار میتوانستم
دستم را
درون زمان فرو ببرم
و مشتی
آبنبات آبی و سبز
از گرمای آوریل
بیرون بکشم،
گرمای یک سال پیش،
در کشوری دیگر
آن روز را
میتوانم حس کنم
که زیر این روز
هنوز جاری است،
مثل نوار ویدئویی کهنهای:
بیا—
با سرعت
از آخرین پیچ میگذریم،
از تپه بالا میرویم
به خانهٔ او،
سایهٔ درختان لیمو
و رزها
از پنجرهٔ ماشین میوزند،
موسیقی
از رادیو میپاشد،
و او
آواز میخواند
و دست چپ مرا
به لبهایش میبرد.
لاو
در اتاقی بلند و آبی زندگی میکرد،
اتاقی که از آن
میشد دریا را دید.
زمان،
در حلقههای شفافش،
هنوز صدای تلفن
آن اتاق را
با خودش حمل میکند،
صدای ترافیک دوردست را،
صدای کبوترها را
زیر پنجره،
که خونسردانه
میخندند،
و صدای او را:
«چه زیبایی.»
میتوانم ضربان قلب آن زیبایی را
در قلب خودم بشنوم،
وقتی او
در آن اتاق بلند و آبی
خودش را به آغوشش میفشارد—
نه.
این را بلند میگویم.
بازوانم را
به زور پایین میآورم،
در هوایی
که ناگهان
سرد و سنگین
مثل آب شده است.
نوار ویدئو
یکباره میایستد،
مثل اسلایدی شیشهای
زیر قطرهای خون.
میایستم.
برمیگردم.
در برابر باد
میایستم،
بادی که حالا
از روی دشت
به طرفم هجوم میآورد.
وقتی لاو رفت،
آنقدر بد بودم
که فکر میکردم
خواهم مرد.
این
چیز نادری نیست.
شروع کردم
به مراقبه.
هر صبح
روی زمین
جلوی مبل مینشستم
و تکههایی از دعاهای قدیمی لاتین را
زمزمه میکردم:
De profundis clamavi ad te Domine.
«از ژرفا
تو را خواندم، ای خداوند.»
هر صبح
تصویری به سراغم میآمد.
کمکم فهمیدم
اینها
نگاههای برهنهای هستند
به روح خودم.
***
پایان/
برچسب ها: ترجمه شعر آن کارسن آن کارسون