traffic analysis

  1405/7/15   اشعار   کدخبر: 23479   نظر: 0   بازدید: 2979   خبرنگار: فهیمه علمداری چاپ

گلچین اشعار «ماریا سلمانی»

گلچینی از شعرهای ماریا سلمانی

گلچینی از شعرهای ماریا سلمانی شاعر و روزنامه نگار ادبی

به گزارش تارنا: ماریا سلمانی، شاعر و ترانه‌سرا، دانش‌آموخته مهندسی کامپیوتر ـ نرم‌افزار و از فعالان عرصه ادبیات و فرهنگ است. او مدیرمسئول فصلنامه «آسمان خیال» و دبیر کانون ادبی «استارباد» است و مجموعه‌های «ترانه‌های ماریا» و «سال کرگدن» را در کارنامه ادبی خود دارد. در ادامه، گزیده‌ای از اشعار ماریا سلمانی را می‌خوانید.



من از نگاه خودم در اتاق ترسیدم

و من از پیامد این اتفاق ترسیدم

من مقابل من در اتاق می‌خندید

برای آینه این جنگ نابرابر بود

یکی همیشه مرا در تو جستجو می‌کرد


صدای جیغِ بلندی اتاق را کَر کرد

دلم حضورِ خودم را دوبار باور کرد

به سمتِ پنجره بی اختیار پرت شدم

تمامِ وحشتِ من در نبستن در بود

دری که باز مرا با تو روبرو می‌کرد


پلنگ هی بغلم می گرفت و حظ می‌کرد

تنم پتویِ شبم را سحر عوَض میکرد

چراغِ سقف، شبیهِ اتاق‌عمل میکرد

به جای تیغ به دستِ پزشک خنجر بود

چه خوب زخمِ مرا زندگی رفو میکرد


چقدر مرگ، کنار تو زندگی کردم

چقدر مرد کنارِ تو کم نیاوردم

تو نیستی و لباسِ تنت مرا پوشید

تو میز چیدی و این بار شام آخر بود

اتاق با درو دیوار گفتگو میکرد…


یکی کنار من از اتفاق رد میشد…

تمامِ خانه در این سالها رصد میشد

زنی به بوی تنت رویِ تخت عادت داشت

اتاق تلخ ترین اتفاق آذر بود

که مضحکانه مرا با تو ارزو میکرد


شکستم آینه را تا هزار قسمت شد

هزار قسمتِ من باز هم مرمّت شد

رگم مرا زدو خونم اتاق را پاشید

تنم سوار بر این خانه‌ی شناور بود

هزار آینه تنها بگو مگو میکرد


تبِ چهل درجه باز هم دچارم شد

دوباره خوردنِ سم از لبت ویارم شد

چقدر شیر در این سینه‌ گاز می‌گیرد

چقدر دختر دیوانه زودمادر بود

همیشه دست مرا بازی تو رو میکرد…


✿´⌣`✿******سایت شعر******✿´⌣`✿


زنی که نیمه فنجان چای را نوشید

لباس باکرگی را سیاه می پوشید

میان قرمزی مانده روی فنجانش

هزار مسئله بودو هزار پاسخ داشت


صدای همهمه از گوشِ گوشه‌ی خانه

زنی که پیر شدم در لباس مردانه

منی که جز تو کسی را بغل نمی‌کردم

و بالشی که در آغوش من تناسخ داشت


لباس‌های شبم روی بند آویزان

و رد لکه‌ی خون زیر نم‌نم باران

دوباره نسخه تنهایی تو را پیچید

زنی که با قلمش خانه را تکان میداد


خیال واهی اردیبهشت ماهی بود

میان روشنی روزها سیاهی بود

لبم میان دهانت ترک ترک میخورد

و ماه در بغلم بوسه بوسه جان میداد


جنین بی پدرم روی تخت جان می‌داد

زمین به جای تو گهواره را تکان می‌داد

تمام خانه پر از نقطه چین قرمز شد

لباس خونی من را زمان عوض میکرد


هنوز نیمه فنجان چای خالی بود

و نیم دیگر من مرد لااُبالی بود

درون آینه زن چای را بهم میزد

و در مقابل چشمش اتاق حظ میکرد


زن شدم کنج اشپزخانه

زن شدم در لباس مردانه

تخت خوابم مرا بغل میکرد

خانه اینبار جای امنی بود


آن طرف تر اتاق، روشن بود

آن طرف تر اتاق، یک زن بود

بین ما یک اتاق دوری بود

انتها ابتدای امنی بود



***********************************

آمد حریم اَمن شود شاخ و شانه شد

هر چیز خوب و بد سر راهش بهانه شد 

تا آمدم جهان جدیدی بنا کنم

خواب از سرم پریدو شبم بی‌نشانه شد


این کوچه رد‌پای قدم‌هاش را نبرد

این کوچه آه و حسرت و ای کاش را نبرد

ابری که آسمان مرا استتار کرد

زخمی که آبروی نمک‌پاش را نبرد


من تکیه‌گاه بودم و دیوار قد کشید

روی تنش جهان مرا نابلد کشید

من مشت می‌زدم به در فرضی اتاق

فریاد می‌کشیدم و فریاد می‌کشید


در من یکی مرا به زبان درست خواند

اصلاً خودم برای خودم بود و هست و ماند

من منتظر نبودم و اقرار می‌کنم

این کوچه رد پای زمین را به شب رساند


باریده بودنم که جهانم حرام شد

«این داستان به نام تو اینجا تمام شد»

آن لحظه ای که چشم مرا ماه سرکشید

با مرگ من تمام جهان قتل‌ِِعام شد


تاریک بودو شب به تماشای من نشست

آیینه هم مقابل چشمان من شکست

از تکه تکه های تنم ساختم تو را

پشتم به کوهِ پشتِ سرم گرم بود وهست


وارونه میشوم ک شبم غار سر کند

از خوف شب ستاره بریزد سحر کند

خفاش شب بگیردو در خلوتش مرا

از رفتن و نیامدنت با خبر کند

**

پایان.

اخبار پیشنهادی

برچسب ها: شعر ماریا سلمانی

اشتراک گذاری :

اخبار مرتبط

    نظرات


    لطفا نظرات خود را به فارسی بنویسید و از الفبای لاتین خودداری کنید.