خانهای که پناهگاه غزل شد؛
به گزارش خبرگزاری شعر ایران-تارنا: زهره رضوانی- قرارمان یک مصاحبه پرشور بود؛ گفتوگویی از شکلگیری «انجمن غزل» تا تولد رؤیاهای زنانهی شاعری که دههها با واژه زیسته است. اما وقتی رسیدم، او کمی بیمار و خسته بود؛ بااینهمه، بهسختی اما با مهربانی به پرسشها پاسخ میداد. هنوز چند قدمی وارد نشده بودم که با رویی گرم و خندان از من استقبال کرد؛ گرمایی که همان ابتدا فضایی صمیمی برای گفتوگو ساخت.
خانهی غزل تاجبخش ساده اما باشکوه بود؛ خانهای که هر دیوارش با دهها عکس شاعرانه عکسهای قدیمی از نشستهای انجمن، قابهای اهدایی شاعران بزرگ و تصاویر خاطرهانگیز روزگار تزئین شده بود. انگار تاریخ نانوشتهی شعر معاصر در قابهای روی آن دیوارها زندگی میکرد. غزل تاجبخش با اشتیاق برایم از کودکیاش گفت، از نخستین مواجههاش با شعر و از تمام کسانی که زمانی در این خانه ردی از حضورشان را گذاشته بودند.
«خانهی غزل» فقط یک خانه نبود؛ موزهای کوچک از خاطرات غزل معاصر بود. از صندلی مخصوص حسین منزوی تا شوخیهای محمدعلی بهمنی و لبخندهای قیصر امینپور؛ از حضور سیمین بهبهانی تا بسیاری دیگر. هر گوشه قصهای داشت و همین قصهها شروع یک همراهی شد؛ مصاحبهای که نه فقط گفتوگو، که همنشینی با اندیشههای یکی از مهمترین و اثرگذارترین زنان غزل ایران بود.
غزل تاجبخش، با نام اصلی قدسالملوک تاجبخش، شاعر و نویسندهی پیشکسوت متولد ۹ شهریور ۱۳۱۲ در بروجرد است؛ زنی که از دل کودکیاش در روستای مامون و نخستین مواجههاش با تعزیههای آیینی، به یکی از مهمترین صداهای زن در شعر کلاسیک معاصر تبدیل شد. او پس از سالها تحصیل، تدریس و فعالیت فرهنگی، در مهر ۱۳۶۰ «انجمن ادبی غزل» را در خانه خود بنیان گذاشت؛ انجمنی که ابتدا از دل یک محدودیت خانوادگی شکل گرفت اما بهسرعت به یکی از معتبرترین محافل ادبی تهران بدل شد و شاعرانی چون حسین منزوی، محمدعلی بهمنی و بسیاری از غزلسرایان دیگر را بهسوی خود کشاند.

غزل تاجبخش؛ زنی که با «شرطِ شعر» وارد زندگی مشترک شد
بانو تاجبخش، از چگونگی ورودتان به شعر و شکلگیری علاقهتان به ادبیات بگویید؛ و اینکه با وجود محدودیتهای آن زمان برای زنان، چطور توانستید مسیرتان را ادامه دهید؟
من از همان کودکی با شعر بزرگ شدم؛ انگار شعر پیش از آنکه خودم بدانم، مرا انتخاب کرده بود. تابستانها با خانواده به روستای «مامون» میان بروجرد و اراک میرفتیم؛ جایی که اصل و ریشه ما آنجا بود و پدربزرگ زمینها و باغهایی از پدرش به ارث برده بود. در همان میدانگاه کوچک روستا که جشنها و آیینها برگزار میشد، اولین بار پدرم دست مرا گرفت و گفت: «بایست و شعر بخوان.» همین لحظهها شد آغاز عشق من به شعر؛ حس میکردم چیزی در درونم هست که فقط شعر میتواند آن را کامل کند.
خانوادهام، خصوصاً پدر، اهل مطالعه بودند؛ هرچند شاعر نبودند اما شعر بخشی از فراغت و دلخوشیشان بود. هر وقت مسئلهای ذهن پدرم را مشغول میکرد، مرا صدا میزد و میگفت: «ببینم دخترم با این مضمون چه شعری مینویسد!» این تشویقها همان جرقههایی بود که راه آینده مرا روشن کرد.
با وجود اینکه آن روزها حضور زنان در محافل و مجامع چندان پذیرفته نبود، خوشبختانه در خانوادهای بزرگ شدم که نگاهشان به زن محدودکننده نبود. پدربزرگم با اینکه مردی بسیار متدیّن و معتقد بود، اما بین دختر و پسر فرقی نمیگذاشت و برای تحصیل و یادگیری من سنگ تمام گذاشت. در همان «مامون»، مرد باسواد و متقیای به نام «شیخ ابراهیم» مکتبخانه داشت؛ به درخواست پدر و پدربزرگ، مرا پذیرفت و من قدم اول آموزش رسمی را همانجا برداشتم.
بعدها که به قم نقل مکان کردیم، دوباره پدربزرگم اصرار کرد درس را ادامه بدهم. چون مشخص نبود در چه پایهای هستم، معلم داناییآقای حبیبالله از من آزمون گرفت و گفت باید از کلاس چهارم شروع کنم. اگر حمایت پدربزرگ و پدر نبود، شاید هیچوقت این مسیر برای یک دختر در آن زمان هموار نمیشد.به این شکل، شعر از کودکی در زندگیام جریان یافت؛ هم از دل تشویقهای خانواده، هم از دل میدان کوچک «مامون»، و هم از دل باوری که خانوادهام داشتند.
چگونه با وجود عشق عمیقی که به تحصیل و شعر داشتید، در سن کم ازدواج کردید؟
حقیقتش ازدواج اصلاً در ذهن من نبود. من دلمشغول درس و شعر بودم؛ سرم دائم در کتاب و دفتر بود و حتا خارج از درسهای مدرسه هم مطالعههای متفرقه داشتم. آرزویم این بود که تحصیلات عالیه داشته باشم و در شعر به مهارتی برسم که بتوانم کار جدی انجام دهم.
اما یک روز پدرم به خانه آمد و گفت: «خواستگاری آمده و ما صلاح میدانیم که ازدواج کنی.»من آماده نبودم، حتی به ازدواج فکر هم نمیکردم، ولی اصرار و تصمیم پدر کار خود را کرد و در نهایت مجبور شدم بپذیرم.
البته انصاف باید داد که همسرم آقای مهندس رازانی مرد بسیار محترم و نیکنفسی بود؛ کارخانهدار و صاحب کارخانه بزرگ قند، و انسانی که بعدها فهمیدم منش و اخلاقش مایه آرامش زندگی من شد.
با این حال، چون ناخواسته وارد این مسیر میشدم، دو شرط مهم گذاشتم؛ شرطهایی که اگر پذیرفته نمیشد، هرگز راضی به ازدواج نمیشدم:اول به هیچ عنوان مال حرام وارد زندگیمان نشود؛ نه در خرج روزمره، نه در سرمایه، و نه در آیندهی فرزندانمان. این برایم خط قرمز بود.دوم اجازه بدهم تحصیلاتم را ادامه بدهم و از شعر و ادبیات دور نشوم. نمیخواستم ازدواج باعث شود از رؤیاها و مسیر شخصی خودم جدا شوم.همسرم هر دو شرط را پذیرفت. شاید همین احترام و درک متقابل بود که بعدها توانستم هم مادر باشم، هم معلم، و هم شاعر.

[تولد انجمن غزل؛ وقتی شعر به خانه بازگشت]
از چگونگی آغاز نشستهای ادبی و شکلگیری «انجمن ادبی غزل» برایمان بگویید؛ انجمنی که امروز از قدیمیترین محافل ادبی دایر تهران شناخته میشود؟
راستش اگر بخواهم صادق باشم، انجمن ادبی غزل از دل یک محدودیت به دنیا آمد. من علاقه داشتم در انجمنهای ادبی تهران شرکت کنم، اما همسرم با وجود تمام همراهیاش مایل نبود من تنها و مداوم در محافل بیرون از خانه حضور داشته باشم. نمیخواستم دل او را بشکنم و از سوی دیگر نمیتوانستم از شعر دل بکنم. پس تصمیم گرفتم راهی پیدا کنم که نه علاقهام را قربانی کنم و نه آرامش خانه را. این شد که گفتم: «اگر نمیخواهی بیرون بروم، اجازه بده شعر را به خانه بیاورم.»
خانه ما بزرگ بود و فضای مناسبی داشت. سالها مطالعه و تسلطم بر شعر نیز باعث شد بتوانم جلسات را بهدرستی پیش ببرم. ابتدا چند دوست نزدیک آمدند؛ دو سه شاعر و چند خانم اهل شعر. دور هم مینشستیم، شعر میخواندیم و گفتگو میکردیم. اما طولی نکشید که خبر محفل کوچک ما پیچید و شاعران بیشتری به جمع اضافه شدند؛
نقطه عطف انجمن اما زمانی بود که حسین منزوی، هر بار که در تهران بود، فقط به جلسه ما میآمد و حتی صندلی ثابتی برای خودش داشت. محمدعلی بهمنی هم از علاقهمندان این محفل بود. کمکم شاعران از شهرستانها برای حضور در این نشستها راهی تهران میشدند و خانه ما تبدیل شد به یک پایگاه جدی غزل معاصر. بعدها، به پیشنهاد استاد عباسی و به خاطر دلبستگی من به قالب غزل، نام محفل به «انجمن ادبی غزل» تغییر کرد و از همان زمان نیز مرا «غزل تاجبخش» نامیدند.

حسین منزوی،محمدعلی بهمنی،غزل تاجبخش (انجمن ادبی غزل دهه هفتاد)
اولین شعری که در چارچوب درست وزن و قافیه سرودید چه زمانی بود؟ آیا ورودتان به غزل برایتان آسان بود؟
راستش را بخواهید، آنقدر عاشق شعر بودم که دقیق یادم نمیآید اولین غزل جدیام را چه زمانی نوشتم. شعر برای من اتفاقی ناگهانی نبود؛ یک جور «ابتلا» بود، چیزی که کمکم در من ریشه دواند. طبیعی است که در سالهای اول، همه شعرها از نظر وزن و قافیه کاملاً بیعیب نبودند، اما خواندنِ بسیار، شنیدنِ بسیار و یادگیریِ مداوم باعث شد کمکم دستم در غزل باز شود و سرودن برایم راحت و روان گردد.
حالا اگر بخواهم کمی از خودم تعریف کنم، باید بگویم که بخش زیادی از غزلهایم از همان ابتدا وزن و قافیه نسبتاً دقیقی داشتند. گوشم به موسیقی شعر عادت کرده بود و شاید همین عشق و آشنایی ناخودآگاه باعث شد خیلی زود بتوانم غزل را درست و سالم بنویسم.
به نظر شما غزلهایی که این روزها از شاعران کلاسیکسرا میشنویم، از نظر معنا و کیفیت همتراز گذشته هستند؟
واقعیت این است که امروز هم، هرچند کم، غزلهایی میشنوم که واقعاً پربار، دقیق و سرشار از شاعرانگیاند. یعنی همان وقار و زیبایی غزل کلاسیک را دارند و در عین حال زبانشان تازه و زنده است. اما در مقابل، متأسفانه تعداد زیادی از شعرهایی که این روزها با عنوان «غزل» ارائه میشود، چیزی جز نثر موزون نیست؛ فقط قافیهها را کنار هم چیدهاند، بیآنکه خبری از زیباییشناسی، استعاره، ایجاز یا عمق معنایی باشد.
گاهی وضع از این هم بدتر است؛ شعرهایی میشنوم که نه سر دارند، نه ته، نه زبان شاعرانه، و نه کمترین وقار ادبی—گاهی حتی آکنده از الفاظ نازیبا و کودکانهاند. درست مثل بعضی از ترانهها: برخیشان شنیدنی و پُرمحتوا هستند، اما بعضی دیگر واقعاً آدم را متأسف میکنند.
به نظر من، شاعر واقعی کسی است که در دامان غزلسراهای استخواندار و باسواد رشد کرده باشد؛ کسی که میداند کدام واژه را کجا و چگونه باید به کار ببرد. اما امروز عدهای صرفاً مینویسند تا «شاعر» نامیده شوند، بیآنکه حتی اصول ابتدایی شعر را بشناسند. شاید به همین دلیل است که تب شعر و شاعری اینقدر فراگیر شده؛ هر کسی که چند خط مینویسد، خیال میکند غزلسراست!

غزل تاجبخش در دیدار با رییس دولت هفتم
جایگاه شعر کلاسیک امروز چیست؟ و نقش شما بهعنوان یکی از پیشگامان زن در این قالب چیست؟
شعر کلاسیک نه کهنه میشود و نه از مد میافتد؛ چون ریشه در خون زبان فارسی دارد. این میراثی است که قرنها دوام آورده و هنوز هم جوان است. بسیاری از شاعران امروز خیال میکنند شعر سپید راه آسانتری است، اما حقیقت این است که راه سپید از دلِ کلاسیک میگذرد. کسی که وزن را نشناسد و موسیقی درونی شعر را لمس نکرده باشد، در هر قالبی ناقص میماند.
بهویژه برای زنانی که میخواهند شاعر شوند، شناختن این ریشهها ضروری است. زن شاعر باید حافظ و فردوسی و مولانا را بشناسد؛ باید سیمین و پروین را بخواند؛ باید بداند که هر واژه چطور روی وزن مینشیند و چه حسی از دل قافیه بلند میشود.
من همیشه کوشیدم این نگاه را به زنان منتقل کنم—اینکه غزل عرصهای مردانه نیست؛ عرصهای برای هر کسی است که زبان را میشناسد و احساس را درست بیان میکند. اگر در احیای حضور زنان در غزل سهم کوچکی داشته باشم، همین برای من بزرگترین افتخار است.
شما در دورهای وارد شعر کلاسیک شدید که کمتر زنانی در این قالب جدی فعالیت میکردند. این انتخاب آگاهانه بود؟
بله، کاملاً آگاهانه و از سر عشق بود. آن روزها خیلیها باور داشتند که شعر کلاسیک میدان مردانه است و زن در غزل دوام نمیآورد. اما برای من غزل مثل یک زبان مادرزادی بود—نظمی که احساسات زنانهام را بهتر و دقیقتر بیان میکرد. وزن و قافیه برایم محدودیت نبود؛ برعکس، ستونی بود که روی آن میتوانستم جهان زن را محکمتر بنا کنم.
بارها شنیدم که میگفتند: «زنها از پس غزل برنمیآیند.»
همین حرفها باعث شد بیشتر بخوانم، بیشتر تلاش کنم و ثابت کنم که زن میتواند در غزل همانقدر توانمند و استوار باشد که در هر عرصه دیگری؛ شعر کلاسیک به من یاد داد چگونه زن باشم اما زنی که در لباس زبانی محکم، موزون و باوقار سخن میگوید. اما یک خطر جدید هم هست: گاهی آزادی را با زیادهروی اشتباه میگیرند، شعر زنانه، یعنی «جهان زن» نه «نمایش زن» بعضیها متأسفانه بهجای اندیشه، دنبال تصویر بیرونی هستند.

«غزل تاجبخش و خانواده؛ تصویری از دوران کودکی»
برچسب ها: انجمن غزل غزل تاجبخش