برگزیده آثار شش شاعر؛
اشعاری از کلثومه ستاوی، ویدار فیروز زاده، ژاله زارعی، عرفان فقیهی، اسماعیل رعیت پیشه، سهیلا سبزه کار
کلثومه ستاوی
حق با تفنگ بود
به صَلاحمان نبود صُلح
ما با هم پدر کشتگی نداشتیم
درست!
بگذار ننگ برادرکشی را
گلولهها از پیشانیمان پاک کنند
پوست میترکانَد زمین
و گلی بیرون می دهد با غلظت خون بالا
با ساقه ای که استخوانش تیر خورده است
جمجمهی خدا
زیر آوار نمایان بود
از چشمهایش شب چکه میکرد
از دهانش ماشه
مرگ دست بردار نبود
مرگ دهانش پر بود از لکنت های کودکانه
جنگ چیزی نبود جز نزاع دو خروس
صلح
از جهنمِ جنگ
معدود گل های باقی مانده را توی سینه ی شعر می کاشت
صلح
نام دیوانهایست که در میانجیگری هابیل و قابیل شکست خورده بود
*******************************
ویدا فیروززاده:
درچه سالی تمام شده ام
که هرچه از آن به یاد می آورم
ممنوعه است
آیا سال شاتوت های نرسیده بود؟
یا اشتیاق چشمان پری ناز؟
یا پاشیدن خون پرنده بر دستهایم
در کرانه قلبم اسبی ترکمنی می دود
همین وطن
داشت شیهه می کشید
می ترسم از همه چیز.
سهم بودن من تمام شده
ولی این قصه ادامه دارد
نا گز یری این سالها
تبری بر دوش است
آنقدر روز رسیدن به نقطه پایان را دوست دارم
که فکر می کنم
بودنم
ایمان این چهار دیواری را به هم می ریزد
نگرانم
با پاهایم به خانه برنگردم
*******************************
*******************************
ژاله زارعی
بایدهای زیادی
روی دستِ شعرهایم باد کرده!
آماده شدن برای سفری خوب
ساختنِ خاطراتِ شیرین
آموختنِ مهارت های جالب
و به یاد آوردنت
و روزِ بعد
مرورِ روزنامه ها و شعرها و داستانهای خوب
تماشای فیلم های درام
شنیدن و موسیقیِ ملایم
کشیدنِ طرح های ذهنی
نقاشی از پرتره تو
با یک پایانِ خوب
و مرگ
این پایانِ بایدها
انتخاب کردن
پیش از انتخاب شدن
و مرگ
این شئی باستانی
در انتهای زیستنی تلخ
در جاودانگی پس از طلوع…
*******************************
عرفان فقیهی
در محبس سَر اندیشه هاست
و بر تنم بسیار زنجیرها
بسیار...
افکار
بر زیرِ طاق جمجمه ام
می کوبند
گریزراهی نمی یابند
و از سر گیجه ی خویش
بر زمین افکنده می شوند!
و هر فکر گیج زده
بیماری ست درازکش
بر تخت لال مانی...
*******************************
اسماعیل رعیت پیشه
با اينكه تمام اين روزها را
با چوب خط شب شمرده بودم
باز هم از قواره تاريكي
يك لباس بلند زنانه اضافه آمد
و يك جفت كفش
كه قبل از اينكه قدمهايت را بشماري
پياده رو تمام شده بود
هي مي گفتم
نديدنت
بهتر است از نبودنت
اما هيچ كس باور نمي كند
تو از دري كه نيامده بودي
سالها پيش رفته باشي
*******************************
سهیلا سبزهکار
درختان
ایستاده بودند
زیر بارانی
که هزار سال بند نمیآمد
شاخهها
دستهای خیسمان را
رها کرده بودند
و زمین
آنجا ایستاده بود
با دهانی باز
تا زیر پاهایمان را
هر روز خالی کند
به کوهها دست داده بودیم
در ستیغ صخرههایی
که خورشید هزار سال میتابید
بر سبزههای نو رستهی خاک
که رسیدن را
با تو به پایان میرساند
*******************************
اتمام اشعار/
برچسب ها: خبرگزاری شعر تارنا شعر سهیلا سبزه کار ویدار فیروز زاده ژاله زارعی عرفان فقیهی اسماعیل رعیت پیشه کلثومه ستاوی